بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘نکات جالب’

الکن پرهیاهو و لباس پادشاه

۱۰ بهمن ۱۳۸۹ ۶۱ دیدگاه

سلام

نکته مهم:

لباس پادشاه” یکی از جذابترین داستان هاست… هیچوقت فراموشش نکنید


این فیلم “سخنرانی پادشاهThe King’s Speech” رو که دیدم خیلی تعجب کردم… بی تردید بی لیاقت ترین فیلمی است که کاندید و برنده اینهمه جایزه شده است. حتی لایق یکدهم این تعریف ها و تمجیدها هم نیست.

پوستر فیلم سخنرانی پادشاه

خیلی بخواهیم ارفاق دهیم فیلمی معمولی، با کارگردانی معمولی، و با بازیگرانی معمولی و دیالوگهایی معمولی است. فقط گنده اش کرده اند همین… ولی خب خیلی سروصدا کرده… دلیلش را در ادامه ذکر خواهم کرد…

بزارید بحث رو از یه موضوع دیگه شروع کنم:

بعنوان یه رئالی بشدت متعصب، اقرار میکنم که مدرنترین و زیباترین فوتبال ۲۰ سال اخیر دنیا را بارسلونا به نمایش گذاشته است. تیمی به این طراوت و این شادابی و با چنین “رقصی میانه میدان” نبوده و احتمالاً نخواهد آمد… خود “پپ گواردیولا” و شاگردانش هم خدا رو شکر ادعایی نداشته و ندارند… هردفعه هم صحبت میشود میگویند داریم فوتبال بازی میکنیم… همین

بارسلونا 2011

حالا سال ۱۹۹۹ منچستریونایتد در اتفاقی ترین و شانسی ترین حالت ممکن برنده فینالی شد که بایرن مونیخ لایق بردن آن بود (حالا این نظر من هست و شما نشنیده بگیرید)… فردایش یهویی بازی منچستر شد بهترین فوتبال کل تاریخ و “عمو آلکس” شد “سر آلکس فرگوسن” و نمیدونم بکهام بهترین بازیکن و منچستر نهایت فوتبال… چندان از این ماخولیا بگفتند (که هنوزم ادامه دارد) که حال همه داشت بهم میخورد… و خب ول هم نمیکردند این رسانه هایشان… یعنی شما داری فینال سال ۲۰۰۵ رو از شبکه کفار نگاه میکنی بازم گزارشگر (که انگار دمپایی تو دهنش گیر کرده با اون لهجه مزخرف انگلیسی اش) میگه منچستر ۹۹ بهتر بازی میکرد از این دو تیم!!! بخدا عین همین جمله رو گفت…

منچستر یونایتد 1999

یعنی بریم خدا رو شکر کنیم که بارسلونا تیمی انگلیسی نیست!!! و مثلاً Xabi اهل لندن!!!… دیگه تموم بود…

حالا یکم به سینما نزدیکتر بشیم:

همین برنامه جذاب و خوش ساخت “تخت گازTop Gear” مثلاً… طرف تمام اروپایی ها و امریکایی ها رو به معنای کلمه تحقیر میکنه و ضمن اینکه خودشون رو از همه برتر میدونند با کمال وقاحت مثلاً “بی ام دبلیو” رو پایینتر از “آستون مارتین” میدونه!!!… یعنی ته خودبزرگ بینی…

تخت گاز - Top Gear

حالا برسیم به خود سینما:

انبوه فیلم های سلطنتی در چند سال اخیر (با خرج های فراوان) دیگه داره خسته کننده میشه… ولی وقتی اعصاب خوردکن میشه که برای یه بازی معمولی تو فیلم “ملکهThe Queen” میان حق “مریل استریپ” و “پنه لوپه کروز” رو میخورن و جایزه رو میدن به “هلن میرن” بخاطر نقشی که توش قرار گفته بشه که ملکه خیلی از مرگ پرنسس دایانا ناراحت هست و کلاً ملکه خیلی موجود لطیفی هست و نگران مردمش هست و خیلی “هست”! های دیگه…

پوستر فیلم ملکه

باباجان هر آدمی که ۴تا روزنامه بخونه میدونه که قضیه پرنسس دایانا و ملکه چی بوده و چی شده… (حالا ۹۰ درصدش هم دروغ اصلاً و برای تخریب خاندان سلطنتی)

کلاً اینها یجور سیستم رسانه ای قدرتمند هم دارند که میاد چیزهای معمولی رو بزرگ جلوه میده، یعنی یکجوری میاد راجع به فیلم “سخنرانی پادشاه” صحبت میکنه که تو گویی خود کوبریک هم نتونسته تاحالا همچین فیلمی درست کنه و “آل پاچینو” بره لنگ بندازه جلوی “جفری راش“!!!

جفری راش در نمایی سخنرانی پادشاه

در کنار این پروپاگاندای هدفمند همیشه هم یه تعداد آدم جوگیر (داخلی و خارجی) هستند که لباس پادشاه رو نمیبینند… باباجان، اخوی، دوست من، نویسنده بزرگوار، منتقد ارجمند نشریات سینمایی معتبر فارسی: جان من بگو تو این فیلم چی دیدی که اینقدر شیفته اش شدی؟ جز یه مشت دیالوگ تصنعی و کلیشه ای که حتی تو انیمیشن های های ژاپنی هم بهترش رو میشنویم؟ جز یه سری بازی خیلی خیلی معمولی که حتی تلاش هم نمیکنه بهتر از این باشه؟

کالین فرث در نمایی از سخنرانی پادشاه

تو فیلم مثلاً میخواد نشون بده که ای بابا چه نشسته اید، این جرج ششم خیلی آدم گلی هست، و خیلی نازنین هست و خیلی با شخصیت هست (و خیلی هست! های دیگه) و یکم هم خب الکن هست… ولی خب پادشاه هست و باید محکم سخن بگوید… خب میره معلم خصوصی میگیره یاد میگیره خب… و در نهایت پشت رادیو با کمترین تپق نطقش رو میخونه حیوونی و جنگ اغاز میشه… من که هیچی پیچیدگی خاصی در روابط استاد و شاگرد و یا پادشاه و همسرش ندیدم…

آخه این کجاش شاهکار هنری هست… منصفانه اش این است که فیلمبرداری و دکور خیلی عالی است ولی فقط همین و دیگر هیچ… هیچ

واقعاً خیلی مسخره هست که حق “آرونوفسکی” و “قوی سیاه” و “نولان” و “اینسپشن” خورده بشه و از همه بدتر بازیگری “خاویر باردم” و “دی کاپریو” رو داشته باشی و بعد جایزه رو بدن به “کالین فرث“!!! و دی کاپریو حتی کاندید هم نشه…

این فیلم فقط فقط برای تقویت جایگاه رو به زوال خاندان سلطنتی ساخته شده و باتوجه به رو به قبله بودن ملکه، یکم جو عمومی رو برای پذیرفتن یه پادشاه جدید آماده بکند… همین

پوستر فیلم سخنرانی پادشاه

در نهایت اینم بگم که فیلم راجع به آدمهایی هست که در تاریخ معاصر بزرگترین ضربات رو به مملکت من وارد کردند (تو رو خدا نگید که نمیدونم خودمون مقصریم و اینها…) و من برام غیر قابل تحمله که حتی توی فیلم و با دید هنرمندانه هم، دغدغه ام لکنت پادشاه خاندان سلطنتی باشه… همون موقع که این آقا الکن بوده، عمال ایشون صدای آزادیخواهی مردمان دیارم رو در نطفه خفه کرده بودند…

در نهایت از هرکی این فیلم رو میبینه میخوام که رک و پوست کنده و بدون خجالت اگه پادشاه لباسی تنش نیست به همه بگه که این موج جوگیری یکم آروم بشه… اگر هم هست من بیسواد رو ارشاد کنه تا فیلم دیدن رو یاد بگیرم.



پینوشت: من توهم توطئه ندارم

پینوشت مهم: من نژادپرست نیستم

پینوشت مهم تر: بخدا من قبل از دیدن فیلم خودم رو آماده دیدن یک شاهکار کرده بودم و اصلاً غرض ورزانه تماشایش نکردمش

پینوشت خیلی مهم تر: از همه عزیزانی که بهردلیل در گفتارشان دچار مشکل هستند خیلی خیلی عذر میخوام… تمام متلک های فقط فقط جهت شخص شخیص جرج ششم نوشته شده



با تشکر

مسعود زمانی

۱۰ بهمن ۱۳۸۹


بودا را بکش

۵ بهمن ۱۳۸۹ ۳۸ دیدگاه

سلام

قسمت دهم از فصل سوم سریال دیدنی و خوش ساخت “فرینجFringe” روز دوشنبه پخش شد {پینوشت} (برخلاف همیشه که جمعه پخش میشد) و براساس اصول خدشه ناپذیر تمام “فرینج بازان” بمحض اینکه پخشش تموم شد ما هم شروع به دانلودش کردیم… (خدا تورنت سازان و بانیانش را عمر پربرکت در این دنیا و البته یه سینمای شخصی آیمکس در آن دنیا عطا کند).

پوستر سریال فرینج

در مورد فرینج مطالب خوب توی نت زیاد هست و با یک جستجوی ساده انبوهی از مطالب خواندنی و جزئیات جالب رو میتونید پیدا کنید. بنابراین بهتره زیاد در موردش چیزی نگم. من خودم سیزن اول فرینج رو یکضرب دیدم و جدا از ریتم فوق العاده و داستان جذابش، یک نکته بسیار عالی دیگه هم داشت. من کمتر پیش بیاد که زیرنویس فارسی برای فیلم یا سریال ببینم مگه اینکه بخوام فیلم ها رو با خانواده ببینم ، و همیشه ترجمه های آبدوخیاری اونها رو مسخره میکردم و میکنم (الان کمتر)… ولی اون پکیجی که من از فصل اول فرینج دیدم (از سیزن ۱) زیرنویس فارسی محشری داشت نوشته شخصی به نام “میلاد” و واقعاً جای تحسین داره به اینهمه اطلاعات خوب و دلسوزی مثبتی که برای اینکار انجام شده بود. ولی خب از سیزن دو چون تقریباً همزمان میدیدم دیگه همون زیرنویس انگلیسی رو سریعاً دانلود میکردم؛ ولی مطمئنم میلاد با پشتکاری که داشته هنوز کیفیت زیرنویس هاشو بالا نگه داشته.

بگذریم…

فرینج مرتباً روند سینوسی رو داره طی می‌کنه و مرتباً کیفیتش بالا و پایین می‌ره که دلایلش هم بماند برای روزی که سریال تموم شده و می‌خواهیم قضاوتش کنیم… من می‌خوام در مورد نکته‌ای تو آخرین قسمتی که دیدم صحبت کنم.

پوستر سریال فرینج

نام این قسمت سریال «کرم شب تاب» بود و خب داستان نسبتاً جذابی هم داشت. در ابتدای این قسمت از داستان «اولیویا دانمOlivia Dunham» کتابی از «پیتر بیشاپ – Peter Bishop» دریافت می‌کند با عنوان:

«اگر بودا را در راه دیدی، او را بکش – If You Meet Buddha on the Road، Kill Him»
پیتر بیشاپ

و بعد در انتهای این قسمت، پیتر در توضیح می‌گوید که من هیچوقت نتونستم خودم برای دیگران تشریح کنم ولی این کتاب برآیندی از افکار من هست و کسی که این رو بخونه بیشتر و بهتر من رو می‌شناسه…

الیویا دانم

باید قبول کنید که عنوان کتاب اینقدر جذاب هست که آدم وادار بشه یه جستجویی درباره اش بکنه. یکم گشتم و دیدم این آقای “شلدون کوپ – Sheldon Kopp” نویسنده این کتاب “روان درمانگر” نسبتاً معروفی بوده و ۱۸ کتاب با مضامین خودشناسی و روانشناسی درون، نوشته است(وی در سال ۱۹۹۹ فوت کرده است). عنوان این کتاب از یکی از جملات معروف بخش “ Zen koan” از آموزه های ذن است. (این بخش از مکتب ذن عمدتاً به پرسش و پاسخ ها عمیق اختصاص یافته است).

این کتاب در سال ۱۹۷۴ نوشته شده و آنقدرها هم کتاب مشهوری نیست. چیزی که “شلدون کوپ” را مشهور کرده نقل قول ها و به اصطلاح جملات قصاری است که جسته و گریخته در کتابهایش موجود است. در این کتاب شلدون بطور کلی این مفهوم را میگوید که روان درمانی نمیتواند پاسخی به بیماران بدهد. خود بیمار است که میبایست پاسخ را دریابد.

راه

من یکم تو اینترنت گشتم و جمع بندی خودم رو از مفهوم این جمله در ادامه ذکر کردم، که البته لزوماً هم نمیتواند درست باشد:

انسان در مسیر زندگی خودش (راه) اگر بدنبال تعالی (به هرشکل: مالی، اجتماعی، درونی و …) است، بطور طبیعی مرتباً ذهن خود را برای یافتن مدل ها و افراد موفق در آن “راه” پایش می کند، ولی یک نکته بسیار مهم در این میان فراموش می شود. هر کس مسیر و راه خود را دارد و اگر در راه خود حتی خود بودا را هم دیدی بدان که آنچه که او میگوید “پاسخ” تو نیست و فقط تو را منحرف می کند و مسیر بودا با مسیر تو متفاوت است. خود بودا هم با تمام خصوصیات متعالی که دارد فردی معمولی است که در حال تلاش برای طی طریق خود است.

در واقع کشتن بودا، تمثیلی است از کشتن هرگونه امید برای آنکه شخصی از بیرون (از قلمرو درونی ما) بیاید و همه کارها را برای ما تسهیل کند (مفهوم کمک کردن چیز دیگری است… با این اشتباه نشود). ما خود باید استاد و هدایتگر راه خود باشیم… در واقع ما به حرکت ادامه میدهیم ولی هرچیزی که از راه (برای هر کس متفاوت و بسته به هدف است) دورمان کند، حتی اگر بزرگترین استاد هم باشد مانع ماست و باید توجهی به آن نکنیم.

روشنگری

اهمیت هر چیزی در زندگی، درنوع نگرشی است که به آن داریم و نوع تفکری که درباره آن میکنیم. ما مرتباً در زندگی خود را زندانی می نامیم و دیگران را زندانبان این زندان… گو اینکه نبرد اصلی درون ذهنمان گذشته و ما وقتی دیگران را مسئول “راه” خود بدانیم خب نتیجه همین خواهد شد (اسارت در زندان). ما میبایست مسئولیت آنچه که میکنیم و آنچه نمیکنیم را خود بپذیریم.

هرکسی خود میبایست پاسخ خود را بیابد. همه ما انسان هستیم و هیچ کس همه پاسخ ها را ندارد

همینجوری..

پینوشت ۱ : تاریخ صحیح پخش این قسمت سریال روز جمعه بود و من بخاطر اینکه تازه دیروز لینکش رو دیدم تو نوشتن تاریخ ها اشتباه کردم… با تشکر از “رضای عزیز

پینوشت ۲: دکتر مجیدی در یکی از پستهایش سرویس جالبی را معرفی کرده است، منم بدم نمی آید ببینم راجع به خودم چه فیدبکی میگیرم

۵ بهمن ۱۳۸۹
مسعود زمانی

آغازی دوباره

۲۹ دی ۱۳۸۹ ۴۱ دیدگاه

سلام

روز ۸ آذر ۸۸ وبلاگ نویسی (به نام خودم و به شکل موجود) را آغاز کردم… محرک اولیه ام اصرار یکی دو نفر از دوستان عزیزم بود و البته میل باطنی خودم مبنی بر منسجم کردن و مستند کردن نوشته های روزانه ام هم در این مهم بی تاثیر نبود. گو اینکه سعی کرده ام از شخصی نویسی تا حد امکان خودداری کنم و در دام مینی مالیسم (هرچند که خودم از خوانندگان پروپاقرصش هستم!) نیفتم و دغدغه های نویسندگی خودم رو بر حوزه های مشترک میان خودم و خوانندگان استوار کنم. ولی دوست هم ندارم و نگذاشتم که این موضوع دیواری باشه بین من و خوانندگانم… همیشه سعی کرده ام و میکنم از دل بنویسم تا اگر لطف حق هم با من یار باشد بر دل دوستان هم نشیند…

الگوی من برای پیشبرد و هدف سازی های من براساس وبلاگ و سایت بسیار موفق یک پزشک بوده و میباشد. سعی دارم که با تولید مطلب (و نه ترجمه و یا کپی) بتوانم خوانندگان را با خود همراه کرده و سهم خودم را در بلاگستان فارسی داشته باشم. آقای دکتر علیرضا و خانم مهندس فرانک مجیدی بعنوان دو تن از اخلاقمندترین نویسندگان بلاگستان از همه لحاظ میتوانند الگوی مناسبی باشند. هرچند که بعنوانی یک رئالی متعصب با خانم مجیدی اختلافاتی ریشه ای!!! دارم، ولی همیشه دید ریزبین سینمایی ایشان را تحسین کرده و از مطالب ایشان هم لذت فراوانی برده ام.

تجربه چندانی در وبلاگ نویسی نداشته و ندارم و در نتیجه همواره در حال آزمایش و خطا و احیاناً استفاده از تجربه دوستان و نویسندگان دیگر هستم.  ولی ذکر این نکته هم الزامی است که در طول ۱۰-۱۲ سال گذشته به دقت و با حوصله مطالب دوستان و نویسندگان دیگر را دنبال کرده و میکنم و اغلب اوقات هم سعی میکردم با گذاشتن کامنت و یا ارسال پیام از نویسنده تشکر کنم و یا نظر خود را ابراز کنم، تقریباً از کنار کمتر نوشته ای بی تفاوت عبور میکردم و میکنم.

در این میان بزرگترین سهم در پیشبرد و تشویق من به ادامه کار را دکتر علیرضا مجیدی عزیز داشته اند… تقریباً اکثریت بازدیدکنندگان این سایت (و البته وبلاگ قدیمی) به اذعان خودشان از روی کامنتهایی که برای یک پزشک میگذاشتم و یا لینکهایی که دکتر مجیدی به من میدادند با وبلاگ من اشنا شده اند. نقطه اوج محبت ایشان و همچنین آقای “صادق جم” عزیز در روز جهانی وبلاگ بود که هر دو این عزیزان محبت نموده و در میان وبلاگ های پیشنهادی خود، “نوشته های پراکنده یک مسعود” را هم قابل دانستند.

دکتر مجیدی در ذیل معرفی وبلاگ من پیشنهاد نمودند که هرچه سریعتر اقدام به راه اندازی سایت شخصی خودم کنم. با راهنمایی ایشان این سایت را راه اندازی کردم. برنامه اولم این بود که در ۱۴ شهریور (روز تولدم) به اینجا منتقل شوم ولی متوجه شدم که دانش و سواد اندکی پیرامون وردپرس دارم و خیلی دوست داشتم که در بهترین فرم ممکن به اینجا نقل مکان کنم. در نتیجه به آرامی و البته با چند کمک موثر از سوی آقای “رضا معلمی“، اندک اندک شروع به شکل دادن این سایت نمودم. با خودم گفتم که روز ۸ آذر (سالگرد تاسیس وبلاگ) به اینجا نقل مکان کنم که بدلیل مشغله های کاری و خانوادگی اصلاً فرصتش پیش نیامد. و مبنا را براساس انتشار ۱۰۰اُمین پست خودم گذاشتم که سرانجام این یکی محقق شد.

البته دکتر مجیدی ناخواسته اینبار هم با لینک کردن یکی از پستهایم در این سایت (البته اصل آن در وبلاگم نوشته شده بود و از روی بک آپ به اینجا منتقلش کرده بودم) تعداد زیادی از خوانندگان را روانه این سایت نمود که باعث تسریع مهاجرتم شد.

من  در وبلاگ قبلی برای بخش کامنت ها هیچ نظارتی قرار نداده بودم، چون به غنای فرهنگی مخاطبانم ایمان داشتم (هرچند که یکی دو تا سوتی ناخواسته هم داشت!). ولی وردپرس بدلیل ماهیت خود میتواند مورد حمله اسپمرها واقع شود و اگر میبینید که نظرات شما قبل از انتشار میبایست تایید شوند تنها بدلیل امنیتی است.

برای انتقال بکاپ هایم از میهن بلاگ به اینجا خیلی خیلی اذیت شدم… علیرغم روش مفیدی که “وب۳” معرفی کرده بودند در عمل همیشه چندین پست میس میشد و یا نصفه و نیمه می آمد و تقریباً تمامی پست ها ایراد داشتند… در نتیجه تمامی پستها را بازبینی و ویرایش کردم که خیلی خیلی وقتم را گرفت ولی نتیجه مطلوب خودم را گرفتم… ولی احیاناً اگر مشکلی در مشاهده مطالب و یا ساختار وبلاگ میبینید حتماً محبت کرده و بمن اطلاع دهید تا آن را رفع کنم.

اینجا خانه من است، هدف اصلی ام در این سایت، “تولید مطلب” بوده و دوست دارم تا بستری را آماده کنم تا هرکس (فارغ از عقیده و روحیه و سن) بتواند با مطالب آن براحتی ارتباط برقرار کند و در این بین تنها نظرات شماست که میتواند نقاط ضعف و کمبودهای من را مشخص کند تا در جهت بهبود آن ها تلاش کنم.

همچنین با توجه به اینکه مقوله آموزش یکی از دغدغه های اصلیم بوده و هست، سعی کرده ام به تناسب و تا جایی که ممکن است برای مطالبم ریفرنس و مرجع داشته باشم و فرصت برای مطالعه بیشتر را برای خوانندگان فراهم آورم… (در بعضی پست ها تا ۳۵ ریفرنس هم داده ام!!!)

معتقد به اصلی هستم که خودم بهش “ب.ا.ک.ر.ه نویسی” میگویم… شاید اسمش یکم شائبه برانگیز باشه ولی بهش خیلی ایمان دارم. اغلب نوشته هایم (بخصوص روی کاغذ و غیربلاگی) را یکضرب نوشته ام و قبل از انتشار بجز غلط های املایی و انشایی چیز دیگری را در آن ویرایش نمیکنم… اعتقاد دارم که حس واقعی تر و دلنشین تری در نوشته های اینچنینی وجود دارد.

برای بخش موسیقی هم فکر میکنم اولین بلاگی باشم که ترانه ها را با زیرنویس هماهنگ شده (البته اگر با نرم افزار JetAudio نسخه ۶ و بالاتر پخش شوند) میگذارم و خدا رو شکر تابحال تمامی ترانه ها این ویژگی را داشته اند. امیدوارم که کمکی برای درک بهتر ترانه و همچنین آموزش زبان باشد. ترجمه های دوزبانی (البته یک ترانه را تستی انجام داده ام) نیز یکی از برنامه های آینده ام است، که بزودی استارتش را میزنم.

تمرکز اصلی من بر موضوعات موسیقی و سینما بوده، هرچند که بدنبال احیای بخش “داستان های کوتاه” هم هستم ولی بدم نمی آید که بخش ادبیات و پیشنهاد کتاب را هم بیشتر تقویت کنم.

در نهایت از همه دوستانی و همراهانی که تاکنون با من بوده اند و کامنت هایشان گرمی بخش این خانه مجازی بوده، تشکر فراوان میکنم و امیدوارم که همراهی و حضور گرم آنان را همچنان در این سایت نیز داشته باشم.

در لحظه قبل از انتشار این پست تفالی به دیوان خواجوی کرمانی زدم (البته به شیوه دیجیتالی) و این شعر آمد:

ای دل مکن انکار و از این کار میندیش … ور زانکه در این کاری از انکار میندیش

مسعود زمانی
۲۸ دی ۱۳۸۹