بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘طنز’

سرسختان — قسمت اول

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه


نگین دیگه نفس نفس میزد، شراره درحالیکه لبخند معروفش رو به لب داشت گفت: جان من یخورده زور بده مصاحبه چند دقیقه دیگه شروع میشه… نگین نفسی تازه کرد و سر کپسول رو دستش گرفت، در حالت عادی تو آسانسور میزاشتنش و راحت میبردن بالا… ولی خب شرایط ایندفعه کمی فرق میکرد… نگین خسته بود ولی هر دفعه به اتفاقی که قرار بود بیفته فکر میکرد تمام مولکولهای بدنش میخندیدند و بهش انرژی میدادند… فقط دو طبقه دیگه مونده بود… هیچوقت از ارتفاع نترسیده بود… پله های اضطراری دانشکده خیلی تنگ بودند و حفاظش هم خیلی کوتاه بود و حتی اغلب پسرهای دانشکده هم جرات نمی کردند از اونجا رفت و آمد کنندشراره نگاهی به بالا انداخت و نگین رو عرق ریزان تماشا کرد… دختره دیوونه… یادش اومد دفعه اول همین جا همدیگه رو دیده بودند و دوست شده بودند… هیچوقت اون صحنه رو فراموش نمیکرد

نگین بدون هیچ ترسی روی لبه نرده حفاظ نشسته بود و داشت چیپس میخورد، اونم تو طبقه هفتموقتی صدای پای شراره رو شنیده بود برگشته بود گفته بود بیا بشین ببین چه حالی میده و شراره با همون لبخند معروفش جوابش رو داده بود و پیشش نشسته بود

شراره با نفس نفس زدن فراوان گفت… فکرشو بکن فریبرز چه حالی بشه… یعنی من از تصورش میخوام پرواز کنم… تا اون باشه بفهمه با دخترای دیوونه ای مثل ما نباید شوخی بکنه… این لفظ دخترای دیوونه موجی از خاطرات رو به ذهن هردوشون می آورد… تقریباً هیچ کسی حتی اساتید جرات نداشتند به این دو تا دختر جسور که هیچی ازشون بعید نبود نزدیک بشن… یعنی کارهایی کرده بودند این دو تا که تمام دانشگاه میشناختنشون… پسرهای زیادی رو از لحاظ شخصیتی تقریباً نابود کرده بودند و استادهای زیادی رو ضایع… البته اینقدر درسشون خوب بود که کسی از لحاظ علمی بهشون گیر نمیتونست بده… در واقع خارج از دانشگاه هم آدمهای شناخته شده ای بودند البته از لحاظ علمی… نگین ۶ مقاله و شراره ۴ مقاله خیلی خوب داشتند…در واقع همه میدونستند که تو دانشکده نساجی این دو تا حکومت میکنند تا اینکه توی فوق لیسانس سر و کله فریبرز پیدا شد


فریبرز پسر خیلی آرومی بنظر میرسید ولی بعد از مدتی مشخص شد که زیر این ظاهر آرام و دوست داشتنی، فردی شیطان و البته تیزهوش و اهل خطر هستشفریبرز یواش یواش کارهایی کرد که شاید اونو تا مرز اخراج از دانشگاه برده بود ولی محبوبیت بی نظیری براش به ارمغان آورده بود… از ریختن داروی بیهوشی تو کولینگ تاور سیستم تهویه مطبوع ساختمان مدیریت (که پای پلیس رو هم به اونجا باز کرد) تا رها کردن ده تا خفاش نگون بخت تو سالن آمفی تئاتر مرکزی موقع پخش فیلم (دو تا از استادهای پیر رو از شدت ترس بردند اورژانس)… در کل همه بچه ها میدونستند که برای تعیین نفر برتر بالاخره فریبرز و اون دو تا باید رودررو بشند

نگین دیگه واقعاً داشت از خستگی میمرد ولی چند پله بیشتر نمونده بود… خدا رو شکر مسئول انبار حالا حالاها نمیفهمید که کپسول هلیوم سرجاش نیستشراره دستش رو تکیه داد به نرده و گفت: دیگه تمومه

در طبقه هشتم رو باز کردند… نگین نگاهی به دو رو بر انداخت و سریع به سمت انتهای راهرو رفن… به شراره علامت داد که همه چی امنه… و خودش دست کرد توی جیبش و کلید اتاق دکتر جهانبخشی رو درآورد… اینم یکی از کارهایی بود که حالا حالا ها نمیتونست تعریف کنه برای کسی … جیب استاد رو زدن البته کار کوچیکی برای اون شمرده میشد ولی خب دکتر جهانبخشی رو خیلی دوست داشتدرب رو باز کرد و به کمک شراره کپسول رو آوردند توی اتاق… شراره از توی کیفش یه مته دستی درآورد و شروع کرد به سوراخ کردن دیوار نازک حایل دو اتاق

