بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘ادبیات و کتاب’

FAST! food

۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۲ دیدگاه
شکمش خیلی ضعف میکرد… ولی مرد سعی کرد نگاهش رو از روی صورت دختر برنداره… خیره و با چشمهایی گرد بهش نگاه میکرد… اینقدر تمرکز کرد که کم کم تمام صورتش به لرزه اومد… صورتش قرمز قرمز شده بود… صورت دخترک در چند سانتی متریش بود و هر لحظه امکان داشت حتی سرشون بهم بخوره… دخترک خیلی خیلی وحشتزده شده بود… ولی جرات نمیکرد نگاهش رو ورداره… مرد با اون قیافه عجیبش بخودی خود ترسناک بود و حالا این رفتارها هم از خودش نشون میداد…

مرد سعی کرد کلمه ای بگه و در اون همه لرزش و فشار فقط تکرار وحشتناکی از حروف توی اتاق طنین انداز میشد که هر لحظه بلندتر هم میشد… رویا دست نرگس رو ول نمیکرد… جرات نداشت برگرده نرگس رو نگاه کنه ولی از فشار دستش حس میکرد حال اونم با خودش فرقی نداشته باشه… عیبی نداره … یکم تحمل کنم همه چی درست میشه… دودی که تو اتاق بود نفس کشیدن رو سخت کرده بود…


یهویی و بدون هیچ اخطاری سکوت…….. مرد نفسش رو نگه داشت که باعث شد صورتش اینقدر قرمز بشه که حتی از زیر ریش انبوهش هم قرمزی صورتش مشخص بود… خیلی آروم نفسش رو داد بیرون و رویا با خودش فکر کرد که با اینکار چند سانتی از قدش کم شد…

مرد سرش رو چرخوند به سمت نرگس… یکم نگاهش کرد… رویا هم به نرگس نگاه کرد… نرگس رو دیگه نمیشناخت… رنگش مثل روسریش سفید سفید شده، فقط با این تفاوت که عینک قرمزش اونو شبیه یه قارچ کرده بود که بوضوح میلرزید… مرد با صدایی خیلی عجیب که انگار از یه دنیای دیگه می اومد دهانش رو باز کرد و رو به نرگس بزبونی عجیب غریب چیزی گفت… نرگس با اینکار مرد تقریباً داشت بیهوش میشد و چشمای بادومیش شروع به دو دو زدن کرد…

مرد یهویی روشو کرد به سمت رویا و در حالیکه با انگشت کثیف (وای ناخوناش همه سیاه بود!) نرگس رو نشون میداد، با صدایی خیلی آروم و خسته گفت… همینه… کار همینه… رویا مثل برق زده ها روشو کرد به سمت نرگس… باورش نمیشد… شاید اون اوایل یکم بهش شک کرد ولی سریع برطرف شده بود… چرا نرگس… چرا…

صدای مرد رشته افکارش رو پاره کرد… من باید برم… اینجا فضاش سنگین شده… نباید زیاد اینجا بمونیم… خطرناکه… ولی رویا نتونست از جاش تکون بخوره… همینجوری هاج و واج داشت نرگس رو تماشا میکرد… نرگس هنوز مثل قارچ بود… یه قارچ سمی!!… همیشه بمن حسادت میکردی… نرگس که هنوز نفس هم نمیتونست بکشه دستشو از لای دست رویا کشید بیرون (داشت لهش میکرد… به هیکل استخونیش نمی اومد اینقدر قوی باشه) نفس عمیقی کشید و به رویا که از شدت خشم چشم چپش میزد (همیشه عصبانی میشد اینجوری میشد) گفت: دختر دیوونه نشو… این یارو دروغ میگه… من چرا باید اینکار رو باهات بک…

رویا دیگه مغزش کار نمیکرد… همونجوری چهارزانو که نشسته بود به سمتش پرید… حتی نزاشت حرفش تموم بشه… تو … تو با اون دماغ عملیت از من دزدیدیش… از اولش میدونستم… نرگس که از شدت ضربه شوکه شده بود تنها کاری کرد این بود که دو تا دستش رو گرفت جلوی بینیش… رویا هم تا جایی که میتونست موهای بافته شده نرگس رو کشید… صدای جیغ اون دو تا تمام اتاق هتل رو پر کرده بود… پیشخدمتها وحشتزده در رو باز کردند و اومدند و دو تا دختر رو در حال کتک کاری دیدند… بتول خیلی خونسرد رفت جلو و با یک دست رویا و با دست دیگه نرگس رو گرفت و از هم جدا کرد… رویا فقط فحش میداد… نرگس یکم ساکت تر بود، دستاش هنوز روی دماغش بود ولی بقیه صورتش پر از جای ناخن های رویا بود…

بتول از نرگس پرسید چتون شما دو تا؟… نرگس هق هق کنان فقط تونست بگه اون مرده… بتول نگاهی به بقیه اتاق انداخت و پرسید: کدوم مرده…

مرد توی ساندویچی بیرون هتل وایستاده بود… از زور گرسنگی نتونسته بود حتی خودشو از اونجا دور کنه… به پسرک پشت پیشخوان گفت… سریعترین چیزی که میتونی بدی بخورم رو میخوام… پسرک یکم ظاهر عجیب مرد با اون گردنبندهای مسخره رو ورنداز کرد و گفت: ارزونترین منظورتونه؟… مرد با بیحالی از تو جیبش یه تراول  ۱۰۰ هزار تومنی گذاشت روی پیشخون و گفت: نه… سریعترین…




—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹

شیمیِ شرم

۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۶ دیدگاه
حامد سعی کرد ذهنشو متمرکز کنه… دستاشو گذاشت روی گوشهاش… ولی تو سایت اینقدر سروصدا زیاد بود که اینکار فایده ای نداشت… قطبیت گروهای اپوکسی… ناگهان درد شدیدی توی پهلوش احساس کرد… برگشت… فرید و میلاد رو دید که دارن میخندن… میلاد گفت: حامد جان ول کن… دکتر جوادی نیا چشماش اینقدر ضعیفه که زنش رو بعد از ۳۰ سال زندگی مشترک (فرید از ته دل آهی کشید و سرشو به نشانه تاسف تکون داد) رو توی راهرو نشناخت… امتحان سختی پیش رو نداریم و بعد در حالیکه دستش رو گذاشت روی شونه فرید گفت… من ولی فقط تا هفده مینویسم… حامد گفت… من برای نفس علم درس میخونم و کاری به امتحان ندارم…

فرید و میلاد همدیگه رونگاه کردند و فرید دستی به سر حامد کشید و گفت… عیبی نداره، خوب میشی پسرم… من با بهترین پزشکهای ایران دوستم… و بعد با حالتی حزن آلود ادامه داد: تو تنها سرمایه زندگیم هستی…. نمیزارم اینجوری تلف بشی… میلاد زد زیر خنده…

حامد توجهی نکرد و دوباره فرو رفت توی کتاب… میلاد یه صندلی کشید سمت حامد و روش نشست… پسر من جدی برات نگرانم… تو داداش حمیدت حتی یه ژن مشترک هم ندارید… من یکبار به داداشت هم گفتم که احتمالاً تو رو یه لک لک مست اشتباهی آورده خونه تون… و این یه تئوریه خیلی جدیه (فرید دست به سینه و قیافه ای جدی سرش رو  به نشانه تایید تکون داد)…


حامد یکم سگرمه هاش رفت تو هم… ولی عکس العملی نشون نداد… میلاد به فرید گفت: بنظر من بزرگترین مشکل این پسر این نیست که علم!! رو خیلی جدی گرفته… بلکه بزرگترین مشکلش اینه که حتی نگاه نمیکنه ببینه اونی که باهاش حرف میزنه دختره یا پسره… حامد کلافه شد… رو به فرید برگشت و گفت: اقا اصلاً من این مدلیم… شما کار دیگه ندارید مگه؟

فرید جواب داد: من دغدغه هام فراتر از درک تو هستش… ما بچه محلیم و خانواده تو خانواده من هم هست (میلاد دستاش رو بهم گره کرد و بالا برد ) با توجه به اینکه داداشت هر روز با اسکیت میاد دانشگاه احتمال داره زبانمان لال (میلاد زبونش رو درآورد و با دستش ادای بریدنش رو درآورد) از دست بره، بنابراین برای حفظ نسل خانوادگیتون لازمه که تو حداقل بتونی با یه دختر صحبت کنی… ببین من تو نخت بودم… دختره میاد جلو باهات حرف بزنه تو حتی به نوک پاهای اونم نگاه نمیکنی که دلمون نسوزه…

حامد نمیتونست جواب اینها رو بده… درواقع بجز داداشش کسی حریف این دو تا نبود… از این لجش میگرفت که هیچوقت درس نمیخوندن ولی نمرات خوبی میگرفتند… دلش میخواست ربطش بده به تقلبهاشون ولی واقعاً درسشون خوب بود و با روابط عمومی قویشون از محبوبترین بچه های دانشکده بودند…

یه کاغذ درآورد و سعی کرد چیزهایی که تو ذهنش مرور میکنه بنویسه… خب گروه اپوکسی… بی توجه به بقیه حرفهای اون دو تا شروع کرد به نوشتن… خب پلی استر… از شانس بدش جلسه اخر مریض بود و غیبت داشت… نیاز شدیدی به جزوه داشت و بخاطر امتحان کسی بهش جزوه نداد… دیروز با کلی کلنجار و عرق ریختن و خجالت از یکی از خانومها، اونم چادری خواسته بود که جزوه رو بهش بده… اونم قرار بود جزوه رو براش بیاره تو سایت بهش بده تا بره از روش کپی کنه…

فرید و میلاد داشتن راجع به چیزهای دیگه صحبت میکردند، از لابلای صحبتاشون کلمه های مینو و زهره رو تشخیص داد… ای بابا اینا باز داشتن راجع به دخترا صحبت میکردند… ولشون کن… بزار به کار خودم برسم… خب اینجا نوشته بود پلی استر … واای… متوجه شد که جلوی پلی استر نوشته : چشمهای زهره!!! از وحشت داشت سکته میکرد… این سیستم خود عذاب دهی درونیش واقعاً عملکرد سریع و مرگ آوری داشت… تند تند و با حالتی عصبی خط خطی کرد اون کلمات رو… آقای قشلاقی؟


یکی صداش کرده بود… برگشت… دید که فرید و میلاد با فکهای باز سکوت کردند و همون خانوم چادریه در حالیکه دفتری تو دستش بود… جلوش ایستاده بود… فرید دقیقاً خشکش زده بود و دختر یه لحظه نگاه تندی به اون دو تا انداخت و روشو کرد سمت حامد و گفت: ببخشید دیر شد… این جزوه ای که میخواستید… من تا ۵ کلاس دارم و میام همینجا ازتون میگیرمش… و خیلی با متانت دور شد…

حامد آبدهنش رو قورت داد… یک دقیقه ای بود که میخواست اینکار رو بکنه ولی نتونسته بود… فرید یک محکم زد تو سر حامد… خره میدونی این کی بود؟… تو اینو از کجا میشناسی؟ میلاد ادامه داد: اگه مسابقه ملکه زیبایی داشتیم تو دانشکده (فرید دستاش رو به نشانه دعا به اسمون بلند کرد) بدون هیچ رقیبی نفر اول میشد… و تو حتی نگاهش هم نکردی… ماشالله قد بلند (فرید شروع کرد ادای سینه زدن درآورد) … صدای فوق العاده (فرید دو دستی شروع کرد به سینه زدن)  و در نهایت چشم و ابرو مشکی  (فرید با دو دست شروع کردن تو سر خودش زدن)…

میدونستی یکی از معدود نفراتی هستی که باهات حرف زده… سه ماه تو نخش بودیم و واقعاً هیچ راه نفوذی نداشت… (فرید دستش رو گذاشت روی چشمش و شروع کرد به گریه)… اهل خوزستان هست فکر کنم… فرید شروع کرد به خوندن… آخ لب کارون… چه گل بارون… آقای صفری مسئول سایت سرشو از تو اتاقش آورد بیرون و از بالای عینکش فقط نگاهشون کرد… خودشون ساکت شدند

میلاد دست انداخت و دفتر رو از دستش گرفت و نگاهش کرد، ببین میلاد اسمش ربابه هست… ربابه محمودی… حامد خیلی ناراحت شد… دفتر رو از میلاد گرفت و گفت خفه شید احمقها… میلاد نگاهی به فرید انداخت و صداشو کلفت کرد و گفت حالا غیرتی نشو داداش… شب بود سیبیلاتو ندیدیم…

حامد سعی کرد کاملاً نادیده بگیردشون… برگشت و دفتر رو گذاشت کنار دستش… سعی کرد دوباره ذهنشو متمرکز کنه… اسیدهای آمینه… سیستین… ولی فرید ول کن نبود… دستش رو زد رو پیشونیش و گفت: میلاد بگو چی یادم اومد… یه کتاب بود مال “خسرو شاهانی” که توش بچه های یه محلی یه دختری به اسم ربابه رو اذیت میکردند و یه شعر براش میخوندند… بزار فکر کنم الان یادم میاد… آهان یادم اومد:

ربابه آی ربابه… دِلُم برات کبابه
دو ماچ بده ثوابه … که حال ما خرابه


دیگه میلاد رو نمیشد جمع کرد… همونجوری رو صندلی ضرب گرفت و مرتب اینو خوند… آخ ربابه آی ربابه…

آقای صفری دیگه صبرش تموم شد… اومد تو سالن و به فرید و میلاد گفت : یا میرید بیرون یا همین الان به دکتر فرصتی میگم… فرید و میلاد عین دو تا بچه مظلوم از جاشون بلند شدند و یکی یک ضربه به پهلوهای حامد زدند و در حالیکه شعر رو زمزمه میکردند از سالن خارج شدند…

حامد خیلی خوشحال شد… دیگه میتونست تمرکز کنه… جزوه با نهایت دقت و سلیقه نوشته شده بود… ساعتش رو نگاه کرد، وقتی نداشت و باید سریع کپی میکردش… بدو بدو رفت سمت تایپ و تکثیر دانشگاه و چون شلوغ بود گذاشتش تو نوبت… ۵ دقیقه به ساعت پنج کپی رو تحویل گرفت و بدو بدو برگشت سمت سایت… پروسه برگردوندن جزوه سی ثانیه هم طول نکشید و خانم محمودی در کمال ادب و متانت از اون دور شد و حامد بزحمت فقط تونست بگه متشکرم… عرقاشو پاک کرد و با خودش گفت که تا ۵:۳۰ بشینه تو سایت و بعدش بره خونه…


آقای صفری ساعت رو نگاه کرد… دیگه وقت تعطیلی سایت بود… تو سایت فقط همین پسره که خیلی آروم بود نشسته بود و یکی دو نفر دیگه که داشتن وسایلشون رو جمع میکردند… از این پسره خیلی خوشش می اومد و از سربزیریش خیلی لذت میبرد… رفت سمتش و دستش رو گذاشت روی شونه اش… مهندس سایت تعطیله… پسر هیچ عکس العملی نشون نداد… صفری دوباره تکرار کرد عزیزم گفتم سایت تعطیله…

یکم تعجب کرد خم شد و پسرک رو که به یه تیکه کاغذ زل زده بود نگاه کرد… چشمها گرد گرد و خیره به کاغذ بود و دونه های درشت عرق تمام صورتشو پوشونده بود… بنظرش اومد که حتی نفس هم نمیکشه… صفری نگران شد و با یه حرکت سریع اونو به سمت خودش برگردوند… کاغذ از دست پسرک افتاد پایین…

یه ورقه A4 که مشخص بود کپی شده و پر از شکلها و فرمولهای شیمیایی بود و بالای اون با خطوطی کمرنگ ولی خوانا نوشته شده بود:

ربابه آی ربابه…. ترفتالیک اسید… دلم برات کبابه… رزین پلی استر
دو ماچ بده ثوابه… به همراه یک گروه کربوکسیل… که حال ما خرابه


—–
پینوشت: من فکر کنم یکم بد نوشتم این داستان رو… یعنی خب پایانش رو یکم تغییر دادم واسه همین شاید اینجوری شد… اتفاقی که افتاده این هست که حامد اون شعر رو توی دفتر ربابه خانم هم نوشته بود و وقتی کپی رو دید متوجه اشتباهش شد و..
مسعود – اردیبهشت ۸۹

سرسختان — قسمت دوم

۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳ دیدگاه
فریبرز تا دو روز صداش زیر مونده بود ولی خیلی خونسرد با همه حرف میزد، همه میدونستند که کار کار کیاس، ولی خب قانون نانوشته دانشکده اجازه نمیداد لو بدن… دکتر جهانبخشی و دکتر ملکی هم دو سه روز مرخصی گرفتند، یکی از بچه ها شنیده بود که صدای اون دو تا هم زیر و بقول خودش “موشی” شده بود…

نگین و شراره ولی دنیا براشون کابوس شده بود… شراره یک ماه دیگه دفاع داشت و نگین هم هفته بعدش… واای خدا یعنی این فریبرز خر  چیکار میخواد بکنه… شراره هم حالش بهتر از اون نبود… یکماه آینده برای هردوی اونها پر از استرس و تنش بود… اینقدر عصبی شده بودند که یکبار با همدیگه هم دعواشون شد… فریبرز بازی روانی کثیفی رو شروع کرده بود و توی سایت و راهروهای دانشگاه اعلامیه چسبونده بود و همه رو دعوت کرد بود به جلسات دفاع اون دو تا…

اون دو تا اینقدر آتیش سوزونده بودند و پدر اساتید و بچه ها و پرسنل رو درآورده بودند تو سالهای لیسانس و این دو سال فوق، که همه منتظر بودند ببیند فریبرز چیکار میخواد بکنه با اینها و نسبت به اینکار هیچ اعتراضی نداشتند…

روز دفاع شراره سالن اجتماعات کوچیک دانشکده پر پر بود، به نحوی که ده نفر هم چون جا نبود ایستاده بودند… شراره که همیشه به اعتماد به نفس معروف بود رنگ به رخ نداشت… فضا اینقدر وهم انگیز شده بود که حتی استادها هم هر از چند گاهی به عقب برمیگشتند تا چک کنند ببینند اتفاقی افتاده یا نه… ده دقیقه دیگه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد… شراره که به وضوح صداش میلرزید چشماش دنبال فریبرز میگشت تو سالن، ولی خب اونجا نبود، کلاً نگین که ماموریت داشت چک کنه و از صبح تابحال اونو ندیده بود…

شراره با دستای لرزان کلیک میکرد اسلایدها رو رد میکرد و توضیح میداد… در واقع نیازی نداشت که به پرده نگاه کنه، همه اسلایدها رو حفظ بود، یک ماهی بود که پرزنتش رو آماده کرده بود… سعی کرد لبخند معروفش رو بزنه و بخودش مسلط بشه… یکم بهتر شد… دو تا اسلاید دیگه تموم میشه همه چی و میریم برای پرسش پاسخ… دکمه ماوس رو که زد، با گذشت چند صدم ثانیه شلیک خنده بچه ها سالن رو ترکوند، یجوری که اولش از شدت شوکه شدن به عقب پرید، حتی استادها هم دستاشون رو گرفته بودند جلوی صورتشون و خفیف میخندیدند… روی پرده عکسی از آنجلینیا جولی بود که لبهاش رو به کمک کامپیوتر ده برابر کرده بودند و میخندید و زیرش نوشته بود… از توجه شما بسیار تشکر میکنم…

چند ثانیه بعد روی اسلاید عکس یه بمب گرد سیاه ظاهر شد و زیرش شماره ها از ۱۰ شروع به پایین اومدن کردند… یکی دو نفر از بچه های قدیمی دانشکده از روی تجربه فهمیدند قراره اتفاقی بیفته و از سالن با سرعت خارج شدند و خنده ها همه خشکید… وقتی تایمر به صفر رسید از زیر تریبون یه چیزی بلند صدا کرد… بنگ…. و در کمتر از یک دقیقه دود قرمز همه سالن رو پر کرد… همه از سالن فرار کردند…

بعد از اینکه همه چی تموم شد و دودها از پنجره بیرون رفتند، همه بدون اینکه حرفی بزنند به نگین نگاه میکردند و نگین بوضوح دستش میلرزید… یعنی سر اون چه بلایی قرار بود بیاد…

نگین دو شب قبل رو توی بیمارستان بود… بقدری استرس داشت که همه سیستم بدنش بهم ریخته بود… ولی اگه یه چیز بود که نگین رو نگین کرده بود غرورش بود… ایندفعه فکر همه جا رو کرده بود… از صبح علی الطلوع اومد دانشگاه، دو سه ساعت قبل  از ساعت دفاعش اومد تو سالن و میلی متر به میلی متر رو جستجو کرد… حیف که شراره اینجا بود… ولی اون تفلک که یک هفته هست خودشو حبس کرده تو خونه… بهش حق میدم… نکته مرموز این بود که بعد اون واقعه، بغیر از یکی دو دفعه تو غذاخوری، کسی  از بچه ها فریبرز رو ندیده بود… خیلی میترسید… هیچوقت اینقدر وحشت نکرده بود… تصمیم گرفت توی سالن بمونه و بیرون نره… خودش هزاربار کلید همه اتاقها رو بلند کرده بود و میدونست فریبرز هم میتونه اینکار رو بکنه… نباید ریسک میکرد…

برخلاف انتظارش وقت به سرعت گذشت… نیم ساعت بیشتر نمونده بود… نگاهی به پرده ها که در اثر باد تکون میخوردند انداخت و فکر کرد اگه جای فریبرز بود چیکار میکرد… یه لحظه مکث کرد ولی بعدش رفت همه پنجره ها رو هم محکم بست… نباید ریسک میکرد… مستاصل بود ولی نباید خودشو ضعیف نشون میداد… یواش یواش بچه ها اومدند… خیلی ها قبل از اینکه بیان تو اول سرشون رو می آوردن داخل و چک میکردند… در کل ایندفعه هم سالن پر پر بود ولی خب یه جو وحشت غریبی حکم فرما بود توی سالن…

نگین ترسشو کشت و با اعتماد به نفس دو تا تره از موهای طلاییش رو از زیر مقتعه انداخت بیرون، با همون قدرت همیشگی نگاهی به جمع انداخت و شروع کرد به ارائه… اساتید نگران تر از دفعه قبل بودند، دکتر مدنی تقریباً هر سی ثانیه نگاهی به عقب مینداخت… ده دقیقه گذشت… همه چیز بخوبی پیش میرفت… دکتر جوادنیا استاد پروژه نگین لبخندی از رضایت برلب داشت… ده دقیقه دیگه هم گذشت… نگین صد بار اسلایدهاشو چک کرده بود و خیالش جمع بود… فضای کوچیک سالن با وجود اونهمه آدم و پنجره های بسته خیلی خفه شده بود… دکتر مدنی که عرق از سر و روش میریخت نگاهی به عقب انداخت و به یکی از بچه ها با دست علامت داد که تهویه مطبوع رو روشن کن…

دقایق آخر بود… نگین از یه طرف داشت بال در می آورد که همه چی به خیر گذشته و از طرفی هم نگران همین دقایق باقیمانده بود… نگاهی به دکتر جوادنیا انداخت… لبخندش به خنده تبدیل شده بود، خیلی خوشحال شد، دکتر مدنی هم نیشش باز باز شده بود… خیلی خیلی خوشحال تر شد… خنده ریزی کرد و بحث رو ادامه داد… اینقدر خوشحال بود که دلش میخواست با تمام وجود قهقهه بزنه… از توی بچه های توی سالن هم صدای خنده می اومد… نگین خیلی خوشحال تر شد… خندید… بلند بلند خندید…. صبر کن ببینم! … یعنی چی؟… همه داشتند بلند بلند میخندیدند… حتی دکتر مدنی که از زور خنده افتاد روی زمین و دلش رو گرفته بود… نگین که از زور خنده گریه اش گرفته بود… میدونست یه جای کار میلنگه ولی خنده اش قطع نمیشد…

بچه ها دیگه نتونستند تحمل کنند… درهای سالن رو باز کردند و خنده کنان و تلو تلو خوران از سالن بیرون رفتند… دکتر جوادنیا زیر بقل دکتر مدنی رو گرفته بود و دو نفری خنده کنان تلاش میکردند از سالن دور بشن… چند دقیقه بعد فقط نگین توی اتاق مونده بود…

نشسته بود روی زمین.. از خنده دل و روده هاش بهم پیچیده بود… نا نداشت از روی زمین پاشه… صدای خنده اومد بازم… ولی ایندفعه یکم فرق داشت… سرش را بالا گرفت… فریبرز رو دید که رفته به سمت پنجره ها و داره بازشون میکنه … ماسک سفیدی روی صورتش بود… ولی حالت چشماش مشخص بود که داره میخنده… اومد سمتش… وااای خدای من… یادم رفته بود دهنه چیلرها رو چک کنم… خواست بلند شه با صندلی بزنه له و لوردش کنه… ولی نتونست

فریبرز خنده کوتاهی کرد و بهش نزدیک شد، دستشو دراز کرد به سمتش، صداشو نازک کرد و با خنده گفت: حالا بی حساب شدیم، نظرت راجع به صلح چیه؟


نگین با صورت خندان ابروهاشو بالا انداخت و خونسرد جواب داد: چرا که نه… ولی دستش نگرفت… خودشو چسبوند به تریبون و کشید بالا و گفت قبوله، من صلح رو قبول دارم… تلو تلو خوران پشت سر فریبرز از سالن خارج شد… ولی هم فریبرز و هم نگین میدونستند که این داستان قرار نیست به این زودیها تموم بشه…

—-
مسعود – اردیبهشت ۸۹