افسانه محافظان و شکوه بی نظیر پرواز

۱۶ آذر ۱۳۸۹ ۱۹ دیدگاه
سلام

حدود ۸ سال پیش خانم “کاترین لاسکی – Kathryn Lasky” که پیش از آن هم نویسنده ای سرشناس میان کودکان و نوجوانان آمریکا محسوب میشد، دست به نوشتن کتابی زد تحت عنوان “محافظان گاهول – Guardians of Ga’Hoole” که بشدت میان نوجوانان و حتی بزرگسالان به محبوبیت رسید و عناوین و جوایز بیشماری را کسب کرد. که از جمله آن میتوان به پرفروشترین کتاب کودک سال ۲۰۰۶ اشاره کرد. داستان جذاب و در عین حال بدیع  وی باعث شد، کتابی که در ابتدا قرار بود در سه یا چهار جلد به پایان برسد، به صورت یک مجموعه ۱۵ جلدی درآید که آخرین آن در سال ۲۰۰۸ منتشر شده است.

کاور کتاب محافظان گاهول


داستان “محافظان گاهول” ماجراهای جغد نوجوانی به نام “سورن – Soren” را بازگو میکند که به ناگاه دنیای افسانه ای و داستان های حماسی را که شبها بصورت قصه میشنیده، در مقابل چشم خود مجسم دیده و به تدریج قهرمان حماسه ای میشود که روند حوادث را کاملاً تغییر داده و در تقابل همیشگی خیر و شر خود را به مثابه برگ برنده ای در حساس ترین و کلیدی ترین لحظات نشان میدهد. در بستر این داستان اصلی، مفاهیمی چون نبرد خیر و شر، نژاد پرستی، اصالت، دوستی، خیانت، تعهد و در نهایت شجاعت در بستر داستانهای جانبی مطرح میشود. جالب اینکه کمی بیرحمی  (غیر متعارف در ادبیات کودک) موجود در داستان باعث شده جنبه های واقع گرایانه ای به آن داده شود و اغلب منتقدین، این نکته را بعنوان یک نقطه قوت برای همه گیر شدن آن عنوان کنند.

افسانه محافظان


محبوبیت این کتاب باعث شد که در سال ۲۰۱۰ انیمشینی براساس سه جلد اول این کتاب ساخته و به نمایش دربیاید. این انیمیشن به عنوان “افسانه محافظان : جغدهای گاهول – Legend of the Guardians: The Owls of Ga’Hoole” در تابستان به روی پرده رفت و به لطف محبوبیت کتاب، فروش نسبتاً مناسبی هم داشته است. هرچند که فروش ۵۷ میلیون دلاری (در آمریکا) نتوانسته بودجه ۸۰ میلیون دلاری! را تامین نماید ولی بهرشکل مطمئناً با فروش نسخه های دی وی دی و بلو-ری این انیمیشن بخش بزرگی از این ضرر جبران خواهد شد. من اطمینان دارم تمام کسانی که این فیلم را در سینما دیده اند برای نسخه بلو-ری آن سرو دست خواهند شکست که علت آن را در ادامه عرض خواهم کرد.

پوستر فیلم افسانه محافظان


کارگردان این انمیشین یکی از صدها هزار شخصیت منفور نزد ما ایرانیان است و کسی نیست جز “زاک اسنایدر – Zack Snyder” که در کارهای قبلی خود بویژه فیلم ۳۰۰ قدرت و تبحر خود در بکارگیری فناوری در انیمیشن و همچنین استفاده موثر و بجا از صحنه های آهسته که با دوربین های سرعت بالا گرفته میشوند، نشان داده است. فیلم ۳۰۰ علیرغم تمام نکته های مشمئز کننده ای که برای ما ایرانیان داشت، از لحاظ تکنیکی و فیلم برداری فوق العاده بود و این نکته ای نیست که بشود آن را کتمان کرد. در عین حال اسنایدر نشان داد که با کادر و زاویه دوربین، دیگر بصورت یک عنصر حاشیه ای برخورد نمیکند. زوایای عجیب و غریب و در عین حال جسورانه دوربین وی، بیننده را نه فقط در قالب یه مشاهده گر، بلکه بعنوان یک همراه و حتی هنرپیشه در فیلم با خود همراه میکرد.

سورن در نمایی از افسانه محافظان


ولی اسنایدر برای انیمیشن “افسانه محافظان…” علاوه بر موارد فوق، به کمک تکنولوژی CG چیزی به فیلم خود اضافه کرده که بشکل محسور کننده ای فوق العاده از کار درآمده:

جزئیات


هرشئی و هر موجود و هر کاراکتر بقدری دارای جزئیات هست که باورش تقریباً غیر ممکن است و اینجا است که متوجه میشویم آن ۸۰ ملیون دلار صرف چه مواردی شده است. همانطور که عرض کردم لذت دیدن نسخه بلو-ری این انیمیشن چیزی نیست که انیمیشن بازها بخواهند از دست بدهند… قطرات باران، جرقه های آتش و … همه در طبیعی ترین فرمی که تکنولوژی امروز اجازه میدهد طراحی شده اند. پرهای جغدها و چشمهایشان، تقریباً با پر و چشم یک جغد زنده هیچ فرقی ندارد و همه اینها چیزهایی است که تا نبینید متوجه هنر و ظرافت موجود در آن نخواهید شد.