نگین موهای پریشونش رو از روی صورتش کنار زد و از توی کیف کپسول کوچیک اکسیژن ، مانومتر و شیلنگ رو درآورد… ساعتش رو نگاه کرد هنوز یک ربع وقت داشتند… شراره برگشت و گفت من کارم تموم شد… نگین رو کرد بهش و گفت : تو برو پایین تو لابیمنم خودمو میرسونم… همه چی برای اجرای عملیات آماده بود… فقط باید صبر میکرد… شراره چشمکی همراه با شیطنت زد و رفت بیرون… نگین روی صندلی دکتر جهانبخشی نشست و سعی کرد حوادث یکماه گذشته رو مرور کنه

فریبرز اوایل حتی به اونها سلام هم نمیکرد و این خیلی عصبیشون میکرد… حتی دشمناشون هم اذعان داشتند که زیبا بودند ولی خب این پسره هیچ توجهی بهشون نمیکرد… هیچی ازش نمیدونستند… لیسانس توی اصفهان خونده بود و ارشد اومده بود اینجا… توی لیسانس هم گویا دو مقاله خیلی خوب داشت… از وقتی هم اومده بود با اختراعی که کرده بود کلی سروصدا کرده بود… دیگه اواخر سال بود که صبرشون تموم شد و تصمیم گرفتن بهش بفهمونن که اینجا رئیس کیه… نزدیکهای عید بود که به در کمد وسایلش یه اسپری رنگی وصل کرده بودند و وقتی فریبرز داشت توی دانشکده با صورت و لباسی قرمز راه میرفت همه بهش خندیدند ولی خود فریبرز هم میخندید و این لجشون رو بیشتر در می آورد… چند بار دیگه هم شوخی های خفیفی باهاش کردند که عکس العمل فریبرز فقط خنده بود… تا اینکه بالاخره اون هم تلافی کرد

با دستش کمی لبهاش رو لمس کرد، آیینه رو از توی کیفش درآورد… تورمشون خیلی کم شده بود ولی هنوز بقول فریبرز پشت بلندگوی دانشکده شبیه “آنجلینیا جولی اشباع شده” بودند… هیچوقت نفهمید فریبرز چجوری دستش به کیفاشون و رژ لبهاشون رسیده و چیکار کرده بود، ولی فقط اینو میدونستند که وقتی از آزمایشگاه اومدند بیرون همه تو لابی دانشکده منتظرشون بودند و فریبرز ورودشون رو اعلام کرده بود


با مشت زد روی میز… امروز انتقام سختی ازت میگیریم فریبرز… هفته پیش تو بولتن دانشگاه نوشته بودند که بخاطر اختراع فریبرز قراره یه مصاحبه تلفنی رادیویی با اون صورت بگیره و اینجوری که شراره پرسیده بود فریبرز هم قرار بود از توی دفتر دکتر مدنی باهاشون مصاحبه کنه… دیگه وقتش رسیده بودگوششو رو چسبوند به دیوار… فریبرز سوت زنان داخل اتاق شد… از تو سوراخی که روی دیوار بود نگاهش کرد… خیلی اعتماد به نفس بالایی داشت… چشمها فریبرز یه برق عجیبی داشت… حتی به شراره هم نگفته بود ولی دوستش داشتولی خب جنگ دوستی برنمیداره… تلفن زنگ زد… شروع صحبتها نشون میداد که مصاحبه شروع شده… بدون حتی یک لحظه مکث سر شینگ رو از تو سوراخ رد کرد و شیر کپسول گنده هلیوم رو وا کرد و به سرعت برق کیفش رو برداشت تا برگرده توی لابی و پیروزی رو درکنار شراره و البته بچه ها جشن بگیره

شراره روی صندلی ایستاده بود و یه رادیو جیبی رو دستش گرفته بود و انگشت روی بینیش بچه های دانشکده رو دعوت به سکوت میکرد… نگین خونسرد از توی آسانسور اومد بیرون… با صدای بلند پرسید : شراره شروع شده یا نه؟ شراره گفت یواش یواش چرا

فریبرز داشت موارد استفاده از اختراعش رو شرح میداد… یکم سرفه اش گرفتتک سرفه ای کرد و صحبت رو ادامه داد… حس کرد چیزی گلوش رو میسوزونه ولی توجه نکرد… صداش یکم تغییر کرده بود… یکم زیر شده بود صداش … و یکم بعد صداش شده بود عین کاراکترهای موش ها تو کارتونها… فکر کرد گوشش گرفته ولی خنده های مجریان از اونور خط، نشون میداد که صداش واقعاً عین موش شده!!! پسر باهوشی بود دوروبر رو نگاه کرد و … بالاخره دیدش


پایین توی لابی، نگین از خنده گریه اش گرفته بود و بچه های دیگه هم دست کمی از اون نداشتند… شراره که از روی صندلی افتاده بود روی زمین و نمیتونست بلند بشه… مجریهای رادیو هم میخندیدند… صدای فریبرز لحظه به لحظه خنده دارتر میشد… یهویی سکوتی برقرار شد و بعدش فریبرز خندید… همه مبهوت و ساکت شدند… فریبرز خنده اش رو تموم کرد و ادامه داد… من البته در اینجا جا داره از دو دوست خوبم خانمها نگین ادیبی و شراره منتظری بخاطر کمکهای بدون چشمداشتشون در این اختراع تشکر کنم… خنده رو لبهای شراره و نگین خشکید… فریبرز با همون صدای مسخره ادامه داد: من تمام تلاشم رو میکنم که این دو دوستم در جلسه دفاعشون بتونن بخوبی از پروژه هاشون دفاع کنند… خب خدانگهدار همه شما عزیزان باشه

همه ساکت بودند و داشتند نگین و شراره رو نگاه میکردند که مبهوت به همدیگه زل زده بودند…


—-

مسعود – اردیبهشت ۸۹

خاطرات یک مرد کم مقاومت

۲۶ فروردین ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

یکشنبه
امروز وقتی خواستم از خیابون رد بشم دوباره دیدمش… موهای طلاییش پیچ و تاب عجیبی داره که دلم رو پیچ و تاب میده… من هیچوقت نتونستم جلوی موهای بلوند مقاومت کنم…

دوشنبه
اینهمه رستوران تو این شهر هست… چرا باید بیاد درست همینجایی که من غذا میخورم، ناهارشو بخوره… وای خدا… لبهاش وقتی چرب میشه یه تلالو عجیبی پیدا میکنه… من هیچوقت نتونستم جلوی لبهای چرب مقاومت کنم

سه شنبه
امروز رفتم کتابفروشی… فکرشو بکن… وقتی کتاب استخوان های دوست داشتنی رو از توی قفسه برداشتم یهویی چشمهای آبیش از اونور قفسه پیدا شد… حواسش نبود و یه دل سیر چشمهای به رنگ آسمونش نگاه کردم… من هیچوقت نتونستم جلوی چشمهای آبی مقاومت کنم


چهارشنبه
امروز هرچی تو رستوران لفتش دادم نیومد… ولی بعد از ظهر وقتی رفتم لباسها رو توی لباسشویی عمومی بشورم دیدمش… یه دامن کوتاه پوشیده بود… چرا زنها اینجوریند… داشت یه مجله طراحی لباس میخوند… بنظرم خیلی خیاطی هم دوست داره… گلدوزی طرح صدف سمت چپ لباس صورتیش یجوری هست انگار خودش دوخته… شایدم من دوست دارم اینجوری فکر کنم… چه پاهای کشیده ای داره… من هیچوقت نتونستم جلوی  زنی با پاهای کشیده مقاومت کنم

پنج شنبه
امروز ندیدمش… خیلی کار داشتم… باید یکم هم بخودم میرسیدم… ولی تمام وقت چهره اش جلوی روم بود… وای مواقعی که میدیدمش متوجه نبودم ولی استخوان بندی صورتش خیلی فوق العاده بود… ظاهر یه زن بااراده رو بهش میداد… زن های بااراده چیزی نیستند که به این راحتی از ذهنم بیرون برن…
یادم باشه قفل در این زیر زمین رو عوض کنم… دیگه خیلی زنگ زده هست

جمعه
کار خونه خیلی طول کشید… امروز هم نتونستم ببینمش… از یه طرف زیرزمین کثیف با چراغهای خرابش و از طرف دیگه این مبل گنده که دو تا سیاه پوست گردن کلفت با هم به سختی آورده بودنش بالا.. ولی خب کاری بود که باید خودم تمومش میکردم… نزدیکهای عصر وقتی دم پنجره داشتم بوم نقاشی رو اماده میکردم دیدم که در حال برگشتن از هرجایی که بوده، داره از خیابون رد میشه… راه رفتنش شکوه یه ملکه رو داشت… با وقار و متین و البته خیلی جذاب… من هیچوقت نتونستم جلوی خانومهای باوقار مقاومت کنم

شنبه
از صبح زود منتظرش بودم… بالاخره اومد… وَن رو روشن کردم… زیاد کار سختی پیش رو نداشتم… بهرشکل چیزی بود که تمام این هفته تو ذهنم مرور کرده بودم… تویه اولین کوچه خلوت کار رو تموم کردم… زیاد مقاومت نکرد… کلروفورم از قویترین زنها هم قویتره…

یکشنبه
… خب بالاخره تموم شد… حالا باید یجوری از شر جسدش خلاص بشم… جرات ندارم بهش دست بزنم… واقعاً یه اثر هنری به تمام معنا هست… ولی خب نگران نیستم… تونستم ثبتش کنم… جوری که هیچکس دیگه نتونسته بود
. .
.
.
.
.
.
سه سال بعد

یکشنبه
نمایشگاه خیلی موفقیت آمیز بود… همه تابلوهام بفروش رفت… در واقع همه رو یک نفر خرید… هر ۴۰ تاش رو… مباشرش بهم گفت که زمان دانشجویی عاشق یه زن بلوند بوده و واسه همین همه این پرتره های خریده… جالبه که پرتره های زنهایی با لبان دوخته میتونه اینقدر برای کسی بغیر از خودم جذاب باشه… من که هیچوقت نتونستم جلوی زنی با لبهای دوخته مقاومت کنم…


مسعود فروردین ۱۳۸۹

سندرم محبت اکراینی

۲۵ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

باد خنک بهاری خیلی ملایم لای شاخه های درخت مو پیچید… صدای چند تا گنجشک شیطون که داشتند توی آبخوری سنگی پارک حمام میکردند، فضا رو خیلی دلنشین کرده بود… دخترک آروم دست کرد تو کیفش و موبایلش رو بیرون اورد… چقدر این نیمکتهای چوبی پارک بوی خوبی میدن…

شروع کرد لیست شماره های گوشیش رو مرور کردن… آندره؟ نه خیلی از این موزیکهای متال گوش میده و من همیشه از این آهنگها میترسم و گریم میگیره… بزار ببینم “ادی” هم بد نیست هااا… ولی نه… ادی رفته “کنتیکات” پیش مادربزرگش… “ریچی”… آره خودشه… ریچی از همه بهتره… ولی نه… ریچی الان یک ماهه با ریچل هستش… خیلی مسخره هست… ریچی و ریچل… من که اصلاً خوشم نمیاد… این “جنی” خیلی دیگه رمانتیکه که فکر میکنه اینا اسماشون هم بهم میاد… بنظر من که خیلی تصادفیه دو نفر روز تولدشون یکی باشه و رنگ موهاشون هم همینطور… جنی هم چرت میگه واسه خودش…


ولش کن اصلاً … من چرا دارم به اونها فکر میکنم… بزار یکاری کنم… همینجوری بالا پایین میکنم این لیست رو و هرکی اومد بهش زنگ میزنم… چشماشو بست و دستش رو گذاشت رو دکمه موبایل… تا سه شمرد و دستش رو برداشت (همیشه عدد سه رو دوست داشت) بزار ببینم… یعنی چی… اینهمه آدم چرا مارشال؟ نه مارشال نه… سر ماجرای آدامس خیلی حالم ازش بهم خورد… اخه اینم شانسه من دارم خدا؟… نه هرکی بجز مارشال… دوباره دستش رو گذاشت روی دکمه، تا سه شمرد و دستش رو برداشت… سرگئی! سرگئی کیه دیگه؟ … آهان یادم اومد همون پسره که از اکراین اومده… فکر کنم معماری میخونه… تو فیس بوکش کلی عکس با این دخترهای بلوند اکراینی داشت… ولی بیخیال… تازه اول اسمش هم “اس” داره مثل من…”جنی” خیلی خوشش میاد… سرگئی پسر با احساسیه… اکراینی همه بااحساسند… نفسی تازه کرد و دکمه تماس رو فشار داد… چند لحظه بعد گوشی صورتی رنگش رو گذاشت تو کیفش و خیلی آروم کفشهای صورتیشو درآورد… خیلی گرون هستند و حیفه پاشنه هاشون بشکنه…

باد یکم شدت گرفت و تقریاً تمام شاخه های بید از زمین بلند شدند ولی دوباره همه جا آروم شد… پسرک توپ فوتبال رو به سمت دوستاش شوت کرد و گفت : من آب میخورم و خودم رو بهتون میرسونم، شما برید… گنجشکها با دیدن پسرک فرار کردند. رفتند بالای یکی از شاخه های درخت بید نشستند.. پسرک سرشو برد زیر شیر آب ولی نگاهش به دختری افتاد که کمی ان طرفتر از چند شاخه  شکسته درخت بید، با پاهایی زخمی روی زمین افتاده و پسری با موهای طلایی درحال کمک کردن به او بود… با خودش گفت چه پسر مهربونی… قیافه اش خیلی شبیه لهستانی ها هست… میگن لهستانی ها خیلی با احساسند…