بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فیلم’

نمایش تلخ سبوعیت بشر

۱۰ آذر ۱۳۹۲ ۱۸ دیدگاه

نمایش تلخ سبوعیت بشر

سلام

جان اولیور و جاشوا اوپنهایمر

جان اولیور و جاشوا اوپنهایمر در برنامه The Daily Show

حدود پنج ماه پیش تو یکی از برنامه‌های The Daily Show ، مجری اون زمان برنامه آقای John Oliver از یک کارگردان آمریکایی ساکن در دانمارک به نام «جاشوا اوپنهایمر – Joshua Oppenheimer» دعوت کرده بود که درباره مستند جدیدش به نام «نمایش قتل – The Act of Killing» (که البته عنوان دوپهلویی هم هست) صحبت کنه… در طول مصاحبه جان اولیور ضمن تمجید از فیلم، نکته جالبی را بیان کرد: اون گفت “از یک طرف به همه پیشنهاد میکنم این مستند را ببینند و از طرف دیگه همه را منع میکنم از دیدنش”… صحبتهای بسیار جالبی توی اون مصاحبه بیان شد که عزم من را برای دیدن فیلم دوچندان کرد… اون زمان به سختی فیلم را تهیه کردم، یادمه دیدن فیلم برام یک هفته طول کشید، نه بخاطر نبودن وقت، بلکه فقط و فقط بخاطر عدم هضم داستان مستند و ناراحتی‌های بعدیش بود. همون موقع با خودم گفتم شانس اول اسکار امسال هم همین فیلم هست هرچند که مطمئنم کارگردان فیلمش را برای بردن جایزه نساخته. نسخه خوب فیلم یواش یواش توی سایتها اومده و میتونید تهیه اش کنید. یه نکته دیگه در رابطه با فیلم این هست که ساختش ۶ سال!! طول کشیده… و اوپنهایمر بخاطر فیلم کلی وقت گذاشته و زبان اندونزیایی یاد گرفته که نیازی به مترجم نداشته باشه…

جاشوا اوپنهایمر ، کارگردان فیلم

جاشوا اوپنهایمر ، کارگردان فیلم

فیلم (لینک سایت رسمی) از زمان پخش در اوایل ۲۰۱۳ تقریباً تو هر جشنواره ای که رفته تحسین شده و جوائز زیادی را از آن خودش کرده، تا امروز (۱۱ آذر ۱۹۲، ۱ دسامبر ۲۰۱۳) در جشنواره‌های فیلم برلین، پراگ، شفیلد، یاماگاتا و… جوائز بهترین مستند و بهترین فیلم از نگاه تماشاچیها را دریافت کرده است. امتیازات سایتهای مختلف هم به شکل زیر است:

IMDB  — ۸٫۱/۱۰

Rotten Tomatoes — 97/100

Metacritic — 89/100

پوستر فیلم The Act of Killing

پوستر فیلم The Act of Killing

مقدمه ضروری برای دیدن فیلم:

در سال ۱۹۶۵ سوکارنو رئیس جمهور وقت کشور اندونزی با کودتای نافرجامی از سوی تعدادی از نظامیان و بخش عمده ای از هوادارن کمونیست منتسب به اونها و در راس‌شون (Indonesian Communist Party) مواجه شد که پس از یک روز با شکست و کشته شدن کودتاچیان و البته توفق ارتش در همه حکومت به بهانه این موضوع، پایان یافت. پس از این اتفاق و شورشهای بعدی تصمیم خطرناکی از سوی امرای ارتش وقت گرفته میشود: کشتار و قتل عام صدها هزار اندونزیایی (و البته چینی حاضر در اون کشور) که بهردلیل میشد اونها را به کمونیستها منسوب کرد. در طول کمتر از یکسال (۱۹۶۵ تا ۱۹۶۶) قریب به ۵۰۰هزار نفر (به روایت تلویزیون دولتی اندونزی ۲٫۵ میلیون نفر!!!) کشته میشوند و حزب کمونیست بطور کامل از عرصه اجتماعی سیاسی کشور حذف میشود. این کشتار بقدری مخوف و مهیب بوده که از همان سالهای اول این بخش از تاریخ، از کتابها و تلویزیون و … کشور اندونزی حذف شده و تنها اشاراتی به آن در قالب “حماسه شکست دشمنان کمونیست” در مناسبتهای تاریخی معدودی صورت میگیرد. همچنین بدلیل جنگ سرد و تقابل غرب با کمونیسم این واقعه از سوی رسانه های غربی کاملاً مسکوت گذاشته شد تا موجبات تقویت وجه مظلوم نمایی جبهه کمونیست ها را فراهم نیاورد.

این کشتار در سطوح مختلفی صورت گرفت: تصفیه ارتش، تصفیه سازمانهای دولتی، تصفیه روزنامه‌ها، تصفیه مدارس و… ولی بخش عمده و اتفاق اصلی درون جامعه صورت گرفت. دستگیری‌ها و اعدام‌های افراد معروف و یا کارمندان منتسب به به کمونیسم توسط خود ارتش و یا نهادهای اطلاعاتی رسمی کشور اندونزی صورت گرفت. این عملیات که بعداها اسم “تطیهر” برایش انتخاب شد اتفاقاً توسط برخی از همان دول غربی هم حمایت گردید. مدارکی وجود دارد که سفارت آمریکا در جاکارتا اسامی بالغ بر ۵۰۰۰ نفر از اعضای شناسایی شده این حزب را در اختیار ارتش اندونزی گذاشته است. ولی برای شناسایی و اعدام مردم، سمپاتها و اعضای معمولی حزب کمونیست این وظیفه به به دو ساختار شبه نظامی واگذار گردید: جبهه دانش آموزی (Student’s Action Front) و جبهه جوانان و دانشجویی (Indonesian Youth and Students’ Action Front) واگذار گردید که هر دو این گروه‌های بخشی از شاخه جوانان Pancasila بودند، پانکیسالا اینقدر قدرتمند است که حتی در دولت حاضر اندونزی چند وزیر دارد و فسادهای متعدد سیاسی و مالی را به آن منسوب کرده‌اند. علیرغم اسم این گروه‌ها، اعضای آنها عمدتاً زورگیران و خلافکارها و گنگسترهای محلی بودند که در ابتدا فقط وظیفه شناسایی  را برعهده داشتند، ولی پس از چندی، خودشان دادگاه‌های چند دقیقه ای برگزار و خودشان هم اعدام را انجام میدادند. بسته به خلقیات و نوع بیماری روانی هر فردی که مسئول اعدام بود، متدهای مختلفی برای کشتن به کارگرفته میشد (از انواع شکنجه‌ها تا گردن زدن و خفه کردن و…).

دولت هم در طی این مدت و البته قبل از آن با پروپاگاندا و متدهای مختلف شستشوی مغزی با شعار محوری “خدا از کمونیست‌ها متنفر است”، ذهن کودکان در مدارس و مردم معمولی در تلویزیونی را بشدت آماده این رویداد کرده بود، بطوریکه کوچکترین حرکت اعتراضی نسبت به این کشتار صورت نگرفته و با قاتلین و گانگسترهای عامل کشتار مانند قهرمانان برخورد شده و خیلی‌ از کودکان الگوی خودشان در زندگی را، از روی همین افراد انتخاب می‌کردند.

decorative-lines-3

اوپنهایمر، کارگردان فیلم با علم به موارد بالا با دو تن از سرشناس‌ترین این افراد را به نامهای «انور کنگو – Anwar Congo» و «هرمان کوتو – Herman Koto» انتخاب کرده و ازشون خواسته در قالب هر شکل نمایشی که دوست دارند، خاطرات خودشون از اون وقایع را بازگو کنند.

انور کنگو (نفر وسط)

انور کنگو (نفر وسط)

این دو قهرمان! نیز در اکثر مواقع بشکلی کاملاً تصنعی و بدون هیچگونه ساختار و فرم استاندارد تئاتری و سینمایی این وقایع و تجربیات خودشون از دستگیری، بازجویی، شکنجه و قتل را نمایش داده و بازی کرده‌اند و اتفاقاً همانطور که در مستند خواهید دید، خیلی هم اینکارو جدی گرفتند. جذابیت‌های فیلم برای این دو نفر و البته مقامات محلی بقدری بالا بود که اونها از هر امکاناتی که داشتند استفاده کردند تا اون دوران را به شکلی که در خاطر خودشون هست بازسازی کنند. جالب اینکه اکثرشون هم هنوز با افتخار از اون دوران یاد میکنند. فیلم تلاش نمیکنه که تاریخ نگاری انجام بده و اگر انتظار یک مستند صرفاً تاریخی را دارید ناامیدتون میکنه…

انور کنگو در نمایی از فیلم نمایش قتل

انور کنگو در نمایی از فیلم نمایش قتل

این فیلم واکاوی اندیشه تباه شده بشر و شکنندگی خارج از انتظار انسانیت است. اوپنهایمر به شکلی فیلم را تدوین کرده که بخوبی نشون داده میشه، علیرغم اینکه قریب به ۵۰ سال از اون نسل کشی گذشته، همون افراد عامل به قتلها (و نه آمران) وقتی دارند نقش! قبلی خودشون را بازی میکنند چگونه خودشون را قضاوت می‌کنند، به تناوب هرکدام از آنها دیر یا زود در جایی از فیلم میگویند که شاید اینهمه خشونت لازم نبوده، یا اینکه اعتراف میکنند هر شب کابوس می‌بینند، یا اینکه در برخی موارد با مقتولین نگون‌بخت سمپاتی برقرار میکنند…

هانا آرنت

هانا آرنت

هانا آرنت در کتاب «آیشمن در اورشلیم – Eichmann in Jerusalem» یک تئوری داره به نام «ابتذال شر – Banality of Evil» که در آن بیان میکند که وقایع تلخ تاریخ بشر نظیر نسل‌کشی‌ها را نه آدمهای متعصب و یا پلید و روانی، بلکه انسانهای کاملاً معمولی (مردم) رقم زده‌اند که تحت تاثیر فرض‌های بنیادین حکومت(دولت)، اقداماتی را انجام داده اند که از نظر خودشان کاملاً توجیه پذیر و “نرمال” بوده است.

این فیلم مصداق خوبی برای تئوری فوق است… کارگردان با نشان دادن صحنه‌هایی که سربازان و شبه نظامیان با خوشحالی مردم یک دهکده را قتل عام میکنند و یا عزم همگانی در لو دادن محل اختفای یک نویسنده روزنامه بخوبی این را نشان می‌دهد. راجع به فیلم بیشتر از آنکه باید نوشت، می‌بایست صحبت کرد. دیدن تصویر آدمهای معمولی (مثل خودمان) که براحتی از کشتن صدها و هزاران نفر با دستهای خودشان صحبت می‌کنند بشدت ترسناک است و نوشتن از آن (حداقل برای من) ترسناک‌تر…

در جایی از فیلم، از “انور کنگو” بخاطر شیوه‌ای که برای کشتن انسانها ابداع کرده (نوعی خفه کردن با سیم) تقدیر میشه و مقامات و مجری برنامه از اون بخاطر اینکه تونسته با درجه سبوعیت کمتری این ماموریت‌ها را با انجام برسونه تشکر میکنند. وقتی ازش میپرسند که نمیترسی یکروز بچه های مقتولین بیان ازت انتقام بگیرن، میخنده و میگه که ما نسل همشون را از بین بردیم و دیگه کسی نمونده بخواد انتقام بگیره!!…

برای من درخشانترین سکانس فیلم پانزده دقیقه پایانی اون هست بخصوص جایی که “انور کنگو” با دیدن صحنه‌ای که از شکنجه شدن خودش (در بخشی از همون فیلم ساختگی) میگه که بعد از این سکانس تونسته حس شکنجه شونده ها را درک! کنه و اوپنهایمر بهش میگه “نه تو میدونستی این فیلم هست و قراره آخرش از جات بلند بشی، ولی اون بدبخت‌ها میدونستند قراره کشته بشوند، این خیلی فرق میکنه”… و انور لحظه‌ای مکث میکنه و بعد گریه میکنه… خیلی خیلی تاثیرگذار و ناراحت کننده است، همین سکانس ارزش چند سال متوالی جایزه اسکار را داره… و البته سکانس بعدی در حیاط مدرسه که  قتلگاه صدها نفر بدست انور کنگو بوده هم فوق‌العاده است.

انور کنگو در حال نمایش یکی از متدهای قتل

انور کنگو در حال نمایش یکی از متدهای قتل

فیلم «نمایش قتل – The Act of Killing» زمان نسبتاً طولانی (۲ ساعت و چهل دقیقه) داره ولی بنظر من به هیچ وجه خسته کننده نیست. در عین اینکه در فیلم هیچ صحنه واقعی خشونت آمیزی وجود ندارد، ولی اتفاقاً کلام و در برخی موارد تصویر بسیار خشنی دارد. ولی اجازه ندید این خشونت پنهان باعث ندیدن فیلم بشه… فیلم برای جوامع در حال توسعه خیلی خیلی میتونه مفید باشه!…

جاشوا اوپنهایمر

جاشوا اوپنهایمر

در فیلم های مستند یکی از معدود ابزارهای تحت کنترل کارگردان، “تدوین” هست که بی تردید در این بخش اوپنهایمر شاهکار خلق کرده، سوئیچ کردن از صحنه های نمایش به گفتگوهای قهرمانان! داستان و نمایش صحنه‌های ضبط شده برای خود قهرمانان، تمهیدهای بینظیر و خلاقانه ای برای انتقال پیام فیلم بوده است که واقعاً جای تقدیر دارد.

