درد دالان

صدای نفسهای تندشون تنها صدایی بود که سکوت اون دالون رو میشکست… با دستهاش موهای طلایی الهام رو از روی صورتش کنار زد…دستاش رو دو طرف صورت گرد و قشنگش قرار داد… چشمهاش بسته بود… و وقتی بسته بود زیباییش با یه معصومیت عجیبی همراه میشد… یجوری نورانی میشد که میخواست تا ابد فقط فقط نگاهش کنه… الهام ناخودآگاه دستاش رو از پشتش گره کرد و  بیشتر فشار داد و خیلی بیشتر بهم نزدیک شدند… مهدی فقط خیره نگاهش میکرد… چشمهای الهام هنوز بسته بودند و لبهاش.. عطش عجیبی داشت… سرشو نزدیک کرد… ولی … ولی نه… چشمهای بسته الهام منصرفش کرد…

سرشو بهش نزدیک تر کرد و روی پیشونیش رو بوسید… الهام چشمهاش رو باز کرد و با تعجب نگاهش کرد… چرا… اونم بعد از اینهمه خودداری و تحمل… شاید تاریکی دالونهای تودرتوی کاروانسرای قدیمی اذیتش میکرد… ولی خب هیچوقت اینجور فرصتی پیش نمی اومد… مهدی رو خیلی قبول داشت… ازچشمهاش هم بیشتر بهش اطمینان داشت… هیچ وقت احساس نکرده بود وقتی دستش رو میگیره میخواد ازش سوء استفاده کنه… فرشته همیشه بهش میگفت شاید مهدی داره فیلم بازی میکنه… ولی اون همیشه جواب میداد اگه همه این ها فیلمه، خب این فیلمی بود که دوست داشت توش زندگی کنه… تازه فیلم که سه سال طول نمیکشه…


مهدی هیچی نگفت و به آرومی دستهای الهام رو باز کرد و هردوشون رو توی دستش گرفت و بوسید… بجور بغض عجیبی توی گلوش بود… نفس هم به سختی میتونست بکشه… فقط تونست یک کلمه بگه… نه…

اشک دوید توی چشمهای الهام… یجور احساس توهین بهش دست داد… یعنی… یعنی من رو دوست نداره… یعنی خودمو باختم بهش… شاید از اینکه اینقدر سریع بدستم آورد خوشش نیومد… موجی از فکرهای دیوونه کننده دوید تو ذهنش…

دستهاش هنوز تو دست مهدی بود… و سکوت غریبی حاکم شده بود… دو تا قطره اشک از گوشه چشمهای الهام اومد پایین… مهدی با انگشتاش اشکها رو پاک کرد… و سر الهام رو گذاشت روی شونه هاش… با دست آزادش روسری آبی رو که خودش براش کادو خریده بود کشید روی موهاش…

اشکهای الهام بیشتر شده بود و تمام سرشونه مهدی خیس خیس شده بود… مهدی با بغضی که هنوز تو صداش بود گفت بسه دیگه بیا بریم… خم شد و کیف الهام رو از روی زمین برداشت… خواست بهش بده که الهام با شدت اونو از دستش کشید و با صدایی لرزان گفت … خیلی نامردی… برو گمشو… دیگه نتونست چیزی بگه و گریه کنان شروع به دویدن کرد…

مهدی نفهمید چند دقیقه تو اون حالت بود… با ناامیدی دنبال عینکش دستش رو روی زمین کشید و بالاخره پیداش کرد…  ولی وقتی اومد بیرون از نگاه بچه ها فهمید که خب قضیه یکم لو رفته… بخصوص فرشته که از روی سکو کناریش خیلی با نفرت نگاهش میکرد… نتونست بار سنگین نگاه ها و سکوت رو تحمل کنه… رفت سمت اتاقک حجره مانندی که بهشون داده بودند…

با دستی لرزان از توی ساکش بطری آب رو درآورد و از تو جیب بقلی ساک قرصهاشو بیرون آورد و بدون مکث دو تاشو با هم خورد… دستاش میلرزید… داوود اومد توی حجره و بی توجه با کفش اومد روی قالیچه… مهدی چه غلطی کردی اون تو… دیوونه شدی پسر… بابا تو مثلاً الگوی هممون بودی… گند زدی به سفرمون…

فرهاد هم اومد تو… ولی خیلی آروم کفشهاشو درآورد و نشست کنار مهدی… به نرمی دستهاشو گذاشت روی شونه های مهدی و رو به داوود گفت: میتونم ازت خواهش کنم چند دقیقه تنهامون بزاری… داوود که هنوز عصبانی بود با گامهایی تند رفت بیرون…

فرهاد به آرومی پرسید بهش گفتی ماجرا رو… مهدی دیگه نتونست تحمل کنه… زد زیر گریه… ولی مثل همیشه بی صدا… کمتر از چند لحظه موج اشکها تمام صورتشو پوشوند… فرهاد از تو ساکش دستمالی درآورد و بهش داد…

صدای مهدی تو این چند وقته به اندازه کافی گرفته بود و گریه هم مزید بر علت شده بود که حرفهاش نامفهوم بشه…  تو رو خدا… تورو خدا من برسون خونه… نمیخوام اینجا بمونم…

فرهاد به هر بدبختی بود یه ماشین دربست گرفت… توی راه مهدی سرشو به شیشه ماشین چسبونده بود و توی نور کم فروغ غروب به خط افق زیبای کویر خیره شده بود… فرهاد دستشو رو شونه های مهدی گذاشت و گفت: اینقدر تو خودت نریز رفیق… یادت رفته دکتر کریمی میگفت قویترین سلاح جلوی سرطان روحیه هست… مهدی که هیچی نشنیده بود، نفسی کشید و با چشمهاش خط افق رو تا نمای محو کاروانسرا دنبال کرد…

—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹

پستهای مشابه:

  1. ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۸:۲۱ | #1

    آخه…

    اولش یک هو بیش از حد رمانتیک بود ولی ادامه داستان…………
    پاسخ مسعود زمانی : معمولاً سیکل طبیعیش همینه…

  2. فیروزه
    ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۶ | #2

    بازم یه داستان غمگین!و داستان همچنان ادامه دارد………
    پاسخ مسعود زمانی : ای بابا سخت نگیرید… اینا همش قصه هست…

  3. فیروزه
    ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۴:۲۵ | #3

    اتفاقا من داستان های غمگین رو بیشتر دوست دارم! روزی تقریبا ۸۰ نفر از این وبلاگ بازدید می کنن یه نفر نظر نمی ده! ولی من دوست دارم هر وبلاگی رو که می خونم نظر هم بدم!
    پاسخ مسعود زمانی : بهرشکل شما لطف دارید… خب همینکه سر میزنن هم واسه من کافیه… ولی خب اگه کامنتی هم باشه یکم دلگرمی میشه… شاید زیاد وقتمو نگیره (۳۰ تا ۴۵ دقیقه) ولی اگه بدونم کسی خوشش میاد انگیزه هام بیشتر میشه واسه پرداخت بیشتر و دقت روی جزئیات… بازم ممنونم از محبتتون

  4. دریا
    ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۸:۴۸ | #4

    پاراگراف آخر خط سوم لطفا امیر و تبدیل به مهدی کنید.
    پاسخ مسعود زمانی : سلام… مرسی… تبدیل شد… احسنت بر این توجه… نکته اینه که اولش اسمها یه چیزهای دیگه بود و بعدش در لحظه آخر عوض شدند… و جایگزینی ها یکم گیجم کرد…

  5. سهیل
    ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۰:۱۳ | #5

    یک آهنگ فوق العاده دیگر از گروه Ayreon با نام Ye Courtyard Minstrel Boy باصدای رویایی Ian Parry ; با آن لرزشهای بی نظیر و یکتای صدایش. البته که این دیگری متال نیست

    http://rapidshare.com/files/382797536/Ayreon_-_Ye_Courtyard_Minstrel_Boy.mp3.html

    شعر:

    http://metal-archives.com/viewlyrics.php?id=82817
    پاسخ مسعود زمانی : سهیل جان خیلی شرمنده میکنی

    به بلاگ راه بنداز اینا رو با همین شوروشوق معرفی کن… خیلی علاقه مند پیدا مکنی

  6. ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۳:۵۷ | #6

    مسعود زمانی را بسیار همراه یافته ام در وبلاگ یک پزشک، تصویر لپ تاپش را نیز دقیق بخاطر دارم؛ مدتی پیش از همانجا به سرای تان سری زدم، زهره را خواندم و امروز با مطالعه داستان فوق العادۀ زندگی شیطانی بنام گوبلز، به قلم سرکار خانم فرانک مجیدی، با دیدن اولین کامنت گذار آن پست، مجدد به سراغ نوشته های پراکنده یک مسعود آمدم. عادت ندارم به اندیشه های هر نویسنده و صاحب وبلاگی سرزنم اما متفاوت ترها را حتما پی می گیرم. در اولین حضور در خانه هر صاحب اندیشه ای ابتدا به محتوای وبلاگ، امکانات و آمار آن توجه می نمایم. تعجب برانگیز بود برایم که این چنین زیبا می نویسید و آمار بازدید کنندگان تان نیز مطلوب است اما لطف و کرم خوانندگان تان تا این حد، محدود! از بزرگ منشی تان است که به همین حضور و خوانده شدن قانعید و ممنون، اما نمی دانم چرا وقتی کسی با نوشته ای ما را محظوظ می نماید، حس قدرشناسی مان را سخاوت مندانه بکار نمی اندازیم تا حداقل با چند کلمه مختصر، مراتب امتنان مان را نسبت به او ابراز نماییم!؟

