خانه > متفرقه > اشکان من

اشکان من

اشکان عزیز و نازنین من بعد از ۲۲ ماه مبارزه با سرطان، پنج شنبه صبح دست از همه دنیا کشید و به دیدار حق شتافت… جوان ۲۸ ساله ای که اگه داستان جور دیگه ای پیش میرفت شاید یکی از موزیسین های بنام این مملکت میشد، بهرشکل و بهرحکمتی خیلی زود از میون ما پرکشید و رفت… اونهم یک هفته بعد از سالگرد تولدش… همه اونهایی که از دور و نزدیک میشناختندش اذعان دارند که انسان پاکی بود.

اشکان مهرگان

از تمام دنیا من فقط یک دوست داشتم که اونهم رفت… راحت شد… خیلی دلم برات تنگ میشه داداشی

قدر عزیزانتون رو تا وقتی هستند بدونید.

پستهای مشابه:

Categories: متفرقه
  1. ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۱:۰۳ | #1

    وقتی این پستتان را دیدم یکهو جا خوردم

    در کل …الان حالتم جدا این طوریه

  2. ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۱:۰۷ | #2

    تسلیت عرض می کنم
    پاسخ مسعود زمانی : ممنون… انشالله عزیزان شما از بلا دور باشند

  3. ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۱:۰۹ | #3

    از صمیم قلب تسلیت عرض میکنم … خدا بیامرزه ایشون رو .. می دونم خیلی همدیگه رو دوست داشتید
    پاسخ مسعود زمانی : خیلی عزیز بود برام… ممنون از همدردیتون

  4. ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۱:۲۲ | #4

    نا امید نباشید! به نظر میاد اشکان رفته و مادرش و خانواده اش رو اینطرف سیاهچاله تنها گذاشته … اما خودش رفته به سرزمین نور و روشنی … نمی گم ساوینا … به دنیای خودش
    پاسخ مسعود زمانی : نمیدونم کجا رفته ولی راحت شد

  5. ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۱:۲۳ | #5

    شاید الان سو تفاهم پیش بیاد من هیچ کدام از شما دوستان را نمی شناسم ولی از کوچیکی مرگ عزیزانم را دیده ام و می دانم داغ عزیز چقدر سخته و اینکه متاسفانه وین قتی هم می روم بهشت زهرا و دیدن پر پر شدن جوان ها دلم می گیرد حتی توی این چند مدت هم خیلی به این موضوع…..

    ولی اقای زمانی حتما گریه کنید شاید بگید این چه نوع دلداریه ولی یک حقیقتیه که باید زودتر به خودمان بیاییم که مرگ حق و خودمون را اصلاح کنیم .

    و این داستان زیر واقعا واقعیت داره چون در زندگی واقعی درک کردم

    مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که: با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که: دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد.

    در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله و ضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: “گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!”

    نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت: “راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد.”

    زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت: “ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد.”

    پاسخ مسعود زمانی : خدا برای هیچکس نخواد… اینا همه به حرف آسونه

  6. shahrzad
    ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ در ۰۱:۰۳ | #6

    خیلی دلم میخواست میتونستم حرفی بزنم ک حتی ب اندازه ی سرسوزن غمتون رو تسکین بده ولی متاسفانه هیچ وقت یاد نگرفتم همدردیمو در قالب کلام بگنجونم. از این بابت شرمنده ام. کاش میتونستم احساسمو براتون بفرستم شاید کمی آرامش بخش بود.
    پاسخ مسعود زمانی : ممنون… همین که یاد من هستید خودش ارزشمنده و تسلی بخش

  7. ترسا
    ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۳۶ | #7

    تسلیت میگم.
    پاسخ مسعود زمانی : ممنون از محبتتون

  8. mohsen
    ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۰۵ | #8

    تسلیت من را پذیرا باشید.
    پاسخ مسعود زمانی : ممنون دوست عزیز

  9. ممّد
    ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۹:۳۴ | #9

    اشکان عزیز،

    سفرت به خیر اما

    تو و دوستی خدا را

    چو از این کویر وحشت

    به سلامتی گذشتی

    به شکوفه ها، به باران

    برسان سلام ما را…

    پاسخ مسعود زمانی : یکدنیا ممنون

  10. ناشناس
    ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۹:۴۰ | #10

    کاش اسم این پست را میذاشتی “اشکان ما”!

    با این پست خیلی ها تو غم شما شریک شدند.

    راستی! هنوز آی دی اشکان را از لیست یاهوتون پاک نکردید! کاش این کار را بکنید.
    پاسخ مسعود زمانی : مرسی… نمیدونم چی بگم… هنوز براش میل میزنم… صفحه فیس بوکش گلباران شده

  11. علیرضا
    ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ در ۲۳:۱۰ | #11

    خدا رحمتشون کنه

    تسلیت میگم
    پاسخ مسعود زمانی : ممنون عزیزم

  12. ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۰ | #12

    خوش به حال اشکان! رفت به سمت نور… مثه یه پرنده انقدر اوج گرفت که دیگه چشمای کوچیک و خاکی ما تاب دیدن نداشته باشه … بد به حال ما که میمونیم با یه دنیا خاطره ، با یه عالمه عکس، …. با یاد صداهاشون که تو گوشهامون میپیچه و زنگ میزنه!

    ..

  13. سارا
    ۸ اسفند ۱۳۸۸ در ۱۹:۴۲ | #13

    ما دوست شما نیستیم آقا مسعود؟
    پاسخ مسعود زمانی : هستید… ولی همیشه تو زندگی یکی هست که یجور دیگه هست براتون…

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: