بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘داستان های کوتاه من’

خاطرات یک مرد کم مقاومت

۲۶ فروردین ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه

یکشنبه
امروز وقتی خواستم از خیابون رد بشم دوباره دیدمش… موهای طلاییش پیچ و تاب عجیبی داره که دلم رو پیچ و تاب میده… من هیچوقت نتونستم جلوی موهای بلوند مقاومت کنم…

دوشنبه
اینهمه رستوران تو این شهر هست… چرا باید بیاد درست همینجایی که من غذا میخورم، ناهارشو بخوره… وای خدا… لبهاش وقتی چرب میشه یه تلالو عجیبی پیدا میکنه… من هیچوقت نتونستم جلوی لبهای چرب مقاومت کنم

سه شنبه
امروز رفتم کتابفروشی… فکرشو بکن… وقتی کتاب استخوان های دوست داشتنی رو از توی قفسه برداشتم یهویی چشمهای آبیش از اونور قفسه پیدا شد… حواسش نبود و یه دل سیر چشمهای به رنگ آسمونش نگاه کردم… من هیچوقت نتونستم جلوی چشمهای آبی مقاومت کنم


چهارشنبه
امروز هرچی تو رستوران لفتش دادم نیومد… ولی بعد از ظهر وقتی رفتم لباسها رو توی لباسشویی عمومی بشورم دیدمش… یه دامن کوتاه پوشیده بود… چرا زنها اینجوریند… داشت یه مجله طراحی لباس میخوند… بنظرم خیلی خیاطی هم دوست داره… گلدوزی طرح صدف سمت چپ لباس صورتیش یجوری هست انگار خودش دوخته… شایدم من دوست دارم اینجوری فکر کنم… چه پاهای کشیده ای داره… من هیچوقت نتونستم جلوی  زنی با پاهای کشیده مقاومت کنم

پنج شنبه
امروز ندیدمش… خیلی کار داشتم… باید یکم هم بخودم میرسیدم… ولی تمام وقت چهره اش جلوی روم بود… وای مواقعی که میدیدمش متوجه نبودم ولی استخوان بندی صورتش خیلی فوق العاده بود… ظاهر یه زن بااراده رو بهش میداد… زن های بااراده چیزی نیستند که به این راحتی از ذهنم بیرون برن…
یادم باشه قفل در این زیر زمین رو عوض کنم… دیگه خیلی زنگ زده هست

جمعه
کار خونه خیلی طول کشید… امروز هم نتونستم ببینمش… از یه طرف زیرزمین کثیف با چراغهای خرابش و از طرف دیگه این مبل گنده که دو تا سیاه پوست گردن کلفت با هم به سختی آورده بودنش بالا.. ولی خب کاری بود که باید خودم تمومش میکردم… نزدیکهای عصر وقتی دم پنجره داشتم بوم نقاشی رو اماده میکردم دیدم که در حال برگشتن از هرجایی که بوده، داره از خیابون رد میشه… راه رفتنش شکوه یه ملکه رو داشت… با وقار و متین و البته خیلی جذاب… من هیچوقت نتونستم جلوی خانومهای باوقار مقاومت کنم

شنبه
از صبح زود منتظرش بودم… بالاخره اومد… وَن رو روشن کردم… زیاد کار سختی پیش رو نداشتم… بهرشکل چیزی بود که تمام این هفته تو ذهنم مرور کرده بودم… تویه اولین کوچه خلوت کار رو تموم کردم… زیاد مقاومت نکرد… کلروفورم از قویترین زنها هم قویتره…

یکشنبه
… خب بالاخره تموم شد… حالا باید یجوری از شر جسدش خلاص بشم… جرات ندارم بهش دست بزنم… واقعاً یه اثر هنری به تمام معنا هست… ولی خب نگران نیستم… تونستم ثبتش کنم… جوری که هیچکس دیگه نتونسته بود
. .
.
.
.
.
.
سه سال بعد

یکشنبه
نمایشگاه خیلی موفقیت آمیز بود… همه تابلوهام بفروش رفت… در واقع همه رو یک نفر خرید… هر ۴۰ تاش رو… مباشرش بهم گفت که زمان دانشجویی عاشق یه زن بلوند بوده و واسه همین همه این پرتره های خریده… جالبه که پرتره های زنهایی با لبان دوخته میتونه اینقدر برای کسی بغیر از خودم جذاب باشه… من که هیچوقت نتونستم جلوی زنی با لبهای دوخته مقاومت کنم…


مسعود فروردین ۱۳۸۹

سندرم محبت اکراینی

۲۵ فروردین ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه

باد خنک بهاری خیلی ملایم لای شاخه های درخت مو پیچید… صدای چند تا گنجشک شیطون که داشتند توی آبخوری سنگی پارک حمام میکردند، فضا رو خیلی دلنشین کرده بود… دخترک آروم دست کرد تو کیفش و موبایلش رو بیرون اورد… چقدر این نیمکتهای چوبی پارک بوی خوبی میدن…

شروع کرد لیست شماره های گوشیش رو مرور کردن… آندره؟ نه خیلی از این موزیکهای متال گوش میده و من همیشه از این آهنگها میترسم و گریم میگیره… بزار ببینم “ادی” هم بد نیست هااا… ولی نه… ادی رفته “کنتیکات” پیش مادربزرگش… “ریچی”… آره خودشه… ریچی از همه بهتره… ولی نه… ریچی الان یک ماهه با ریچل هستش… خیلی مسخره هست… ریچی و ریچل… من که اصلاً خوشم نمیاد… این “جنی” خیلی دیگه رمانتیکه که فکر میکنه اینا اسماشون هم بهم میاد… بنظر من که خیلی تصادفیه دو نفر روز تولدشون یکی باشه و رنگ موهاشون هم همینطور… جنی هم چرت میگه واسه خودش…


ولش کن اصلاً … من چرا دارم به اونها فکر میکنم… بزار یکاری کنم… همینجوری بالا پایین میکنم این لیست رو و هرکی اومد بهش زنگ میزنم… چشماشو بست و دستش رو گذاشت رو دکمه موبایل… تا سه شمرد و دستش رو برداشت (همیشه عدد سه رو دوست داشت) بزار ببینم… یعنی چی… اینهمه آدم چرا مارشال؟ نه مارشال نه… سر ماجرای آدامس خیلی حالم ازش بهم خورد… اخه اینم شانسه من دارم خدا؟… نه هرکی بجز مارشال… دوباره دستش رو گذاشت روی دکمه، تا سه شمرد و دستش رو برداشت… سرگئی! سرگئی کیه دیگه؟ … آهان یادم اومد همون پسره که از اکراین اومده… فکر کنم معماری میخونه… تو فیس بوکش کلی عکس با این دخترهای بلوند اکراینی داشت… ولی بیخیال… تازه اول اسمش هم “اس” داره مثل من…”جنی” خیلی خوشش میاد… سرگئی پسر با احساسیه… اکراینی همه بااحساسند… نفسی تازه کرد و دکمه تماس رو فشار داد… چند لحظه بعد گوشی صورتی رنگش رو گذاشت تو کیفش و خیلی آروم کفشهای صورتیشو درآورد… خیلی گرون هستند و حیفه پاشنه هاشون بشکنه…

باد یکم شدت گرفت و تقریاً تمام شاخه های بید از زمین بلند شدند ولی دوباره همه جا آروم شد… پسرک توپ فوتبال رو به سمت دوستاش شوت کرد و گفت : من آب میخورم و خودم رو بهتون میرسونم، شما برید… گنجشکها با دیدن پسرک فرار کردند. رفتند بالای یکی از شاخه های درخت بید نشستند.. پسرک سرشو برد زیر شیر آب ولی نگاهش به دختری افتاد که کمی ان طرفتر از چند شاخه  شکسته درخت بید، با پاهایی زخمی روی زمین افتاده و پسری با موهای طلایی درحال کمک کردن به او بود… با خودش گفت چه پسر مهربونی… قیافه اش خیلی شبیه لهستانی ها هست… میگن لهستانی ها خیلی با احساسند…



لعنتی

۲۴ فروردین ۱۳۸۹ ۳ دیدگاه

مرد با حالتی عصبی دستش را توی جیبش کرد تا کسی لرزشش رو متوجه نشود… نگاهی به دور و بر انداخت… همش احساس میکرد لعنتیها همشون دارند اونو میپان… حتی وقتی تو خونه تنها بود برای خودش فیلم بازی میکرد چون فکر میکرد توی خونه اش دوربین مخفی کار گذاشتند و… و لعنت بر همشون… اون باید همه رو فریب میداد… هیچ کدوم از اون لعنتیها نباید میفهمید اون چه نیتی داره… اروم با دستش تیغه فلزی چاقوی دسته عاجی تو جیبش رو لمس کرد… لعنت به این چاقو… چرا اینقدر سرده…

به خودش گفت سخت نگیر رفیق… تا چند دقیقه دیگه همه چی تموم میشه… دستش رو از توی جیبش درآورد… لعنت دستش هنوزم میلرزید… شاید کسی بهش شک میکرد… کی میدونه… همه این لعنتیها تازگیا اینقدر فیلم و سریال میبینند که شرلوک هلمز لعنتی هم جلوشون کارآموزه… از روی صندلی چوبی پا شد… اه لعنتی چقدر صدا میداد… لحظه حساس داشت فرا میرسید… فقط کافی بود چند بار چاقو رو به بدن اون لعنتی بزنه تا همه چی تموم بشه… یهویی همهمه شروع شد… لعنت بهش.. داشت مستقیم به سمتش میومد… با همون لبخند مصنوعی گنده که ریشهای سفید دورش حالشو بهم میزد… لعنتی … دستش رو کرد تو جیبش… دسته عاجی چاقو رو یکبار دیگه لمس کرد و گذاشت که بهش نزدیک بشه… مطمئن شد که همه حواسشون به اون هست… آروم رفت به سمتش… لعنتی… این بچه از کجا پیداش شد… ولی مهم نبود… دیگه همه چی رو باید تموم میکرد… بهش نزدیک شد و کاری رو که سالها روز و شب بهش فکر کرده بود انجام داد… لعنتی … لعنتی… صداش تو سکوت وهم انگیز پارک طنین غریبی داشت… و یهویی تمام صورتش پر از رنگ قرمز شد… همون قرمز لعنتی

فردا صبح روزنامه ها نوشتند که مردی با حالتی نامتعادل عروسک بادی ۱۰ متری پاپانوئل رو با چاقو ترکوند…

جیسون سرش رو به میله های سرد حفاظ پنجره تیمارستان چسبوند و تصویر پدر لعنتیش که از مستی چشماش باز نمیشد همش جلوی چشمش بود… و کمی اونطرفتر هیکل مچاله شده و کبود مادرش افتاده بود روی زمین… لعنتی دستش خیلی سنگین بود… پدر رویش رو کرد سمتش و در حالیکه به مادر زخمیش اشاره میکرد، گفت: “این…نم کادویِه لعنتی کریسمَ…ست جیسون”… و در حالیکه ریش پاپانوئلیش روی سینه اش بود و پالتوی قرمزش توی دستهاش، تلو تلو خوران از در بیرون رفت… و  در همونجوری باز موند… لعنتی… هوا خیلی سرد بود… خیلی


نکته : بخدا اینو خودم نوشتم… تا حالا ۴ نفر فکر کردن یا ترجمه هست یا کپی