بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘طنز’

لئونارد و من

۱۳ فروردین ۱۳۸۹ بدون دیدگاه
سریال «تئوری انفجار بزرگ» یا «تئوری مهبانگ» (هرچی دوست دارین ترجمه کنید) “The Big B-A-N-G Theory” (پینوشت مهم ۱) رو خیلی وقت پیش چون هیچی برای دانلود نداشتم بصورت تفریحی دانلود کردم و اصلاً یادم رفته بود که دارمش… تو عید بخاطر مریضی و خونه نشینی فرصتی شد تا دی وی دی هام و دانلودها رو یکم مرتب کنم و پیداش کردم… همینجوری زدم ببینم چجوریه و واقعاً از تم و موضوعش خوشم اومد و متاسفانه یا خوشبختانه با شخصیت لئونارد بدجوری همذات پنداری پیدا کردم.

داستان سریال راجع به دو جوان دارای دکترای فیزیک هست که از لحاظ هوشی نابغه محسوب میشوند ولی در روابط اجتماعی خیلی خیلی داغون هستند. لئونارد محققی هست که روی ماده تاریک کار میکنه و شلدون  با IQ  به گفته خودش ۱۸۷ و دارای دو دکترای مختلف در فیزیک و البته قدی دراز و ظاهری شکننده مرکز طنز سریال حسوب میشوند. ایندو بخصوص شلدون تمام جملاتشون بر مبنای علم و منطق خشک هست و تقریباً هیچ دوستی ندارند بجز دو نفر که یکیشون یه یهودی با رفتارهای!!! مشمئز کننده و یکی دیگه یه هندی خیلی خجالتی هست که در حضور هر فرد مونثی قدرت تکلمش رو از دست میده. تمام تفریح اینا بازی با کامپیوتر و ایکس باکس هست و اوج گردششون رفتن به سینما برای تماشای پیشتازان فضا و جنگ ستارگان و سیاره میمونها هست. مباحثات جمعیشون هم راجع به اثر کریپتونیت بر روی سوپرمن و امکان حمله فضاییها و یا سفر به دنیای هابیت ها هستش… یه دنیای عجیب و غریبی دارن واسه خودشون و خودشون هم اذعان دارند که Nerd هستند.

لئونارد و شلدون

حالا یه دختر خیلی خوشگل به اسم “پنی” میاد همسایه این بنده خداها میشه… دختری که برنامه اش اینه که شش ماه پیشخدمت باشه و تواماً دنبال بازی تو فیلم و هنرپیشگی هست تا بعدش هنرپیشه معروفی بشه. این خانم هیچ ذهنیتی از علم!، فیزیک، کامپیوتر و نظم!!! نداره و تعاملات این دو نفر با این دختر خیلی جذاب در اومده.

کیلی کوکو در نقش پنی

مشکل اونجا شروع میشه لئونارد بنده خدا عاشق این دختره میشه و خودشم میدونه که هیچ شانسی برای رقابت با بدنسازها و جوونهای خوش تیپی که با دختره دوست میشن نداره، ولی خب دل هست دیگه و دست خودش نیست… این نکته شیمی رابطه قشنگی توی سریال بوجود آورده. هرچند که پنی هم میدونه که لئونارد دوستش داره ولی خب اینم میدونه که هیچیشون بهم نمیخوره… لئونارد یکدفعه بخاطر اینکه تلویزیون پنی رو از دوست پسر سابقش بگیره شلوارش رو از دست داد!! یا حتی کلی کتک و بد و بیراه هم نصیبش شد ولی خب بیخیال نمیشه (البته فعلاً تا قسمت ۱۷ فصل دوم) البته گاهی اوقات موفقیتهایی کسب میکنه که خب در مقیاس سریالهای آمریکایی موفقیت! محسوب نمیشه.

برای کسایی که عاشق شنیدن کلی اصطلاحات سنگین علمی همراه با دنیایی خنده و تفریح هستند (۸۰ درصد شوخی ها، طنز کلامی هستند) سریال بسیار جذابی محسوب میشه (بنابر رتبه و آمار بیننده هاش) و برای کسایی که مثل اینها هستند، هم محبوب و هم تراژیک… بین اینهمه سریال طنز که دیدم علیرغم علاقه کورکورانه قدیمی به Friends و این یکی سریال ولی این خیلی بدلم نشست. ضمناً تیتراژ بسیار هوشمندانه ای هم دارد.

حسش نیست که خیلی توضیح بدم (شانس اوردیم حسش نبود!!!) پیشنهاد میکنم حتماً ببینید… بعداً شاید یکی دو تا صحنه فوق العاده اش رو در قالب پستی تشریح کنم.

نمایی از شخصیتهای سریال

پینوشت ۱ : (ربات احمق ف.ی/ل.ت.ر/ی.ن.گ کلمه بنگ رو فیلتر کرده و تقریباً هر لینکی که میدم ف.ی/ل.ت.ر شده… گفته باشم که نگید چرا ریفرنس هاش همه بسته هست)

خواب عجیب

۷ فروردین ۱۳۸۹ ۴ دیدگاه
دیشب یه خواب عجیب غریب دیدم…

دیدم که تو یه دنیای زیرآبی هستم… یجورایی انگار تو یه سیاره دیگه بود… هیچکس وسایل تنفسی و حتی عینک شنا هم نداشت ولی خب شنا کنان اینور و اونور میرفتند، روی دیوارها پوستر کویر بود و زیرش نوشته بودند نوستالژیا… جالب اینکه هیچ ماهی ندیدم… رنگ پوست همه مات و بیروح بود… من همینجوری مات و مبهوت داشتم راه میرفتم تو این دنیای آبکی بعدش یهویی یکی محکم دستم رو گرفت گفت : کارت شناسایی… البته صداش رو نشنیدم بلکه حبابهایی که از دهنش در می اومد به شکل نوشته بالای سرش در می اومد… یجورایی بالانویس!! داشت حرفهاش… من دست کردم تو جیبم فقط یه تیکه جلبک قهوه ای بود که یه جاهاییش سوراخ بود… با دستی لرزان به این یارو که سرتاپا سبز پوشیده بود دادمش… جلبک رو کرد تو دهنش و درآورد و گفت مجوزت فقط تا یک ساعت دیگه اعتبار داره و بعدش اخراجی!!!

جلوتر دو تا از دوستان (۱ و ۲) رو دیدم که تو یه ماهی تابه بزرگ که قسمت بالاش قفس مانند بود داشتند میبرند به سمت بالا و اونا خیلی ریلکس داشتند آواز میخوندند… از یکی پرسیدم اینا رو کجا میبرند گفت اینا تو خونشون کنسرو ماهی تن پیدا شده و مجازاتشون سرخ شدن هست و دارن میرن به سمت جایگاه محاکمه…

من جو قهرمان بازی ورم داشت اومدم برم سمتشون نجاتشون بدم که یهویی دو نفر از پشت دستهام رو گرفتند و گفتند وقتت تموم شده… بعد دو تا کیسه هوا با دستبند بستند به دستم و من شروع کردم به بالا رفتن و وقتی رسیدم به سطح آب در اثر نبودن  آب!!! حالت خفگی بهم دست داد و از خواب پریدم.

جلد کتاب 20000 فرسنگ زیر دریا

حالا تعبیرش چیه نمیدونم ولی خیلی دنیای باحالی بود

سال مزخرف (حالا نه به این شدت هم…)

۲۷ اسفند ۱۳۸۸ ۳ دیدگاه

یه بنده خدایی همیشه میگقت زندگی دو بخشه… پیروزی ها و تجرببات.

برای من سال گذشته بدون تردید همش تجربه بود… حتی وقتی میخوام مرورش کنم حالم بهم میخوره… برای هیچ ثانیه ایش دلم تنگ نمیشه و خوشحالم که تا یکی دو روز دیگه گورشو همراه خیلی چیزهای دیگه گم میکنه میره پی کارش…

از یه چیز بیشتر از همه متنفرم و اونم تلف شدن عمرمه… همیشه رو به جلو حرکت کردم وامسال متاسفانه بدلیل اشتباهاتم همش درجا زدم و رو به عقب رفتم… امسال بطور کامل سال پِرت زندگی من بود… هیچ چیزی بهم اضافه نشد و خیلی افراد و خیلی چیزها رو از دست دادم… و هیج کسی و هیچ چیزی بهم اضافه نشد.

آدمها رو همیشه خیلی دوست داشتم و تقریباً همه زندگیم وقف دیگران بود ولی دیگه همه چی تموم شد… دیگه میخوام واسه خودم زندگی کنم.

دلم برای حال خوبم تنگ شده… یه جایی تو این چند سال مسعود رو گم کردم… نمیدونم توی کدوم بازار شلوغ چشمم خیره به کدوم متاع مسخره دنیا شده بود که دستشو ول کردم… الان باید ۲۷ سالش باشه… هر کی دیدش بمن بگه و هرگونه اطلاعاتی که منجر به پیدا کردنش بشه مژدگانی داره…

در کل الان چند سال هست که همیشه شب اخر سال میگیم که این مزخرفترین سال زندگیم بوده و امیدوارم همه چی بهتر بشه… امیدوارم دیگه از این بدتر نشه حداقل.

در کل برای همه سالی بدون تجربه و پر از موفقیت آرزو میکنم.

——————————-

من دیدم این پست زیادی برای آخرین پست سال تیره و تار هستش ، بنابراین یکم دست به اصلاحات میزنم… این سال همچین بی برکت هم نبود.. یکی دو تا دوست خوب پیدا کردم و تجربیاتی که شرحش رفت هم از یه لحاظ اونقدرها هم بد نبودند… ترجیح میدم تو این سن اشتباهات بزرگ زندگیم رو انجام بدم تا توی چهل پنجاه سالگی….

همتون شاد و سربلند باشید و زندگیتون شکلاتی باشه