خانه > داستان های کوتاه من > یادآوری مطلق

یادآوری مطلق

یه چیزی مثل باد از کنارش رد شد… برگشت… وحید رو دید که با اسکیتهاش داره توی پیاده روی خلوت با سرعت حرکت میکنه… از اون دفعه که جفت زانوهاش خونی شد باباش براش یه جفت اسکیت جدید همراه اون زانوبند سیاه ها خریده… از این دستکش ها میپوشه که انگشتهاشو بیرونه… ولی خب وحید چیزی هست که بعداً باید بهش توجه کنم…

پسرک نگاهی به اطراف انداخت… از رنگ ماشینی که تو پارکینگ خونه جلویی بود خیلی خوشش اومد… لیمویی بود با دو تا چراغ کشیده که اونو شبیه یه توییتی گنده میکرد و جالب اینکه ماشین گنده خونه بقلی مشکی بود و کاپوت بازش اونو عین سیلوستر کرده بود که میخواست توییتی کوچولو رو بخوره… خنده نخودی کرد و دست کرد تو جیبش… تیله ها رو درآورد… باید یکیش رو انتخاب میکرد… یه گربه سفید رفت تو سایه ماشین سیاه دراز کشید و خیره به پسرک نگاه کرد…


مردد بود… شیشه ای با دو پره سبز یا آبی سه پر یا سفید گندهه… یادش اومد اونو از پژمان برده بود… پژمان با اون لپهای آویزونش بعد از باختش هی شکایت میکرد که قبول نیست و اون سوسکی که معلوم نبود از کجا پیدا شد (و فقط اون دیده بود) جای تیله اش رو عوض کرده بود… همون سفید گندهه رو گذاشت روی لبه جدول حائل میان پیاده رو و خیابان… از اولش هم زیاد این تیله رو دوست نداشت… فقط میخواست حال پژمان رو بگیره… دوباره خندید…


یکم سرشو به جلو خم کرد و نگاهی به چپ و راست انداخت… خیابون خلوت بود… سر ظهر همه رفته بودند خونه هاشون… کلاه سایبون دارشو برداشت و دستی به موهای حناییش کشید و دوباره از جلو به عقب گذاشت روی سرش… این حرکتو تو یه فیلم دیده بود که اون آقاهه که شکارچی ها رو دستگیر کرده بود انجام داده بود… البته کلاه اون یه جور دیگه بود که بابا بهش میگفت کاوویی!! ولی خیلی خوشش اومده بود که تو اون سریاله همه میمون ها و پرنده ها نجات پیدا کردند…

یه چیزی مثل برق از کنارش رد شد… وحید بود که داشت مسیر رو برمیگشت… با همون سرعت قبل اینکار رو کرد… زبونش از دهنش بیرون بود… مثل بولت تو اون کارتونه شده بود…


خیلی با احتیاط چند قدم برداشت … رسید وسط خیابون… بالای سرش رو نگاه کرد… نور آفتاب از لای شاخه های درخت خیلی قشنگ بود… باد که می اومد شاخه ها تکون میخوردند و نور خورشید خیلی باحال میشد…

یخورده دقت کرد … آهان لونه پرنده رو دید بالاخره… روی یکی از شاخه ها که باد هم خیلی تکونش میداد… صدای جیک جیک ضعیف نشون میداد که چند تا جوجه توی لونه هستند…

جلوتر رفت و رسید اونور خیابون… از توی سطل زباله کنارش یکی از پایه های یه مبل شکسته رو درآورد.. خیلی سخت بود ولی بالاخره اینکارو کرد… گرد گرد بود … ولی خب یکم پوسیده بود… نگاهی به ماشین سیاه انداخت و با پاهاش چوب روو دو قسمت کرد… و بعد خیلی با دقت در فاصله ده سانتی از جدول با فاصله از هم پشت سرهم قرارشون داد… کلاهش رو دوباره برداشت و دستی به موهاش کشید و دوباره از جلو به عقب گذاشت روی سرش…

با دقت خیابون رو نگاه کرد، یه ماشین داشت از دور می اومد… با آرامش از خیابون رد شد و رفت جلوی در خونشون نشست تو سایه کارتن مقوایی که قبلاً گذاشته بود…. نفس عمیقی کشید و نگاه کرد…

وحید داشت دوباره سرعت میگرفت… یه تخمین ذهنی زد و گفت که ماشین با من خیلی فاصله داره و راحت میتونم برم اونور خیابون… باد یهو شدت گرفت… شاخه های درخت خیلی شدید شروع به حرکت کردند… وحید اومد از روی لبه جدول رد بشه… تیله سفید گندهه زیرپاش لغزید و بدون هیچ تعادلی با سینه افتاد و کشیده شد وسط خیابون… ماشین که تازه داشت سرعت میگرفت نتونست خودشو کنترل کنه … شدت باد باعث شد لونه پرنده بیفته پایین وسط خیابون… ماشین به سمت چپ منحرف شد… خورد به سطل آشغال …

گربه از وحشت از زیر ماشین سیاه پرید بیرون… ماشین منحرف شده درحالیکه به بقل افتاده بود محکم خورد به ماشین سیاه که کاپوتش بالا بود… دو تا جوجه ناامیدانه تلاش میکردند خودشونو از زیر لونه که روشون افتاده بود بکشند بیرون و جیک جیک  های حزن آلودی میکردند… گربه گیج از اتفاقات متوجه جیک جیک اونها شد… با سرعت به سمتشون دوید و از این ناهار آسون اینقدر ذوق زده بود که وقتی خواست از روی اولین قسمت شکسته پایه مبل بپره متوجه دومی که دقیقاً زیر پاهای جلوش بود نشد و تعادلش رو از دست داد و  با همون سرعت به داخل سطل آشغال که الان افتاده بود پرتاب شد… و جیغ زنان در جهت مخالف شروع به دویدن کرد…

پسرک از روی زمین بلند شد و با لبخندی بر لب، نردبون پلاستیکی امیر اینارو که صبح امانت گرفته بود، رو از کنارش برداشت و در کمتر از یک دقیقه و جلوی چشمان متعجب همسایه ها که از پنجره سراشون رو بیرون اورده بودند لونه پرنده ها رو گذاشت بالای درخت… وقتی از نردبون پایین اومد، کلاه رو برداشت و دستی به موهای حناییش کشید و از جلو به عقب گذاشت روی سرش… یک ماموریت دیگه تموم شد…

بغیر از آرنج های زخمی وحید همه چیز عین خواب دیشبش بود… خوب وحید باید از این به بعد یه چیزی هم روی آرنج هاش ببنده… از شر دهن باز سیلوستر هم خلاص شدم… بازم خنده نخودی کرد و نردبون رو برداشت و به سمت خونه حرکت کرد… برگشت یکبار دیگه شاهکارش رو نگاه کرد… بنظرش رسید اون ماشین لیمویی بهش چشمک زد…



—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹


پینوشت : عنوان داستان از نام فیلم سال ۱۹۹۰ آرنولد برداشتم که یه موقعی بنظرم بهترین فیلم بود.

پستهای مشابه:

  1. ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۵۰ | #1

    با حال بود یک هو یاد بچگی هام افتادم تیله . درخت.. گربه….
    پاسخ مسعود زمانی : از این کارها که نکردید؟

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: