بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘داستان های کوتاه من’

سرسختان — قسمت اول

۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه


نگین دیگه نفس نفس میزد، شراره درحالیکه لبخند معروفش رو به لب داشت گفت: جان من یخورده زور بده مصاحبه چند دقیقه دیگه شروع میشه… نگین نفسی تازه کرد و سر کپسول رو دستش گرفت، در حالت عادی تو آسانسور میزاشتنش و راحت میبردن بالا… ولی خب شرایط ایندفعه کمی فرق میکرد… نگین خسته بود ولی هر دفعه به اتفاقی که قرار بود بیفته فکر میکرد تمام مولکولهای بدنش میخندیدند و بهش انرژی میدادند… فقط دو طبقه دیگه مونده بود… هیچوقت از ارتفاع نترسیده بود… پله های اضطراری دانشکده خیلی تنگ بودند و حفاظش هم خیلی کوتاه بود و حتی اغلب پسرهای دانشکده هم جرات نمی کردند از اونجا رفت و آمد کنندشراره نگاهی به بالا انداخت و نگین رو عرق ریزان تماشا کرد… دختره دیوونه… یادش اومد دفعه اول همین جا همدیگه رو دیده بودند و دوست شده بودند… هیچوقت اون صحنه رو فراموش نمیکرد

نگین بدون هیچ ترسی روی لبه نرده حفاظ نشسته بود و داشت چیپس میخورد، اونم تو طبقه هفتموقتی صدای پای شراره رو شنیده بود برگشته بود گفته بود بیا بشین ببین چه حالی میده و شراره با همون لبخند معروفش جوابش رو داده بود و پیشش نشسته بود

شراره با نفس نفس زدن فراوان گفت… فکرشو بکن فریبرز چه حالی بشه… یعنی من از تصورش میخوام پرواز کنم… تا اون باشه بفهمه با دخترای دیوونه ای مثل ما نباید شوخی بکنه… این لفظ دخترای دیوونه موجی از خاطرات رو به ذهن هردوشون می آورد… تقریباً هیچ کسی حتی اساتید جرات نداشتند به این دو تا دختر جسور که هیچی ازشون بعید نبود نزدیک بشن… یعنی کارهایی کرده بودند این دو تا که تمام دانشگاه میشناختنشون… پسرهای زیادی رو از لحاظ شخصیتی تقریباً نابود کرده بودند و استادهای زیادی رو ضایع… البته اینقدر درسشون خوب بود که کسی از لحاظ علمی بهشون گیر نمیتونست بده… در واقع خارج از دانشگاه هم آدمهای شناخته شده ای بودند البته از لحاظ علمی… نگین ۶ مقاله و شراره ۴ مقاله خیلی خوب داشتند…در واقع همه میدونستند که تو دانشکده نساجی این دو تا حکومت میکنند تا اینکه توی فوق لیسانس سر و کله فریبرز پیدا شد


فریبرز پسر خیلی آرومی بنظر میرسید ولی بعد از مدتی مشخص شد که زیر این ظاهر آرام و دوست داشتنی، فردی شیطان و البته تیزهوش و اهل خطر هستشفریبرز یواش یواش کارهایی کرد که شاید اونو تا مرز اخراج از دانشگاه برده بود ولی محبوبیت بی نظیری براش به ارمغان آورده بود… از ریختن داروی بیهوشی تو کولینگ تاور سیستم تهویه مطبوع ساختمان مدیریت (که پای پلیس رو هم به اونجا باز کرد) تا رها کردن ده تا خفاش نگون بخت تو سالن آمفی تئاتر مرکزی موقع پخش فیلم (دو تا از استادهای پیر رو از شدت ترس بردند اورژانس)… در کل همه بچه ها میدونستند که برای تعیین نفر برتر بالاخره فریبرز و اون دو تا باید رودررو بشند

نگین دیگه واقعاً داشت از خستگی میمرد ولی چند پله بیشتر نمونده بود… خدا رو شکر مسئول انبار حالا حالاها نمیفهمید که کپسول هلیوم سرجاش نیستشراره دستش رو تکیه داد به نرده و گفت: دیگه تمومه

در طبقه هشتم رو باز کردند… نگین نگاهی به دو رو بر انداخت و سریع به سمت انتهای راهرو رفن… به شراره علامت داد که همه چی امنه… و خودش دست کرد توی جیبش و کلید اتاق دکتر جهانبخشی رو درآورد… اینم یکی از کارهایی بود که حالا حالا ها نمیتونست تعریف کنه برای کسی … جیب استاد رو زدن البته کار کوچیکی برای اون شمرده میشد ولی خب دکتر جهانبخشی رو خیلی دوست داشتدرب رو باز کرد و به کمک شراره کپسول رو آوردند توی اتاق… شراره از توی کیفش یه مته دستی درآورد و شروع کرد به سوراخ کردن دیوار نازک حایل دو اتاق

نگین موهای پریشونش رو از روی صورتش کنار زد و از توی کیف کپسول کوچیک اکسیژن ، مانومتر و شیلنگ رو درآورد… ساعتش رو نگاه کرد هنوز یک ربع وقت داشتند… شراره برگشت و گفت من کارم تموم شد… نگین رو کرد بهش و گفت : تو برو پایین تو لابیمنم خودمو میرسونم… همه چی برای اجرای عملیات آماده بود… فقط باید صبر میکرد… شراره چشمکی همراه با شیطنت زد و رفت بیرون… نگین روی صندلی دکتر جهانبخشی نشست و سعی کرد حوادث یکماه گذشته رو مرور کنه

فریبرز اوایل حتی به اونها سلام هم نمیکرد و این خیلی عصبیشون میکرد… حتی دشمناشون هم اذعان داشتند که زیبا بودند ولی خب این پسره هیچ توجهی بهشون نمیکرد… هیچی ازش نمیدونستند… لیسانس توی اصفهان خونده بود و ارشد اومده بود اینجا… توی لیسانس هم گویا دو مقاله خیلی خوب داشت… از وقتی هم اومده بود با اختراعی که کرده بود کلی سروصدا کرده بود… دیگه اواخر سال بود که صبرشون تموم شد و تصمیم گرفتن بهش بفهمونن که اینجا رئیس کیه… نزدیکهای عید بود که به در کمد وسایلش یه اسپری رنگی وصل کرده بودند و وقتی فریبرز داشت توی دانشکده با صورت و لباسی قرمز راه میرفت همه بهش خندیدند ولی خود فریبرز هم میخندید و این لجشون رو بیشتر در می آورد… چند بار دیگه هم شوخی های خفیفی باهاش کردند که عکس العمل فریبرز فقط خنده بود… تا اینکه بالاخره اون هم تلافی کرد

با دستش کمی لبهاش رو لمس کرد، آیینه رو از توی کیفش درآورد… تورمشون خیلی کم شده بود ولی هنوز بقول فریبرز پشت بلندگوی دانشکده شبیه “آنجلینیا جولی اشباع شده” بودند… هیچوقت نفهمید فریبرز چجوری دستش به کیفاشون و رژ لبهاشون رسیده و چیکار کرده بود، ولی فقط اینو میدونستند که وقتی از آزمایشگاه اومدند بیرون همه تو لابی دانشکده منتظرشون بودند و فریبرز ورودشون رو اعلام کرده بود


با مشت زد روی میز… امروز انتقام سختی ازت میگیریم فریبرز… هفته پیش تو بولتن دانشگاه نوشته بودند که بخاطر اختراع فریبرز قراره یه مصاحبه تلفنی رادیویی با اون صورت بگیره و اینجوری که شراره پرسیده بود فریبرز هم قرار بود از توی دفتر دکتر مدنی باهاشون مصاحبه کنه… دیگه وقتش رسیده بودگوششو رو چسبوند به دیوار… فریبرز سوت زنان داخل اتاق شد… از تو سوراخی که روی دیوار بود نگاهش کرد… خیلی اعتماد به نفس بالایی داشت… چشمها فریبرز یه برق عجیبی داشت… حتی به شراره هم نگفته بود ولی دوستش داشتولی خب جنگ دوستی برنمیداره… تلفن زنگ زد… شروع صحبتها نشون میداد که مصاحبه شروع شده… بدون حتی یک لحظه مکث سر شینگ رو از تو سوراخ رد کرد و شیر کپسول گنده هلیوم رو وا کرد و به سرعت برق کیفش رو برداشت تا برگرده توی لابی و پیروزی رو درکنار شراره و البته بچه ها جشن بگیره

شراره روی صندلی ایستاده بود و یه رادیو جیبی رو دستش گرفته بود و انگشت روی بینیش بچه های دانشکده رو دعوت به سکوت میکرد… نگین خونسرد از توی آسانسور اومد بیرون… با صدای بلند پرسید : شراره شروع شده یا نه؟ شراره گفت یواش یواش چرا

فریبرز داشت موارد استفاده از اختراعش رو شرح میداد… یکم سرفه اش گرفتتک سرفه ای کرد و صحبت رو ادامه داد… حس کرد چیزی گلوش رو میسوزونه ولی توجه نکرد… صداش یکم تغییر کرده بود… یکم زیر شده بود صداش … و یکم بعد صداش شده بود عین کاراکترهای موش ها تو کارتونها… فکر کرد گوشش گرفته ولی خنده های مجریان از اونور خط، نشون میداد که صداش واقعاً عین موش شده!!! پسر باهوشی بود دوروبر رو نگاه کرد و … بالاخره دیدش


پایین توی لابی، نگین از خنده گریه اش گرفته بود و بچه های دیگه هم دست کمی از اون نداشتند… شراره که از روی صندلی افتاده بود روی زمین و نمیتونست بلند بشه… مجریهای رادیو هم میخندیدند… صدای فریبرز لحظه به لحظه خنده دارتر میشد… یهویی سکوتی برقرار شد و بعدش فریبرز خندید… همه مبهوت و ساکت شدند… فریبرز خنده اش رو تموم کرد و ادامه داد… من البته در اینجا جا داره از دو دوست خوبم خانمها نگین ادیبی و شراره منتظری بخاطر کمکهای بدون چشمداشتشون در این اختراع تشکر کنم… خنده رو لبهای شراره و نگین خشکید… فریبرز با همون صدای مسخره ادامه داد: من تمام تلاشم رو میکنم که این دو دوستم در جلسه دفاعشون بتونن بخوبی از پروژه هاشون دفاع کنند… خب خدانگهدار همه شما عزیزان باشه

همه ساکت بودند و داشتند نگین و شراره رو نگاه میکردند که مبهوت به همدیگه زل زده بودند…


—-

مسعود – اردیبهشت ۸۹

مه سیاه

۳۱ فروردین ۱۳۸۹ ۴ دیدگاه
مه کم کم داشت غلیظ تر میشد… سرش رو از توی پنجره کمی بیرون آورد… یه کم سعی کرد به چشماش بیشتر فشار بیاره تا چیزی ببینه … ولی خب چیزی معلوم نبود… یکم وهم ورش داشت… کمتر پیش میومد تنهایی بره سفر… ولی خب سپیده باید مانی رو می برد میزاشت مدرسه… به یاد نداشت که تابحال سپیده بهش گیر داده باشه بابت مسافرتهاش… سعی کرد با همین دید کمی که داشت ماشین رو به سمت کناره بکشونه… ماشین رو نگه داشت و ترمز دستی رو کشید…

سپیده بیشتر اوقات باهاش می اومد ولی خب وقتهایی هم بود که فرید باهاش می اومد… فرید مجرد بود و خب وقتش دست خودش بود… بعضی وقتها به شوخی یه چیزهایی بهش میگفت ولی خیلی دلش براش میسوخت که ازدواج نکرده بود… پخش سی دی ماشین رو روشن کرد… وای این چیه … سی دی رو درآورد… حتی یه لحظه هم نمیتونست اینجور موزیکها رو تحمل کنه… این فرید دیوونه حتماً گذاشته بودتش تا وسطای راه گوش کنه و بعد هم کلی بحث و جدل درباره موسیقی با هم داشته باشند… راستی فرید تاحالا باید رسیده باشه خونه مادرش… الان دو ساعتی میشد که فرید پیاده شده بود… هرچی اصرار کردم خودم برش گردونم نزاشت خب… خدا کنه حال مادرش خوب باشه… خیلی پیر شده دیگه…


از توی داشبورد سی دی گلچین خودش رو درآورد… موزیک مثل هوای گرم توی اون مه سرد تمام وجودش رو داغ داغ کرد… حس کرد که حواسش بیشتر سر جا اومده… خیلی عجیبه که تو یک ساعت گذشته حتی یه ماشین یا حتی یه نفر هم ندیده بود… پخش صوت ماشین داشت موزیک متن فیلم “یک بوس کوچولو” رو میزد… خیلی دوست داشت سپیده پیشش بود… فضا خیلی رویایی بود… البته از یه جهت هم یکم میترسید… همیشه از جاده اصلی که رد میشد دوست داشت این فرعی رو امتحان کنه ببینه تا کجا میره…جاده ای که از کار کوه میرفت وسط یه جنگل بی انتها… حتی اسم جاده هم نمیدونست… ولی یه حسی همیشه اون رو به اینجا فرامیخوند… به کسی نمیگفت چون با ظاهر روشنفکرنماش یکم در تضاد بود ولی آدمی بود که به این حس ها خیلی باور داشت…

مه دیگه اینقدر متراکم شده بود که حتی جلوی کاپوت ماشین هم به زحمت میدید… نمیدونست بخاطر موسیقی هست یا چیز دیگه ولی خیلی گرمش بود… موبایلش رو درآورد… هنوز آنتن نداشت… تقریباً نیم ساعتی بود که اینجوری بود… به ذهنش رسیده بود که برگرده، ولی خب اعتقاد داشت تو سفر نباید رو به عقب حرکت کرد… یکم تو آیینه خودشو نگاه کرد… ریشش رو صبح زده بود ولی موهای کم پشتش یکم آشفته بود… در ماشین رو باز کرد… مه یه جور غریبی بود… مه عین یه بچه کوچولوی کنجکاو که میخواست تو ماشینش سرک بکشه ماشین رو پر کرد…

از ماشین چند قدم دور شد… صدای موزیک رو بلند کرده بود که یوقت گمش نکنه… صدا طنین عجیبی داشت توی دره… کاشکی میتونستم لذت بیشتری ببرم… ولی خب کسی اونجا نبود تا خجالت بکشه و خیلی میترسید و این قضیه لذت بردن رو یکمی تحت تاثیر گذاشته بود… یکم خودشو شماتت کرد بابت موزیکی که انتخاب کرده بود… زیادی وهم انگیز بود… ولی خب وقتی میخواست کتابهاشو بنویسه همیشه همین آهنگ ها رو گوش میکرد…

آروم آروم با گامهایی نامطمئن رو به جلو حرکت کرد… میدونست که حداقل یه ساعتی اونجا باید بمونه تا مه تموم شه و دوست داشت بر ترسش غلبه کنه… کلاً آدم ترسویی بود ولی خب دوست داشت با همه ترسهاش مواجه بشه… جالبه که هنوز گرمش بود…

چند قدم دیگه هم رفت… نکنه جلوم یه دره باشه یا یه گودال حداقل!!!! … یکم ترسید… سعی کرد ذهنی حدس بزنه کوه کدوم ور جاده میشه… مسیرشو به همون سمت متمایل کرد…موسیقی متن فیلم “بید مجنون” فضا رو پر کرده بود… این اهنگ رو تقریباً میپرستید… ولی… یهویی صدای موزیک قطع شد…


برگشت… یعنی باتری تموم کردم ؟ اونم به این زودی!!!… شاید کسی اومده و خاموشش کرده… بلند داد زد… آهای کسی نزدیک ماشینه؟… صدایی نیومد… کورمال کورمال دستش به کناره کوه رسوند…مسیرو برعکس می اومد که برسه به ماشینش… دوباره صدا زد… ولی جوابی نیومد… البته یه لحظه حس کرد صدای خنده میشنوه که فکر کرد اشتباه شنیده… چند قدم دیگه که رفت… دوباره شنید… اینبار مطمئن بود… یکی داشت میخندید… یعنی چی؟… سرعتش رو بیشتر کرد… هرچی نزدیکتر میشد صدای خنده واضح تر میشد… صدای زن یا دختری بود که خنده های کوتاه و دلنیشنی داشت… ولی نمتونست کتمان کنه که میترسه…

تونست شبح ماشینش رو ببینه… جلوتر رفت… یکی جلوی ماشین وایستاده بود… هزارجور سناریو داشت تو دهنش ورق میخورد… که یکیش از همه پررنگتر بود… نکنه من تصادف کردم و مُردم… موسیقی متن “یک بوس کوچولو” دوباره تو ذهنش اومد… یکم بخودش دست کشید و گفت بعید میدونم مرده باشم… آبدهنش رو قورت داد و جلوتر رفت…

تقریباً خیره داشت نگاهش میکرد… زنی با بلیز و دامن یکدست سفید روی کاپوت ماشینش نشسته بود و … میخندید… ترسش صد برابر شد… ولی گفت اینبار هم پا پس نمیکشم… باید برم تو دل ماجرا… یکم جلوتر رفت و گفت : شما ضبط ماشین رو خاموش کردید؟ زن سفید پوش خنده اش رو تموم کرد و برگشت سمتش…

موهاش مشکی مکشی بود… اینقدر مشکی که حتی توی اون مه لعنتی هم میدرخشید… چشمهاش هم مشکی بود… یجور مشکی عمیق که همیشه تو کتابهاش توصیفش میکرد… اگه خواب بود ترجیح میداد هیچوقت بیدار نشه… هرچی نگاهش میکرد سیر نمیشد… مطمئن بود یجای داستان میلنگه… یعنی چی… وسط این جاده… یه حس غریبی داشت بهش… من… من تو رو میشناسم…

زن لبخند زد، گونه های برجسته اش زیباییش رو چند برابر کرد… مرد پرسید من مُردم؟ زن از روی کاپوت ماشین به نرمی اومد پایین… به سمتش حرکت کرد… دستش رو بلند کرد و یه سمتش آورد… تو تمام این لحظات مرد با وحشت داشت فقط داشت نگاهش میکرد… مسخ شده بود… ولی اینبار هم میخواست با ترسش روبرو بشه… زن به یک قدمیش رسیده بود… خیلی زیبا بود خیلی…

زن دستش رو به نرمی روی صورتش کشید… وای چقدر دست گرمی داشت… گرما روی تمام صورتش پخش شد و و اینقدر سیال بود که حتی چکه کرد… هان!… این چیه؟ مرد متوجه شد از صورتش خون میاد… زن لبخند دلفریب دیگه ای زد و با آرومی بازوی مرد رو گرفت… بازوش هم گرم گرم شد و شروع کرد به خون اومدن… وحشت کرد… سعی کرد دستش رو پس بزنه… نتونست… خیلی قوی بود… ولی خنده های زن بلندتر شده بود… مرد رو به سمت خودش کشید… میخواست مقاومت کنه ولی نتونست… زن صورتش رو بهش نزدیک کرد… نفسهای گرمش که به صورتش میخورد لذت غریبی داشت ولی حس میکرد از بینیش هم داره خون میاد… لبهای زن بهش نزدیک شد… با آخرین توانی که داشت فریاد زد …. نه…

سپیده دستی به آرومی روی موهای کم پشت پرویز کشید و لبخند زد… بهرشکل تصادف سختی بود و نباید بهش فشار می آورد… ولی با این رفتارهاش دیگه کم کم داشت شورشو درمی آورد… از موقعی که بهوش اومده بود مرتب ازش خواسته بود که موهاشو مش کنه… یا هر رنگ دیگه ای… سپیده که گیج شده بود خودشو تو آیینه نگاه کرد… موهای بلوند هم بهش می اومد … هرچند که پرویز همیشه گفته بود که عاشق موهای سیاه و پریشونش شده بود… شونه هاش رو بالا انداخت و گفت حتماً عوارض تصادف هستش…


——
مسعود  – فروردین ۱۳۸۹

اشک کهنه

۳۰ فروردین ۱۳۸۹ ۴ دیدگاه
… یکبار دیگه تلاش کرد… نتونست… نخ تا لحظه آخر اونجوری که میدید جلوی سوراخ سوزن بود، ولی نمیفهمید چرا نمیره توش… یکبار فریبرز بهش گفته بود که جدیداً سوراخهای سوزن ها رو کوچیک کردند و اون با ساده دلی تموم مدتها همه مسئولین و تشکیلات رو ناله و نفرین میکرد بابت این قضیه… وقتی فهمید که فریبرز دستش انداخته خیلی غصه خورد… مطمئن بود که نوه خودش هیچوقت اینکار رو باهاش نمیکرد…

کمی به جلو خم شد، سعی کرد با چند تا تکون کوچیک بالشی رو که بهش تکیه داده بود جابجا کنه… نتونست… اه… خیلی زمینگیر شده بود… یه لحظه اومد با عصبانیت سوزن و قرقره رو پرت کنه وسط اتاق… ولی یادش افتاد که شاید یه موقع وقت راه رفتن بره تو پاهاش… ترسید… خیلی ترسید… از فکر اینکه سوزن پاشو سوراخ کنه و کسی نباشه که کمکش کنه گریه اش گرفت… جوونتر که بود شنیده بود آدم پیر میشه مثل بچه ها میشه، ولی الان خودش همه چی رو حس میکرد… بمحض کوچکترین اتفاقی گریه اش میگرفت… قبلنها اینجوری نبود… یه موقعی یادش بود که خواهر خدابیامرزش ازش پرسیده بود که تو اصلاً قلب هم داری… واقعاً مدتهای زیادی رو بدون احساس زندگی کرده بود… سالهای سال بود که دریچه قلبش بسته بود… ولی خب نمیفهمید الان چرا اینجوری شده اخلاقش…


همینجوری اشک بود که داشت میریخت روی صورتش… مریم از توی آشپرخونه سرش رو آورد بیرون: مادرجان چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟ با خودش فکر کرد من که مادرش نیستم… چرا اینقدر من رو مادر صدا میکنه؟ مریم درحالیکه داشت با حوله دستش رو خشک میکرد اومد کنارش دو زانو نشست… دستی به موهاش کشید و گفت: چی شده نیره خانوم… اتفاقی افتاده؟ پیرزن ولی نمیشنید اون چی میگه… تو عینک بزرگ مریم عکس خودشو میدید که موهای نیم حنا بسته اش مثل اون عروسک زشت زمان بچگیش شده که با کاکل های سر بلال موهاشو درست کرده بود… یکی در میون قرمز و سفید… دلش برای جوونیش تنگ شد… بازم گریه اش گرفت… مریم متعجب سعی کرد که نیره رو بقل کنه… بطور طبیعی هیچ وظیفه ای نداشت که عمه شوهرشو نگه داره ولی یاد مادر پیرش که تو شهرشون بود می افتاد و میگفت که اینجوری خدا هم مادرمو کمک میکنه… تازشم نیره خانوم خیلی بی ازاره همش یه گوشه میشینه گریه میکنه بنده خدا…

پیرزن هنوز عادتهای قدیمش رو داشت… سریع اونو از خودش روند و خیلی بی احساس گفت برو به غذا برس مریم …. و چند تا جمله کلیشه ای در مورد بی تفاوتی جوونهای امروز پشت سرهم ردیف کرد… مریم برگشت توی آشپزخونه… هنوز داخل نشده بود که ایفون زنگ زد… فریبرز … بیا بالا مادر… یه دقیقه طول کشید تا فریبرز برسه  بالا… پیرزن با خودش فکر کرد اگه یه روز آسانسور خراب بشه و بخوام برم دکتر چیکار کنم با این همه پله… بازم اشک تو چشماش جمع شد…. مریم در خونه رو باز گذاشته بود و فریبرز با همون سرعتی که داشت بالا می اومد پرید توی اتاق… سلام نیره خانوم خوشگل من… آخرش کی جواب ما رو میدی شما آخه؟… بابا یه قرار میزارم میریم دربند از اونور هم با ماشین میریم صفا سیتی… آخرش هم بالای کوه تو غروب آفتاب روی کاپوت ماشین میبوسمت و … مریم بلند داد زد: فریبرز ساکت شو.

پیرزن نخندید… همینجوری به این نره خر رو نمیداد اینارو بهش میگفت… ولی تو دلش خیلی میخندید و حتی یکبار هم نزدیک بود بلند بلند بخنده وقتی فریبرز احمق روز مادر براش مایو دو تیکه خریده بود… میدونست که فریبرز شوخه و هیچوقت هم دست نمیکشه از این اخلاقهاش… کلاً دوستش داشت هرچند که هیچوقت بهش نمیگفت… فریبرز خم شد و سرش رو بوسید… بالاخره یه روز جواب مثبت رو ازت میگیرم عشقی… و خنده کنان رفت سمت آشپزخونه… مامان … مامان خبر جدید بدم حالشو ببری… تو دانشگاه بچه ها گفتند شرق دوباره منتشر شده… یکی خریدم بخونم فرهیختگی خونم بزنه بالا… و بعد در حالیکه روزنامه لوله شده رو از تو کیفش درمیاورد چند ضربه باهاش رو ساعدش زد و رو به مریم گفت: ننه مارو با یه چایی بشاژ… و از همونجا پرید سمت پیرزن…

پیرزن قبلنها خیلی میترسید از این کاراش و نفرینهای خفیفی هم نثارش میکرد ولی دیگه عادت کرده بود… فریبرز طبق معمول تیترها رو با صدای بلند خوند… اتمی… ایران… زلزله… تهران… نماز جمعه… پیرزن گوش نمیداد… دنبال تسبیحش گشت… پیداش کرد و شروع کرد ذکر گفتن…


فریبرز یهویی زد به شونه اش… نیره خانوم شرق یه ستون جدید هم زده فیت خودته… نوشته ۴۰ سال پیش در روزنامه های ایران… یعنی مال همون موقع ها که “چل چلیت” بوده و دل از همه ربوده بودی… و با صدای بلند شروع کرد به خوندن : بردی از یادم… دادی بر بادم… این تیکه اش رو بخونم حالش رو ببری و نووووستالژیکت کنم (خرس گنده لباش رو غنچه کرد بود سمتش)… دل بتو دادم…

پیرزن سرش رو برگردوند و شروع کرد به تسبیح انداختن… خدایا  فریبرز رو از من نگیر… اگه من بچه داشتم آرزو داشتم مثل فریبرز شیرین زبون باشه…. یکم اشک تو چشماش جمع شد دوباره… فریبرز بی اعتنا شروع کرد مطلب ستون رو بلند بلند خوندن… بازدید نخست وزیر لبنان از چاپخانه اطلاعات… دستور اعلیحضرت… پیام تبریک ملکه انگلیس… خودکشی جوان مشهدی بخاطر عشق به دختر تهرانی… پیرزن یه لحظه شوکه شد…

فریبرز همچنان میخواند… و نه فریبرز و نه مریم متوجه اشکها و گریه بیصدای پیرزن نشدند … اشکها اینبار از جنس دیگری بودند… پیرزن بدون اینکه بخواد بقیه دونه های تسبیح رو که میزد فقط یه اسم میگقت… علیرضا…



مسعود زمانی فروردین ۸۹


پینوشت:  روزنامه شرق روز شنبه ۲۸ فروردین رو با دو روز تاخیر خوندم و گرنه این داستان همون شنبه نوشته میشد