در پایان ولی باز به همون جمله جان اولیور برمی‌گردم که: “از یک طرف به همه پیشنهاد میکنم این مستند را ببینند و از طرف دیگه همه را منع میکنم از دیدنش”…

decorative-lines-3

پینوشت ۱: اینقدر همه خبرها پرشده از قتل و کشتار، که گاهی فراموش میکنیم بزرگی فاجعه کشته شدن حتی یک انسان را، براحتی و در کمتر از چند ثانیه میگوییم: ۸۰۰ هزار نفر در رواندا، ۵۰۰هزار نفر در اندونزی، ۲۶۰هزار نفر در جنگ تحمیلی و … خیلی چیزها در طول زمان بی‌ارزش می‌شوند ولی تاسف‌برانگیزترین اونها انسانیت و جان آدمهاست…

پینوشت ۲: نوشتن این پست عملاً پنج ماه طول کشید!!

پینوشت ۳: درست در لحظات آخر نوشتن این پست متوجه شدم که ورایتی به نقل از سایت اند ساوند این فیلم را به عنوان بهترین فیلم سال انتخاب کرده است.

شاد و پیروز و سربلند باشید

مسعود زمانی

۱۱ آذر ۱۳۹۲

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–***–

Categories: فیلم, مستند

قوم خودت را پیدا کن

۳۱ مرداد ۱۳۹۲ ۶ دیدگاه

قوم خودت را پیدا کن

سلام،

.

.

خدابیامرزه دوستم اشکان رو… همیشه یه بحث جالبی راجع به شاد زیستن با هم داشتیم که آخرش به این ختم میشد که برای لذت از زندگی باید بری و “قومت رو پیدا کنی…”، این خیلی خوبه که آدم قومش و همکلامهاش رو پیدا کنه، یکی از بزرگترین لذتهای عالم به اشتراک گذاشتن دانسته‌ها و تجربیات خودت با گروهی هست که فرضیات و دانسته های مشابه و از همه مهمتر زبان یکسانی با تو داشته باشند… تکیه کلامها و ارجاعاتت رو بفهمن، و نیازی نباشه برای کوچکترین حرفت توضیح بدی… حالا البته قرار نیست که گروه مخاطبانت همیشه این “قوم” فوق الذکر باشند، ولی لازمه هر از چندگاهی پیداشون کنی و باهاشون گعده! کنی.

قدیم‌ها یکم اینکار سخت بود و یا باید سرنوشت تو رو در مسیر قومت قرار میداد و یا خیلی دنبالشون میگشتی و یا حتی خودت به سیم آخر میزدی و یه قوم بوجود می‌آوردی، ولی الان به لطف اینترنت و دهکده جهانی و شبکه های اجتماعی و فورم ها براحتی میتونید گونه خاص قومتون را اون هم به زبونهای مختلف و فرهنگهای متنوع پیدا کنی و بعدش با آرامش در یک گوشه از فضایی مجازی و یا واقعی بشینی و با همکلامهایت چیزی بخوری و حرف بزنی…

حالا این مقدمه رو عرض کردم که بگم اگر به Hack و هکرها و اون چیزهایی که بهشون مربوط میشه علاقه مند هستید، و اگر دو ساعت هم وقت داشتید مستند «DEFCON: The Documentary» را حتماً ببینید. من بلد نیستم هکر رو در یک جمله یا حتی یک پاراگراف هم درست توضیح بدم و بهترین مرجع برای فهمیدنش گوش دادن به پادکستی هست که جادی عزیز و آی پالس در این مورد ضبط کردند (لینک دانلود). خیلی جامع و مانع توضیح داده شده و مثل همه پادکستهای جادی کلی اطلاعات مفید از اون دریافت میکنید. من فرض اصلی خودم رو این میزارم که اون پادکست رو گوش کردین و بعد ادامه مطلب رو میخونید.

لوگوی DEFCON

لوگوی DEFCON

در مستند «DEFCON: The Documentary» نگاهی نه چندان مستندوار انداخته میشه به نحوه اجرا و البته انگیزه های دست اندرکاران و شرکت‌کنندگان کنفرانس DEFCON ، که شبکه اینترنت بهشون کمک کرده تا قومشون رو پیدا کنند و برای چند روز بطور حضوری شاهد حضور تعدادی از باهوش‌ترین آدمهای فعال در این حوزه باشند و کلی هم تجربه!! هم کسب کنند. این مستند بطور دقیق‌تر اگر بخوام بگم نگاهی داره به بیستمین دوره DEFCON که در سال ۲۰۱۲ برگزار شده است.

دلیل اصلی شکل گیری هسته این نشست (یا هرچی که اسمش رو میخواهید بزارید) در سال ۱۹۹۲ این بوده که آقای Jeff Moss ( که بنیانگذار کنفرانس Black Hat Briefings هم هستند) خیلی دوست داشته تو یه محفلی هم از نزدیک دوستای هکرش رو ببینه و هم بتونن با همدیگه انتقال تجربه ای هم داشته باشند. چون تا قبل از اون اغلب دوستان مجازی، همکاران و رقبایش برای اون تنها یک اسم مستعار در شبکه‌های اینترنتی بودند و اون احساس میکرد حالا که یکی از دوستانش بدلیل شغل پدرش مجبوره از آمریکا برده حیفه که حتی برای یکبار هم شده دور هم جمع نشن و همدیگر رو نبینن… خب بعدش یه سری اتفاقات افتاد که این جمع نهایتا ده پانزده نفره تبدلی شده به صد نفر هکر بسیار مشهور که تابستان اون سال در هتلی در لاس وگاس گردهم اومدند و اینقدر بهشون خوش گذشت که قرار گذاشتند که سال دیگه هم اینکار رو تکرار کنند… غالب اونها تا قبل از اون بدلیل هوش بالای خودشون افراد گوشه‌گیری بودند که شاید دوستان زیادی هم نداشتند ولی این گردهمایی بهشون کمک کرد تا قومشون رو پیدا کنند.

جف موس بنیانگذار DEFCON

جف موس بنیانگذار DEFCON

خب این کنفرانس هرسال شلوغ‌تر و شلوغ‌تر میشد تا اینکه گفتند بیاییم خیلی شیک و مجلسی‌تر و البته ساختارمندتر انجامش بدیم و خواستن براش یک اسمی هم انتخاب کنند که به دو دلیل اسمش رو DEFCON گذاشتند: اول اینکه این کلمه مخفف یک ترکیب بسیار مشهور در ارتش آمریکا است که در شرایط و برهه‌های زمانی مختلف برای درجه بندی میزان آمادگی که نیروهای مسلح ایالات متحده باید داشته باشند بکار میره {پینوشت ۱}. حالا در یک فیلم خیلی محبوب این دوستان هکر با نام WarGames (ساخته ۱۹۸۳) قرار بود که شهر لاس‌وگاس در اون مورد حمله اتمی قرار بگیره و تو اون فیلم هم مرتباً اعلام میشد که درجه DEFCON مثلاً ۱ هست یا ۲ هست و اینها… البته خودشون با زرنگی کلمه رو بصورت جدا از هم مینویسند: DEF CON که اون بخش CON به کلمه Convention برمیگرده و اون DEF هم برمیگرده به حروف متناظر با کلید ۳ در تلفنها، که یجورایی منظورشون به هک تلفنی یا همون phone phreaking بوده که اون موقع خیلی باکلاس بوده و براشون کلی شهرت میاورده… (یادمه استیو ووزنیاک دوست داشتنی هم زمان خودش یکی از پرچمدارای اصلی این نوع هک بود)

نمایی از DEFCON 2012

نمایی از DEFCON 2012

من همونجوری که گفتم این مستند را از لحاظ ساختاری کار خیلی سطح بالایی نمیدونم و حتی میتونم بگم کار ضعیف و نهایتاً متوسط رو به پایین بود، ولی اون چیزی که من رو به اون جذب کرد آشنایی با روحیات و البته دغدغه‌هایی گروهی بود که شاید افسانه‌پردازی‌های فراوان نسبت به شخصیت، ماهیت و زندگی اونها باعث شده که اینقدر برچسب های متنوع اخلاقی و غیراخلاقی بهشون زده بشه که تشخیص را برای من غیرکارشناس در مورد اونها و انگیزه‌هاشون تقریباً غیرممکن میکنه…

وقتی کسی هکر میشه یعنی اینقدر باهوش بوده و اینقدر خلاق بوده که تونسته راه حل دیگه ای برای حل یک مشکل پیدا کنه، حالا این مشکل چی هست و آیا همیشه نرم افزاری هست یا نه رو همونطور که گفتم میتونید تو پادکست جادی بهتر متوجه بشیم. ولی وقتی افرادی با این سطح هوش بدون ساپورت خاص و با ایستادن رو پای خودشون میخوان یک گردهم‌آیی تشکیل بدهند که توش برای سه یا چهار روز با هم قومی‌هاشون (که در سال ۲۰۱۲ تعدادشون به ۱۵۰۰۰ نفر!!! رسیده بود) خوش بگذرونن خروجی چیزی نخواهد بود که شما و من بتونیم تصور کنیم. نقل قولی در مستند هست که میگه تا وقتی درون DEFCON نباشید متوجه نمیشوید که با چه دنیایی مواجه هستید. خود مستند هم بیشتر میاد روی پشت صحنه و آدمهای درگیر ماجرا فوکوس میکنه و جالب اینکه هیچ نکته فنی و یا ارائه ای خاص در اون به چشم نمیخوره…

DEFCON بخشهای متنوعی داره که توی اون‌ها مهمترین نکته، آموزش و انتقال تجربیات هست. این بخشها شامل ارائه‌ها، معماها، فروش تیشرت، فروش سخت افزارهای ابداعی و از این دست هستند، ولی مهمترین و شاخصترین چیزی که DEFCON رو متمایز میکنه دو چیز هست: اول، مسابقه اصلی Capture The Flag که بالاترین تکنیکهای نفوذ توی اون پیاده میشه و دومی البته پنل‌ها و ارائه های تخصصی DEFCON هست. ارائه های DEFCON بقدری با کیفیت و به روز هستند که هرساله بخش بزرگی از مخاطبان اون رو آدمهایی تشکیل میدهند که در نهادهای امنیتی کار می‌کنند. جالب اینکه بهردلیل نوع کار هکرها به شکلی هست که میتونه برای نهادهای امنیتی و شرکتهای بزرگ به شکل‌های مختلف حساسیت برانگیز باشه، خب حالا وقتی که یه تعداد زیاد هکر که قبلاً صرفا یه اسم مستعار فوق مشهور توی اینترنت بودن بصورت فیزیکی و در یک مکان جمع میشن خودبخود حساسیت اون نهادها و شرکت ها هم بهشون جلب میشه و به همبن دلیلی همیشه کلی مشکل و پرونده حقوقی و امنیتی همیشه دنبال تیم اجرایی و مدیریتی DEFCON بوده و هست.

ژنرال کیت الکساندر مدیر NSA

ژنرال کیت الکساندر مدیر NSA

ولی اتفاقی در بیستمین سالگرد DEFCON می افته که بنوعی بزرگترین اعتباربخشی دولت به کیفیت این نشست بوده. ژنرال چهار ستاره «کیت الکساندر – Keith B. Alexander» که رئیس NSA و البته فرمانده ارتش سایبری آمریکا هم هست میاد و بعنوان یکی از سخنرانان اصلی در DEFCON صحبت میکنه و از همه میخواد که به ایشون و تیمشون با نشون دادن ضعفها در ساختارهای امنیتی کمک کنند. البته اون موقع هنوز دامن NSA با افشاگری‌های «اسنودن» به گند کشیده نشده بود ولی فیلمها نشون میداد که اقای ژنرال میان هکرها همچین هم خوشنام نبودن و کسی دل خوشی از ایشون نداره. جالبه که در همون مراسم Jeff Moss از ایشون میپرسه: “آیا این راسته که در NSA اطلاعات همه نگهداری میشه؟ و من چجوری میتونم اطلاعات خودم رو ببینم؟” و اون آقای ژنرال هم خیلی با اعتماد به نفس گفتند که نه و اینجوری هم نیست و ما فعالیت‌هامون به غیرآمریکایی‌ها اختصاص داره و اینها همه خزئبل است و مشتی احمق توهم توطئه‌ای هم به آن دامن میزنند!!!! که البته حالا تازه بعد از افشاگری‌های اسنودن تازه نوک کوه یخ PRISM از آب دراومده خب طبیعیه که همه به اون حرفها میخندن و البته یکی از چماقهایی که پشت سرهم داره سر NSA داره فرود میاد بخاطر همین دروغهایی بوده که ژنرال محترم اونجا افاضات فرموده بودند…

ژنرال کیت الکساندر در DEFCON 2012

ژنرال کیت الکساندر در DEFCON 2012

ولی نفس همین که دولت با همه موذی‌گری‌اش تصمیم میگیره اون چیزی که به زعم خودش میتونه تهدید باشه رو با شرکت کردن در یکی از غیردولتی‌ترین تشکل هکرها (اونم در بالاترین سطح!!)، تبدیل به فرصت کنه قابل تقدیر هست و اینکه نمیاد با “راپل” کردن و گاز اشک‌آور و دستبند و باتوم و اینها و شاید هم اعترافات تلویزیونی سروته قضیه رو هم بیاره خیلی خوبه… البته من خودم به شخصه اعتقاد دارم آستانه تحمل بدلیل فشار رسانه‌ها، تو هر کشوری متفاوته وگرنه کمتر جایی هست که نیروی امنیتیش دلش نخواد از اینکارا رو بکنه…

حالا بحث زیاده، پیشنهاد میکنم همه اونهایی که به نحوی به هکرها علاقه مند هستند این مستند را تماشا کنند. شاید نکته فنی دندان گیری عایدشون نشه ولی همینکه میبینن یک عده با عشق تلاش می‌کنند قومشون رو کنار هم نگهدارند خیلی خیلی خوبه و البته قابل تقدیره…

پوستر مستند DEFCON

پوستر مستند DEFCON

.

.

انشالله که شما هم قوم یا در صورت نیاز قومهایتان را پیدا کنید یا اونا شما رو پیدا کنند…

.

.

پینوشت ۱: بالاترین سطح آمادگی نیروهای مسلح آمریکا در این مقیاس ۱ است  و کمترین آن ۵ است، که البته فقط یکبار در جریان بحران موشکی کوبا این مقیاس به ۲ ارتقاء داده شده است وگرنه بیشتر موارد در همان ۴ یا ۵ است.

پینوشت۲: با تشکر از جادی عزیز که انگیزه داد تا این پست رو بنویسم…

.

.

پیروز و برقرار باشید

مسعود زمانی

۲۰ مرداد ۱۳۹۲

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–***–

در ستایش یک موزیکال تکرار نشدنی

۹ فروردین ۱۳۹۲ ۲۴ دیدگاه

در ستایش یک موزیکال تکرار نشدنی

.

.

سلام و سال نو مبارک

.

.

جلد کتاب بینوایان

جلد کتاب بینوایان

در مورد جایگاه اثر همیشه ماندگار ویکتور هوگو، رمان بینوایان و اقتباس‌های سینمایی، انیمیشنی، تئاتری و موزیکال اون میشه کتابهای متعددی نوشت و یا ساعتها به بحث نشست. تازه ترین اقتباس از این اثر توسط «تام هوپرTom Hooper» (که من با فیلم سخنرانی پادشاهش خیلی مشکل داشتم) پاییز امسال به روی پرده رفت و تحسین همگان به همراه داشته و کلی هم جایزه رو بحق مال خود کرده و کلی جایزه هم به ناحق بهش داده نشده… در مورد فیلم خانم far5tar یک پست خوب نوشتند و حق مطلب رو ادا کردند و چندان جای کار برای من نگذاشتند. بنابراین تلاشم بر اینه که تو این پست به نکاتی اشاره کنم که شاید برای خیلی از دوستان جدید باشد.

پوستر فیلم بینوایان - 2012

پوستر فیلم بینوایان – ۲۰۱۲

ما ایرانی‌ها کلاً زیاد با مقوله‌ای به اسم تئاتر یا فیلم موزیکال زیاد اشنا نیستیم، معدود تجربه‌های استاندارد موزیکال ما محدود بوده به فیلم‌های «اشک‌ها و لبخندهاThe Sound of The Music» و یا «بانوی زیبای منMy fair lady» و یا امثالهم (و البته یادی کنیم از دوبله‌های درخشانشون)… تو نمونه های ایرانی حسن کچل و بابا شمل و مواردی نظیر آن داریم… در مورد تئاتر موزیکال ایرانی بجز شهرقصه من چیز دیگری تو ذهنم نمیاد و دیگران باید بگویند، ولی بعید میدونم آثار منثور متاخر و کلاسیک ما تابحال در قالب موزیکال اجرا شده باشند. مثلاً بنظر من بوف کور خیلی جای کار برای موزیکال شدن داره و یا حتی سمفونی مردگان

بازیگران تئاتر موزیکال گوژپشت نتردام

بازیگران تئاتر موزیکال گوژپشت نتردام

ولی من یک تجربه فوق العاده ارزشمند تو این زمینه دارم (با تشکر از مصطفی عزیز) از موزیکال بی‌نظیر و تکرارنشدنی کتاب جاودان دیگری از ویکتور هوگو «گوژپشت نتردام – Hunchback Of NotreDam» با هنرمندی چهار خواننده منحصربه فرد Garou (در نقش کوازیمودو)، Daniel Lavoie (در نفض کشیش فرولو)، Patrick Fiori (در نقش کاپیتان فوبوس) و «هلن سگارا – Hélène Ségara» (در نقش ازمرالدا) که بیش از ۲۰ بار کل اون و شاید بالای صد بار این کلیپ دیدنی از یکی شورانگیزترین فرازهای آوازی اون رو تماشا کردم. میتونید از لینک زیر اون رو دانلود کنید و پیشنهاد اکید دارم اینکار رو بکنید که از دستتون میره…

دانلود کلیپ از موزیکال گوژپشت نتردام

دانلود کلیپ از موزیکال گوژپشت نتردام (حجم: ۲۱ مگابایت)

بگذریم… وقتی برای دانلود فیلم بینوایان اقدام کردم سعی کردم نسخه ای رو بگیرم که علاوه بر کیفیت عالی پشت صحنه ها و مصاحبه با عوامل فیلم هم توش موجود باشه و شاید اگه اغراق نباشه به اندازه خود فیلم از پشت صحنه‌اش لذت بردم. در ادامه سعی میکنم خلاصه ای از نکات پشت صحنه رو خدمتتون ارائه کنم:

تام هوپر و هیو جکمن در پشت صحنه فیلم

تام هوپر و هیو جکمن در پشت صحنه فیلم

decorative-lines-2a

ستارگان بینوایان

مشکل‌ترین کار گروه پیدا کردن و جمع کردن این گروه بی‌نظیر از بازیگران بود، به اعتراف خود هوپر و «کمرون مکینتاش – Cameron Mackintosh» شاید ساخت این فیلم از لحاظ جمع شدن بهترین تیم ممکن بازیگر در ۵ یا ۱۰ سال گذشته امکان‌پذیر نبوده است. تام هوپر میگه «من بدنبال بازیگرانی بودم که وقتی آواز میخوانند، شما فکر کنید که اولین و بهترین راهی که برای برقراری ارتباط بلد هستند، اواز خواندن است». و در تجلیل از ستاره فیلمش «هیو جکمنHugh Jackman» در نقش ژان والژان میگه: دو نیازمندی اصلی برای ساخت فیلم وجود داشت، اول تیمی از بازیگران که بتونند سرصحنه و زنده آواز بخونند و دوم هیو جکمن… اگر جکمن نبود مطمئناً من این فیلم رو نمی‌ساختم…

در مورد علاقه‌ام به هیو جکمن و هنرمندی اش تو این پست نوشته بودم و اتفاقاً اشاره هم کرده بودم که بهترین میزبانی چند سال اخیر مراسم اسکار هم با اجرای موزیکال اون انجام شده (لینک دانلود نسخه ویدیویی اجرای جکمن در مراسم اسکار رو هم میتونید اونجا پیدا کنید)، کی میدونه اصلاً شاید همون مراسم باعث میشه که زوج جکمن-هاتاوی برای این فیلم رقم بخوره.

هیو جکمن در یکی از اجراهای تک نفره اش در برادوی

هیو جکمن در یکی از اجراهای تک نفره اش در برادوی

جکمن برای تقویت صدا و تمرین بیشتر و در طول زمان پیش تولید فیلم به مدت سه ماه یک نمایش موزیکال تک نفره رو تو برادوی به روی صحنه می‌بره و مطمئن بوده که شبی دو ساعت و نیم و هفته ای هشت اجرا بهترین تمرینی هست که میتونه داشته باشه و طی این مدت به گفته مکینتاش محدوده صداش وسعت بیشتری پیدا کرده بود… اون روزی سه ساعت و به شکل بسیار سنگینی ورزش میکرده که بتونه فرم ایده ال فقط برای همون صحنه های اول فیلم رو پیدا کنه (لاغر، بدون چربی و در عین حال ورزیده)

هیو جکمن در پشت صحنه فیلم بینوایان

هیو جکمن در پشت صحنه فیلم بینوایان

همه بازیگران و عوامل فیلم از نقش رهبری جکمن در این فیلم تمجید کردند و اینکه اون چقدر بهشون الهام و انگیزه میداده… حتی یه آدم خود راضی‌ای مثل «راسل کروRussel Crow» هم نمیتونه ازش تمجید نکنه… جالبه که فهمیدم راسل کرو هم از نمایش‌های موزیکال تو سینما اومده!!! حتی تصور این موجود نخراشیده و نتراشیده در حال خوندن موزیکال هیجان‌انگیزه…

آن هاتاوی در نمایی از فیلم بینوایان

آن هاتاوی در نمایی از فیلم بینوایان

«آن هاتاویAnne Hathaway» در نقش فانتین در یک کلام بینظیر بود… اجرای فوق‌العاده حسی اون از ترانه «I Dreamed a Dream» بقدری تاثیرگذار بود که نفسم تو سینه حبس شده بود… شخصیت فانتین در واقع “بینوا”ترین کاراکتر کتاب هست و هاتاوی هم واقعاً هم براش زحمت کشیده… صحنه تراشیدن موهای هاتاوی کاملاً واقعی است و جالب اینکه هاتاوی از این امکان بعنوان یه فرصت یادکرده که بتونه بهتر توی نقش فرو بره و حقارت و بغض و ناامیدی صحنه تراشیدن سرش بهترین فرصت بوده که تبدیل بشه به خود فانتین… هاتاوی کلاً خودش لاغر هست ولی برای صحنه نسبتاً کوتاه مرگ فانتین ظرف ۵ هفته حدود ۱۳ کیلو از وزنش کم میکنه!!! فقط برای یک سکانس!!!!! واقعاً جایزه اسکار کمترین تقدیر از اینهمه احساس و هنر و زحمتی هست که هاتاوی کشیده…

آماندا زایفرید در پوستر فیلم بینوایان

آماندا زایفرید در پوستر فیلم بینوایان

«آماندا زایفریدAmanda Seyfried» یک انتخاب بینظیر برای نقش کوزت بود… کوزت در داستان اصلی نقش اون کورسوی امیدی رو داره که در اوج ناامیدی همیشه محرک و انگیزه حرکت بقیه کاراکترها هست (از فانتین تا ژان والژان و تا ماریوس) و چهره و صدای آماندا تمام همون چیزی بوده که این فیلم برای امید بهش نیاز داشته… برق چشمان و صوت دلنشینش به واقع امید رو در دل همه زنده میکنه…

صدای بازیگر نقش ماریوس «Eddie Redmayne» دقیقاً مبحوت کننده است… صلابت و امید و شور انقلابی توی صداش موج میزنه، شاید خواننده ترین بازیگران فیلم همین ماریو و البته «سامانتا بارکز – Samantha Barks» در نقش اپونین باشند.

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

بخصوص سامانتا که دقیقاً حرفه اصلیش خوانندگی در موزیکال‌های کلاسیک است. اجرای سولوی زیر باران وی در سوگ عشق ناکامش عجیب دلنشین و در عین حال سوزناک از کار دراومده… پیشنهاد میکنم با دقت بیشتری این صحنه ها را ببینید… و البته صحنه دردناک مرگش در آغوش ماریوس…

سامنتا بارکز و ادی ردماین در نمایی از فیلم بینوایان

سامنتا بارکز و ادی ردماین در نمایی از فیلم بینوایان

و البته خیلی کم لطفی هست که به بازی درخشان «ساشا بارون کوهنSacha Baron Cohen»  و «هلنا بونهام کارتر –  Helena Bonham Carter» در نقش تناردیه‌ها اشاره‌ای نشه… این دو در فیلم «سوئینی تادSweeney Todd» مهارت‌های آوازی خودشون رو نشون داده بودند بخصوص هلنا که تقریباً پای ثابت همه فیلمهای «تیم برتون – Tim Berton» هست که تقریباً همشون هم موزیکال هستند.

ساشا بارون کوهن و هلنا بونهام کارتر در فیلم بینوایان

ساشا بارون کوهن و هلنا بونهام کارتر در فیلم بینوایان

decorative-lines-3

ارتباط “وست اندی”!

این فیلم برداشت نسبتاً وفاداری از داستان و البته نسخه اورژینال موزیکال اون در سال ۱۹۸۴ هست. از تیم بازیگری اون تئاتر، بازیگر افسانه‌ای نقش ژان والژان «Colm Wilkinson» در این فیلم نقش اسقف رو بازی میکنه و البته کمک روحی و مشاوره‌ای فراوانی هم به هیو جکمن داده…

کالم ویلکینسون در فیلم بینوایان

کالم ویلکینسون در فیلم بینوایان

بجز جکمن، راسل کرو ، هاتاوی و زایفرید بقیه هنرپیشه‌ها و حتی سیاهی لشکرها همگی از دل تئاترهای WEST END لندن بیرون اومدند. (وست اند مشابه همون برادوی هست البته قدیمی‌تر و البته اصیل‌تر) ازجمله همین خانم سامانتا بارکز که اتفاقاً اونجا خیلی هم سرشناس بوده. این صداهایی که هرکدومش در نوع خود جواهری بینظیر هستند همگی در مکتب وست اند و زیر دست بزرگترین اساتید تئاتر دنیا پرورش دیده اند و وبرای همینه که حتی فرعی ترین نقشها هم حضور با صلابتی در فیلم دارند… حتی اگر چند ثانیه باشد… و به اذعان همه بازیگران، همگی فروتنانه بازیهای خود را انجام داده اند و این در حالی است که اتفاقاً هرکدام چندین و چند بار تقشهای اصلی همین بینوایان را در اجرای رسمی و طولانی مدت در وست اند بعهده داشته اند…

من خودم به شخصه وقتی اجراهای وست اندی دل انگیز و پرعظمتی چون شبح اپرا (بخصوص اجرای اخیرش با خوانندگی رامین کریم‌لو) را میبینم، دوست دارم یک نفر آدم وارد بیاد به من بگه که برادوی و وست اند چجور تفاوتهایی با هم دارند و برتری‌های هرکدوم به اون یکی چیه…

decorative-lines-3

لوکیشن‌های بینوایان

نمایی از فیلم بینوایان

نمایی از فیلم بینوایان

از عظمت همان صحنه اول در لنگرگاه می‌توان فهمید که با یک فیلم معمولی و دم دستی روبرو نیستیم… لوکیشن‌های فیلم پرتنوع و همگی جاه طلبانه اند… از لنگرگاه تا کوهستان و از نماهای درون کلیسا و قصر تا فضای گرفته پاریس همگی و همگی ساخته و پرداخته تیم اجرایی و طراح صحنه هست… خود هوپر و فیلمبردار عقیده دارند با عظمت ترین و سخت ترین صحنه فیلمسازی تاریخ عمرشون همون نماهای مربوط به لنگرگاه و زندانیان کارگر بوده…

نمایی از فیلم بینوایان

نمایی از فیلم بینوایان

صحنه‌های تشعیع لامارک هیچ وقت نمیتونست به این عظمت تو صحنه تئاتر نمایش داده بشه، کل نماهای محله پاریس در استودیو و در مقیاس واقعی ساخته شده اند. برای ساخت اونها هرچی سند و مدرک بوده مطالعه و دیده شده تا نزدیکترین فرم به واقعیت توی اونها پیاده بشه… جالب اینکه صحنه ای که قرار بود دانشجویان به کمک لوازمی که مردم در اختیارشون میزارن سنگر بسازن کاملاً واقعی ساخته شده… کارگردان طی یک تصمیم خیلی متهورانه ده دقیقه به بازیگرها وقت میده که تا میتونن هرچی وسایل (از میز و صندلی و پیانو!) میتونن به داخل خیابان پرت کنند و روی هم بریزند تا سنگر ساخته بشه… و خودش هم خیلی ریلکس دوربین ها رو آماده میکنه و لاینقطع فیلم میگیره… تنها کاری که میکنن این بود که کل اون وسایل رو دقیقاً به همون شکل میخ و پرچ میکنن که محکم باشه و سپس نماهای بعدی نبرد رو فیلمبرداری میکنند…

یک نکته جالب اینکه همیشه می‌شنیدم پاریس یکی از دوراندیشانه ترین خیابون‌سازیهای اروپا رو داشته و شاید تا حدود ۱۵۰ سال هیچ نیازی به تعریض خیابونهای اصلی وجود نداشته و خب البته غبطه میخوردم، در یکی از بخشها طراح صحنه فیلم توضیح میده که اتفاقاً خیابانهای پاریس خیلی تنگ و تاریک و نامنظم بودند، ولی اتفاقات و شورشهای بعد از ناپلئون باعث میشه که حکومت تصمیم بگیره برای کنترل بهتر آشوبها و حضور سریعتر و مجهزتر پلیس در هنگام تجمعات مردم خیابونها رو تعریض کنه!!!…. همین!!!

decorative-lines-3

اجرای زنده!!!

بطور معمول برای فیلمهای موزیکال روال اینجوری هست که بازیگرها/خواننده ها میرن داخل استودیو تو دو سه هفته کل آلبوم رو ضبط میکنن و بعد دو سه ماه بعد میرن سر صحنه و فیلمبرداری شروع میشه… ولی اینکار یک ایراد بزرگ داره: شما تمام تصمیمات بازیگریت رو باید سه ماه جلوتر و قبل از اینکه کاراکترت جلوی دوربین زنده بشه، بگیری… تام هوپر یک تصمیم خیلی جاه طلبانه برای فیلم در نظر گرفت… ضبط زنده اجراها همراه با بازی… تصمیم اینقدر دور از ذهن بود که خودشم اول باور نمیکرد بتونه اینکار رو بکنه… نه اینکه از توانمندی بازیگرها نامطئن باشه، چون از لحاظ تکنیکی این کار یه کابوس به تمام معنا بود…

صدابردار بدبخت و البته خلاق فیلم «سیمون هایس – Simon Hayes» (جایزه اسکار امسال رو هم بخاطر این فیلم دریافت کرد) کلی فکر میکنه و کلی ایده خیلی خلاقانه به ذهنش میرسه… اول اینکه پیشرفته ترین و مجهزترین تجهیزات صدابرداری رو برمیداره و برای هر بازیگر یک یا چند میکروفون فوق کیفیت بی سیم تو لباسشون جاسازی میکنه، یعنی شما تصور کن کل کاری که اون بوم تکی صدا و نهایتاً یکی دو تا میکروفون مخفی در حالت معمول باید انجام بده (که البته همون هم کلی علم و هنر هستش)، تبدیل میشه به تعداد زیادی (گاهی نزدیک به سی عدد) کانال صوتی مجزا (دقت کنید که مجزا هست، یعنی هرکسی کانال مخصوص خودش رو داره که البته دست صدابردار خیلی باز میشه ولی پیچیدگی بینهایت بالاتر میره) که باید بصورت زنده! ویرایش و ضبط بشوند!!!!

از طرفی خوندن بدون موزیک کار بینهایت سختی است و معمولاً تو همون دو سه خط اول میزان از دست خواننده خارج میشه… برای این مشکل هم خب طبیعتاً باید موزیک سر صحنه باشه، و خب البته که اونها نمیتونستن ارکستر کامل رو پشت صحنه داشته باشند، برای همین گشتند و یکی از نابغه ترین پیانیست‌های ممکن رو پیدا کردند و در پشت صحنه نشوندنش تو یه اتاقک شیشه‌ای عایق بندی شده (بخاطر اینکه حتی صدای برخورد انگشتهاش با کلیدهای کیبورد مزاحم صدابرداری میشده!!) و به همه بازیگرها هم یه هدفون سمعکی نامرعی بی سیم دادند که صدای پیانو را توی گوش اونها پخش می‌کرد. علت اینکه میگم پیانیسته خیلی نابغه بوده این بوده که خود بنده خدا یک گوشی از موزیک خودش تو گوشش بوده (بدلیل مشکلات صدابرداری نباید صدای کیبرد باز میشد) و یه هدفون دیگه از صدای همزمان میکس شده انبوه خواننده‌ها… خب تا الان بازم شاید مشکلی تباشه ولی نکته اینجاست که بازیگران برای اینکه حس درستی توی فیلم تزریق یشه یکم دستشون تو نوع و لحن و گام آوازی آزاد گذاشته شده بود و بالتبع اون بنده خدا در لحظه محاسبه میکرده و میزان و گام ‌ها و سرعت موسیقی رو بسته به نیاز خواننده تغییر میداده و مینواخته و این یعنی خود کابوس… انعطاف پذیری که به این شکل بوجود میاد حتی تو پیشرفته ترین و هماهنگ ترین اجراهای تئاتری غیرممکن هست…

خود تام هوپر عقیده داره با این فیلم و تکنیکهای انقلابی‌اش، برای همیشه روند عادی ساخت موزیکالهای سینمایی رو دچار تغییر کرده ولی من بعید میدونم هیچ آدم دیوونه دیگری سراغ اینهمه دردسر بره… ولی خب هرکس که طاووس خواهد…

این اقای سایمون صدابردار البته به این نکته هم اشاره میکنه که حتی پنج!!! سال پیش هم نمیتونستن همیچین کاری و در این ابعاد انجام بدن و به لطف فناوری‌های جدید هست که این امر ممکن شده…

برای ساکت نگه داشتن صحنه هم کلی تمهید بکار بسته شده بود که بغیر صدایی که باید شنیده بشه صدای بال پشه هم تو فیلم نیاد… تو صحنه ای که اپونین زیر باران اجرای سولوی (درخشان) خودش رو انجام میده گروه مجبور شده یه ماشین باران ساز جدید بخره و کلی دستکاریش کنه که ریزترین قطرات ممکن و البته طبیعی ترین صدای ممکن رو داشته باشه، همه تیم هم مجبور بودند لباسهای خاصی بپوشند که صدای باران در برخورد با لباسهاشون خراب نشه!! همه اینها خیلی راحت میتونست که با صداگذاری حل بشه ولی اصرار کارگردان به طبیعی بودن صدای محیط باعث خلق این سکانس دل‌انگیز شد.

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

اینها چالشهای تکنیکی صدابرداری بود ولی باید به چالشهای بازیگران هم پرداخت… بازیگران برای اینکه صداشون خراب نشه در طول کل فیلمبرداری تقریباً فقط میتونستند استراحت کنند و مخلوطی از آب گرم و لیمو بخورند!! وقتی که یکی از بازیگران کمی صدایش تحت تاثیر فشار کاری آسیب میدید برایش استراحت صدا تجویز میشد و این یعنی سه چهار روز حتی حرف هم نزنند!!! یجورایی مجبور بودند روزه سکوت بگیرند… فشار تمرینات بقدری بالا بود که راسل کرو اذعان کرد که بخشهای جدیدی توی صداش کشف کرده و نت‌هایی بوده که هیچوقت نمیتونسته اجرا کنه ولی بعد از فیلم براحتی اونها رو میخونه، که برای آدمی تو این سن خیلی عجیبه… البته برای من عجیب نیست چون راسل کرو برای فیلم «ارباب و فرمانده – Master And Commander» ویلون زدن یاد گرفت اونم تو کمتر از دو ماه!!!!

یک بخش بسیار زیبا راجع به اجرای موسیقی توسط ارکستر و پیچیدگی‌های اون وجود داره که فقط باید دید و شنید و نوشتن نمیتونه حق مطلب رو راجع به اون ادا کنه… پیشنهاد اکید دارم که هرجور شده اونو ببینید… بخصوص بخشی که راجع به موسیقی نهایی فیلم صحبت میشود…

decorative-lines-2

نمای پایانی فیلم بینوایان

نمای پایانی فیلم بینوایان

ترانه‌های فیلم هرکدومشون در جای خودش شنیدنی و البته دیدنی هستن، اجرای شکننده و البته همیشه ماندگار هاتاوی از ترانه I Dreamed a Dream یکی از اونهاست و یا سولوی بینهایت حسی جکمن در لحظه تحولش در کلیسا و یا همون اجرای زیر بارا سامانتا بارکز زیر باران و صحنه مرگ راسل کرو همگی و همگی ماندگار و ارزشمند هستند. ولی برای من درخشانترین ترانه همون ترانه Can You Hear the People Sing هست که یکبار در میانه فیلم و بار دیگر در انتهای فیلم بسیار شورانگیز اجرا شده… از دیدن و گوش کردن اون خسته نمیشم… از لینک زیر میتونید اون سکانس‌ها رو دانلود کنید.

دانلود سکانس نهایی فیلم بینوایان

دانلود سکانس نهایی فیلم بینوایان (حجم: ۲۱ مگابایت)

.

.

سخن آخر

راجع به اقتباسهای سینمایی از آثار کلاسیک نوشتم و حیفم اومد این نکته رو نگم….

نایتلی در نمایی از فیلم آنا کارنینا

نایتلی در نمایی از فیلم آنا کارنینا

من اگر بخوام پیشنهادی خدمت دوستان بدم، اینجوری میگم که اگر کتاب بینوایان رو نخوندید، فیلم ساخته شده رو ببینید و حتی شاید کتاب رو هم ایرادی نداره که نخونید… ولی اگر کتاب همیشه ماندگار «آنا کارنیناAnna Karenina» رو نخوندید سراغ فیلمش نروید… یعنی اول کتاب رو بخونید و بعد فیلم رو ببینید… هرچند که من بینهایت بازی «کی‌یرا نایتلیKeira Knightley» و «جود لاوJude Law» رو دوست دارم ولی بعلت زمان کم فیلم نسبت به حجم کتاب و تعدد کاراکترهایش که کارگردان نگون‌بخت نمیتونسته همشونو تو دو ساعت حتی معرفی هم کنه، فیلم کلی سوراخ سنبه داره که لذت بصری صحنه پردازی بی‌نظیر، خلاقانه و تئاتری و البته حضور گرم نایتلی را مخدوش میکنه… ولی اگر کتاب رو خوندین حتی یک ثانیه رو هم از دست ندید و بشتابید به دیدن نایتلی…

.

.

.

دهم فروردین ۱۳۹۲

مسعود زمانی

.

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–***–

.