افسانه محافظان


نور دیگر مقولی حیرت آور در این انیمیشن است، بینهایت زیبا و در عین حال طبیعی… استفاده از انعکاس های محیطی، باعث شده که چه زیر نور ماه، و چه خورشید و چه در حریم آتش، بهترین افکت ها و زیباترین تصاویر خلق شوند و کمتر انیمیشنی تاکنون توانسته به این مهم دست پیدا کند، من خودم بعد از کارتون “Finding Nemo” دیگه کمتر اثری رو دیدم که نور و رنگ توی اون تونسته باشه به صورت یک عنصر کلیدی نقش آفرینی کند.

از طرفی وقتی شما می ایید و یک سری کتاب ۳ جلدی (هرچند که هر جلد زیر ۳۰۰ صفحه باشد) را به یک فیلمنامه واحد تبدیل میکنید، ناخواسته و ناگزیر بخش زیادی از داستان و شخصیت پردازی ها از دست خواهد رفت. و بزرگترین نقطه ضعف این انیمیشن همین نکته است. داستان پر از سوراخ و جاهای خالی است، شخصیت هایی هستند که بظاهر مهم جلوه میکنند ولی تنها دو یا سه دیالوگ از آنها میشنویم و یا کاراکترهای بدون هیچ دلیل موجهی به ناگاه پلید و خیانتکار و یا مهربان و جانفشان میشوند. در داستان اورژینال خب برای هرکدام از شخصیت ها مقدمه و بدنه و موخره ای وجود دارد که در نهایت مجموعه رفتارها و کنش آن کاراکتر رو باورپذیر میکنه که در انیمیشن چنین نکته ای بهیچ وجه به چشم نمیخورد.

افسانه محافظان


بعنوان مثال کاراکتر “گیلفی – Gylfie” که تقریباً در تمام داستان از وی بعنوان “هدایتگر – Navigator” اسم برده میشود بجز یک سکانس که اشاره به آشنایی با ستاره ها میکند، فاقد هرگونه عمل و یا رفتاری است که “رهیاب” بودنش را نشان دهد. و یا “خانم پیلیتیور – Mrs. Plithiver” که ماری! است که دایه جوجه جغدها محسوب میشود تا پایان ماجرا مشخص نمیشود چگونه و چرا به بزرگترین دشمنانش اینگونه کمک میکند. از این دست مثال ها بسیار به چشم میخورد و همین نکته هم باعث شده که تا این انیمیشن فروش چشمگیری (نسبت به داستان اسباب بازی ۳، از من متنفر شو
و یا چگونه اژدهای خود را تعلیم دهیم) نداشته باشد.

گیلفی در افسانه محافظان


امثال افرادی مثل من که کتابهای فوق رو نخوانده اند، تا آخر ماجرا با انبوهی از سئوال های بی پاسخ مواجه خواهند شد و بقولی مثل آنهایی میشویم که کتابهای هری پاتر را نخوانده اند و بعد مرتباً به داستان فیلم های آن انتقاد میکنند که خب ربطی به نویسنده نگون بخت ندارد و همه اش زیر سر این کمپانی های حریص است که فقط میخواهند یک محصول درآمدزا را روانه بازار کنند و کاری به جفای صورت گرفته در حق داستان اصلی ندارند.

افسانه محافظان


ولی اگر شما هم مثل من عاشق پرواز و سقوط و نماهای سریع دوربین و در کنار آن صحنه های آهسته (با جزئیات فروان هستید) دیدن این انیمیشن کاملاً شما را به شور خواهد اورد. خوشبختانه در این بخش اصلاً خساست نشده و در عین زیبایی، وجوه حماسی و به زعم من عرفانی! پرواز بخوبی به تصویر کشیده شده اند. من قبلاً هم تو این پست هم گفته بودم که پرواز جزو آرزوهای همیشگی ام بوده و خواهد بود. عاشق فیلمهای هواپیمایی هستم، نه بخاطر انفجارها و نمیدونم موشک های هدایت شونده… بلکه فقط منتظر اون لحظه های شیرجه و مانورهای پیچیده هستم که خلبانان با مهارت اجرا میکنند. با بازی Ace Combat حقیقتاً زندگی میکنم… بیشتر مواقع کاری به اهداف ماموریت ندارم و واسه خودم تو آسمون مانور میدم…

اگلانتین در افسانه محافظان


این حس اینقدر شدیده که اگه یادتون باشه یه قسمتی تو فیلم هالک (قسمت اول با بازی اریک بانا) هست که هالک توی کویر شروع به پرش های خیلی بلندی میکنه… من اون سکانس ها رو بالای هزار بار دیدم، چون بهردلیل تو خواب از این پرش ها زیاد میبینم!!!!

