آغازی دوباره

۲۹ دی ۱۳۸۹ ۴۱ دیدگاه

سلام

روز ۸ آذر ۸۸ وبلاگ نویسی (به نام خودم و به شکل موجود) را آغاز کردم… محرک اولیه ام اصرار یکی دو نفر از دوستان عزیزم بود و البته میل باطنی خودم مبنی بر منسجم کردن و مستند کردن نوشته های روزانه ام هم در این مهم بی تاثیر نبود. گو اینکه سعی کرده ام از شخصی نویسی تا حد امکان خودداری کنم و در دام مینی مالیسم (هرچند که خودم از خوانندگان پروپاقرصش هستم!) نیفتم و دغدغه های نویسندگی خودم رو بر حوزه های مشترک میان خودم و خوانندگان استوار کنم. ولی دوست هم ندارم و نگذاشتم که این موضوع دیواری باشه بین من و خوانندگانم… همیشه سعی کرده ام و میکنم از دل بنویسم تا اگر لطف حق هم با من یار باشد بر دل دوستان هم نشیند…

الگوی من برای پیشبرد و هدف سازی های من براساس وبلاگ و سایت بسیار موفق یک پزشک بوده و میباشد. سعی دارم که با تولید مطلب (و نه ترجمه و یا کپی) بتوانم خوانندگان را با خود همراه کرده و سهم خودم را در بلاگستان فارسی داشته باشم. آقای دکتر علیرضا و خانم مهندس فرانک مجیدی بعنوان دو تن از اخلاقمندترین نویسندگان بلاگستان از همه لحاظ میتوانند الگوی مناسبی باشند. هرچند که بعنوانی یک رئالی متعصب با خانم مجیدی اختلافاتی ریشه ای!!! دارم، ولی همیشه دید ریزبین سینمایی ایشان را تحسین کرده و از مطالب ایشان هم لذت فراوانی برده ام.

تجربه چندانی در وبلاگ نویسی نداشته و ندارم و در نتیجه همواره در حال آزمایش و خطا و احیاناً استفاده از تجربه دوستان و نویسندگان دیگر هستم.  ولی ذکر این نکته هم الزامی است که در طول ۱۰-۱۲ سال گذشته به دقت و با حوصله مطالب دوستان و نویسندگان دیگر را دنبال کرده و میکنم و اغلب اوقات هم سعی میکردم با گذاشتن کامنت و یا ارسال پیام از نویسنده تشکر کنم و یا نظر خود را ابراز کنم، تقریباً از کنار کمتر نوشته ای بی تفاوت عبور میکردم و میکنم.

در این میان بزرگترین سهم در پیشبرد و تشویق من به ادامه کار را دکتر علیرضا مجیدی عزیز داشته اند… تقریباً اکثریت بازدیدکنندگان این سایت (و البته وبلاگ قدیمی) به اذعان خودشان از روی کامنتهایی که برای یک پزشک میگذاشتم و یا لینکهایی که دکتر مجیدی به من میدادند با وبلاگ من اشنا شده اند. نقطه اوج محبت ایشان و همچنین آقای “صادق جم” عزیز در روز جهانی وبلاگ بود که هر دو این عزیزان محبت نموده و در میان وبلاگ های پیشنهادی خود، “نوشته های پراکنده یک مسعود” را هم قابل دانستند.

دکتر مجیدی در ذیل معرفی وبلاگ من پیشنهاد نمودند که هرچه سریعتر اقدام به راه اندازی سایت شخصی خودم کنم. با راهنمایی ایشان این سایت را راه اندازی کردم. برنامه اولم این بود که در ۱۴ شهریور (روز تولدم) به اینجا منتقل شوم ولی متوجه شدم که دانش و سواد اندکی پیرامون وردپرس دارم و خیلی دوست داشتم که در بهترین فرم ممکن به اینجا نقل مکان کنم. در نتیجه به آرامی و البته با چند کمک موثر از سوی آقای “رضا معلمی“، اندک اندک شروع به شکل دادن این سایت نمودم. با خودم گفتم که روز ۸ آذر (سالگرد تاسیس وبلاگ) به اینجا نقل مکان کنم که بدلیل مشغله های کاری و خانوادگی اصلاً فرصتش پیش نیامد. و مبنا را براساس انتشار ۱۰۰اُمین پست خودم گذاشتم که سرانجام این یکی محقق شد.

