خانه > داستان های کوتاه من > اشک ها و … اشک ها

اشک ها و … اشک ها

فرید رویش رو برگردوند و دستش رو دراز کرد تا لیوان رو برداره… دستش نرسید… مجبور شد بلند بشه… ملافه نازکی رو که سپیده رو دلش کشیده بود کنار زد… نور ضعیف سبز رنگ چراغ خواب، تلالو قشنگی رو دیوار پشت لیوان ایجاد کرده بود… تشنه تر از اون بود که بخواد از رقص نور روی دیوار لذت ببره… پیشدستی رو که برعکس روی لیوان بود برداشت و تمام آب رو یکضرب خورد…

این داستان “یه لیوان آب بالای سر” دیگه الان سوژه فامیل شده بود… همه میدونستند فرید دو تا عادت داره… لیوان آب بالای سر موقع خواب و نون (بخصوص سنگک) سر سفره غذا… کلی مسخره اش میکردند ولی خب هرجایی میهمون بودند براش رعایت میکردند… سپیده که دیگه بطور اتوماتیک اینکارو میکرد هرشب…

برگشت بخوابه … وقتی رفت توی تخت و دستش رو به سمت دیگه تخت دراز کرد تازه متوجه شد سپیده اونجا نیست… نگاهی به پنجره دستشویی انداخت ولی چراغش خاموش بود… تعجب کرد… یکم با دقت به دوروبر اتاق نگاه کرد… پرده تکون میخورد یعنی اینکه درب رو به حیاط باز بود… تعجبش بیشتر شد… این موقع شب سپیده چکاری میتونست تو حیاط داشته باشه…

با بی میلی از توی تخت خودش رو کشید بیرون… با قدمهایی خسته به سمت در رفت… پرده رو کنار زد و درب رو باز کرد… تک چراغ توی کوچه نور کمی رو توی حیاط پخش میکرد ولی هنوز همه زوایای حیاط مشخص نبود… به سمت کلید برق رفت تا چراغ ها رو روشن کنه… درست لحظه ای که داشت کلید رو میزد صدای خنده خیلی آروم و ریزی رو شنید… مکثی کرد… سعی کرد مسیر صدا رو دنبال کنه… وقتی سرش رو چرخوند مسیر نگاهش با تک درخت بید توی حیاط برخورد کرد…

بدون اینکه دمپایی بپوشه و با پای برهنه و بیصدا به سمت درخت بید رفت… نسیم ملایم که شاخه های رهای بید رو به رقص وامیداشت و نور ضعیف چراغ توی کوچه، سایه های غریبی رو توی حیاط مینداخت… دوباره صدای خنده اومد یکم واضح تر… شادی توی صداش موج میزد… دلش یجوری شد… شک نداشت صدای سپیده هست… همیشه اعتقاد داشت قشنگترین خنده دنیا رو داره… سعی کرد پیش داوری نکنه…

وقتی به درخت نزدیک شد تونست طرح اندام سپیده رو ببینه… در حالیکه روی زمین نشسته بود به درخت تکیه داده بود و از حالت دستش مشخص میشد که گوشی رو توی دست چپش گرفته… نزدیک تر شد… دیگه میتونست کلمات رو که بیشتر حالت نجوا داشتند بشنوه… “آره، باید بیشتر احتیاط کنیم”… “فکرشو بکن”… “آره، آره”… وقتی اینا رو میگفت با دست راستش داشت با حلقه های فر خورده موهای طلاییش بازی میکرد… هی دور انگشتاش میپیچیدشون…

“تو رو خدا یکم بیشتر به فکر من باش”… “خودت میدونی”… “نه، کسی نمیتونه مانع بشه”… “وای اگه تورو نداشتم چه خاکی به سرم میشد” … این جمله رو که گفت دستش رو بطور کامل برد توی موهاش و شروع به تکون دادنشون کرد… فرید میدونست که وقتی سپیده خیلی احساساتی بشه اینکار رو میکنه… دیگه قلبش واقعاً درد گرفته بود… مغزش پر بود از فکرهای جورواجور… یعنی چی؟ باید چیکار میکرد… ولی یه صدایی ته مغزش داد میزد که فعلاً تصمیمی نگیر… سعی کرد همونجوری عقب عقب از حیاط بره بیرون… کله اش میخواست بترکه…

تو مسیر برگشت هنوز تک خنده های ریز سپیده رو میشنید… به ارومی رفت تو اتاق… سعی کرد چیزی رو تغییر نده… توی تخت دراز کشید و ملحفه رو دوباره کشید روی دلش… همه مدل سناریو تو ذهنش اومد… شاید… شاید… نمیدونست چرا ولی باورش نمیشد… اگه میخواست با دوستی صحبت کنه چرا تو روز یا توی اتاق باهاش صحبت نمیکرد… چرا درخت بید… چرا اون درختی که اینقدر فرید دوستش داشت… چرا … چرا… یه لحظه یه نوری تو دلش تابید… پس فردا تولدش بود…

سپیده همیشه عاشق سورپریز کردن بود… شاید تمام این تماس و خنده ها برنامه ریزی برای اتفاقی توی روز تولدش بود… انگار که یکهو همه بار دنیا رو از روی دوشش برداشته باشند… خیلی راحت شد… صدای پای سپیده رو شنید که داشت برمیگشت… خودش رو به خواب زد… سپیده اومد توی تخت و پشت به فرید دراز کشید… ولی فرید لبخندی به لب داشت… مطمئن بود که داستان از همین قراره…

——

فرید با کلی هیجان که چه اتفاقی در انتظارشه درب حیاط رو باز کرد… هر لحظه منتظر بود از در و دیوار یه چیزی سورپریزش کنه… دل توی دلش نبود… خب مثل اینکه توی حیاط خبری نبود… نزدیک در اتاق که شد مثل همیشه اسم قشنگشو صدا زد… سپیده من اومدم… انتظار داشت یه چیزی بوم صدا کنه یا مثلاً یهویی کلی آدم داد و فریاد کنان بیان سراغش… یکم مکث کرد و سعی کرد خودشو خونسرد و بدون اطلاع نشون بده…

وقتی در رو باز کرد، توی اتاق کسی نبود… به اطراف نگاه کرد… سپیده رو صدا کرد… سپیده درحالیکه پیش بند بسته بود و داشت با حوله دستش رو خشک میکرد از آشپزخونه اومد تو… سلام فرید جان… بدون اینکه دست خیس و بدنش باهاش تماس پیدا کنه بوسه سردی رو گونه فرید زد و گفت: تولدت مبارک آقای مهندس… یه شامی برات درست کردم انگشتات هم بخوری… ببخشید گُلم… یخورده دیگه حاضر میشه… تا دست و صورتت رو بشوری میام پیشت…

فرید یکم جا خورد… دوباره دلش یجوری شد… وقتی از دستشویی برگشت هنوز منتظر یه اتفاق بود… ولی اونشب سپیده مثل هر شب بود و شام هم چیز فوق العاده ای نبود فقط یه شمع به میز اضافه شده بود و در انتها یه شیشه عطر کادو شده هم بعنوان کادو بهش داد و یکی دوبار سر و صورتش رو بوسید… فرید کلاً آدمی نبود که بتونه خیلی خوب فیلم بازی کنه… سپیده هم آخراش احساس کرد که حالش گرفته هست… و مرتب از کارهای زیاد خونه گفت و از اینکه نتونسته بود برنامه ریزی درستی بکنه معذرت خواست ازش… شب موقع خواب هم در حالیکه پشتش به فرید بود خوابید…

فرید توی دلش آشوبی برپا بود… تمام اون چیزی که تو ذهنش ساخته بود در یک لحظه فروریخته بود… دوست داشت باور کنه که همه اون چیزهایی که شنیده بود اشتباه بوده… ولی هنوز یه حسی بهش میگفت نباید قضاوت کنه… ته دلش هنوز امید داشت…

—-

پشت چراغ قرمز برای بار هزارمین بار پرینت ها رو برداشت و نگاه کرد، یجوری تا زده بودتشون که چیزی دیده نشه… جرات نداشت نگاهشون کنه… با دستی لرزون کاغذ بلند و بالای پرینت مکالمات تلفن خونه رو برداشت… رفت سراغ همون روز کذایی… شماره رو نمیشناخت.. موبایل تهران بود… صدای بوق ماشین ها بخودش آورد.. یکم جلوتر دوباره نگه داشت… وقتی همه پرینت رو چک کرد دید تقریباً اغلب شبها تو همون ساعتها با اون شماره تماس گرفته شده… از باجه مجله فروشی یه کارت تلفن خرید و از تلفن با اون شماره تماس گرفت…

هی خدا خدا میکرد اون چیزی نباشه که فکرش رو میکرد، صدایی مردونه و محکم از اونور جواب داد… الو… الو… بفرمایید…

پسر روزنامه فروش برای مرتب کردن روزنامه های جلوی دکه بیرون اومد… مردی که چند دقیقه پیش ازش کارت تلفن خریده بود رو دید که روی زمین، کنار تلفن نشسته و داره گریه میکنه… با خودش گفت حتماً خبر مرگ عزیزی رو بهش دادند و بدون مکث خونسرد شروع به مرتب کردن مجله ها کرد…


—–
مسعود زمانی – اردیبهشت ۸۹

پستهای مشابه:

  1. فیروزه
    ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۳:۰۸ | #1

    سلام نظری نداشتم فقط خواستم کامنت اول مال من باشه!!!!
    پاسخ مسعود زمانی : شما همیشه لطف دارید… و بهمین خاطر برنده یکدستگاه سمند شدید

  2. فیروزه
    ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۳:۱۲ | #2

    کامنت اول مال من اون هم موقع افتتاحیه ی جام جهانی!!!!!!
    پاسخ مسعود زمانی : مرسی

  3. ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۳:۳۹ | #3

    اول که داستان را خوندم می خواستم بگویم که خوردن آب و نون سنگک خوبه…

    ولی این داستانی است که متاسفانه در واقعیت هم وجود دارد شاید کم باشد ولی هست
    پاسخ مسعود زمانی : کم و یا زیادش مهم نیست… نکته اصلی چیز دیگه هست

  4. manizheh
    ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۳:۴۱ | #4

    البته یک چیز یادم رفت بگویم ، البته هنوز زوده که قضاوت کرد
    پاسخ مسعود زمانی : احسنت… نکته اصلی این داستان اینه که هنوزم برای قضاوت زود هست… شاید اصلاً تقصیر خود فرید بوده… و هزاران شاید دیگه…

  5. دریا
    ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۴:۱۶ | #5

    چقد بد. خدا نصیب نکنه.
    پاسخ مسعود زمانی : آمین

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: