بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘فیلم’

پیش درآمدی بر گلدن گلاب

۲۶ دی ۱۳۹۰ ۱۶ دیدگاه

سلام

الان که دارم این پست رو شروع میکنم، کمتر از ۶ ساعت به شروع مراسم اهدای ۶۹امین دوره جوائز گلدن گلاب مونده و من قصد دارم برداشت ضمنی خودم رو از فیلم‌های کاندیدی که شانس دیدنشون رو داشتم بنویسم، طبیعتاً چون خیلی از فیلم‌ها رو ندیدم نمیتونم راجع به جوائز حدس درستی بزنم (ولی خداییش پارسال جوائز اصلی رو درست گفتم)…

نیمه ماه مارس – The Ides of March

فیلم شروع تکان دهنده‌ای از تمرین سخنرانی تبلیغاتی یکی از کاندیداهای حزب دموکرات آمریکا دارد، بنظر من تمام پیام فیلم در همان چند ثانیه کوتاهی است که گاسلینگ پس از ایراد نطقی محکم، با پوزخندی شروع به سوت زدن می‌کند!!!… همه اینها یک بازی است. عنوان فیلم و اشاره تلویحی به تاریخ کشته شدن ژولیوس سزار ( و ماجرای بروتوس و …) نیز حدس برخی از پیچش‌های داستان فیلم را برای بینندگان تیزبین آسان نموده است….

پوستر فیلم نیمه ماه مارس

«رایان گاسلینگ – Ryan Gosling» که مطمئناً تا سالها از او خواهیم دید و خواهیم نوشت، در نقش مدیر ارشد کمپین تبلیغاتی «مایک موریس» برای انتخاب به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری ظاهر شده است. نقش مایک موریس رو «جرج کلونیGeorge Clooney» بخوبی بازی کرده که بنظر من کارگردانی و نویسندگی‌اش در این فیلم در مرتبه  بسیار بالاتری قرار دارند. در کل بازی کلونی و همینطور «فیلیپ سیمور هافمن – Phillip Seymore Hofman» متوسط بوده‌اند و اگر بخواهیم بهترین بازیگران فیلم را از نظر خودم اسم ببرم، بدون تردید در رتبه نخست رایان گاسلینگ و در مرتبه بعدی «ماریسا تومی – Marisa Tomei» (با اون لحن و نگاه و حرکات فریبکارانه‌اش در نقش یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای) و «پال جیاماتی – Paul Giamatti» (با چهره‌ای که از دور بلاهت را فریاد می‌زند ولی برق نگاهش دنیایی از سیاسیت! را باخود همراه دارد) بوده‌اند. واضح است که لشگری از بهترین بازیگران در این فیلم ایفای نقش کرده‌اند که حضور یک کارگردان خوب (کلونی) هم در کنار آن، باعث شده استانداردهای فیلم بسیار بالا برده شود. راجع به فیلم دو نکته کلی میتونم بگم:

یک – فعالیت کاندیداهای حزب جمهوری‌خواه برای انتخابات ریاست جمهوری به دقت دارم دنبال میکنم و چه تطابق غریبی داره این فیلم با رویدادهای اتفاق افتاده در ماجراهای جاری این حذب!!… و خیلی اتفاقی هم دیالوگ‌ها و شعارهای «مایک موریس» دموکرات بشدت با اتفاقات جنبش ۹۹% و اشغال‌کنندگان وال‌استریت تطابق داره که البته نویسندگان اونو تصادفی قلمداد کردند ولی خب جالب هست دیگه…

دو- فیلم جمع و جور و نه چندان پیچیده‌ای است که البته در مقایسه با فیلم‌های مشابه (نظیر «سگه رو بجنبون – Wag The Dog» و …) خیلی فیلم شاخصی محسوب نمیشه…

***

بران – Drive

بعضی وقت‌ها هست که دیگه از دیدن یه فیلم خوب ناامید شدی و با خودت میگی تمام فضای سینما رو اقتیاس‌های کامیک بوکی و فیلمهای پر از CG (و خالی از محتوا) اشغال کرده و دیگه هیچ شانسی وجود نداره و با دلی شکسته سعی میکنی شاهکارهای قدیمی رو تماشا کنی تا دلت التیام پیدا کنه… اونوقت یهویی مثل یه سکه طلا توی یه آغل تنگ و تاریک این فیلم رو پیدا میکنی و می‌بینی… یعنی حقیقتاً من خودم در انتهای ناامیدی این فیلم رو دیدم…

پوستر فیلم Drive

عالی به معنای کلمه… همه چی در اوج، همه چی سرجای خودش… یه فیلم ماشینی لس‌آنجلسی! کاملاً کلاسیک و تمام عیار… با آدمهایی از جنس آدم‌های لس‌آنجلسی!!!… خیلی لذت بردم… کارگردانی عالی، فیلمنامه عالی، فیلمبرداری عالی، نورپردازی عالی، موسیقی عالی، تدوین عالی و …. در کل یک فیلم استاندارد کم خرج با حداقل استفاده از معیارهای جلب مخاطب کاذب، و با انبوهی از نکات طلایی برای کسانی که میخوان فیلم‌نامه نویسی و کارگردانی و بازیگری رو حرفه خودشون قرار بدهند… داستان فیلم خیلی سرراست ولی با پیچیدگی‌های انسانی خاص خودش هست… فیلمی است که باید دید و مطمئنم که در اسکار هم حرفهایی برای گفتن دارد…

نمایی از فیلم Drive

بزرگترین سئوال من بعد از دیدن فیلم این بود: این «رایان گاسلینگ» کجا بود تا قبل از این؟؟؟ تو این دوره زمونه‌ای که (علیرغم تمام احترامم برای فیلم‌های تیم برتونی‌اش) «جانی دپ» یه ابروشو میده بالا همه غش و ضعف میکنن، وجود همچنین بازیگرانی واقعاً غنیمت است… بازیگری است که به معنای واقعی بازی میکند، و خودنمایی نمیکند… من حتی یک نمای کلوزآپ هم از گاسلینگ در این فیلم ندیدم که بخواد خودشو به رخ دوربین تماشاچی بکشه… کم حرفی و حرفه‌ای گری و اصول‌مند بودن رو تو همون ۵ دقیقه اول فیلم نشون میده… و جالب اینکه وقتی داشتم لینکها این پست رو مرتب میکردم دیدم ای دل غافل، تو فیلم درخشان و متفاوت «بمانStay» (که خداییش هنوزم کلی علامت سئوال برای المانهای اون فیلم تو ذهنم هست که جوابشو پیدا نکردم) هم این بنده خدا بازی کرده بود و چه زیبا هم نقش‌آفرینی کرده بود…

نمایی از فیلم Drive

بازیگری علیرغم از بین رفتن و عزلت نشینی نسل طلایی و کلاسیک بازیگران سبک متداکتینگ داره وارد عصر جدیدی میشه… دیگه تمامی اجزاء صحنه داره جزوی از متداکتینگ میشه… تو این فیلم وقتی گاسلینگ درون ماشین قرار می‌گیره، ماشین هم به جزئی از بدنش تبدیل میشه و یا وقتی اون چکش لعنتی! رو دستش میگیره انگار چکش و دستش با هم یکی شدند… کلی نکته ریز و درشت (و یک عالمه ارجاع به فیلم‌های هم ژانر قدیمی‌اش) تو این فیلم هست که ذکر همش به اندازه خود فیلم و بلکه بیشتر وقت میگیره… کاراکتر گاسلیگ امضاء داشت، اون کاپشن عقرب نشان که هیچوقت (حتی با وجود خونین شدن) عوض نمی‌شد هم بخشی از این امضاء بود که خود اونم کلی تعبیر و تفسیر میتونه داشته باشه…

یکی از اون نکات جالب که ندیدم کسی بهش اشاره کنه این بود که راننده ما هرچه قدر که در شب همه رو مقهور خودش میکرد و کسی اسرارش رو نمی‌فهمید، در روز آسیب پذیر و عریان نشون می‌داد، شب لفافه‌ای بود برای گذشته پنهان و انگیزه‌های نه چندان روشنش… تمام برتری‌ها و پیروزی‌هایش در شب بود و سلطان شب است و شب به وی آرامش می‌دهد… (سکانسی که شب به خانه برمی‌گردد ولی ناآرام می‌شود و دوباره بیقرار به خیابان بازمیگردد خیلی خوب این نکته را بیان می‌کند). در روز ولی، دنیا سلاطین دیگری دارد و تمامی شکستهایش در روز رخ می‌دهد…

نمایی از فیلم Drive

من اینم نفهمیدم که چرا گاسلینگ برای این فیلم کاندید بازیگر نقش اول نشد و این مهم برای فیلم «نیمه ماه مارس» رخ داد!!! که توی اون بنظر من بازی به مراتب سطح پایینتری از فیلم Drive از خودش نشون داده!!!

دو سکانس رو عجیب پسندیدم: یکی سکانس درون آسانسور که بی نقص و نفس‌گیر بود و دیگری سکانسی که گاسلینگ در حالیکه نقاب به صورت زده به در کافه نزدیک میشه و از شیشه درون رو نگاه میکنه… یعنی عالی… یعنی بی نظیر…

موسیقی فیلم هم ساخته «کلیف مارتینز – Cliff Martinez» درامر سابق گروه Red Hot Chili Peppers هست که با استفاده از سازهای الکترونیک فضایی خلق کرده مرموز ولی بشدت دلپذیر و در بعضی بخش‌ها بس هیجان انگیز… درست در لحظه‌ای که سینتی سایزر داره فضای موسیقی از آن خودش میکنه نوای پیانو (که به نظر من در این فیلم نماد کاراکتر زن فیلم هست) میاد و اون رو آروم میکنه (همانند آرامشی که کاراکتر زن به گاسلینگ جامعه گریز و منزوی میده) این نکته رو در موسیقی که برای دانلود خواهم گذاشت بخوبی خواهید دید… برای این بخش ترانه ابتدایی فیلم و یکی از تراک‌های خوب موسیقی متن فیلم رو برای دانلود آماده کردم که میتونید از لینکهای زیر دانلودشون کنید.

 توضیح ضروری: در صورتی که ترانه ها را به کمک نرم‌افزار جت آودیو نسخه ۶ به بالا، پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را هم مشاهده کنید

۱- دانلود ترانه Nightcall


۲- دانلود موسیقی همسر دولوکس – Bride of Deluxe

 

***

اسب جنگی – War Horse

من زیاد دلیل اینکه از این فیلم اینقدر تعریف و تمجید میشه رو درک نمیکنم… یعنی بازیهای فیلم و کارگردانیش که بنظر من متوسط بودند، داستان فیلم هم بخوبی قابل پیش بینی و نخ‌نما بود… بجز خود اسب و بازی درخشانش!!! نکته شاخص دیگه‌ای تو این فیلم ندیدم که بخوام بهش اشاره کنم…

اسب جنگی

البته پیام ضدجنگ فیلم خوب بود ولی اصلاً خوب بیان نشده… در مورد بازیگری هم بنظر من فقط باید یه دیپلم افتخار بدن به مربی اسب‌های این فیلم و بس… یکی از معدود نکات برجسته فیلم البته موسیقی متن جان ویلیامز کبیر روی این فیلم بود که البته آنهم در پشت سکانس‌های تصنعی و دیالوگ‌های تصنعی‌تر، اثر بخشی خوبی نداشت.

***

مانی بال – Moneyball

در مورد این فیلم قبلاً یک پست مبسوط نوشتم که میتونید از اینجا بخونیدش… شانس بالایی برایش قائلم

****

خدمتکار – Help

پوستر فیلم خدمتکار

فیلم رو ندیدم ولی خانوم ریحانه نوشته کوتاهی راجع بهش داره که توجهتون رو به اون جلب میکنم

 ****

نیمه شب در پاریس – Midnight In Paris

نیمه شب در پاریس

واقعاً لذتبخش و در عین حال هوشمندانه و مطبوع تمام علاقه‌مندان به تاریخ هنر و فلسفه… وودی آلن عزیز تمام شدنی نیست… برای این فیلم میتونید به پست مبسوط دکتر مجیدی عزیز مراجعه کنید. من همیشه میگفتم که این «اوون ویلسون» هنوز ۵۰ درصد از هنر بازیگریش باقیمونده که اون رو کسی نتونسته ازش بیرون بکشه…

***

رنگو – Rango

رنگو

برای این فیلم که یه پست مبسوط قبلاً نوشته بودم و بنظرم شایسته ترین انمیشن امسال بوده و جای خالی «کونگ فو پاندا ۲ – Kong Fu Panda 2» را شدیداً تو نامزدهای این بخش احساس میکنم.

***

ماجراهای تن تن – The Adventures of Tintin

ای بابا… نکنید اینکار رو… چرا آخه… چه اصراریه… نمیگم انیمیشن ضعیفی است… نه اصلاً… ولی خب بعضی داستان‌ها رو باید گذاشت توی کتاب‌ها باقی بمونند… من از تکنیک اجرایی و کیفیت اون در این انیمیشن حقیقتاً لذت بردم ولی نمیدونم چرا بدلم ننشست… خیلی بعیده که بخوام برای دفعه دوم ببینمش… این پست مهبد را هم حتماً بخوانید، مثل همیشه پربار و اثربخش هست.

****

سریالهای تلویزیونی

امیر کافه چی عزیز زحمت کشیده‌اند و در این پست اطلاعات مفیدی در این بخش ارائه کرده اند… برای خود من نامزدی مجدد سریال فخیم «بازی تاج و تختGame Of Thrones» بهترین خبر ممکن در این بخش بود. خیلی اتفاقی یک هفته ای هست که بشکلی خزنده!! دارم کتاب بعدیش رو میخونم… واقعاً دیگه تحمل ندارم تا اومدن فصل دومش صبر کنم.

بازی تاج و تخت

عجالتاً موسیقی تیتراژ این سریال که ساخته «رامین جوادیRamin Djawadi» هست هم برای دانلود میزارم که یکم یاد و خاطره سریال رو گرامی بداریم

دانلود موسیقی تیتراژ سریال بازی تاج و تخت

****

جدایی نادر از سیمین – A Separation

من دقیقاً دارم دعا میکنم که برنده بهترین فیلم زبان خارجی بشه… حقشه… بخدا حقشه… در مورد «جدایی…» هم یک پست نوشته بودم که دوست داشتید یه سری هم به اون بزنید.

***

الان که این پست تموم شد ۲ ساعت به شروع مراسم مونده!!!… بیکارم هاااا… خب میزاشتم تموم میشد بعدش مینوشتم!!!

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–**–

مسعود زمانی
۲۵ دی ۱۳۹۰

 **********************************

از نمایش لذت ببر

۲ دی ۱۳۹۰ ۱۰ دیدگاه

سلام

یکی از بدترین سالها رو از نظر فیلم داریم پشت سر میزاریم، انبوه فیلم‌های کامیک‌بوکی (با همه جذابیت‌هاشون) و تقلیدها و بازسازی‌های مسخره از روی فیلم‌های خوب قدیمی باعث شده که به جرات بگم که حتی یک فیلم خوب هم از عید به اینور ندیدم… و حتی دریغ از حتی یک انمیشین خوب… ناسلامتی پارسال تا این موقع «قوی سیاهBlack Swan»، «مبارزThe Fighter»، «اینسپشنInception» و سه چهارتا انیمیشن خوب رو دیده بودیم… رسیدن و نزدیک شدن به فصل جشنواره‌ها باعث شده که یه نموره یخ هالیوود باز بشه… تا ببینیم که چی میشه… فعلاً فوکوس کردم روی کاندیداهای گلدن گلوب… تا ببینیم چی پیش میاد.

*****

پوستر فیلم مبارز

فیلم‌هایی که به موضوع ورزش و ورزشکاران می‌پردازند هرکدام از یک منظر شروع به روایت داستان میکنند: یک فیلم یک ورزش رو موضوع اصلیش قرار میده و یک فیلم دیگه ماجرای قهرمان داستان رو روایت میکنه. بطور کلی هم تم داستانی به این شکل هست که یک آدم معمولی (یا در برخی موارد قهرمان سابق) طی یک فراز و نشیب مجدداً عناوینی کسب میکنه و یا افتخاری اخلاقی بدست میاره. تقریباً تمامی فیلمهایی ورزش که دیدم قهرمان و محوریت داستان‌شون حول یک بازیکن (تیم) یا مربی بوده… یعنی قهرمان داستان همیشه یا روی نیمکت و کنار تیم بوده و یا داخل میدان مشغول نبرد… از طرفی بدلیل اینکه ماهیت ورزش و لذت تماشای اون براساس هیجان هست، معمولاً اکثریت این فیلمها هم خوب یا بد در دام دراماتیزه کردن صحنه‌های ورزشی داخل میدان می‌افتند و از پرداخت شخصیت‌ها و کاراکترها غافل میمانند.

این مسائل همه و همه در کنار هم باعث شده که غالب فیلم‌های ورزشی، وجوه سینمایی متوسط و ضعیفی داشته باشند. هرچند که فیلم‌های درخشانی مثل «تیکه میلیون دلاریMillion Dollar Baby»، «گاو خشمگینRaging Bull»، «سیندرلامن – Cinderella Man»، «راکیRocky» و یا «مبارز» هم در این میان بودند که تکونی به این ژانر دادند. ویژگی تمامی فیلم‌های خوب این ژانر این بوده که همه اونها حول ورزش‌های انفرادی مثل بوکس و دیگر رشته‌های رزمی بوده‌اند . ولی من تابحال فیلم قدرتمندی رو ندیدم که بخواد داستان یک تیم رو روایت کنه، یعنی خب بهرشکل کارسختی بوده و خودش مهارت بالایی رو می‌طلبه که تو یک زمان نهایتاً ۲ ساعته بخوای داستان یک تیم رو روایت کنی…

پوستر فیلم مانی بال

این دو پاراگراف بالا رو نوشتم که بگم حتماً حتماً، حتی اگه از بیس‌بال هیچی سردرنمیارید، و یا حتی از بیس‌بال بدتون میاد، فیلم «مانی‌بالMoneyball» رو ببینید. اینبار با فیلمی مواجه هستید که نه بازیکنان ستاره‌اش هستند و نه مربی، و نه حتی خود ورزش… شخصیت اصلی یک مدیر ورزشی است. «براد پیتBrad Pitt» در این فیلم نقش «بیلی بین – Billy Beane» که یک بازیکن سابق و مدیر فعلی باشگاه «آوک‌لند آتلتیکز – Oakland Athletics» هست را مثل همیشه و به زیبایی بازی کرده. بازی براد پیت لایق جایزه هست… یعنی فوق‌العاده هست این مرد… هرکسی که میخواد بفهمه حذف دوربین یعنی چی باید بازی برادپیت رو ببینه… توی ۱۵ سال اخیر هیچ صحنه‌ای ازش ندیدم که مقهور وجود دوربین توی فیلم باشه… بقدری راحت بازی میکنه که بیننده در همون سه دقیقه اول یادش میره که هرچی میبینه از دریچه دوربین هست و کاملا غرق بازیش میشه… برق چشمان و فن بیانش بی‌نظیره… در کنار اونها هوش و استعداد ذاتی‌اش باعث شده که یکی از بهترین بازیگرهای امروز سینما باشه، هرچند که ظاهر و تیپ فوق العاده‌اش برخی اوقات مانع از توجه به بازی درخشانش شده…

بگذریم…

فیلم که براساس ماجراهای واقعی و کتاب پرفروش «مایکل لوییس – Micheal Lewis» با همین نام ساخته شده، روایتگر داستان فردی است که به اشتباه قربانی قضاوت دیگران و تصمیم خودش در انتخاب بیس‌بال بعنوان ورزش شده، و وقتی متوجه این اشتباه شده که دیر شده… و در پایان تقلاهای ناامیدانه‌اش برای بازیگری، دنیای مدیریت ورزشی رو بعنوان حرفه‌اش انتخاب میکنه… از طرفی تیم آوکلند از لحاظ بودجه چیزی حدود یک هشتم رقبای اصلیش نقدینگی در اختیار داره و همیشه در پایان بازیهای انتخابی، اکثریت بازیکنانش رو از دست میده… بیلی با تمام وجود تلاش میکنه که منابع مالی بیشتری برای تیم فراهم کنه ولی موفق نمیشه موافقت هیات مدیره رو جلب کنه، از طرف دیگر استعدادیاب‌ها و کسانی که به دنبال پرکردن جاهای خالی تیم هستند عمدتاً افرادی با سنین بالا هستند که دیدگاه سنتی خودشون رو نسبت به ورزش و بازیکنان دارند و به نظرات بیلی وقعی نمی‌گزارند. تیم از سال ۹۲ همیشه در بازی حذفی پیش فصل که برای ورود به رقابت‌های اصلی لیگ حرفه‌ای بهش نیاز داره، باخته است. در سال ۲۰۰۱ در کنار این باخت، سه ستاره اصلی تیم هم اون رو برای پیوستن به بزرگترین رقیبشون «نیویورک یانکیز – NewYork Yankees» ترک کردند.

در تلاطم این اتفاقات، بیلی خیلی تصادفی با «پیتر برند – Peter Brand» آشنا میشه که یک دانش‌آموخته اقتصاد از دانشگاه «ییل – Yale» است. پیتر با توجه به تخصص خودش نظرات خاصی پیرامون امتیازات و ارزش واقعی بازیکنان براساس آمار و ریاضیات و مدل‌های محاسباتی پیچیده داره که کاملاً در نقطه مقابل تفکرات سنتی بیس‌بال قرار داره. نقش پیتر رو «جونا هیل – Jonah Hill» بر عهده داره که الحق و الانصاف خوب و بسیار بالاتر از متوسط بازی کرده، هنوز وقتی یاد دیالوگهای فوق‌العاده بازمره‌اش در فیلم «اونو به گریک برسونGet Him To The Greek» می‌افتم خنده‌ام می‌گیره. چهره ساده‌ای داره و بخوبی از این سادگیش برای بازی بهره می‌بره. حدود دو هفته پیش هم گرچه برای بازیش توی فیلم «The Sitter» به برنامه «نمایش روزانهThe daily Show» اومد ولی بجای فیلم اصلی کلی خاطره مفرح از بودنش با براد پیت در فیلم «مانیبال» تعریف کرد. حقیقتاً لایق جایزه بهترین بازیگر مکمل مرد هستش. من بهش امیدوارم.

بیلی ریسک حرفه‌ای بزرگی میکنه و پیتر رو مشاور و دستیار خودش توی باشگاه قرار میده و خریداری بازیکنان جدید (که می‌بایست بسیار ارزان هم باشند) را با نظر اون انجام میده. بازیکنانی که هیچکس اون‌ها رو جدی نمی‌گیره و تیم‌ها نسبت به ارزش واقعیشون بی اطلاع هستند. طبیعی هست که مخالفت‌های زیادی چه از جانب استعدادیابها و چه از جانب مربی تیم با بازی عصبی و پر از تنش «فیلیپ سیمور هافمن – Philip Seymour Hoffman» با بیلی صورت می‌گیره، ولی در ادامه توالی حوادث ماجراهای دیگری رو رقم میزنه و … بقیه‌اش رو هم خب خودتون برید فیلم رو ببینید

فیلیپ سیمور هافمن در نمایی از فیلم مانی بال

فیلم خیلی آرام و بدون حواشی روایتگر تلاش‌های بیلی برای محقق کردن ناممکن‌ها است که در این میان و در نقاط حساس، تصمیماتی جنجال برانگیز هم می‌گیره که هرکدومشون میتونه پایان تراژیکی برای آینده شغلیش باشه. جدا از بازیهای خوب، وجه درخشان فیلم فیلمبرداری و البته فیلمنامه اون هست. توجه به ریزترین جزئیات و ارتباط بی نقص صحنه‌ها با یکدیگر لزوم وجود یک فیلنامه خوب رو به ما گوشزد میکنه که در کنار فیلمبرداری معرکه، تونسته ترکیب دلنشینی رو بوجود بیاره که زمان ۲ ساعت و ۱۳ دقیقه‌ای اون رو احساس نکنید، حتی اگر (همونجوری که در ابتدای متن گفتم) چیزی از بیس بال ندونید و بهش علاقه نداشته باشید.

نکته جالب دیگر خرافاتی بودن بیلی است که هیچوقت بازی‌های تیمش را چه از درون زمین و چه درون تلویزیون نگاه نمیکند. صحنه‌های ابتدایی فیلم و رابطه بیلی با رادیو جیبی‌اش خیلی خوب از کار درآمده… از دیگر خوبیهای این فیلم حذف ملودرام‌های عاشقانه هست که چون هیچ ربطی به داستان نداشته کارگردان «بنت میلر – Bennett Miller» با هوشمندی از آن‌ها عبور کرده و نگذاشته فیلم جدی و خوش ساختش اسیر ماجراهای فرعی عاشقانه بی دلیل شود. این‌هم خب جای تقدیر دارد، با این تفاسیر من برای خود فیلم هم شانس بالایی برای برنده شدن بعنوان بهترین فیلم قایل هستم… تا ببینیم که چه پیش آید. فعلاً فقط برای گلدن گلاب نامزد ۴ جایزه (بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین فیلمنامه  و بهترین فیلم) شد ه است.

براد پیت و بنت میلر در پشت صحنه فیلم مانی بال

بهنظر من یکی از نکات کلیدی فیلم، صحنه ای است که دختر بیل در مغازه گیتارفروشی، برای وی ترانه «نمایش – The Show» ساخته «لنکا – Lenka» را اجرا می‌کند. علیرغم ساده بنظر آمدن (و البته دخترانه بودن) بنظر من کل پیام و داستان فیلم در همین ترانه مخفی شده است. تکرار مجدد این ترانه (با کمی تغییرات) در انتهای فیلم، یکی از بهترین پایان بندی‌های امسال رو رقم زده… شما میتوانید این ترانه را به همراه زیرنویس از لینک زیر دریافت کنید.

توضیح ضروری: در صورتی که ترانه ها را به کمک نرم‌افزار جت آودیو نسخه ۶ به بالا، پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را هم مشاهده کنید.

***

لینک دانلود

***

مدیریت تیم‌های ورزشی در سطوح حرفه‌ای ویژگی‌هایی رو میطلبه که به هر دلیل کمتر فیلمی به اون پرداخته و بیرحمی‌های درون این شغل، باعث شده که حتی در اکثر فیلم‌ها نقش منفی داستان برعهده مدیریت تیم گذاشته بشه. ولی حقیقتاً مدیریت بزرگترین و کلیدی‌ترین و مهمترین بخش یک ورزش و تیم حرفه‌ای است. گرفتن تصمیم درست، در زمان و مکان درست، کاری است بس مشکل و تخصصی که فی نفسه بیرحمی‌های ظاهری هم درون خودش دارد…

نمونه بارز مدیریت غلط در حال حاضر تیم فوتبال پرسپولیس است که من مطمئنم که حتی اگر خود مورینیو هم سرمربی تیم بشه هیچ اتفاق بهتری داخل تیم رخ نمیده، زیرا هیات مدیره و مدیرعامل اون فاقد پارامترهای کلیدی مدیریت هستند. همین که یک مدیر در دو روز متوالی دو تصمیم کاملاً متناقض با یکدیگر بگیرد (برکناری و ابقاء سرپرست تیم در همان ماجرای کذایی!) بزرگترین دلیل بر ضعف بینش مدیریتی و احساسی عمل کردن او است.

 

پینوشت: بدلیل اینکه این متن رو طبق عادت یکضرب نوشتم و مطالعه و یا جستجوی قبلی برای اون نداشتم امکانش هست که در ارجاعات تاریخی اشتباه کرده باشم. همچنین مطمئناً فیلم‌های خوبی در ژانر ورزش بوده که یا من ندیده‌ام یا حضور ذهن لازم برای یادآوریشون نداشتم. بنابراین اگر چیزی از قلم افتاده پیشاپیش عذر میخوام.

-**-

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

-**-

ا دی ۱۳۹۰

مسعود زمانی

آنچه گذشت…

۳ تیر ۱۳۹۰ ۱۸ دیدگاه

سلام

درگیری های کاری و یه مقدار وسواس باعث شده که خیلی بین پست ها فاصله بیفته…

این بار یکم روش قدیمی بلاگ رو تغییر میدم و بجای یک فیلم یا انیمیشن، تمامی فیلم هایی را که در دو ماه گذشته دیدم و یادم میاد، بصورت مختصر مرور میکنم.

توضیح ۱) اینکه فیلم ها نظم خاصی ندارند.

توضیح ۲) اسم فارسی فیلم ها سلیقه شخصی من بوده و دلیلی بر درست بودنش محسوب نمی شود.

 

۱- حنا (هانا) – Hanna

(حنا، دختری در کشتارگاه!!)


وقتی اسم “اریک باناEric Bana” میاد و ناخودآگاه فیلم هایی مانند “ترواTroy” و “مونیخMunich” رو به یادتون میاره، انتظار دارید فیلم «حنا» هم اثر برجسته ای باشه که متاسفانه بجز یکی دو صحنه تاثیرگذار هیچ چیز خاصی تو این فیلم مشاهده نمیشه…

بنظر خودم وقتم تلف شد با دیدنش… داستان بدون پشتوانه، کاراکترهای کاغذی و از همه بدتر بازی های افتضاح “کیت بلانشتCate Blanchett” و “اریک بانا” و از همه بدتر “ساوریس رونان – Saoirse Ronan” کاملاً روی اعصاب بود… داستان اینقدر سوراخ سنبه داره که واقعاً نمیدونم از کجاش بگم. ولی فیلم برداری یکی دو تا صحنه قابل تقدیر بود… که اونهم قابل اغماضه…

۲- پاولPaul

(بیگانه منحرف دوست داشتنی)

بعد از فیلم فوق العاده متفاوت و جذاب “شان مردگان – Shaun of the Dead“، دو کاراکتر اصلی فیلم در اثر جدیدی به نام پاول ظاهر شده اند که هرچند مثل فیلم قبلی بدیع نبود، ولی واقعاً اثر سرگرم کننده ای از کار درآمده است. شوخی های زننده فیلم و بعضاً ضد مسیحی فیلم شاید به مذاق خیلی ها خوش نیاد ولی در کل داستان جالبی دارد. مخلوطی از یه فیلم جاده ای دهه شصتی و “ای تیE.T” و البته “برخورد نزدیک از نوع سومClose Encounter of The Third Kind” به همراه مقادیر متننابهی “مردان سیاهپوشMen In Black“…

“گرام” و “کلایو” از این خوره های فیلم و کامیک دست و پا چلفتی هستند (نمونه دم دستی ولی باهوش ترشان اینها هستند!!) که برای دیدن “کامیک کُن – Comic-con” راهی آمریکا شده اند و سرنوشتشان با پاول گره میخورد که یک موجود فضایی سقوط کرده است که در یک پایگاه نظامی در “منطقه ۵۱Area 51” اسیر بوده… این دو نفر اینبار قصد دارند این موجود بی ادب، چشم چران و خوشگذران (البته نه به معنای خوبش!!!) را به محل ورود سفینه دوستانش برسانند تا بتواند به خانه بازگردد… شوخی های فیلم اغلب کلامی هستند و صادقانه باید بگم بعید میدونم برای ما ایرانی ها خیلی خنده دار باشه…

غافلگیرکننده ترین صحنه برای من ورود “سیگورنی ویورSigourney Weaver” بعنوان مشهورترین «بیگانه کش» تاریخ سینما در انتهای فیلم بود…

 

۳- سنا – Senna

(سامبا، پشت فرمان هوندا)

“سنا” از آن دست مستندهایی است که با وجود بیگانه بودن آدمهای درونش و فرهنگ حاکم بر آنها، بدجوری به دل مینشیند… برای امثال من که “فرمول وان – Formula 1” تنها در اخبار ورزشی و اسم شوماخر و رایکونن معنی پیدا کرده، شنیدن اسم “آیرتون سناAyrton Senna” هیچ معنی خاصی ندارد. ولی برای مردم برزیل و ایتالیا و خیلی های دیگر “سنا” یکی بزرگترین قهرمانان و به قولی بزرگترین چهره ورزشی کشور برزیل بعد از “پله – Pelle” بوده است.

مستندی بسیار دیدنی از زندگی شخصی و حرفه ای فردی که میتوانست در رفاه کامل باشد (با توجه به پدر بسیار ثروتمندش) ولی هیجان و سرعت و البته خطر را پیشه کرد و در دل یک ملت رنج کشیده، خود را جاودانه کرد. در دورانی که فوتبال برزیل یکی از طولانیترین دوران افول خود را طی میکرد (۱۹۸۴-۱۹۹۳) تنها التیام بخش دلهای مردم برزیل مشاهده مهارتهای کم نظیر سنا در پیستهای مختلف بود…

نمیدونم این مستند تابحال پخش شده یا نه ولی واقعاً از دیدنش لذت بردم.

 

۴- شینوبی – Shinobi

(تاوان عاشقی، در بازی بزرگان)

اسم شینوبی خودش به تنهایی برای من یکدنیا خاطره است، قبلاً تو این پست راجع به عشقم (به معنای کلمه) به بازیهای کامپیوتری نوشته بودم و توی بازیهای کنسول سگا تاثیرگذارترین آنها، همین بازی شینوبی بود.

فیلم شینوبی را چند سال پیش تلویزیون نشان داده بود ولی خب داستان پخش شده جای خالی!! زیاد داشت و من هم البته زیاد دنبال دانلودش نبودم ولی خب تصادفاً در جستجوهای تصادفی ام برای یافتن فیلم های HD بهش برخوردم و دانلودش کردم. داستان نسبتاً خوبی داره و یه بخش نسبتاً پنهان از فرهنگ ژاپنی ها رو نمایش میده…

فیلم جذابی بود و از صحنه های مبارزه اش خیلی خوشم اومد، بسیار شبیه انیمه ها طراحی شده بودند ولی اصراری به نمایش دادن جزئیات کشت و کشتار ندارد و مثل انیمه ها بیشتر بدنبال واکاوی کاراکترها و اهداف و رسالت آنها از مبارزه است. همانطور که تو این پست گفتم، مثل همه آثار ژاپنی جای خالی زیادی در فیلم هست که خود بیننده باید اونها رو پر کند.

موسیقی فیلم هم بسیار حساب شده ساخته شده و اصلاً آزار دهنده نیست.

کاراکتر “یوکی ناکاما – Yukie Nakama” (همان نقش اول تو فیلم “حلقه” ژاپنی) و بلایی که چشمانش بر سر دشمنان می آورد، من رو خیلی یاد این شعر بابا طاهر انداخت:

هر آنکس با تو قربش بیشتر بی … دلش از درد هجران ریشتر بی

اگر یکــبار چشمـــــانت بوینم …  بجــانم صد هــزاران نیشـتر بی

 

۵- مشت نامردی – Sucker Punch

(دنیای پر رمز و راز ذهن)

آقا دروغ چرا، تا قبر آ آ آ آ… من علیرغم اینکه از “زاک اسنایدر – Zack Snyder” بعنوان کارگردان فیلم ۳۰۰ دل خوشی ندارم، ولی بعنوان یکی از فنی ترین و جسورترین کارگردانان نسل جدید، خیلی قبولش دارم. اسنایدر فرزند نسبتاً خلف بزرگانی چون “رابرت زمه کیسRobert Zemeckis” و “رابرت رودریگویزRobert Rodriguez” میدونم که علیرغم افراط در استفاده از فناوری های نوین در فیلم هایش، قدرت غریبی در سرگرم سازی دارد. بزرگترین نقطه قوت اسنایدر نوع کادربندی ها و زوایا و عمق تصاویرش است (این پست رو راجع به نماهای انیمیشن افسانه محافظان بخوانید).

خب حالا با توجه به توضیحات بالا اگر به خاطر لذت های بصری ساکرپانچ رو تماشا کنید، لذت فراوانی خواهید برد، ولی علیرغم احترام فراوان و همیشگی ام برای تمام دختران و خانم ها و حقوق پایمال شده آنها، این فیلم یک اثر بشدت فمنیستی است که تمام مردان درون اون، بشکل موجودات با تمایلات پست و سادیستیک تصویر شدند (به استثنای شمایل “مرد دانا” که اون هم تقریباً وجود خارجی نداره)!!! جمع بندی اینکه اگر آنتی فمنیست هستید و از داستان های تخیلی خوشتون نمیاد و فضاهای سورئال حالتون رو بد میکنه، سریع دور این فیلم رو خط بکشید.

در این فیلم نسبتاً خلاقانه با داستان جذاب و چند لایه ای روبرو خواهید شد که قهرمانانش دخترانی هستند که تنها چیزی که از آنها انتظار ندارید، تیراندازی و شمشیربازی و پرشهای محیرالعقول است. فیلمنامه نسبتاً خوبی داشت و کارگردانی هم خوب از کار دراومده و موسیقی راک و متال روی صحنه های اکشن خیلی خوب سوار شده… صحنه های اکشن فیلم بسیار پرشکوه ولی شلوغ طراحی شده اند و بازی ها هم بغیر “BabyDoll” قابل قبول و خوب است. BabyDoll دیگه اواخر فیلم نگاه معصومش حال آدم رو بد میکنه… یعنی این تمهید تا یه جایی خوب جواب میده ولی افراط در بیروح و معصوم نشان دادن چهره یک قهرمان اکشن، دقیقاً به فیلم ضربه میزنه…

بزرگترین نقطه ضعف فیلم اینست که اسنایدر یه خورده توهم «خود اسکورسیزی بینی اش» زیادی عود کرده و این نکته کلیدی رو نفهمیده که اون اگه میاد فیلمی مثل “جزیره شاتر – Shutter Island” رو میسازه، خب ۳۰ سال تجربه کارگردانی رو پشت سرخودش داره… حالا بازم قضاوت با خودتون…

داستان در بعضی نقاط که قراره فانتزی باشه جدی میشه و در جاهایی که باید رئال باشه، تو دریای تخیل خودشو غرق میکنه… ولی در کل من اعتراف میکنم که بشدت منتظر اومدن این فیلم بودم (بخاطر تیزرهایش) و علیرغم اینکه از دیدنش لذت بردم ولی رغبت چندانی برای دیدن مجددش ندارم 🙂

 

۶- ناشناس – Unknown

(کیستم من؟)

من هیچ فیلم ضعیفی از “لیام نیسنLiam Neeson” تو ذهنم ندارم و فکر میکنم تو پیش پاافتاده ترین فیلم ها هم بازی بالاتر از متوسطی از خودش به نمایش گذاشته باشه. این فیلم هم در یک کلام یکه تازی هُنری وی را در نقش دکتر بیولوژیستی نشان میدهد که بدلیل حادثه ای حافظه اش دچار اختلال شده و بدتر اینکه کسی هم وی را به یاد نمی آورد و وجود وی را انکار می کنند. داستان جذاب که پایان بندی بسیار غافلگیر کننده ای دارد. ضرباهنگ مناسب و تیم بازیگری بسیار خوب همه و همه در کنار هم یک تریلر روانشناسانه خوش ساخت و سرگرم کننده را تشکیل داده اند.

“لیام نیسن” همانند فیلم موفق قبلی اش “اسیر Taken” نشان داده که علیرغم بالا رفتن سنش همچنان پرتوان و پرانرژی است و بهیچوجه تعلیق فیلم را اسیر کم تحرکی خود نمیکند.

فیلم خوبی برای یک آخر هفته گرم تابستانی است…

 

۷- دزدان دریایی کارائیب: بر امواج بیگانهPirates of the Caribbean: On a Stranger Tide

(مرثیه ای بر یک دزد دریایی دوست داشتنی)

جانی دپJohnny Depp” رو خیلی دوست دارم و با اطمینان میگم که با هر نوع تقسیم بندی جزو ۵ بازیگر برتر دهه اول قرن ۲۱ هست. ولی من نمیدونم این چه کاری بود آخه… هرچی که “گور وربینسکی – Gore Verbinski” بینوا در طول قریب به ۵ سال رشته بود یک شبه با این فیلم پنبه شد… مجموعه ای از تمام کلیشه های قبلی با یک داستان بدون پشتوانه و از همه بدتر بدون “کی یرا نایتلیKeira Knightly” و “اورلاندو بلومOrlando Bloom“… حتی نمک ریختن های “پنه لوپه کروزPenelope Cruz” هم نتونسته یک دهم این جای خالی رو پر کنه.

فکر میکنم که هرچیزی که پتانسیل روایت رو داشت تو همین سه قسمت اول فیلم گفته شده بود و دیگه نیازی نبود این خاطره شیرین (بخصوص قسمت سوم) اذهان همه فیلم دوستان، اینگونه به قهقرا بره… من خودم جزو کسانی بودم که اعتقاد داشتم که شاید نیم ساعت قسمت سوم هم اضافی بود که البته اونهم به لطایف الحال جانی دپ و نایتلی و بلوم و “جفری راشGeoffrey Rush” بزرگ قابل تحمل میشد. واقعاً بغیر از پولدوستی نمیشه اسمی رو این حرکت گذاشت، باز خدا پدر جانی دپ رو بیامرزه که خودش گفته حالا حالا قرار نیست به قسمت پنجم فکر کنه…!!!

تنها تسلی بخش در این میان موسیقی همیشه پرشور “هانس زیمرHans Zimmer” برای سری فیلم های “دزدان…” بود که مثل همیشه بار عاطفی و هیجانی فیلم رو بدوش کشیده بود، که اونهم اگر بین خودمون بمونه خیلی تکراری شده…

 

۸- اداره اصلاحات – The Adjustment Bureau

(در گریز از تقدیر)

آدم افسوس میخوره از داستان به این خوبی که میتونست کلی پتانسیل بالا برای پرداخت بهتر داشته باشه و اینجوری از دست رفته… بنظر میاد که نویسنده و طراح صحنه و لباس هر سه نفر از طرفداران پروپاقرص سریال نسبتاً خوش ساخت “فرینجFringe” باشند (این پست رو چند وقت پیش برای فرینج نوشتم) و اینو وقتی که فیلم رو ببینید بهتر متوجه میشید.

مت دیمونMatt Damon” ولی مثل همیشه چنان تو نقش فرورفته که بعد از سه دقیقه اول یادمون میره این همون «بورن» بزن بهادر خودمونه… فضای دراماتیک فیلم بسیار جالب بوده و این مدیون هماهنگی خوب و بازی های بالاتر از استاندارد “امیلی بلانتEmily Blunt” و دیمون بوده… یعنی بقول بیژن اشتری شیمی رابطه عاطفی خوبی بین این دو شکل گرفته…

ولی بهرشکل فیلمی که روی مسئله اختیار و تقدیر داره صحبت میکنه بهتر بجای اینهمه تعقیب و گریز، یکم دیالوگ های بهتر و مفاهیم عمیق تری رو توی خودش میداشت، مسئله به این مهمی رو نمیشه اینقدر سطحی بیان کرد و سروته داستان رو توی دیالوگ آخر “هری” بهم رساند.

بهرشکل فیلم خوبی بود ولی فقط و فقط بخاطر جنبه های دراماتیک آن…

 

۹- خاطرات پسرک بی عرضه: قوانین رودریک – Diary of a Wimpy Kid: Rodrick Rules

(یعنی واقعاً اینقدر بدشانس؟؟!؟)

من سر قسمت اول این فیلم خیلی خیلی خندیدم، یعنی کارگردان و بازیگران دقیقاً میدونستند چی میخوان و همونو پیاده کرده بودند و گرافیک روایی داستان (بصورت نقاشی های پسرک درون دفترچه خاطرات) فوق العاده بود، صحنه های سوتی پسرک و دوستش هم قابل قبول بود(در حد فیلم های اینچنینی البته).

ولی فیلم دوم یک اشتباه بزرگ مرتکب شده و داستانی رو داره نقل میکنه که تکراریه و نه تنها در فیلم قبلی، بلکه ده ها بار دیگه روایت شده. و از اون بدتر طرح های گرافیکی میان فیلم هم اون طراوت و تازگی و بداعت سری قبل رو ندارد. در کل دیدنش ضرری نداره ولی بغیر از یکی دو تا دیالوگ جدید انتظار چیز تازه ای رو نداشته باشید.

 

۱۰- ریو RIO

(پروازی یک ساعته در دنیای رنگ و آواز)

قبلاً هم گفتم اگر راجع به فیلم یا انیمیشنی مطلب خوبی نوشته شده باشه ترجیح میدم، چیزی ننویسم و مثل بقیه ازش لذت ببرم. راجع به این انیمیشن هم خانم مجیدی پست خوبی نوشته اند.

در تکمیل نوشته ایشون اینم باید گفت که نقش رنگ ها رو نباید تو این انیمیشن فراموش کرد، این انیمیشن جای خالی و سوراخ سنبه فراوانی داره، ولی در بازی با رنگ ها فوق العاده عمل کرده… با اینحال بعید میدونم چند سال دیگه کسی اسمی از این انیمیشن بیاره…

 

۱۱- زنبور سبزThe Green Hornet

(چراغ زنبوری خاموش)

یک اثر بی سروته که برای هیچکدوم از اجزای فیلمش نه برنامه ای داشته و نه بازیگر خوبی انتخاب کرده. بعد از دیدن فیلم، دو تاسف درون دلم داشتم. اولیش که خفیف تر بود، از دست رفتن ظرفیت های بازیگری “کامرون دیازCameroon Diaz” در فیلم های طنز اینچنین هستش، برای من هنوز که هنوز است بهترین و کاملترین فیلم طنزی که دیدم فیلم “مری یه جوریه – There’s Something About Mary” هست.

تاسف بزرگتر من بازی “کریستوف والتزChristoph Waltz” در این فیلم بودT که هنوز بعد از ۲ سال مبحوت بازی بی همتایش توی فیلم “حرامزاده های بی آبروInglorious Bastards” هستم. من اطمینان دارم که هنوز حتی ۵۰ درصد قابلیت های این بازیگر توانمند بی استفاده مونده…

دیدن فیلم “آب برای فیل هاWater For elephants” توی برنامه هایم هست تا ببینم اونجا کیفیت بازی والتز چجوری بوده…

 

۱۲- ماجراهای خارق العاده آدل بلان سه – Les Aventures Extraordinaires d’Adele Blanc-Sec

(صد افسوس بر لوک بسونی که ما داشتیم)

واقعاً کم کم دارم به این نتیجه میرسم که “لوک بسونLuc Besson” فیلم هایی مثل “لئون Leon” و یا حتی “عنصر پنجم – Fifth Element” رو خودش نساخته… واقعاً جز افسوس بر این سازنده یکی از برترین و الهام بخش ترین فیلم های دهه نود و معرفی کننده ناتالی پورتمن به ما، چیزی نمیشه داشت…

فیلم “ماجراهای…” داره تلاش میکنه یه فیلم طنز با مایه های هیجان و ترس باشه که تو همش افتضاح عمل کرده و من مطمئنم که یکی دو صحنه ی یکم مسئله دار!!! فیلم رو که هیچ نیازی بهش نبوده بعد از ساخت و مرور فیلم، بهش اضافه کردند تا بلکه با جذابیت های اینچنینی مخاطب رو به سینما بکشونند… من ترجیح میدم فیلم “مومیایی – The Mummy” رو ۲۰ بار دیگه تماشا کنم ولی دوباره این فیلم رو نبینم.

 

۱۳- پاندای کنگ فو کار ۲Kung Fu Panda 2

(آرامش درون)

درباره اش تو یه پست بصورت مجزا خواهم نوشت، ولی از داستانش خیلی خیلی خوشم اومد.

 

۱۴- من شماره چهار هستمI am Number Four

(یک کلاس خوب برای فیلمسازان جوان و غیر جوان)

ملغمه و آش شله قلم کاری از همه فیلم های خوب و بد تخیلی و حادثه ای ده سال اخیر (بخصوص سری فیلم های twilight)، به نحوی که کارگردان به شکلی کاملاً قابل تقدیر، بدترین صحنه ها و المان های اون فیلم ها رو استخراج کرده (دقیقاً بدترین هاش رو!!) و بعد یخ ترین و بی عرضه ترین بچه دبیرستانی های خوشتیپ آمریکا رو هم تو فیلم آزاد گذاشته تا هر گندی دلشون میخواد به فیلم بزنند و در نهایت با یه نظم مختصر تو اتاق تدوین، فیلم “من شماره چهار هستم” روانه بازار کرده… جلوه های ویژه فیلم هم به جرات مال ۱۵ سال قبل هستند… در کل نکته قابل ذکری ندارد. نبینید خیلی بهتره

من بعید میدونم حتی بچه دبیرستانی های خود آمریکا هم از این فیلم لذت ببرند.

—–

پینوشت: همین متن نسبتاً معمولی بالغ بر ۱۰۰ ریفرنس و ارجاع به سایت های معتبر (ویکی پدیا و IMDB و …) داشته است. استاندارد نوشتن توی اینترنت خیلی خیلی سخت است، ولی به غنای مطلب نوشته شده می افزاید، امیدوارم بقیه دوستان هم تا جاییکه ممکن است این نکات را رعایت کنند.

—–
شاد و سربلند باشید همیشه
مسعود زمانی
۳ تیر ۱۳۹۰
«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه میکنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»