    پایدار باشید

    پاسخ مسعود زمانی : من اول ممنونم از این کامنت زیباتون که خودش عین یه آهنگ زیبا موزون و زیبا هست… در کل دروغه اگه بگم برای دل خودم مینویسم و این حرفها… دلم هم به همین چند تا کامنت گرمه… ولی خب شاید مطلب جذب کننده نیست… بهرشکل شما لطف دارید … هرکسی که خوند همون دو ثانیه به من فکر کنه کافیه

  7. ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۳:۵۷ | #7

    سلام جناب زمانی عزیز!

    پس از زهره این دومین داستان کوتاهی است که در نوشته های پراکنده تان می خوانم. با دنیای تازه ای گویی آشنایم نمودید، قصه هایی لطیف و سرشار مفاهیم عمیق انسانی. با اولین جملات، خواننده را شیفته سبک جذاب روایی تان می نمایید و در انتها با جملاتی به غایت ساده و صمیمی، پایانی غافلگیر کننده را برایش به زیرکی رقم می زنید.

    پاسخ مسعود زمانی : ممنونم از لطفتون… تو مایه های شکست نفسی نیستم ولی خداییش خودم که اصلاً راضی نیستم….

  8. شباویز
    ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۷:۳۱ | #8

    اما در این روزهای سرگردانی عشق، آنان که بی خیال از سخیف ترین ها به زبانی زننده با چاشنی واژگان رکیک می نویسند بس جایگاه شان رفیع است در وبلاگستان فارسی و دکان گزافه گویشان پررونق؛ و در امانند از سد شدن های سایبری. نمی دانم چرا کسی این اسب چموش افسار گسیخته را متوقف نمی نماید که بی باک و شتابان بسوی سراشیبی ِ سقوط ناکجاآبادی چهار نعل می تازد. و در دیگر سو عده ای هیجان آلود، اخبار خواب آلودۀ تکراری را بی هیچ صرف وقت و دقتی و مهمتر موشکافی و تحلیل منطقی از یکدیگر رونویسی می نمایند و بخورد هوادارانشان می دهند و بجای رو به جلو حرکت کردن دائما چون فنری که پتانسیلی قوی را در خود ذخیره دارد بصورت عمود به بالا می جهند. همان حرکتی که بدان درجا می گویند! در گوشه ای دیگر مدعیان دانش و اطلاعات و تکنولوژی روز، وقیحانه زحمات اندک مشتاقان علم و آگاهی را به سرقت می برند و در وبلاگ ها و نشریات به اصطلاح معتبرشان بنام سیاه خویش درج می نمایند. جای بسی تاسف و تاثر است برای وبلاگستان فارسی! همه اینها از آن جهت است که اخلاق را سالهاست در گورستان این شهر دودزده به خاک فراموشی سپرده ایم و بوسه خداحافظی را بر پیشانی عشق نشانده ایم و دکان تحلیل منطقی را تعطیل کرده ایم. پس دوست عزیز یقین بدانید، هرچه از عشق روایت کنید مجذوب کننده خواهد بود.

    شرمسارم که با اطاله کلام، به حاشیه رفته و حوصله تان را به بی حوصلگی تهییج نمودم، هر اندازه خود آدمی ساکت و خموشم اما هرگاه قلم بدست این کودک شیطان درونم می افتد، پرچانگی را به نهایت می رساند و شرمندگی ام را در برابر دوستان فرونتر می سازد.

    پایدار باشید

    پاسخ مسعود زمانی : من قوت و اراده اثرگذاری روی بلاگستان را ندارم … فقط فقط تلاش میکنم تا در همین کافه متروک خود غذایی نه چندان دندانگیر ولی خانگی و سالم بدهم بخورد عابرانی که خواسته و ناخواسته توقفی کرده و میخواهند لقمه ای برداشته و بروند… رسالت من در همین بلاگ خلاصه میشود… روایت عشق هم دیگر برای مردمان این دیار جذاب نیست… بماند که چرا ولی دل عاشق سیری چند؟

    روایت عشاق دیگر شده همانند روایت پدران و مادران از ارزانی گوشت در گذشته… بسان افسانه میماند دیگر…

    من به جرات از اولین روزهای وبلاگستان همراهش بوده ام و در تصدیق شما هیچ وقت چنین ذلیل نیافتمش… شرح خصوصی ترین جرئیات زندگی مصداق روشنفکری شده و شرح حال درون مصداق عوام زدگی و جلفی گری…

    آهنگین نوشتید و موسیقیانه … بضاعتم اندک بود ولی سعی کردم ریتم نوشتارتون زخمی نشه با پاسخ نتراشیده و نخراشیده من کم سواد

    شما هم کم کاری رو کنار بزارید و دیگران رو هم شریک کنید از این حظ مکتوب که در فکر خود مینگارید… هرچند که ربات نه چندان احمق ارتش سایبری فهمیده چه کسانی رو باید شکا کند…

  9. شباویز
    ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۷:۳۱ | #9

    سلام جناب زمانی عزیز!

