بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘داستان های کوتاه من’

سایه‌ی زبان نفهم

۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ۷ دیدگاه


لبها خیس از باران
ولی هنوز تشنه اند

شهدی بی مانند
و تشنگی بی پایان است

در استسقای بی پایان کوچه های خلوت
تنها همراهم همان سایه ای است

که سالها بار سنگین تن من را تحمل کرده است
تنها وقتی چراغ اتاق را خاموش میکنم
کمی خستگی در میکند

سایه امروز دیگر همراهم نبود
بود اما عصبانی بود

اصلاً خطوطش همه تیز تیز شده بودند
گیر داده که سایه ای که
همراهش بود کجاست

لاکردار تازگیا توی هوای ابری هم ولمان نمیکن…

اوف که این سایه ها زبان آدم نمیفهمند
نمیفهمد که هر سایه ای

هرچقدر هم که سیاهیش به آنها بیاید
ولی دلیل نمیشد
که همیشه با آنها باشد

لبهایشان
هرچقدر هم طعم شیرینی داشته باشند
بازهم تلخی دارد ته دهان سایه ام

خودش هم ته دل سیاهش میداند

چند روز که چتر دستم بگیرم
این سایه هم آدم میشود

….

مسعود
بهمن ۸۸