بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘متفرقه’

اشکان من

۲۴ بهمن ۱۳۸۸ ۱۳ دیدگاه

اشکان عزیز و نازنین من بعد از ۲۲ ماه مبارزه با سرطان، پنج شنبه صبح دست از همه دنیا کشید و به دیدار حق شتافت… جوان ۲۸ ساله ای که اگه داستان جور دیگه ای پیش میرفت شاید یکی از موزیسین های بنام این مملکت میشد، بهرشکل و بهرحکمتی خیلی زود از میون ما پرکشید و رفت… اونهم یک هفته بعد از سالگرد تولدش… همه اونهایی که از دور و نزدیک میشناختندش اذعان دارند که انسان پاکی بود.

اشکان مهرگان

از تمام دنیا من فقط یک دوست داشتم که اونهم رفت… راحت شد… خیلی دلم برات تنگ میشه داداشی

قدر عزیزانتون رو تا وقتی هستند بدونید.

Categories: متفرقه

جدول، تلفن و دیگر هیچ

۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ۷ دیدگاه

سلام

خیلیها جدول حل کردن رو کار الکی میدونن… خیلیها عقیده دارند که یعنی چی آخه میشینی این خونه ها خالی رو پر میکنی!!… آخرش چی؟ نون و آب نمیشه که… (حالا نیست ملت از همه همه کارهاشون نون و آب درمیارن!)…

بنظر من ولی جدول حل کردن یکجور به چالش کشیدن ذهن و یا شایدم نرمش مغزی  هستش… وقتی که مغزعین یه تایر کهنه افتاده گوشه یه انبار دورافتاده (مثلاً تو مترو هستی، و یا بیکار یه گوشه داری با گوشیت ور میری که هشتاد درصد امکاناتش تو ایران قابل استفاده نیست) حالا یکی یهوی پیدا بشه اون لاستیک کهنه رو با چوبدستیش بچرخونه و باهاش بازی کنه… امکان داره اون چرخه رو دیگه زیر یه مرسدس نبدندند، ولی بخشی از هویت چرخ بودنش به چرخیدنشه و اگه نچرخه اسمش فقط یه تیکه لاستیکه (استدلال رو حال کردید… چون میدونم قانع شدید برید جداولتون رو حل کنید)


من ولی جدول جزو خیلی باحال زندگیم بود… میگم بود چون یکسال و خورده ای هست که نمیدونم چرا!!! ولی یادم رفته بود جدول حل کردن رو چقدر دوست دارم… قدیما یکی دو تا از دوستام رسماً شرط میبستن که در فاصله بین دو کلاس جدول ایران یا شرق رو تموم میکنم یا نه… هرچند که اعتراف میکنم یکی دوبار تو سلمونی!! جدول کیهان رو هم تموم کرده بودم که البته جزو افتخارات زندگیم بشمار نمیاد.

یه اعتراف دیگه … من حدفاصل سالهای  ۷۷ الی ۸۶ به خیلی از دوستهام (که خدا رو شکر هیچکدومشون روحشون از این وبلاگ باخبر نیست) تعداد زیادی ساعت دیواری و ماشین حساب و حتی یکبار زودپز کادو دادم (اشک تو چشمهای این دانشجوهای بیچاره حلقه زده بود وقتی زودپز رو گرفتند… آخی خودمم دلم سوخت) و همشون فکر میکردندمن چه آدم سخاوتمند و مهربانی هستم….

از بُعد خودشیفتگی مفرط و «خودمهربان بینی!» حاد قضیه که بگذریم نکته مهم اینه که اونها همشون جوایز مجله های مختلف جدول بودند که تلنبار شده بودند گوشه خونه ام… تقریباً بجز سه تا ساعت دیواری (که برای پوشش تمام زوایای چشمی من در خانه ۸۷ متری دانشجوییم کافی بود) و یه خمیر ریش (فکرشو بکن جدول تاریخی ادبی حل کنی و بعد خمیر ریش جایزه بگیری!!!) بقیه جوائز رو دادم به دوستهام… حالا شانس ما هم زد و یکبار که برای شوخی جوابها رو به اسم یکی دیگه از دوستام فرستادم و اون هم ربع سکه جایزه گرفت!!!…
البته یه جایزه رو هیچوقت حتی بفکر کادو دادنش نیفتادم و اونم کتاب اهدایی گل آقای مرحوم
(قب) با امضای قشنگش با اون روان نویس سبز معروفش هست که خیلی برام ارزشمنده و عمراً به کسی ندم.

حالا اینهمه کشش دادم که چی بگم… آهان یادم اومد… من گفتم که تقریباً یکساله که دستم به جدول نخورده بود (مسعود هستم یک مسافر…) و امشب خیلی تصادفی یادم اومد که چقدر دوست دارمش.

امشب خواهرم زنگ زد خونمون و گفت یه سئوالی داره چون توی یه جدول گیر کرده… سئوال پرسیدن همانا و جانم سوختن همانا… (بی انصاف فقط سه تا سئوال رو جواب داده بود قبلش…!!!!) بشکل خنده داری پس از یک مکالمه ۲۷ دقیقه ای جدول فوق الذکر از پشت تلفن تموم شد و من دقیقاً تو فضا! بودم… (ها ها ها… من دیگه مسافر نیستم و اعتیاد و فضانوردیم شروع شده…) جدا از اینکه تا حالا همچین تجربه ای نداشتم ولی خیلی باحال بود.. با خودم فکر کردم که چه جدول جالبی بودهااااا… اما وقتی تصویر ذهنیمو از جدول گفتم خواهرم کلی خندید و گفت نه این از اون جدول کلاسیک ها نیست و یه جدول معمولی تو یکی از این مجلات زرد هست که وسطش عکسه نیمه محجبه یکی از این هنرپیشه های مکش مرگ ما رو زدند و پر از خزئبلات در ارتباط با زندگی شخصیش هست… علیرغم اینکه به انتلکتوئیلیتم خیلی برخورد (بیخیال بابا!!!) ولی بین خودمو بمونه خیلی لذت بردم…

راستی حتماً یکبار جدول حل کردن تلفنی رو امتحان کنید، خیلی لذتبخشه … ولی با تلفن دامادتون ترجیحاً… هرچند که گل به تیم خودی هست ولی خب اینجوری بهتره… دغدغه هاتون کمتره و میتونید روی سئوالات راحت تر تمرکز کنید

از این به بعد بازم تو کیفم جدول میزارم و بزودی به همتون ساعت دیواری کادو میدم…

اینم برای اینکه خداینکرده پای نت بیکار نمونه مغزتون :

سایت حل آنلاین جدول فارسی

شاد باشید و تایر مغزتون گوشه هیچ انبار متروکه ای نیفته هیچوقت انشالله

گنجشک و ۱۷ سالگی

۹ بهمن ۱۳۸۸ ۵ دیدگاه

سلام

میخواستم این پست رو راجع به «گنجشکک اشی مشی» و  حواشی ماجرای تراژیک این موجود نگون بخت بزارم ولی خیلی تصادفی یاد و خاطره یک بخشی از دوران بد گذشته برام یادآوری شد… بعد پشت بند اون یادآوری، فیلم “Again 17” رو دیدم.

من اصلاً دلم نمیخواد دوباره به عقب برگردم… شاید خیلیها دوست داشته باشند به ۱۷ یا ۱۸ سالگی برگردند، ولی من دیگه حتی نمیخوام بهش فکر کنم که چقدر در حق من و امثال من و میلیونها جوون دیگه ظلم شده… اصلاً همینی که هست… دیگه همه شرایط رو که نمیتونیم عوض کنیم… شده که شده… آیا ما دستهامون بجایی بنده… آیا قراره غرامت بدند… من ته ته هنرمون اینه که نزاریم بعدیها هدر برن… از طرفی قراره تو یه دنیای واقعی زندگی کنیم که علیرغم بعضی بیرحمیهاش، هر لحظه و هر ثانیه یه فرصت تازه هست و به هیچ کس فرصت داده نمیشه که حتی یک ثانیه قبلش رو تکرار کنه… بنابراین در حال حاضر من ترجیح میدم ۲۷ ساله باقی بمونم و از لحظات زندگیم با همه مشکلاتش لذت ببرم… اصلاً هم مهم نیست که اگه دوباره ۱۷ سلم بشه همین کارهایی رو کردم تکرار میکنم یا نه… اگه هم چیزی از من دریغ شده یا اشتباهی کردم و یا از فرصتهام استفاده نبردم و یا هزاران حسرت دیگه هست خب بزار باشه… قرار نیست با حسرت خوردن چیز دستم رو بگیره… لذا پیرو پست قبلی پیش میتازیم به جلو و هیچکس جلودارمون نیست مگه اینکه خلافش ثابت بشه…

… خب برگردیم به داستان گنجشکک اشی مشی خودمون… چون خب همه شنیدن داستانو دیگه تکرارش نمیکنم، ولی اگه دوست داشتید داستان رو از اینجا بخونید…

بنظر من یه راه درست تحلیل ماجرا اینه که از نگاه تمام کاراکترها و عوامل قصه به داستان نگاه کنیم… گنجشکک که خب قهرمان داستانه و کاریش نمیشه کرد، حالا انگیزش از نشستن لب بوم ما چی بوده خدا میدونه!! ولی مهم اینه که نکات ایمنی رو رعایت نکرده و در برف و باران بدون تجهیزات ایمنی و ترمز «ای بی اس» اقدام به پرواز و نشستن بر لب بوم نموده… از طرفی مگه میشه گنجشکی که روی سیم نازک برق با مهارت تمام می ایسته فاقد سیستم تعلیق مناسب برای نگاه داشتنش بر روی لبه بام باشه؟؟؟ تازشم خب بال که داره بپره تا نیفته تو حوض… در اینجا یک تئوری مطرح میشه که گنجشکک فوق الذکر حواسش جای دیگه بوده و داشته یه گنجشک دیگه رو دید میزده و یا دنبال میکرده و قص علیهذا…

حالا خب اصلاً افتاد تو حوض… چرا داد و هوار راه انداخت… چرا جی پی اس خودشو روشن کرد تا تابلو بشه… اینها همه نشان از خامی و جوانی داره… بگذریم

حوض نقاشی هم فی الذاته چیز جالبی بنظر میاد… من خودم از ترکیب کلامیش خیلی خوشم اومده… یعنی اگه همینجوری مثلاً یکی بگه که تو خونشون یه حوض نقاشی داره به احتمال زیاد ازش میخواهم که به من نشونش بده… پس تا اینجا هم که مشکلی نیست و کلاً چیز خوبیه… در ادامه این بخش چون قرار نیست سیاسی بنویسیم و منعمان کرده اند دوستان، از نقش اونی که میگیره و میزنه و میکشه و میپزه  و میخوره صرف نظر کرده و نتیجه داستان رو بشرح زیر اعلام میکنیم:

نتیجه فرهنگی : نقاشی خوبه، حتی اگه تو حوض باشه بهتر هم هست… فقط اگه میخواهید پرهاتون رو رنگ کنید خب خودتون جلوی آیینه و با دقت انجامش بدید … درگیر کثیف کاری حوض نکنید خودتون رو… یعنی خانمها کیف آرایششون یادشون نره

نتیجه اخلاقی: وقتی میشینی لب بوم فقط چشمات به پاهای خودت باشه و بس… اگه چشم چرونی کنی می افتی پایین… و اگه خواستی چشم چرونی کنی تو فصل تابستان اینکار رو بکن

نتیجه غیر اخلاقی : اگه هم افتادی تو حوض ایرادی نداره… یجوری نشون بده انگار از عمد بوده و تو برای تفریح همیشه اینکار رو میکنی و با یه لبخند فاتحانه خودتو بکش به لبه حوض.. ولی اگه سروصدا کنی و کولی بازی دربیاری میبرنت و میزننت و پوستتو میکنن و میپزند و در نهایت نوش جان میشوید.


شاد باشید
Categories: متفرقه