البته دکتر مجیدی ناخواسته اینبار هم با لینک کردن یکی از پستهایم در این سایت (البته اصل آن در وبلاگم نوشته شده بود و از روی بک آپ به اینجا منتقلش کرده بودم) تعداد زیادی از خوانندگان را روانه این سایت نمود که باعث تسریع مهاجرتم شد.

من  در وبلاگ قبلی برای بخش کامنت ها هیچ نظارتی قرار نداده بودم، چون به غنای فرهنگی مخاطبانم ایمان داشتم (هرچند که یکی دو تا سوتی ناخواسته هم داشت!). ولی وردپرس بدلیل ماهیت خود میتواند مورد حمله اسپمرها واقع شود و اگر میبینید که نظرات شما قبل از انتشار میبایست تایید شوند تنها بدلیل امنیتی است.

برای انتقال بکاپ هایم از میهن بلاگ به اینجا خیلی خیلی اذیت شدم… علیرغم روش مفیدی که “وب۳” معرفی کرده بودند در عمل همیشه چندین پست میس میشد و یا نصفه و نیمه می آمد و تقریباً تمامی پست ها ایراد داشتند… در نتیجه تمامی پستها را بازبینی و ویرایش کردم که خیلی خیلی وقتم را گرفت ولی نتیجه مطلوب خودم را گرفتم… ولی احیاناً اگر مشکلی در مشاهده مطالب و یا ساختار وبلاگ میبینید حتماً محبت کرده و بمن اطلاع دهید تا آن را رفع کنم.

اینجا خانه من است، هدف اصلی ام در این سایت، “تولید مطلب” بوده و دوست دارم تا بستری را آماده کنم تا هرکس (فارغ از عقیده و روحیه و سن) بتواند با مطالب آن براحتی ارتباط برقرار کند و در این بین تنها نظرات شماست که میتواند نقاط ضعف و کمبودهای من را مشخص کند تا در جهت بهبود آن ها تلاش کنم.

همچنین با توجه به اینکه مقوله آموزش یکی از دغدغه های اصلیم بوده و هست، سعی کرده ام به تناسب و تا جایی که ممکن است برای مطالبم ریفرنس و مرجع داشته باشم و فرصت برای مطالعه بیشتر را برای خوانندگان فراهم آورم… (در بعضی پست ها تا ۳۵ ریفرنس هم داده ام!!!)

معتقد به اصلی هستم که خودم بهش “ب.ا.ک.ر.ه نویسی” میگویم… شاید اسمش یکم شائبه برانگیز باشه ولی بهش خیلی ایمان دارم. اغلب نوشته هایم (بخصوص روی کاغذ و غیربلاگی) را یکضرب نوشته ام و قبل از انتشار بجز غلط های املایی و انشایی چیز دیگری را در آن ویرایش نمیکنم… اعتقاد دارم که حس واقعی تر و دلنشین تری در نوشته های اینچنینی وجود دارد.

برای بخش موسیقی هم فکر میکنم اولین بلاگی باشم که ترانه ها را با زیرنویس هماهنگ شده (البته اگر با نرم افزار JetAudio نسخه ۶ و بالاتر پخش شوند) میگذارم و خدا رو شکر تابحال تمامی ترانه ها این ویژگی را داشته اند. امیدوارم که کمکی برای درک بهتر ترانه و همچنین آموزش زبان باشد. ترجمه های دوزبانی (البته یک ترانه را تستی انجام داده ام) نیز یکی از برنامه های آینده ام است، که بزودی استارتش را میزنم.

تمرکز اصلی من بر موضوعات موسیقی و سینما بوده، هرچند که بدنبال احیای بخش “داستان های کوتاه” هم هستم ولی بدم نمی آید که بخش ادبیات و پیشنهاد کتاب را هم بیشتر تقویت کنم.

در نهایت از همه دوستانی و همراهانی که تاکنون با من بوده اند و کامنت هایشان گرمی بخش این خانه مجازی بوده، تشکر فراوان میکنم و امیدوارم که همراهی و حضور گرم آنان را همچنان در این سایت نیز داشته باشم.

در لحظه قبل از انتشار این پست تفالی به دیوان خواجوی کرمانی زدم (البته به شیوه دیجیتالی) و این شعر آمد:

ای دل مکن انکار و از این کار میندیش … ور زانکه در این کاری از انکار میندیش

مسعود زمانی
۲۸ دی ۱۳۸۹


مبارزه در لوای عشقی برادرانه

۲۳ دی ۱۳۸۹ ۱۴ دیدگاه
سلام

در طول دو هفته گذشته یک دوجین فیلم بیخود دیدم که هیچکدومشون ارزش نوشتن رو نداشتند (بنظر خودم) ولی این روند همین الان (پنج شنبه ۲۳ دی – ساعت ۱۱:۲۳) به شکلی آبرومندانه خاتمه پیدا کرد.

پوستر فیلم مبارز


فیلم “مبارزThe Fighter” که نامزد اصلی اکثر جوائز گلدن گلاب امسال است (که یکشنبه نتیجه نهایی اش مشخص میشود) فیلمی است که منصفانه و بدون هرگونه جهت گیری، لایق تمام تحسین های صورت گرفته از آن است. برای دیدن اون درنگ نکنید و مطمئن باشید نزدیک به دو ساعت زمان آن بخوبی و براحتی داستانی را با شما به اشتراک میگذارد که [ماهیت اصلی آن] بخشی لاینفک از فرازهای خانوادگی و درونی اغلب انسان ها می باشد. در کل فیلم راحتی است اگر همراهش شوید…


اولین نکته این فیلم آن است که به جرات میگویم که اگر برادری ندارید بخش بزرگی از داستان را از دست خواهید داد. این فیلم بظاهر روایت مستندواری بر یکی از بزرگترین بوکسورهای میان وزن معاصر و زندگی خانوادگی وی است. ولی لایه اصلی و حدیث فیلم، روایت عشق دو برادر و اخوتی فارغ از روابط فرمالیته معمول است. در ادامه سعی میکنم به نحوی که به جذابیت دیدن فیلم آسیبی وارد نشود، بخشی از آن را بیان و توصیف کنم. هرچند که در فیلم های وقایع نگارانه و مستندهای شخصیتی، عموماً داستان از پیش برهمه مشخص است و این جزئیات روابط انسانی و محیطی هستند که ماجرا را جذاب میکنند.


ولی قبلش یکم خاطره…
نزدیک خانه قدیمی ما یک باشگاه رزمی خوشنام بود که همیشه سردر آن مزین بود به پارچه ای مبنی بر قهرمانی یکی از اعضا در مسابقات فلان و رشته (اغلب اسمهای عجیبی داشتند) فلان… یادم هست همیشه از دم درش که رد میشدی بوی گند عرق میخورد توی صورتت و همیشه تعجب میکردم که اون نگون بخت ها چجوری اونجا دووم میارند. من خودم هیچوقت نتونستم به ورزش به صورتی که باید و شاید بپردازم (هرچند که خانواده نسبتاً ورزشکاری هم دارم) ولی دوستان ورزشکار زیادی داشتم که بسته به رشته خودشان ویژگیهای خاص اخلاقی هم داشتند و بعد از یه مدت با تقریب خوبی میتونستم حدس بزنم که “کی چه ورزشی میکنه”…

بدلیل روحیه ام از روز اول زندگی ام با هرگونه خشونت  (کلامی و فیزیکی و کلاً چه با انسان و چه غیر آن) مخالف بودم و ازش دوری میکردم (دوستانم میتونن شهادت بدهند)، نه اینکه ترسو باشم، اصلاً… چون در همان یکی دو دعوای دوران کودکی و نوجوانی آدمهایی رو زدم!! که یکیشون ۱۵ سال و دیگری ۸ سالی از من بزرگتر بود (بین خودمان هم بماند، همچین فقط زدن تنها نبود و کلی هم خوردم…) و همیشه هم با این واژه “خشونت (یا ضربه) کنترل شده” که این رزمی کارها میگویند مشکل داشتم… باز حداقل “خشم کنترل شده” یه حکمتی پشتش هست ولی وقتی ضربه ای (با خشونت) قراره به کسی بخوره چه کنترل شده و چه نشده بالاخره حرمت انسانی دو نفر توش خورد میشه… حالا بحث زیاده و من هم متخصصش نیستم… از طرفی چون خودم هم رزمی کار نیستم حق اظهار نظر ندارم که اونها چرا چنین ورزشهایی رو انتخاب کردند… همه اینها رو گفتم که بگم زیاد درکشون نمیکنم… یعنی سختمه که بعنوان ورزش به این رشته ها نگاه کنم.

راکی


یکی از موفقترین فیلم های ژانر ورزشی و بخصوص بوکس در تمام تاریخ فیلم بیادماندنی “راکیRocky” است. بازی راحت “سیلوستر استالونه” با اون قیافه درب داغون ساده لوح، بشدت دلنشین و باورپذیر هستش. حالا کاری ندارم که دنباله های احمقانه ای براش ساخته شد، بجز قسمت چهارم “راکی چهار” که همسن و سالهای من خیلی باهاش خاطره دارند (این فیلم هم احمقانه بود ولی خب دیگه خیلی ها از جمله خود من بچگیمون با همین فیلم ها پر میشد). فیلم راکی نشون داد که در صورتیکه فیلمهای ورزشی به لایه های پایینتر احساسات و زندگی شخصی قهرمانان خودشون نزدیکتر بشوند بتدریج همذات پنداری بیننده با بازیگر و داستان افزایش می یابد و دیگر وی را کوهی از عضله نمیبیند و پس از مدتی یک انسان! را میبینیم که آشفتگی و دغدغه هایش مثل خودمان است و پیروزی در مسابقه تنها محرکش برای بیرون آمدن از باتلاق ذهنی اش است.

فیلمهای متعددی با داستانهای بعضاً تکراری و مزخرفی در این زمینه ساخته شده اند که مثلاً قهرمان اول خودش را گم میکند و بعد یک مربی نمیدونم مرشدی چیزی پیدا میشه و یه حرف حکیمانه میزنه و طرف متحول میشه و پدر بقیه رقیبانش رو درمیاره… خوشبختانه نمونه های آبدوخیاری وطنی هم کم نداریم…

گاو خشمگین


از فیلم های خوب قدیمی میتوان به “گاو خشمگینRaging Bull” با بازی درخشان دنیرو” و کارگردانی “مارتین اسکورسیزیMartin Scorsese” اشاره کرد که شاید تلنگر اصلی را به این ژانر وارد نمود که متاسفانه گویا چندان اثری نداشت… کم کم ژانر ورزشی هم از رونق افتاد و کمتر فیلم ارزشمند (چه از نظر تماشاچی و چه از نظر منتقد) در این بخش ساخته شد. ولی خب معدود فیلمهایی هم بودند که چشمها را بخود خیره کردند از جمله “علیAli” ساخته “مایکل مانMichael Mann” و البته “تیکه میلیون دلاریMillion Dollar Baby” ساخته فراموش نشدنی “کلینت ایستوودClint Eastwood” کبیر… و این اواخر هم (با کمی اغماض در بوکسوری بودنش) فیلم – کشتی گیرWrestler” ساخته دارن آرونوفسکیDarren Aronofsky” که خودش امسال با  فیلم قوی سیاه واقعاً صنعت سینما را تکانی اساسی داده است.

تیکه میلیون دلاری


فصل مشترک تمام این فیلم های موفق، آنجایی است که رینگ فقط جایی میشود که مشتها ردوبدل میشوند، ولی ماجرا چیز دیگری است و قهرمان داستان هویت اصلی خود را درون کوچه و خیابان و مغازه پرنده فروشی و کلوپ و سردخانه قصابی شکل میدهد…

مبارز


فیلم “مبارز” نیز از این قائده مستثنی نیست، فیلم روایتگر داستان مستندوار و واقعی زندگی یکی از مشهورترین و پرافتخارترین بوکسورهای میان وزن جهان است. “کریستین بیلChristian Bale” (واقعاً دوستش دارم) در نقش “دیک” مشتزن معتادی است که دوران پرطمطراقی را در بوکس پشت سر نهاده و حتی یکبار مشتزن افسانه ای “شوگر ری – Sugar Ray” را ناک-اوت کرده، ولی اکنون تنها در محله اش اعتبار دارد و کسی دیگر او را بیاد ندارد و در میان مواد مخدر و بی هدفی، زندگی تاثربرانگیزی را پشت سر میگذارد و تنها دلخوشی اش برادر ناتنی اش است…

والبرگ دز نمایی از فیلم مبارز


برادر ناتنی اش “میکی” بوکسور خوش آتیه ای است که به مربی گری برادرش قصد دارد تا پیشرفت کند. نقش وی را به زیبایی هرچه تمام تر “
مارک والبرگMark Wahlberg” ایفا نموده که بنظر من بهترین نقش آفرینی تمام دوران بازیگری اش بوده…

مخمصه


برای آن کسی که از دور و سطحی به ماجرا بنگرد، “دیک” یک سرباره مزاحم بیشتر جلوه نمیکند و مانعی بر سر پیشرفت برادر کوچکتر… ولی هرچه پیش میرویم میبینیم آنچه بین این دو برادر ناتنی جریان دارد علیرغم صورت! پرتنش خود، در سطوح پایینتر عشق برادرانه خالص است…

نمیخوام و نمیتونم داستان رو لو بدم ولی فقط میتونم بگم که فیلم و بازی ها فراتر از استانداردهای معمول بوده اند و این خودش رو تو جوائزی که مطمئناً خواهد گرفت، نشون میده…

مبارز


“مارک والبرگ” بواقع برای اولین بار در طول بازیگریش توانسته بین بدن عضلانی و هوش بازیگریش تعادل مناسبی برقرار کند… کارگردان (“دیوید او. راسل –
David_O._Russell“) بخوبی توانسته بزرگترین نقطه ضعف والبرگ در دیده نشدن بازیش (توانایی های فیزیکی) را به یکی از نقاط قوتش در این فیلم بدل کند… صحنه های تمرین (که در فیلم های اینچنینی بشکلی تهوع آور طولانی و پر از کلوزآپ از ماهیچه ها و عرق و … است) بشدت گلچین شده و موجز است. شانس بالایی برای بردن جایزه از سوی والبرگ وجود دارد بشرطی که “کالین فرث – Colin Firth” آنگونه که میگویند شاهکار بازی نکرده باشد.

کریستین بیل


“کریستین بیل” عزیز هم واقعاً هیچ فضای خالی برای پر شدن باقی نگذاشته… بازی کامل و فوق حرفه ای وی یک کلاس درس کامل است. باورمان نمیشود که این موجود لاغر با چشمهایی گود افتاده (چقدر شبیه “دانیل دی لوییس” شده در این فیلم!!) همان شوالیه تاریکی
باشد. بزودی یه پست کامل درباره “کریستین بیل” مینویسم… هنوز که هنوز است یادم نمیرود که “راسل کرو” با تمام ابهتش در فیلم “قطار ۳:۱۰ به یوما” مقهور وی و زیر سلطه بازیگری اش شده بود (به زعم من)… بواقع یکی از مطرح ترین بازیگرانی است که تاکنون اسکار را از آن خود نکرده است…

بازی بیل در سکانس تماشای تلویزیون در زندان یک شاهکار به تمام معنا است… نحوه ادای دیالوگ ها و حالات چشم بی نظیر است… خیلی به این صحنه ها دقت کنید…

ملیسا لئو در نمایی از فیلم مبارز


“ملیسا لئو – Melissa Leo” هنرمند تئاتر، در نقش مادر این دو برادر عالی ظاهر شده و هر پکی که به سیگارش میزند  (علیرغم تنفر من از هرچی دود و دمه) ارزش ده ها جایزه را دارد…

ایمی آدامز


“ایمی آدامز – Amy Adams” که روز به روز در حال پیشرفت است و مطمئناً یواش یواش طلسم جایزه نگرفتن هاش میشکنه… بخصوص بعد از اسکاری که برای فیلم “شک – Doubt” (به زعم من) به ناحق بهش داده نشد…

تمامی این بازیگران بهمراه کارگردان و البته خود فیلم در گلدن گلاب کاندید دریافت جایزه هستند… بنظر من همین که یک فیلم به تنهایی در ۶ جایزه یک جشنواره فیلم مثل گلدن گلاب کاندید شود خود بزرگترین دلیل برای تماشا کردنش باشه…

والبرگ و بیل در نمایی از فیلم مبارز


راستی یک نکته ای که تقریباً یادم رفته بود بهش اشاره کنم، تدوین فیلم است. یعنی یه وقتهایی هست که نفست تو سینه حبس میشه از بُهتی که هنر تدوین این فیلم بهت وارد میکنه… در اوج یه صحنه پرتنش و پر استرس، خیلی بیرحمانه صدای بلندگوی استادیوم آمده و با یکی دو ثانیه تاخیر صحنه کات شده و به داخل رینگ میرویم… مطمئناً کار بدیعی نیست ولی بسیار هوشمندانه استفاده شده است و البته عجیب اثرگذار است.

راجع به جزئیات تکنیکی فیلم زیاد میشه نوشت، از موسیقی که روی اعصاب نیست و از بازی روان بازیگران فرعی فیلم و یا القای حس واقعی بودن مسابقات با فیلمبرداری اعجاب آور و … در مجموع فیلم کم ایراد و راحتی است…

نکته پایانی اینکه حتماً با برادرتان این فیلم را ببینید… ضرر نمیکنید

والبرگ و بیل در نمایی از فیلم مبارز

پینوشت: من کم حواس هم شده ام گویا و در بخش مرور آثار گذشته، فیلم ارزشمند “سیندرلامن – Cinderella Manرا جا انداخته بودم… با تشکر از امین بابت یادآوریشون

شاد باشید
مسعود زمانی – ۲۳ دی ۱۳۸۹


Categories: سینما, فیلم

DARK SWAN

۶ دی ۱۳۸۹ ۶ دیدگاه

سلام؛

رسم این بلاگ از آغاز بر آن بوده است که هیچگاه مطلبی از دیگران (کپی و یا اقتباس) ننویسم. درست یا غلط همیشه سعی کرده ام در انتشار هر مطلب یا اولین نفر باشم یا مطلب و نوشته ام سمت و سوی متفاوتی داشته باشد و به نکاتی اشاره کند که از نگاه دیگران پنهان مانده است.


چه بسا که پستی را چرکنویس کرده بودم و در لحظه آخر دیده ام، سایتی یا بلاگی مطلبی محکمتر و بهتر از من نوشته و در نتیجه از انتشار آن منصرف گشته ام.
یکی از دوستان و همراهان عزیز همیشگی، امروز برای من مطلبی فرستاد که حقیقتاً بنظر خودم خیلی از مطلب من در مورد فیلم “قوی سیاه – Black Swan” بهتر و “حسی تر” بوده. من کلاً اعتقادی به نقد تکنیکال صِرف نداشته و نداشته ام و آن را مختص سایت ها و مجلات تخصصی میدانم. اینجا خانه مجازی من است و هرآنچه که به دل نزدیکتر و برای مخاطبم جذابتر باشد در آن نگاشته میشود. واقعاً بنظرم حیف بود که دوستان را از خواندن این نوشته دلنشین محروم کنم.
با اجازه وی این مطلب را در این سایت منتشر میکنم و مطمئنم حس دخترانه ای که در آن موج میزند، نگاه تازه ای به این فیلم ماندگار داشته و نکات و زوایای جذابتری را برای بینندگان و خوانندگان آشکار خواهد کرد.

با تشکر
مسعود زمانی
۶ دی ۱۳۸۹


آیا تا به حال موفق به تماشای فیلم ” قوی سیاه” شده اید؟


به جرئت می توان گفت که این فیلم تنها برای تفهیم معنای یک کلمه ساخته شده است : تکامل!

به راستی تکامل چه معنایی دارد ؟ یک انسان تکامل یافته چه کسی است؟ فیلم قوی سیاه درصدد پاسخ دادن به این پرسش است.


قوی سیاه نام افسانه ای قدیمی است: شاهزاده فریب قوی سیاه را می خورد. می پندارد که او همان معشوقه اش، قوی سفید، است و به اشتباه در پی او می رود. قوی سفید از فرط ناراحتی خود را می کشد.

روایت گری نمادین این فیلم آنچنان قوی است که بیننده اعم از زن و مرد در تمام مدت تماشای فیلم درگیر آن می شود و ناخودآگاه با بازیگری همذات پنداری می کند که ایفا گر نقش یک دختر بالرین است.

نینا به دنبال تکامل است . دختر پاک و معصومی که هنوز مادرش به چشم بچه ای ۱۲ ساله به او نگاه می کند. بچه ای که نیاز به مراقبت دارد. برخورداری ناتالی پورتمن از نوعی معصومیت در میمیک چهره، که توسط سابقه ی بازی اش در فیلم هایی همچون اسباب بازی فروشی آقای ووگوریو و کلوزر قابل اثبات است، و همین طور برخورداری او از اندام مناسب به راحتی او را غالب نقش نینا کرده است.


ناتالی پورتمن


نینا در اتاقی صورتی رنگ با عروسک های دوران کودکی اش زندگی می کند. به موسیقی بچه گانه ای گوش می دهد که انتخاب مادرش است. او حتی درخانه محدوده ی خصوصی خود را هم ندارد. اولین نشانه های تغییر با خارش ناحیه ی کتفش شروع می شود که هم می توان آن را ناشی از دلایل عصبی دانست و هم می تواند اشاره به ظهور تدریجی شخصیت رشد یافته ی او داشته باشد که به صورت نمادین به شکل بالهایی که از کتفش سربرمی آورد نشان داده می شود. نینا هنوز نمی داند دنیای آدم بزرگها چه قدر می تواند پلید باشد. دنیایی که پر از قوهای سیاه است. برای نینا، “لی لی” که یکی دیگر از بالرینهاست، به یکی از همین قوهای سیاه می ماند. تصویر خالکوبی شده ی بالهای سیاه یک قو بر پشت لی لی به این تصور قوت می بخشد. حتی مربی نینا در صدد است به او بیاموزد که چطور می تواند سیاه باشد. نینا قصد دارد در رقص باله بهترین باشد و برای این منظور باید از پس هر دو نقش سیاه و سفید و تسلط بربیاید. همه ی ما همین را میخواهیم!! که در صحنه ی باله به بهترین نحو برقصیم … بله! .. در صحنه ی گیتی به بهترین نحو زندگی کنیم… اما چگونه؟؟!! نینا به دنبال یافتن پاسخ این پرسش است.

شاید تقلید از زنی که روزی در رقص شهره ی خاص و عام بوده است کمکی باشد برای دستیابی به این هدف… برای تبدیل شدن به انسانی کامل… شاید دزدیدن و استفاده از وسایل شخصی این زن کم کم او را شبیه یک رقصنده ی کامل کند… پس چرا هربار که با سوهان دزدی ناخنهایش را سوهان می کشد ناخنهایش خونی می شود؟ … چرا آن زن دست به خود کشی می زند و اعتراف می کند که هیچ وقت کامل نبوده ؟

قوی سیاه

شاید آن زن مسیر اشتباهی را رفته بود؟ شاید آن زن کاملا یک قوی سیاه شده بود … این تکامل نیست.

مربی نیینا به او می گوید که در او فقط شخصیت قوی سفید را می بیند … او باید بتواند قوی سیاه باشد … او باید کامل باشد .. اما به گفته ی مربی تنها مانعی که بر سر راه است خود نیناست و نینا باید برای کامل شدن از خودش رها شود.

اما این خودی که باید از آن رها شد چیست؟


شاید به دنبال یافتن پاسخ همین پرسش است که در تمام مدت تماشای این فیلم با بازیگر زن آن همذات پنداری داریم و مدام به اعمال خود می اندیشیم. چون خودمان هر روز درگیر این مساله هستیم.هر روز با خودمان جنگ می کنیم . با قوی سیاه و با قوی سفید می جنگیم ..قوی سیاه وجود نینا کم کم از داخل وجودش سر بر می آورد. هر روز شدت خارش ها بیشتر می شود. او کم کم به جنگ با زندگی قبلی اش می پردازد. به حرفهای مادرش گوش نمی دهد. اتاق خصوصی اش را پس می گیرد. عروسک هایش را دور می ریزد. دستگاه پخش موسیقی را میشکند و برای انجام کارهای سیاه ترش که به غلط فکر می کند موجب تکاملش خواهد شد فرافکنی می کند و این فرافکنی در شخصیت لی لی است که حلول می کند. اما هر بار ظاهر شدن چهره ی خودش در مقابل چشمانش یاد آور می شود که این خود اوست که مشغول انجام این کارهاست.

سر انجام زمان اجرا فرا می رسد …


نینا در ابتدا در لباس قوی سفید ظاهر می شود . همان شخصیت دختر بچه ی ساده ای که درگیر پلیدهای این دنیا نشده است. این شخصیت ضعیف است و خیلی راحت سقوط میکند …


سپس نوبت نقش قوی سیاه فرا می رسد … و نینا بازهم لی لی را در لباس سیاه می بیند که خطاب به او میگوید: اینبار نوبت من است . نینا جیغ می کشد و به جنگ می پردازد چرا که نمی خواهد سیاهی بر او حاکم باشد. او لی لی سیاه را می کشد.

ناتالی پورتمن

….

ناتالی پورتمن


بله! شخصیت سیاه می میرد و این خود نیناست که به ایفای نقش سیاه می پردازد! شخصیت معصوم پورتمن به طرز ماهرانه ای تغییر ماهیت می یابد … تاثیر گذارترین سکانس فیلم لحظه ای است که نینا خورده شیشه ها را از بدن خودش بیرون می کشد…


قوی سیاه


بله نینا توانست نقش سیاه را هم بازی کند که لازمه ی آن از بین بردن شخصیت سفید بود که مدام مقاومت می کرد.. در حقیقت در آن سکانس نینا پی می برد که خودش را کشته … یعنی هر دو شخصیت سیاه و سفید و این تکامل است! .. در پرده ی بعد نینا بهترین رقص باله را ارایه می کند. پرش او از ارتفاع حالتی است که در فن بازیگری نام آن را “رها شدن” گذاشته اند و به راستی که نینا از خود رها شد.

زمانی انسان تکامل می یابد که زندگی کند فارغ از تعصبات سفت و سختی که همه چیز را بر او حرام می داند و مدام برایش عذاب وجدان در پی دارد و عموما حاصل افکاری است که توسط خانواده در ذهنش جای گرفته و شخصیت یک قوی سفید را برایش به ارمغان آورده است. علاوه براین باید آنقدر منعطف باشد که بتواند ایفای نقش کند در میان جامعه ای که پر از نیرنگ و ریا و پلیدی هاست و او را به شخصیت یک قوی سیاه تبدیل می کند.

ناتالی پورتمن


انسان کامل انسانی است که اجازه ندهد این دو شخصیت که هر کدام ساخته ی دست دیگران می باشد بر وجودش حاکم شود.


انسان کامل انسانی است که به بالای سکو برود … یک نگاه به سفیدی و یک نگاه به سیاهی بیاندازد…. و … خود را رها کند…. و این یعنی تکامل!

Categories: سینما, فیلم