بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘متفرقه’

پنجره‌های سیاه و باران

۷ بهمن ۱۳۸۸ ۶ دیدگاه
این مترو هم پدیده غریبیه هاااا…

یادمه روز اولی که افتتاح شد عین ندید بدیدهاااا (خوب تقصیری نداریم… نخب دیده بودیم دیگه) با بچه ها رفتیم میدان حسن آباد فعلی و هشت گنبد سابق که سوار مترو بشیم… هنوز پله برقی نداشت و عین پلنگ صورتی تو اون قسمتی که از پله‌های آسمانخراش بالا پایین میرفت، پله های آخر رو در حال دراز کش پایین اومدیم… خیلی روز عجیبی بود… من فهمیدم که بیشتر از ۵ دقیقه نمیتونم دووم بیارم اونجا… آخه مگه میشه آدم سفر کنه (حتی در مقیاس درون شهری) بعد هیچ درخت و پرنده و یا حتی تیر چراغ برقی نبینه… سیاهی پشت پنجره ها باعث شد یه وهم عجیبی ورداره وجودمو … نامردا نیومده بودند یه تابلویی، یه رنگی نمیدونم یه چیزی بزنن روی دیوارها… خیلی ترسیدم… حالت خفگی بهم دست داد… و خب طبیعتاً حالت تهوع هم پشتبندش اومد سراغم… بگذریم از خنده بچه ها و مسخره کردنم و نگاه های “تهرانی اندر شهرستانی” ملت به من… با هر زحمتی بود ایستگاه دومی پیاده شدم اگه درست یادم باشه. شاید تا ۷-۸ سال بعد دیگه سوار نشدم بخاطر همون تجربه تلخ… بعدها وقتی سوار میشدم یجوری مینشستم و یا می ایستادم که نگاهم به بیرون نیفته ولی انگار یکی با دو تا دستش گلوم رو فشار میداد… ولی خب چاره ای نبود برای بعضی مسیرها وقتی زمان کافی در اختیار نداشتی، مترو اولین و آخرین گزینه بود

ولی بتدریج و کم کم من هم درست شدم (شاید هم خراب شدم!!!) و دیگه خیلی ریلکس مثل بقیه با چشمهایی خیره سیاهی پشت پنجره رو تماشا میکردم… البته من یه عادت بیخودی دارم که وقتی میرم تو مترو تا جایی که سوی چشم ناتوانم اجازه میده همه رو بدقت نگاه میکنم (یادگار دوران ترس از پنجره های سیاه) و البته یک بار یه نفر تا حد کتک زدنم ناراحت شد از اینکار… خب حواسم نبود زیادی خیره نگاهش میکردم و احساس خطر کرده بود بنده خدا…


بهرشکل امروز وقتی مثل بقیه در حالیکه با چهار انگشت دستگیره ای که توش یه قوطی نوشابه خالی بود (چون اگه پر بود مطمئناً با توجه به امت همیشه در صحنه ما دیگه اونجا دستگیره ای نبود) رو گرفته بودم و با کمی انحنا در زاویه کمرم
(۲۲ درجه به سمت راست) مثل بقیه خیلی بیروح داشتم به پنجره های سیاه نگاه میکردم که یهو اون گوشه موشه ها یکی رو دیدم خیلی اخمو و داغون داره نگاهم میکنه… عینک مسخره ای زده بود و موهاش!! بهم ریخته بود… یخورده خیره شدم، گفتم الانه که قاطی کنه ولی بقول تیتراژ آغازین برنامه «عبور شیشه ای» یهویی متوجه شدم که «چقدر شبیه من نیست… نه خدایا منم انگار» و خیلی تعجب کردم از تصویر خودم… یه آدم اخموی ناراحت عصبانی…

سعی کردم یه لبخندی به تصویر خودم بزنم… آهان جواب داد… خب یه لبخند دیگه… یه تکون کوچولو به کمر (حیف که محیط هنوز ظرفیت حرکات موزون انفرادی داخل قطار در حال حرکت رو نداره) … یکی دو تا ایستگاه طول کشید تا تونستم به فرم اصلیم نزدیک بشم ولی متاسفانه اتفاق دیگه ای افتاد… بمحض اینکه بخودم اومدمو طلسم مترویی از بین رفت متوجه شدم تو مترو دارم به اون پنجره سیاه نگاه میکنم…

دوباره همون حس قدیمی اومد سراغم و درونیاتمون دچار اعوجاج گردید و شانس آوردیم که سی ثانیه بعد رسیدیم به ایستگاه و من بدو بدو دویدم سمت خروجی تا حالم عوض بشه ولی چون حواسم نبود اولین خروجی رو رفتم داخل و چند لحظه بعد متوجه شدم تو یه ایستگاه دیگه ام!!!! خب دیگه خطوط مترو چند جا همدیگه رو قطع میکنن… دیگه نتونستم دووم بیارم و تکیه دادم به دیوار نشستم … یکی دو نفری ضمن ابراز همدردی با نگاهشون رد شدند و حتماً تو دلشون گفتن آخی حیوونی مریضه هااا…



بهر شکل دیگه نتونستم ادامه بدم، از ایستگاه اومدم بیرون و گفتم با تاکسی ادامه بدم… که معجزه اتفاق افتاد… در عرض کمتر از ده دقیقه برف و تگرگ و بارون و آفتاب خیلی قشنگ فضا رو دل انگیز کرد… دقیقاً انگار خدا میخواست حالم خوب بشه… کلی پیاده راه رفتم و علیرغم اینکه کمی دیر کردم ولی از زندگی بسی لذت بردیم.

من اگه شهردار یا مسئول مترو بودم میدادم یا تمام پنجره های مترو رو نقاشی کنن یا روی دیوارها رو رنگ میزدم… راستی اینم یه فکریه که توی فضای مترو از فضای سبز استفاده کنیم… از این گلدونهایی که آویزون میشن بزاریم چند گوشه قطار و یا چند شاخه بائباب ناقابل بزاریم کنج واگنها و یا از بلندگوی مسخره که همش یاد آدم میاره ده متر زیر زمینی یه موزیک دل انگیزی، صدای بلبلی یا صدای بارون پخش کنن… مطمئن باشید که خیلی تاثیر مثبت میزاره

چقدر نوشتم ایندفعه… عجب هوایی بود امروز… بزرگان میگن نوشته رو با تنفر تموم نکن ولی از پنجره های سیاه متنفرم (بجز اونهایی که توش ستاره داره) و بارون رو خیلی دوست دارم (به پست
باران و ارواح تنها مراجعه شود)

شاد باشید و البته بارانی

باران و ارواح تنها

۱۷ آذر ۱۳۸۸ ۹ دیدگاه


از دیرباز تاکنون هر نویسنده ای  و شاعری و دانشمندی و فیلسوفی و… بسته به احوالات خودش نسبت به باران (یا همون بارون) تفسیرها و تاویلها و برداشتهای خودش رو داشته:

باران
یکی خیلی علمی به قضیه نگاه کرده

یکی دیگه صدای بارون بر روی بام خونه اش رو نشانه نوستالژیک دوران سرخوشی و بیخیالی کودکیش دونسته (که الحق و والانصاف شعر زیبایی هست بخصوص که از لحاظ تکنیکی خودش ریتم بارون رو داره و خیلی نکات دیگه…)

یکی دیگه بارون رو نشانه لطف و رحمت خدا دونسته

یکی دیگه باران رو اسم عشق نافرجام جوانک ساده دل به دختر افغان دونسته

یکی دیگه زیر بارون چشمهاشو شسته تا دنیا رو زیباتر ببینه

یکی دیگه قطرات بارون رو اشک خدا دونسته در ماتم پسرش

و ده ها و صدها نظر دیگه…

اما بارون شاید چیز دیگه ای باشه… شاید وقتی بارون میاد ارواح گمشده میان روی زمین… ارواح گمشده خیلی تنها که دنبال یکی بگردند که تنهاییشون رو پر کنه… این ارواح رو کسی نمیبینه ولی حضورشون رو همه احساس میکنن… یجورایی خیلی ترسناکند واسه همینه تا بارون شروع میشه آدمهای تنها شروع میکنن به دویدن و دنبال سرپناه گشتن… بدون اینکه دلیله ترسشون رو بدونن… ولی این ارواح به آدمهای عاشق کاری ندارن… واسه همینه که آدمهای عاشق زیر بارون یجورایی احساس امنیت میکنن و بجای فرار کردن دستهای همدیگه رو محکمتر از قبل فشار میدن و خودشونو بهم نزدیکتر میکنن… چون احساس میکنن تو محیطی هستند که تمام ذراتش ریتم حرکتشون رو براساس صدای دل اونها تنظیم کردند… بارون که میاد یجورایی آدمها غربال میشن… آدمهای بی عشق نگاهی به آسمون میکنن و زیر لب یه چیزی میگن و یقه کتشون رو بالا میکشند و سریع یه تاکسی میگیرن یا میروند زیر یه سایه بون مغازه… انگار که تنشون آلوده میشه با بارون… یه عده دل دارند ولی نصف دلشون جای دیگه هست اونا چند قدم زیر بارون میرن خوب که خیس شدند بدو بدو میرن سمت نصفه دیگه دلشون…

یه عده هم هستند که زیر بارون می نشینند… اینها قبلاً گرمای! قطرات بارون رو حس کردند ولی الان تنها هستند و کسی رو ندارند… اونها می نشینند که کسی گریه هاشونو نبینه… گروه های دیگه هم هستند… مسافران… منتظران…

ولی اونهایی که عشقشون همراهشونه نه میترسند نه فرار میکنند و نه می نشینند… آروم آروم راه میرن و سعی میکنن تک تک قطره های بارون رو لمس کنند… شاید که تسلی بخش دلهای ارواح تنهای کوچه ها بشه… ارواح تنها هم وقتی اونها رو میبینند دورشون جمع میشند و گرمشون میکنند… واسه همینه که هیچ دو تا آدم عاشقی زیر بارون سرما نخوردند تا حالا و اگه هم سرما خوردند مطمئناً عاشق نبودند… وگرنه ارواح عاشق هیچوقت دل های عاشق رو تو سرمای بارون رها نمیکنن…

خیلی میشه نوشت… ولی خب من نمیتونم همه اسرار بارون رو افشا کنم

باران و...

من نمیدونم جزو کدوم دسته هستید، ولی آرزو میکنم زیر بارون فرار نکنید

——————–

من خیلی وقت بودم دلم میخواست یه پست مینی مالیستی بنویسم ولی خب بعلت اذیت و آزار اطرافیان منصرف شده بودم.
Categories: متفرقه