بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘ادبیات و کتاب’

… همه میدونند که

۱۱ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه
لئونارد کوهن (Leonard Cohen) خواننده ای هست که الان  تو خود آمریکا بیشتر برای پیردخترها و رمانتیکهای پا به سن گذشته شخصیت خیلی محبوبی محسوب میشه… یجورایی مثل سیدنی شلدون خدابیامرز تو ادبیات… ولی تو ایران اینجوری نیست ولی قدیمی بازها و خوره ها بیشتر میشناسندش و پیردخترها و رمانتیکهای ایران همچنان گوگوش و مهستی گوش میدند!!

نمیدونم چرا وقتی آهنگهای کوهن رو گوش میدم خیلی یاد داستانهای شلدون می افتم… دلیلش رو نمیدونم!!!

محبوبترین آهنگ کوهن از نظر من “Everybody Knows” هست. آهنگی فوق العاده که جدا از ترانه قوی، و صدای منحصربفرد کوهن، موزیک دلنشینی هم داره که کاملاً در راستای اهداف و مفهوم آهنگ قرار داره… کافیه موقع گوش دادن به تک مضرابها و نوای دل انگیز ماندولین دقت کنیم… یجوری ضرب آهنگ و صدای ماندولین تو این آواز پر از طعنه هست… حقیقتاً تنظیم حرفه ای داره… هرجا صدای ماندولین میاد میتونم لبخند موزیانه کوهن و بقیه رو تصور کنم… به این میگن استفاده موزیانه از ساز… یجورایی استفاده بزاری محسوب میشه.

این آهنگ به حقایق تلخ و عریان اطرافمون اشاره میکنه که همه میدونیم پشت ماجرا چه خبره، ولی خب به روی خودمون نمیاریم و در ادامه بشکلی خیلی فنی این حقیقت تلخ رو به خیانت هم تعمیم میده…

ارجاعات زیادی داره که بیشترش به خود آمریکاییها برمیگرده ولی در کل مشکلی برای فهمش وجود نداره… الان به لطف تب سریال های امریکایی، حتی بچه های دبستانی هم تیکه کلام های مواد فروشهای هارلم رو از بر هستند…

در کل ساختار طعنه آمیز و زیبایی داره… آهنگ رو زیرنویس دار کردم مدتها پیش و اگه دوست داشتید از این لینک دانلودش کنید و اگه با جت آدیو (ورژن ۶ به بالا) گوش کنید متن شعر رو بصورت زمان بندی شده میتونید ببینید.


ولی واقعاً جای سئوال داره چرا من همش یاد سیدنی شلدون می افتم وقتی اهنگهاش رو میشنوم… شاید بخاطر اینکه قدیمها موقع خوندن کتابهای شلدون همش کوهن گوش میدادم!!! شاید دلیلش این باشه … چون موقع هری پاتر خوانی همش الساندرو سافینا گوش میدادم و الان هروقت صدای سافینا میاد یاد هری پاتر می افتم. و هر وقت هم “Da Buzz ” گوش میدم یاد بافندگی حلقوی ۱ می افتم.

بهرشکل همه میدونند که…

The poor stay poor, the rich get rich
That’s how it goes
.
.
.
Everybody knows that you love me baby
Everybody knows that you really do
Everybody knows that you’ve been faithful
Ah give or take a night or two

سایه‌ی زبان نفهم

۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ۷ دیدگاه


لبها خیس از باران
ولی هنوز تشنه اند

شهدی بی مانند
و تشنگی بی پایان است

در استسقای بی پایان کوچه های خلوت
تنها همراهم همان سایه ای است

که سالها بار سنگین تن من را تحمل کرده است
تنها وقتی چراغ اتاق را خاموش میکنم
کمی خستگی در میکند

سایه امروز دیگر همراهم نبود
بود اما عصبانی بود

اصلاً خطوطش همه تیز تیز شده بودند
گیر داده که سایه ای که
همراهش بود کجاست

لاکردار تازگیا توی هوای ابری هم ولمان نمیکن…

اوف که این سایه ها زبان آدم نمیفهمند
نمیفهمد که هر سایه ای

هرچقدر هم که سیاهیش به آنها بیاید
ولی دلیل نمیشد
که همیشه با آنها باشد

لبهایشان
هرچقدر هم طعم شیرینی داشته باشند
بازهم تلخی دارد ته دهان سایه ام

خودش هم ته دل سیاهش میداند

چند روز که چتر دستم بگیرم
این سایه هم آدم میشود

….

مسعود
بهمن ۸۸

پرواز و عشق و ترس

۹ بهمن ۱۳۸۸ ۴ دیدگاه
سلام

یکی از آرزوهای دوران بچگیم یاد گرفتن خلبانی بوده… حالا اونقدر هم آرزوی سفت و سختی نبوده که مثلاً گریه ام بگیره و اینجور چیزها… ولی خب خیلی دوست داشتم

انسان بعنوان موجودی ذاتاً یاغی که همیشه در تلاش برای شکستن هست (حالا یکی بشقاب، یکی قانون، یکی دیگه هم مرزهای و محدودیتها) همیشه پرواز رو یک حسرت میدید برای خودش… بهمین دلیل در خیالات و داستانهای ذهنیش همیشه موجودات برتر رو رو بشکل پرنده و یا معلق در آسمان تصویر میکرده… یعنی خودش هم یجوری احساس میکرده تو این تجربه پرواز یه حسی نهفته هست که شیرین ترین تجربیات درونی و عرفانی هم با اون قابل مقایسه نیست…


نمیدونم تا حالا از جای بلندی پریدید پایین یا نه… البته همیشه یه عالمه تشک و یا یه کوه کاه (چه ترکیبی!!) واستون اون پایین فراهم نیست پس وقتی خواستید بپرید تو لحظه آخر همه چی رو دابل چک کنید… من یکی دوبار از جاهای خیلی بلند پریدم (۱۰ متر و ۱۵ متر و نه توی آب!!!) و واقعاً لذت بردم… البته با رعایت موارد ایمنی… خیلی هم دوست دارم یکبار «بانجی جامپینگ» رو امتحان کنم که گویا تو توچال یه مدل مینیاتوریش راه افتاده… وقتی که میپریم یجور حس رهایی عجیب میپیچه تو وجودت و دقیقاً برای چند لحظه کوتاه دیگه تو این دنیا نیستی که البته اگه اون پایین تشکهای ذکر شده نباشند این لحظه کوتاه برات تداوم پیدا میکنه!

همه خلبانها تو یه نکته با هم اشتراک دارند و اون جسارت بود و عشق به شکستن محدودیتها… داستانهای عجیب و زیبای «چارلز لیندبرگ» و یا «آمیلیا ارهارت» که فیلمش هم جدیداً به نمایش دراومد و یا حتی نمونه معروفش «هاوارد هیوز» که اسکورسیزی فیلم دیدنی «هوانورد» را براساس زندگی اون ساخته،  همه و همه گویای این نکته هست… آدمهایی نترس که فقط فقط برای چند لحظه رهایی از قید و بندها حاضر بودند جونشون رو بخطر بندازند و چه بسا که داده اند…

نکته جالب اینکه دو تا از نویسندگان مورد علاقه من (که البته همه دنیا دوستشون دارند) یعنی «آنتوان دو سنت اگزوپری» و «ریچارد باخ» هم خلبان بودند و این بخش خلبانیشون جزو اصلی زندگی و کتابهاشون بشمار میرفته… شازده کوچولو ماندگار و یا جاناتان مرغ دریایی عارف!! اگه تجربه پرواز هرکدوم از این دو نویسنده نبود هیچ وقت نوشته نمیشدند… جالب اینکه اگزوپری بشکل غریبی بهمراه هواپیمایش در آفریقا ناپدید شد… همانند داستان زیبایش و جالب اینکه در صحرا…

ریچارد باخ هم معمولاً در تمام کتابهاش یه کاراکتر خلبان داره که معمولاً داستان هم حول اون میگرده، از پیامبری خلبان در کتاب اوهام و یا خودش در کتاب یگانه و ده ها مورد دیگر… یه کتاب هم داره که به اسم هدیه پرواز تو ایران منتشر شده و عشق به پرواز در تمام خطوطش موج میزنه و دقیقاً انسانهایی رو توصیف میکنه که حتی به عقربه سوخت هواپیمایش عشق میورزه… یه بخشی از متن کتاب هدیه پرواز رو مینویسم براتون :

«اگر در آرزوی دنیایی هستید که سرنوشت و تقدیر خودتان را رقم بزنید، به احتمال زیاد یک خلبان در وجودتان نهفته است. فراموش نکنید آنچه که برای پرواز کردن اهمیت دارد نوع هواپیما نیست، بلکه عشق به پرواز است… معنا را تنها در آسمان میتوان جست…»

طرح روی جلد کتاب جاناتان مرغ دریایی

انسانها هروقت تونستند برای شکستن محدودیتهای دوروبرشون جسارت بخرج بدند، شاهکارها خلق شده… از یه اختراع کوچولو تا بلندپروازانه ترین فضاپیماها، از یه هایکو کوتاه تا یه رمان تاثیرگذار… خیلی دوست دارم بتونم یک روز این ترسهایی رو که همیشه احاطم کرده کنار بزنم ولی خیلی سخته… دوست دارم مثل جاناتان از سرعت گرفتن و شیرجه زدن توی آسمون نترسم… هرجا که یکم جسارت بخرج دادم نتایج مثبتی گرفتم… یعنی فکر کنم برای همه همینطور باشه… اگه همه تمام این احتیاط کاری و محافظه کاری رو کنار بزارم چی بشه… خیلی بده که مشکل رو ببینی و بدونی ولی هنوز نتونی رفعش کنی و پشت سر بزاریش…

شاید همین هفته برم توچال که اون وسیله رو کار گذاشتند و یه پرش انجام بدم، شاید مغزم یه تکونی بخوره… کی میدونه… شاید این لنگر محافظه کاری ما که به صخره ترس‌هام گیر کرده پاره بشه و رها بشم در آبی بینهایت زندگی…

آبی بیکران


شاد باشید و رها