    پیش از هر چیز تشکر می نمایم بابت حسن نظرتان نسبت به کامنت قبلی ام. اما نکته ای را می بایست بدان بیفزایم. دقیقا این خصوصیت انسان های آگاه و پیشروست که به راحتی راضی نمی گردند به آنچه به انجام می رسانند و دائم در سر سودایی عظیم تر دارند. اما داستان شما آنقدر مجذوب کننده هست که خواننده را پس از مطالعه به تحسین نویسنده و تفکر بیشتر وادارد. همان مفهوم دقیقی که از عشق انتظارش را داریم و امروز کیمیای زمانه مان است. نیست شدن در هستی معشوق. نه مکررها را تکرار کرده اید تا کلیشه شود داستان تان و نه شعاری سر داده اید. تعادلی عاطفی آنگونه که باید و آرزو داریم بین عاشق و معشوق بوجود آورده اید.

    من اصولا پای بند احساسات نیستم اما زبان گرم مهر و محبت را آموخته ام و نیک می دانم، و اینکه این روزها چقدر کوچک شمرده می شوند این دو، میان ما آدم های سراپا ادعا. دروازه قلبهای مان را بسته ایم و قفلی لیزری بر آن زده ایم و برابر نموده ایم تمامی گرمای این عضو ماهیچه ای پرجنب و جوش را با سخت ترین پدیده های گیتی. سنگی شده ایم و پای این اینترنت ذغالی و این الواح مجازی، روح مان را نیز به فراموشی سپرده ایم و دریغ داشته ایم کمترین مهری را از یکدیگر.

    چون خود می نویسم می دانم که نوشتار هر نویسنده، چقدر برایش ارزشمند است هر چند که زمان اندکی را برای آفریدنش، صرف کرده باشد. چونان شیره جان آدمی می ماند که بی تمنای خواسته ای، نثار دیگران می نماید. پس کمترین انتظار هر نویسنده در بیکرانه وب، حضور دلگرم کننده و همراه مخاطبانش است تا بدین سان شاید انرژِی مجددی بگیرد برای به پیش رفتن. من به شخصه هرگز منتظر محبت های صرف از سوی خواننده نیستم که چالش را بیشتر می طلبم که می دانم همان موجب پیشرفت طرفینی من و او خواهد شد.

    پاسخ مسعود زمانی : من چون دوبخشی نوشتید دو بخشی هم پاسخ میدهم… زمانه زمانه غریبی است … دوستان نزدیک به ابتذال هشدارم میدهند و نزدیکتران به “مودب پور” نما شدن و دور شدن از واقعیات… و شما به عشق راستین … خیلی سخته ولی به هر نظری احترام میزارم… اونهایی که از نزدیک من رو میشناسن (که فقط یک نفر بود و بهمن ماه فوت کرد) اگه این داستان ها رو میخوندند میفهمیدند که هرکدوم شرحی تمثیل گونه از زندگی کاغذ وار ما هستند که کافیست مرکبی بر آن چکیده شود و لکه ای بغایت بزرگ بر جا نهد که زدودنی نیست… هر بخشی و هر داستان شرح یکی از آن لکه ها نازدودنی از درون ناآرام و برون بیروحم است… اگر گفتم که نوشتنش زمان کمی میگیرد صرفاً بخاطر اینست که زندگیشان کرده ام… اینجا هم شده خلوتکده ای برای مهار زدن به اسب چموش درونمان تا بیرون از این فضای مجازی نه لگدی به شیشه دل کسی بزند و نه علف سرزمین پاک روح کسی را بجود… لنگر انداخته ام در این بلاگ تا کشتی بی ناخدای احساسم بی هدف رها نشود در دریای وحشی آدمهای نچسبیدنی اطرافم…

  10. پیام،ﺍﻟﻒ بامداد
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۹:۰۹ | #10

    ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ.ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻭﻝ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﻣﻮﺭﺩﺵ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻡ ﻭﺑﻬﺘﻮﻥ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
    ﻫﺮ ﺍﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﻫﺪ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺗﺴﻠﯿﻤﯽ ﺑﺎﺷﺪ

    • مسعود
      ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ در ۱۹:۳۷ | #11

      سلام
      ممنون از جمله زیباتون… اصلاً یادم رفته بود این نوشته ام… خودمم نشستم یکبار تا آخر خوندمش… 🙂

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: