خانه > داستان های کوتاه من, طنز > خاطرات یک مرد کم مقاومت

خاطرات یک مرد کم مقاومت

یکشنبه
امروز وقتی خواستم از خیابون رد بشم دوباره دیدمش… موهای طلاییش پیچ و تاب عجیبی داره که دلم رو پیچ و تاب میده… من هیچوقت نتونستم جلوی موهای بلوند مقاومت کنم…

دوشنبه
اینهمه رستوران تو این شهر هست… چرا باید بیاد درست همینجایی که من غذا میخورم، ناهارشو بخوره… وای خدا… لبهاش وقتی چرب میشه یه تلالو عجیبی پیدا میکنه… من هیچوقت نتونستم جلوی لبهای چرب مقاومت کنم

سه شنبه
امروز رفتم کتابفروشی… فکرشو بکن… وقتی کتاب استخوان های دوست داشتنی رو از توی قفسه برداشتم یهویی چشمهای آبیش از اونور قفسه پیدا شد… حواسش نبود و یه دل سیر چشمهای به رنگ آسمونش نگاه کردم… من هیچوقت نتونستم جلوی چشمهای آبی مقاومت کنم


چهارشنبه
امروز هرچی تو رستوران لفتش دادم نیومد… ولی بعد از ظهر وقتی رفتم لباسها رو توی لباسشویی عمومی بشورم دیدمش… یه دامن کوتاه پوشیده بود… چرا زنها اینجوریند… داشت یه مجله طراحی لباس میخوند… بنظرم خیلی خیاطی هم دوست داره… گلدوزی طرح صدف سمت چپ لباس صورتیش یجوری هست انگار خودش دوخته… شایدم من دوست دارم اینجوری فکر کنم… چه پاهای کشیده ای داره… من هیچوقت نتونستم جلوی  زنی با پاهای کشیده مقاومت کنم

پنج شنبه
امروز ندیدمش… خیلی کار داشتم… باید یکم هم بخودم میرسیدم… ولی تمام وقت چهره اش جلوی روم بود… وای مواقعی که میدیدمش متوجه نبودم ولی استخوان بندی صورتش خیلی فوق العاده بود… ظاهر یه زن بااراده رو بهش میداد… زن های بااراده چیزی نیستند که به این راحتی از ذهنم بیرون برن…
یادم باشه قفل در این زیر زمین رو عوض کنم… دیگه خیلی زنگ زده هست

جمعه
کار خونه خیلی طول کشید… امروز هم نتونستم ببینمش… از یه طرف زیرزمین کثیف با چراغهای خرابش و از طرف دیگه این مبل گنده که دو تا سیاه پوست گردن کلفت با هم به سختی آورده بودنش بالا.. ولی خب کاری بود که باید خودم تمومش میکردم… نزدیکهای عصر وقتی دم پنجره داشتم بوم نقاشی رو اماده میکردم دیدم که در حال برگشتن از هرجایی که بوده، داره از خیابون رد میشه… راه رفتنش شکوه یه ملکه رو داشت… با وقار و متین و البته خیلی جذاب… من هیچوقت نتونستم جلوی خانومهای باوقار مقاومت کنم

شنبه
از صبح زود منتظرش بودم… بالاخره اومد… وَن رو روشن کردم… زیاد کار سختی پیش رو نداشتم… بهرشکل چیزی بود که تمام این هفته تو ذهنم مرور کرده بودم… تویه اولین کوچه خلوت کار رو تموم کردم… زیاد مقاومت نکرد… کلروفورم از قویترین زنها هم قویتره…

یکشنبه
… خب بالاخره تموم شد… حالا باید یجوری از شر جسدش خلاص بشم… جرات ندارم بهش دست بزنم… واقعاً یه اثر هنری به تمام معنا هست… ولی خب نگران نیستم… تونستم ثبتش کنم… جوری که هیچکس دیگه نتونسته بود
. .
.
.
.
.
.
سه سال بعد

یکشنبه
نمایشگاه خیلی موفقیت آمیز بود… همه تابلوهام بفروش رفت… در واقع همه رو یک نفر خرید… هر ۴۰ تاش رو… مباشرش بهم گفت که زمان دانشجویی عاشق یه زن بلوند بوده و واسه همین همه این پرتره های خریده… جالبه که پرتره های زنهایی با لبان دوخته میتونه اینقدر برای کسی بغیر از خودم جذاب باشه… من که هیچوقت نتونستم جلوی زنی با لبهای دوخته مقاومت کنم…


مسعود فروردین ۱۳۸۹

پستهای مشابه:

  1. ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ در ۲۳:۵۶ | #1

    البته هیچ علاقه ای ندارم که جای اون خانمه باشم!

    ولی به نظرم اگه کیس مورد مطالعه من بودم احتمالا به جای لبهای دوخته “زبونه از حلق بیرون کشیده شده” رو داشتیم آخر قصه!

    چقد من لطیفم!
    پاسخ مسعود زمانی : بعله… کلاً جو لطیف داستانها روی شما هم تاثیر مثبت داشته… خیلی ممنونم بهر شکل

  2. ۲۷ فروردین ۱۳۸۹ در ۰۹:۳۶ | #2

    زیاد رمانتیک بود
    پاسخ مسعود زمانی : آخی.. این رمانتیک بود ببین خشنش چی میتونه باشه

  3. sahere
    ۲۷ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۵ | #3

    kasif bood … badam oomad

    hala har che ghadr ham ke khodetun va beghie begid ke khoob bood

    adam behtare estedadesho sarfe neveshte haie mofid tari kone ta bad amoozi

    va ella farghe ma ba oon kafare farangi chi mitune bashe
    پاسخ مسعود زمانی : کسی بهم نگفته که خوبه… بخصوص خودم

    حالا این هفته تم مشکلات روانی بیشتر توی ذهنم بود اینا رو نوشتم…

    بابا بیخیال بدآموزیش کجا بود؟

    ولی باشه… من خودم هم تصمیم داشتم فضای داستانها رو عوض کنم

  4. دریا
    ۲۸ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۶:۰۲ | #4

    خیلی هم جالب بود. لبهای دوخته یعنی چی؟
    پاسخ مسعود زمانی : یعنی دوست روانیمون لبهاشون رو میدوخت و میکشیدشون

  5. دریا
    ۲۹ فروردین ۱۳۸۹ در ۰۹:۲۴ | #5

    واوو! باشه ولی هنوزم جالبه
    پاسخ مسعود زمانی : خدا رو شکر … من گفتم الان بدتون میاد

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: