بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘داستان های کوتاه من’

اشک ها و … اشک ها

۱۸ خرداد ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه
فرید رویش رو برگردوند و دستش رو دراز کرد تا لیوان رو برداره… دستش نرسید… مجبور شد بلند بشه… ملافه نازکی رو که سپیده رو دلش کشیده بود کنار زد… نور ضعیف سبز رنگ چراغ خواب، تلالو قشنگی رو دیوار پشت لیوان ایجاد کرده بود… تشنه تر از اون بود که بخواد از رقص نور روی دیوار لذت ببره… پیشدستی رو که برعکس روی لیوان بود برداشت و تمام آب رو یکضرب خورد…

این داستان “یه لیوان آب بالای سر” دیگه الان سوژه فامیل شده بود… همه میدونستند فرید دو تا عادت داره… لیوان آب بالای سر موقع خواب و نون (بخصوص سنگک) سر سفره غذا… کلی مسخره اش میکردند ولی خب هرجایی میهمون بودند براش رعایت میکردند… سپیده که دیگه بطور اتوماتیک اینکارو میکرد هرشب…

برگشت بخوابه … وقتی رفت توی تخت و دستش رو به سمت دیگه تخت دراز کرد تازه متوجه شد سپیده اونجا نیست… نگاهی به پنجره دستشویی انداخت ولی چراغش خاموش بود… تعجب کرد… یکم با دقت به دوروبر اتاق نگاه کرد… پرده تکون میخورد یعنی اینکه درب رو به حیاط باز بود… تعجبش بیشتر شد… این موقع شب سپیده چکاری میتونست تو حیاط داشته باشه…

با بی میلی از توی تخت خودش رو کشید بیرون… با قدمهایی خسته به سمت در رفت… پرده رو کنار زد و درب رو باز کرد… تک چراغ توی کوچه نور کمی رو توی حیاط پخش میکرد ولی هنوز همه زوایای حیاط مشخص نبود… به سمت کلید برق رفت تا چراغ ها رو روشن کنه… درست لحظه ای که داشت کلید رو میزد صدای خنده خیلی آروم و ریزی رو شنید… مکثی کرد… سعی کرد مسیر صدا رو دنبال کنه… وقتی سرش رو چرخوند مسیر نگاهش با تک درخت بید توی حیاط برخورد کرد…

بدون اینکه دمپایی بپوشه و با پای برهنه و بیصدا به سمت درخت بید رفت… نسیم ملایم که شاخه های رهای بید رو به رقص وامیداشت و نور ضعیف چراغ توی کوچه، سایه های غریبی رو توی حیاط مینداخت… دوباره صدای خنده اومد یکم واضح تر… شادی توی صداش موج میزد… دلش یجوری شد… شک نداشت صدای سپیده هست… همیشه اعتقاد داشت قشنگترین خنده دنیا رو داره… سعی کرد پیش داوری نکنه…

وقتی به درخت نزدیک شد تونست طرح اندام سپیده رو ببینه… در حالیکه روی زمین نشسته بود به درخت تکیه داده بود و از حالت دستش مشخص میشد که گوشی رو توی دست چپش گرفته… نزدیک تر شد… دیگه میتونست کلمات رو که بیشتر حالت نجوا داشتند بشنوه… “آره، باید بیشتر احتیاط کنیم”… “فکرشو بکن”… “آره، آره”… وقتی اینا رو میگفت با دست راستش داشت با حلقه های فر خورده موهای طلاییش بازی میکرد… هی دور انگشتاش میپیچیدشون…

“تو رو خدا یکم بیشتر به فکر من باش”… “خودت میدونی”… “نه، کسی نمیتونه مانع بشه”… “وای اگه تورو نداشتم چه خاکی به سرم میشد” … این جمله رو که گفت دستش رو بطور کامل برد توی موهاش و شروع به تکون دادنشون کرد… فرید میدونست که وقتی سپیده خیلی احساساتی بشه اینکار رو میکنه… دیگه قلبش واقعاً درد گرفته بود… مغزش پر بود از فکرهای جورواجور… یعنی چی؟ باید چیکار میکرد… ولی یه صدایی ته مغزش داد میزد که فعلاً تصمیمی نگیر… سعی کرد همونجوری عقب عقب از حیاط بره بیرون… کله اش میخواست بترکه…

تو مسیر برگشت هنوز تک خنده های ریز سپیده رو میشنید… به ارومی رفت تو اتاق… سعی کرد چیزی رو تغییر نده… توی تخت دراز کشید و ملحفه رو دوباره کشید روی دلش… همه مدل سناریو تو ذهنش اومد… شاید… شاید… نمیدونست چرا ولی باورش نمیشد… اگه میخواست با دوستی صحبت کنه چرا تو روز یا توی اتاق باهاش صحبت نمیکرد… چرا درخت بید… چرا اون درختی که اینقدر فرید دوستش داشت… چرا … چرا… یه لحظه یه نوری تو دلش تابید… پس فردا تولدش بود…

سپیده همیشه عاشق سورپریز کردن بود… شاید تمام این تماس و خنده ها برنامه ریزی برای اتفاقی توی روز تولدش بود… انگار که یکهو همه بار دنیا رو از روی دوشش برداشته باشند… خیلی راحت شد… صدای پای سپیده رو شنید که داشت برمیگشت… خودش رو به خواب زد… سپیده اومد توی تخت و پشت به فرید دراز کشید… ولی فرید لبخندی به لب داشت… مطمئن بود که داستان از همین قراره…

——

فرید با کلی هیجان که چه اتفاقی در انتظارشه درب حیاط رو باز کرد… هر لحظه منتظر بود از در و دیوار یه چیزی سورپریزش کنه… دل توی دلش نبود… خب مثل اینکه توی حیاط خبری نبود… نزدیک در اتاق که شد مثل همیشه اسم قشنگشو صدا زد… سپیده من اومدم… انتظار داشت یه چیزی بوم صدا کنه یا مثلاً یهویی کلی آدم داد و فریاد کنان بیان سراغش… یکم مکث کرد و سعی کرد خودشو خونسرد و بدون اطلاع نشون بده…

وقتی در رو باز کرد، توی اتاق کسی نبود… به اطراف نگاه کرد… سپیده رو صدا کرد… سپیده درحالیکه پیش بند بسته بود و داشت با حوله دستش رو خشک میکرد از آشپزخونه اومد تو… سلام فرید جان… بدون اینکه دست خیس و بدنش باهاش تماس پیدا کنه بوسه سردی رو گونه فرید زد و گفت: تولدت مبارک آقای مهندس… یه شامی برات درست کردم انگشتات هم بخوری… ببخشید گُلم… یخورده دیگه حاضر میشه… تا دست و صورتت رو بشوری میام پیشت…

فرید یکم جا خورد… دوباره دلش یجوری شد… وقتی از دستشویی برگشت هنوز منتظر یه اتفاق بود… ولی اونشب سپیده مثل هر شب بود و شام هم چیز فوق العاده ای نبود فقط یه شمع به میز اضافه شده بود و در انتها یه شیشه عطر کادو شده هم بعنوان کادو بهش داد و یکی دوبار سر و صورتش رو بوسید… فرید کلاً آدمی نبود که بتونه خیلی خوب فیلم بازی کنه… سپیده هم آخراش احساس کرد که حالش گرفته هست… و مرتب از کارهای زیاد خونه گفت و از اینکه نتونسته بود برنامه ریزی درستی بکنه معذرت خواست ازش… شب موقع خواب هم در حالیکه پشتش به فرید بود خوابید…

فرید توی دلش آشوبی برپا بود… تمام اون چیزی که تو ذهنش ساخته بود در یک لحظه فروریخته بود… دوست داشت باور کنه که همه اون چیزهایی که شنیده بود اشتباه بوده… ولی هنوز یه حسی بهش میگفت نباید قضاوت کنه… ته دلش هنوز امید داشت…

—-

پشت چراغ قرمز برای بار هزارمین بار پرینت ها رو برداشت و نگاه کرد، یجوری تا زده بودتشون که چیزی دیده نشه… جرات نداشت نگاهشون کنه… با دستی لرزون کاغذ بلند و بالای پرینت مکالمات تلفن خونه رو برداشت… رفت سراغ همون روز کذایی… شماره رو نمیشناخت.. موبایل تهران بود… صدای بوق ماشین ها بخودش آورد.. یکم جلوتر دوباره نگه داشت… وقتی همه پرینت رو چک کرد دید تقریباً اغلب شبها تو همون ساعتها با اون شماره تماس گرفته شده… از باجه مجله فروشی یه کارت تلفن خرید و از تلفن با اون شماره تماس گرفت…

هی خدا خدا میکرد اون چیزی نباشه که فکرش رو میکرد، صدایی مردونه و محکم از اونور جواب داد… الو… الو… بفرمایید…

پسر روزنامه فروش برای مرتب کردن روزنامه های جلوی دکه بیرون اومد… مردی که چند دقیقه پیش ازش کارت تلفن خریده بود رو دید که روی زمین، کنار تلفن نشسته و داره گریه میکنه… با خودش گفت حتماً خبر مرگ عزیزی رو بهش دادند و بدون مکث خونسرد شروع به مرتب کردن مجله ها کرد…


—–
مسعود زمانی – اردیبهشت ۸۹

سرسختان – قسمت سوم

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳۰ دیدگاه

نزدیک بوده تعادلش رو از دست بده… نگین دستش رو دوباره به نرده ها تکیه داد و و با دست دیگه اش عصا رو محکم گرفت… متزلزل نشون میداد و پای گچ گرفته اش هم حالت ترحم برانگیزی بهش داده بود… آسانسورهای خراب دانشکده دیگه بخشی از هویت اونجا شده بودند و کاریش نمیشد کرد… فریبرز رو دید که از در اومد توی لابی دانشکده و خیره و متحیر داشت نگاهش میکرد … توجهی نکرد و تلاشش رو ادامه داد…

فریبرز با خودش فکر کرد این شراره دیوونه چرا ایندفعه همراهش نیست… شاید اگه کسی دوروبرش بود یجوری نشون میداد که از تقلا کردن نگین لذت میبره ولی واقعیت چیز دیگه ای بود… از همون روز اول حس کرده بودن گین براش با همه فرق میکنه و بتدریج بیشتر از رقابت و کل کل چیز دیگه ای بود که باعث میشد اونو بیشتر از همه اذیت کنه…

نگاهی به دور و بر انداخت… گرمای ظهر مرداد همه رو فراری داده بود… مکث کوتاهی کرد و با اعتماد به نفس به سمتش رفت… نگین تمام وزنش رو انداخت روی عصا تا کیف سنگینش تعادلش رو بهم نریزه… حس کرد کسی بهش نزدیک میشه… یعنی… تا اومد برگرده نوک عصا سرخورد و به شدت و بصورت خطرناکی از پشت خورد زمین…. در لحظه آخر دست قوی فریبرز رو دید که بند کیفش رو گرفته و در چند سانتی متری زمین به آرومی داره رهاش میکنه تا محکم به زمین نخوره…

فریبرز مثل همیشه و بدون مکث گفت : نزدیک بود یکی از مغزهای دانشکده رو از دست بدیم و کف دانشکده پر از مغز بشه…  شرط میبندم همه سر ساندویچ مغزتون! دعوا میکردند… ولی من صمیمانه و به شرافتم قسم میخورم تا اخر عمرم لب به ساندویچ مغزتون نزنم… فریبرز با خودش فکر کرد که شوک حادثه تا چند دقیقه ای زبون نگین رو قفل میکنه و اون میتونه تا دلش بخواد متلک بندازه بهش… اومد شروع کنه دوباره به حرف زدن…

نگین ولی خیلی خونسرد در حالیکه تلاش میکرد رو پا بشه بدون اینکه نگاهش کنه گفت: منم قول میدم که دیگه توی کتری آزمایشگاهتون “سی لاکس” نندازم… خنده روی دهن فریبرز خشکید… بی انصاف… پس هفته پیش همش پشت سرهم مستراح بودیم بخاطر این بود… عصبی شد ولی خودش رو جمع کرد و گفت: هاان پس کار شما بود… حالا من قوی هستم مشکلی نیست…. دکتر حجتی بدبخت فرداش دانشگاه نیومد … خیلی بی انصافید خانم ادیبی…

نگین که حالا داشت خاک روی مانتوش رو می تکوند لبخند سردی زد و گفت: من جاتون باشم دیگه با لیوان بزرگه که روش نوشته ۲۰۰۹ هم چیزی نمیخورم… بهتره ندونید باهاش چیکار کردم… اینا رو گفتم که از زیر دین شما دربیام…

فریبرز حس کرد چیزی توی دلش داره هم میخوره چون اون لیوان خودش بود… ولی اینجا جای حال بهم خوردن نبود… گفت: بزارید کیفتون رو من بیارم… شما یکم نامتعادلید… انتظار داشت نگین مقاومت یا تعارف کنه… ولی نگین کیف رو توی صورتش پرتاب کرد و گفت پشت سرم راه بیفت بیا… فریبرز چیزی نگفت ولی مطمئن بود صدای اهسته نگین که داشت میگفت “حمال برقی” رو هم در انتهای اون جمله شنید…

موبایلش رو گذاشت توی جیب پیراهنش و پشت سر نگین راه افتاد… سرعتش کند بود و چهار طبقه دیگه باید میرفتند… فریبرز با یه لرزش کوچیک توی صداش گفت: خانم ادیبی میشه یه سئوال بپرسم… نگین با متانت ولی با صدایی کلفت جواب داد: بپرس ای بنده خیره سر…

فریبرز به آرومی گفت: خیلی برام سئواله چرا بورس آمریکا ول کردید و دکترا همینجا موندید؟ … نگین انتظار این سئوال رو نداشت… این از کجا میدونست؟ حتماً شراره دهن لقی کرده باز… من من کنان گفت: خانواده اجازه ندادند… من اینجا راحت تر هستم… حتی یه بچه هم میتونست بفهمه داره دروغ میگه… پاگرد رو پیچیدند… فریبرز دوباره پرسید: خانواده!! مگه داداشتون… ببخشید برادرتون آمریکا نیست الان؟ عموتون هم که مرتب در سفره به اونجا… نگین از تعجب وایستاد و با تندی پرسید اینا رو از کجا میدونید شما… فریبرز لبخند موزیانه ای زد ابرویی بالا انداخت . گفت حالاااااا و حرکتشو ادامه داد…

نگین خودشو جمع کرد و راه افتاد… به محکمی گفت: دلیلی نداره بخوام برای شما توضیح بدم ولی چون میدونم احتمال داره از فوضولی بترکی بهت میگم… چون اگه بترکی هیچ کی دلش نمیگیره به تیکه هات دست بزنه… حتی گربه ها هم لب به مغز پلیدت نمیزنند… فریبرز خندید و گفت : حتماً همینطوره … پس بگید تا توی صورتتون منفجر نشدم… و روشو برگردوند و چشم تو چشم نگاهش کرد… نگین هم برای اینکه از رو بندازدش خیره و بیروح تو چشمهاش خیره شد، یکم مکث کرد و راهشو ادامه داد… گفت: خب من اینجا رو بیشتر دوست دارم و دلم نمیاد دانشکده رو ول کنم… و با خنده مخصوص خودش اضافه کرد: چیزهایی اینجا هست که تو هیچ دانشکده ای تو هیچ جای دنیا پیداش نمی کنم… اینو که گفت خواست سریع برگرده و ببینه عکس العمل فریبرز چیه ولی دوباره نوک عصاش در رفت و بشکل خطرناکی به طرف پایین پله ها پرت شد…

فریبرز خودشو انداخت تو مسیر افتادنش و خیلی راحت تونست از پشت با دستهاش کنترلش کنه… خدا رو شکر کرد که خیلی سبک بود… ولی شدت ضربه باعث شد مقنعه نگین عقب بره و تمام موهای طلاییش پخش بشه توی صورت فریبرز… اگه یکی از دور میدید فکر میکرد فریبرز موهاش رو های لایت کرده.. در کمتر از چند ثانیه فریبرز هیچی نفهمید و چیزی ندید… بوی عطر موهای نگین پیچید توی بینیش… سریع نگین رو برگردوند و و نشوند روی پله… فریبرز که همیش خونسرد بود بوضوح عصبی شده بود…

نگین ولی خونسرد و با خنده ای زیر لب و در حالیکه داشت موهاش رو مرتب میکرد به فریبرز اشاره ای کرد و گفت : امروز خیلی قهرمان بازی درمیاری؟ جو نگیرتت هااا فکر نکنی من بیخیالت میشم با اینکارات… فریبرز من من کنان گفت: همچین انتظاری هم نداشتم… بقیش هم خودت برو… و کیفش رو انداخت جلوی پاهای نگین و دوان دوان از پله ها رفت پایین… نفس نفس عجیبی میزد…

نگین در حالیکه میخندید خیلی خونسرد دستشو کرد تو جیبش و موبایل فریبرز رو درآورد… از سرعت عملش خیلی لذت برد …نگاهی به موبایل اندخت و خنده رذیلانه ای کرد… وقت زیادی نداشت باید دست بکار میشد…

برای نگین کمتر از نیم ساعت طول کشید تا تمام اطلاعات موبایل فریبرز رو بکشه بیرون و بریزه روی کامپیوتر بک آپ بگیره… شماره ها، قرار ملاقات ها و از همه مهمتر اس ام اس ها و عکسها … همه رو ریخت روی کامپیوتر و با دقت و هیجان شروع به خوندنشون کرد… برخلاف ظاهرش و رفتاراش چندان موجود پلیدی نبود… به دخترهای زیادی اس ام اس داده بود ولی مضمون تعداد کمی از اونها رو میشد عاشقانه و گول زننده تلقی کرد ولی در کل خبری نبود… چیزی که خیلی متعجب و شوکه اش کرد شماره خودش بود که اون تو بود… ولی تقریباً شماره اکثر دخترای دانشکده توش بود که با توجه به شهرت فریبرز و اینکه دانشجوی دکترا بود زیاد تعجبی نداشت…

عکسها هم بیشتر مال مسافرتهای و با بچه های دانشکده بود ولی چیزی که یکم بهمش ریخت عکس خودش بود که با مهارت از عکس دسته جمعی جشن فارغ التحصیلی بریده شد بود،… یعنی…. لبخند ظریفی زد و با یه مکث خندید… از همون خنده های معروفش…

سریع عکس بک گراند موبایلش رو که عکسی از طلوع آفتاب بود با عکس “گوفی” عوض و همه شماره ها رو بجز مال خودش پاک کرد عکسها و اس ام اس ها رو هم همینطور… یکم فکر کرد و فهمید باید چیکار کنه…

لنگ لنگان برگشت به همونجایی که فریبرز نذاشته بود بیفته و موبایل رو گذاشت روی زمین و نزدیک پاگرد… و سریعاً دور شد…

موبایلش که زنگ خورد و شماره فریبرز افتاد با لبخند گوشی رو برداشت و گفت: بله بفرمایید… فریبرز خونسرد مثل همیشه گفت: خیلی کارت بامزه بود و خیلی خوشم اومد… فقط میخواستم بگم شاید دفعه بعد خودم بزنم زیر عصات تا بچه های دانشکده عصرونه ساندویچ مغز بخورند… نگین خندید و گفت ممنونم از لطفت ولی تا یادم نرفته یه سری بزن به فوروم بچه های دانشکده و پاسخ هوادارها رو بده… یه لینک گذاشتم شاید برات جذاب باشه…

فردا تقریباً همه بچه های دانشکده داشتند راجع به وبلاگ جدیدی که حاوی تمام عکسها و اس ام اس های موبایل فریبرز بود صحبت میکردند… امسش هم خیلی بامزه بود که برای همه بچه ها یادآور اتفاقات پارسال (مصاحبه رادیویی) بود :


فریبرز که همیشه با جنبه نشون میداد این دفعه بهم ریخته بود… نسبت به حریم خصوصیش خیلی حساس بود و انتظار اینو نداشت … ولی فقط خودش میدونست چیز دیگه ای هست که این بهم ریختگی رو تشدید میکنه… خودش با خودش روراست بود و میدونست داستان چیه… اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود… راز دلش آشکار شده بود… همین که عکس تکی نگین توی سایت نبود خودش نشونه این بود که فهمیده بود…

نگین توی خونه نشسته بود و داشت توی لپتاپ عکسهای فریبرز رو مرور میکرد… یه عکس بود که فریبرز توی برفها و روی یه تخته سنگ داشت رو به دوربین میخندید… با خودش فکر کرد خداییش خنده قشنگ و مردونه ای داره… مادر صداش کرد برای شام… جواب داد الان میام… بلند شد که بره ولی برگشت نگاهی به مانیتور انداخت مکثی کرد و خم شد روی مانیتور، عکس فریبرز رو بوسید و در حالیکه صورتش گل انداخته بود، لنگ لنگان به سمت در اتاق رفت.

—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹

پینوشت : دلتون شاد باشه همیشه

…سرشک غم به دامن

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۲۰ دیدگاه
شیشه رو داد پایین و سرشو از اون آورد بیرون… آهای گاریچی تکون بده دیگه اون لش رو… از توی ماشین جلویی مرد میانسال از تو آیینه بغل نگاهی به پسر انداخت… کمی خیره شد و چیزی نگفت… پسر از جواب ندادن اون بیشتر عصبانی شد… دستش رو گذاشت روی بوق… ممتد بود و گوشخراش… چراغ سبز شد… مرد میانسال با خونسردی ماشین رو توی دنده گذاشت و حرکت کرد و در حالیکه ماشین پسر از کنارش رد میشد حرکت نامفهوم (ولی قابل حدس زدن) لبهاش رو دید که چیزی رو زمزمه میکنه… با خودش فکر کرد که چی شده این جوونا اینجوری شدند… اینهمه عجله برای چی…

پسر در حالیکه از زوزه های موتور قدرتمند ماشینش لذت میبرد پاشو روی پدال فشار داد… از این پیرزن خیلی بدش می اومد… پنج شنبه ها روز تفریحش بود ولی اون باید همه رو میبرد خونه اون پیرزن…. با منطقش جور درنمی اومد که چرا باید برن آدمی رو ببینن که حتی به زحمت میتونه صداشون رو بشنوه… ولی ماشین بابا بود و اگه قرار بود بزنه بیرون باید حرفشو گوش میکرد… فحشی داد و سرعتش رو بیشتر کرد…

به فرشته گفته بود تا ساعت ۶ میرسونه خودشو… دستشو گذاشت روی بوق… چرا ملت اینجوری رانندگی میکنند… از سرراهم برید کنار… فرشته رو توی کلاس زبان دیده بود… اوایل اصلاً آنتن نمیداد… ولی خب هرکسی کار خودشو بلده… الان دو هقته بود که میبردش بیرون… خیلی مقاوم بود ولی میدونست اگه همه چی همونجوری پیش بره که برنامه ریزی کرده … خندید…

پخش ماشین رو برای دهمین بار روشن کرد… کلی آهنگ باحال ریخته بود روی سی دی… ولی این لعنتی هم اذیت میکرد… مرتب صدای آهنگ قطع و وصل میشد… اعصابش خراب شد… با مشت کوبید روی فرمان ماشین… دستش رو دراز کرد سمت سیستم پخش ماشین و سی دی رو درآورد… پر از خط و خطوط بود… لعنتی… برای یه لحظه جلو رو نگاه کرد… و وحشت تمام وجودش رو پر کرد…

انبوه ماشین های جلوش باعث شد که با قدرت پدال ترمز رو تا آخر فشار بده… صدای وحشتناکی بلند شد… ولی در ۵ سانتی متری ماشین جلویی تونست نگهداره… بوی مزخرف لاستیک هاش فضا رو پر کرده بود… قلبش ۲۰۰ تا داشت میزد… ولی سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده… دست چپ لرزانش رو گذاشت لب در ماشین و دست راستش رو با بی خیالی گذاشت پشت گردنش… ترافیک عجیبی بود و ماشین ها کیپ کیپ کنار هم بودند…

وقتی خیالش جمع شد که نگاه همه از روش برداشته شده، دوباره رفت سروقت پخش ماشین… نه هیچجوری قرار نبود اون سی دی پخش بشه.. رفت سراغ داشبورد و سی دی های توش که شاید چیز دندونگیری پیدا کنه… این نه… شجریان!!!! … گندتون بزنه با این سی دی هاتون… مردک شصت سالشه هنوز نمیفهمه چی گوش بده… بازم زیر لب یه فحش داد… یه سی دی پیدا کرد که روش چیزی نوشته نشده بود…

با ناامیدی سی دی رو گذاشتش تو سیستم… و دکمه پخش رو زد…  درست همین لحظه از سمت راست ماشین به اندازه تقریباً دو متر جا خالی شد… با سرعت خواست بره سمت جای خالی که ناگهان صدای مهیبی اومد … ماشینی که از عقب میخواست اون فضای خالی رو پرکنه ،زده بود بهش… فحشی اینبار با صدای بلند داد و از ماشین پرید بیرون…

کودک پشت شیشه صداها  رو نمیشنید ولی توی ماشین های جلویی میدید که چند تا آدم بزرگ بدجوری دارن با هم بازی!!! میکنن… بازیشون اصلاً هم بامزه نبود… چرخید و ماشین کناری رو نگاه کرد… پیرزن و پیرمرد رو دید که خیس اشک همدیگه رو در آغوش گرفتند و … مامان رو که محو بازی!! ماشین جلوییها بود صدا کرد…

شهین برگشت که ببینه بچه چی میگه خشکش زد… پیرمرد و پیرزن ماشین بغلی خیلی بیتوجه به اطرافشون داشتند بشدت همدیکه رو میبوسیدند… شهین که شکه شده بود و نمیتونست حرف بزنه…

با تعجب شیشه رو داد پایین… صدای فحشها و داد و بیداد اون چند نفر مانع از این نبود که بتونه صدای بسیار بلند و البته دل انگیز آواز “گل نراقی” رو از سیستم صوتی ماشین جلویی بشنوه…

مرا ببوس… مرا ببوس… برای آخرین بار…


ملغمه عجیبی بود… ولی اون دو سپیدموی، توی اون همه سر و صدا فقطِ فقط صدای آواز رو می شنیدند…

شب سیاه سفر کنم… ز تیره راه گذر کنم …

نگه کن ای گل من  … سرشک غم به دامن … برای من میفشان


ثریا یکبار دیگه توی چشمهای پرچین و چروک  و مات و پر از اشک بهمن خیره شد… بی محابا بار دیگه بوسیدش… بهمن به گرمی بوسه اش رو پاسخ داد و توی گوشش زمزمه کرد: هیچوقت از دوست داشتنت خجالت نکشیدم… هیچوقت…

دختر زیبا … امشب بر تو مهمانم … در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا … از برق نگاه تو … اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من

———–
مسعود زمانی اردیبهشت ۸۹

پی نوشت: این داستان چند شب پیش نوشتم و جزو نوشته هایی بود که هیچوقت نمیخواستم بزارم توی اینترنت، ولی تو یه تاکسی خسته، راننده خوش ذوق اون آهنگ رو گذاشته بود و اینو یه نشونه تلقی کردم و …

کمی و کاستی هایش رو ببشخید…

برام دعا کنید