بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نکات جالب’

…چشمهایش

۲۱ خرداد ۱۳۸۹ ۱۴ دیدگاه
“م” ترمز دستی رو کشید… نگاهی به به دوروبر انداخت… جای خلوت و با صفایی بود، به کنار خودش و اون موجود بی همتا نگاه کرد…  با پشت دست راستش گونه های قشنگش رو نوازش کرد… با لبخند رو به “..” گفت: بنظرم اینجا مناسب باشه،“..” بیصدا خندید… چشمهای سیاهش درخشش عجیبی داشت و خنده های نخودیش باعث میشد گونه های قشنگش برجسته تر بنظر بیاد… “م” هردفعه نگاهش میکرد همین فکر رو میکرد و به واقع هیچوقت از دیدنش سیر نمیشد…

درب ماشین رو باز کرد و پیاده شد… صندوق عقب رو باز کرد و زیرانداز و بقیه وسایل رو بیرون آورد، “..” که هنوز لبخند به چهره داشت با دستش به سمت درخت تبریزی کهنسالی نزدیک رودخانه اشاره کرد درست همون لحظه باد شدت گرفت و روسری آبیش از سرش جدا شد… موهای طلاییش که همرنگ خوشه های گندم پشت سرش بود، به رقص دراومدند… انگار که “..” هم جزئی از مزرعه بود و همصدا با طبیعت “م” رو صدا میزد… “م” با آرامش بقیه وسایل رو به سمت همون درخت برد… در عرض چند دقیقه همه چیز مهیا شد…

“م” دوباره به اطراف نگاه کرد… زمین تقریباً تا خط افق هیچ عوارضی نداشت و باد ملایمی، خوشه های طلایی گندم رو به رقص عجیبی واداشته بود… با جاده اصلی خیلی فاصله داشتند و حتی صدای ماشین ها هم شنیده نمیشد… در فواصل چند ده متری و در حاشیه مزرعه درختان تبریزی سایه گستر رودخانه کم آب ولی روانی بودند که پیوستگی صدایش هر دل شیدایی رو به وجد می آورد… صدای دلنشین آب تنها نوایی بود که اون سکوت بی نظیر رو میشکست… هر چند دقیقه یکبار هم باد تمام نیروش رو جمع میکرد تا صدایی از شاخه های خسته درختان تبریزی دربیاره که تلفیق اونها ارکستر غریبی شده بود پر از آرامش…


“م” به چشمهای مشکی “..” خیره شد، “..” که سرگرم مرتب کردن وسایل بود، بار نگاه “م” رو روی خودش احساس کرد… سرشو بالا آورد… نیازی به حرف زدن نبود… انگار تمام هستی از اون ها میخواست با هم باشند… هیچ مزاحمتی نبود… “..” بلند شد و کنار “م” نشست… دراز کشید و سرشو روی پاهای گذاشت… و چشمهاشو بست… “م” آروم شروع به نوازش موهای طلاییش کرد… آروم آروم… همونجوری که همیشه دوست داشت… وقتی دستش به پیشونیش خورد نتونست تحمل کنه… خم شد و روی پیشانیش را بوسید…

“..” چشمهاشو باز کرد، نگاهی به چشمهای حالا پر از اشک “م” انداخت… با دستاش دستهای “م” رو گرفت و بوسید… “م” هرچه توی چشمهاش رو نگاه میکرد بیشتر لذت میبرد… چشمهای سیاه “..” به اندازه تمام عالم عمق داشت… هرچقدر خیره میشدی نمیتونستی تهش رو ببینی… بارها با خودش فکر کرده بود نباید زیاد به چشمهاش خیره بشه… مطمئن بود اگه زیاد ادامه بده بالاخره یه روز دیوانه میشه… ولی یه حس غریبی درونش فریاد میکشید که “توی اون سیاهی خودتو گم کن… یجوری که تا ابد هم هیچکس پیدات نکنه… یجوری که تا ابد محکوم باشی به موندن  توی چشمهاش و چه شیرین تبعیدی است این سفر بی انتها”…

باد لای شاخه ها پیچید… صدای دل انگیز آب لحظه ای قطع نمیشد… “م” خم شد و چشمهای “..” رو بوسید… بدون مکث و پشت سرهم… طعم شوری توی دهانش احساس کرد… اشک های “..” دونه دونه از روی صورت سفیدش به پایین میریخت و روی صورتش که حالا بخاطر آفتاب کمی به سرخی هم میزد رودخونه های کوچیکی درست میکرد…

“م” لحظه ای مکث کرد و خیره نگاه کرد… توی هیچ تابلوی نقاشی و توی هیچ کتاب شعری چنین پاک و بی غل و غش، معصومیت به تصویر کشیده نشده بود و در کلمات جاری نشده بود… حاضر بود قسم بخوره که سنگدل ترین آدمها هم نمیتونستند این از کنار چنین تصویری بی تفاوت عبور کنند… شاید بجای “..” اگر کس دیگه ای بود سریع دوربین همیشه آماده اش رو درمی آورد و اون لحظه رو جاودانه میکرد ولی خیلی خیلی درباره “..” حسود بود… حتی حاضر نبود تماشای یه تار مویش رو با کسی قسمت کنه…

“م” بیشتر خم شد و در حالیکه لبهاش رو به لبهای “..” نزدیک میکرد زمزمه کرد: «دوستت دارم»… لبهای “..” بی اراده باز شدند و صدایی نامفهوم پاسخ داد: «م…م دو…ت.. داوم… زززم» … شاید هر فرد دیگه ای بود شوکه میشد و حداقل لحظه ای مکث میکرد تا این اصوات نامفهوم رو تجزیه و تحلیل کنه… ولی “م” بی محابا و با حرارت “..” رو بوسید…

“م” با خودش فکر کرد: وقتی چشمهای سیاهش میتونن تا ابد تو رو غرق خودشون کنند و گم بشی تو بی انتهای سیاهی چشمهاش، چه نیازی به حرف زدن هست… و خودشو تا ابد تبعید کرد به سرزمین بی انتهای چشمهایش…


—-
مسعود – خرداد ۱۳۸۹

دیگران

۱۴ خرداد ۱۳۸۹ ۷ دیدگاه
تنها که میشوی… تنهای تنها… آنوقت… صدای پای ارواح را هم میشنوی… حتی کاسپر هم با اون پاهای کوچولوی سفیدش نمیتونه یواشکی رد بشه… اما… اما… اما… حال غریبی میشود وقتی صدای پای ارواح هم نشنوی… یجور خلا غریبی احاطه ات میکنه… سکوتی آرامش آور ولی در عین حال مهیب… گاهی اوقات توهم “دیگران” بودن تو رو برمیداره و میگی نکنه خودمم روح شدم… ولی نه… از انگشتم خون میاد… مثل چشمام…

امروز که تو آیینه نگاه کردم لکه خونین توی چشمم یجور عجیب غریبی شده بود… انگار چشم چپم دو بخش شده بود… یه خط قرمز بصورت مورب چشمم رو به دو بخش تقسیم کرده بود… یه بخش سفید سفید و یه بخش پر از خون… خونی که بیشتر به سیاهی میزنه تا قرمزی… این یعنی حداقل نصف چشم چپم هنوز “دیگرانی!!!” نشده…

ولی با این وجود امشب خیلی خیلی تنهام… چون خیلی خیلی ساکته… هیچ صدایی نمیاد… حتی وقتی روی کیبرد محکم دکمه ها رو فشار میدم هیچ صدایی نمیاد… خیلی عجیبه… نکنه من هم روح شدم… ولی نه… لکه خونین چشمم هنوز امیدوارم میکنه… هنوز امیدی هست…

Categories: نکات جالب

دزد دریایی

۶ خرداد ۱۳۸۹ ۷ دیدگاه
سلام

بابت عدم آپ در هفته گذشته از همه عذر میخوام هرچند که چیز زیادی از دست ندادین… راستش شانس نداریم که… یکی دو روز بدنم کوفته بود و جان در بدن نداشتم و از دیشب تا حالا هم چشمم شده کاسه خون…

شواهد امر حاکی از اونه که یه ویروس خیلی خوف و خف (نه پس فکر کردید ویروس من به این الکی هاست) رفته توی چشم راستم و خونین و مالین و چرکین کردتش… الان هم مثل ژاپنی ها شده این چشمم و یه کبودی مختصری هم خب افتاده… هرکی ندونه فکر میکنه دعوایی چیزی داشتم…

بنابر اصل “همیشه دومی هم در راه هست” خانم دکتر بیمارستان فارابی فرمودند که گویا قرار هست چشم چپ هم بی نصیب نماند از ویروس با محبت… در نتیجه فعلاً که همه رو به یه چشم میبینم ولی در آینده کلاً هیچکس رو نمیبینم و این احتمالاً تا سه هفته ادامه دارد…

http://www.warwicksu.com/asset/event/4004/Pirate.gif


ولی این دلیل نمیشه که بی تفاوت بشینم تا چشمم خوب بشه… از این به بعد سعی میکنم یکم کم کاری این دو هفته رو جبران کنم…

فعلاً لطفاً اگه وصلید و کانکشن برقراره، دعا کنید برام…