نکته نسبتاً خوب دیگر در این انیمیشن موزیک آن است که البته کمی با خط داستان متناقض و بعضاً متفاوت است ولی بهرشکل و با کمی اغماض میشه اون رو قابل قبول ارزیابی کرد. در یکی از سکانس های نفس گیر پروازی! از موسیقی فوق العاده ای استفاده شده که پیش از این نیز در چند اثر دیگر نیز از آن بهره برداری شده بود. موسیقی تحت عنوان “میزبان اسرافیل – Host Of Seraphim” که ساخته گروه فوق العاده “Dead Can Dance” و با صدای متفاوت و آسمانی “لیزا جرارد – Lisa Gerrard” است که در سال ۱۹۸۸ ساخته شده است و تاکنون در آثار متعددی از آن بهره برده شده؛ که بهترین آن این سکانس نفس گیر و بیادماندنی از مستند “برکت – Baraka” است که واقعاً ژانر فیلم مستند رو به کمال خودش رسونده.

پوستر فیلم برکت


باید به این نکته هم اذعان داشت که صداپیشگان این انیمیشن علیرغم گمنام بودن اکثریتشون در ارائه کار خودشون موفق ظاهر شده اند. درخشانترین کار رو در این انیمیشن “هلن میرنHelan Miren” به انجام رسانیده که در نقش “نایرا – Nyra” ملکه بدذات گروه Pure Ones بشدت تاثیرگذار و حرفه ای عمل کرده.

هلن میرن صداپیشه نایرا


موقعی که داشتم اطلاعات راجع به این انیمیشن جمع میکردم تو بعضی کامنتها و نظرات نکته ای دیدم که شاید ذکر اون خالی از لطف نباشه. تعداد کثیری از جماعت پای نت بشدت عقیده دارند که این انیمیشن تقدیری از انجمن های مخفی همچون اشراقیون و بویژه Boehemian Grove دانستند (تو این لینک میتونید یه سری اطلاعات درباره شون بخونید که خب طبیعتاً صرفاً جهت اطلاع رسانی گذاشتمشون و با خودتونه که چی برداشت میکنید) بویژه اینکه نماد اصلی این فرقه و بت (یا صرفاً مجسمه شون!) یک جغد غول پیکر است. من چون کارشناس نیستم برداشت رو به خودتون واگذار میکنم و به شخصه فقط سعی میکنم از صحنه های پرواز لذت ببرم.

در نهایت کارتون “افسانه محافظان…” اثری است که شاید بیشتر از یکبار نبینیم، ولی مطمئناً همان یکبار علیرغم کمی و کاستی ها تجربه بصری فوق العاده ای خواهد بود.

سورن در نمایی از افسانه محافظان


برای این پست چند موزیک را برای دانلود انتخاب کرده ام که در ادامه خدمت شما ارائه میشوند.

لازم به توضیح است که همانند همیشه، در صورتیکه ترانه ها را به کمک نرم افزار جت آودیو باز کنید میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را نیز مشاهده کنید


۱- موسیقی “میزبان اسرافیل – Host Of Seraphim


۲- ترانه “بسوی آسمان – To The Sky


۳- موسیقی “عزیمت به خانه – Flight Home”

مسعود زمانی – ۱۷ آذر ۸۹

حتی کله آبی ها هم،… عاشق میشوند

۶ آذر ۱۳۸۹ بدون دیدگاه
سلام

انیمیشن پرسروصدا و به زعم برخی متفاوت، “مگامایندMegamind” نزدیک یک ماهی است که بر پرده سینماها راه پیدا کرده و فروش نسبتاً مطلوبی داشته و تماشاگران از دیدن آن راضی بوده اند. گو اینکه نظر مساعد منتقدان و طرفداران جدی کمپانی “دریم ورکز – DreamWorks” را نتوانسته جلب کند. من معمولاً وقتی راجع به مطلبی و یا موسیقی یا فیلمی چیزی مینویسم، که قبل از آن در جایی نسبت به آن مطلب کاملتر یا بهتری نوشته نشده باشد. در مورد این کارتون اطلاعات می توانید اطلاعات بسیار خوبی از پست نوشته شده توسط دوست خوب و پرتلاش و مسلط، آقای مهبد بذرافشان در سایت “انیمیشن امروز” دریافت کنید که مثل همیشه با ترجمه خوب خودشون حق مطلب رو ادا نمودند و من در ادامه فقط نکاتی کوچکی که بنظرم جالب اومده رو بیان میکنم.

پوستر انیمیشن مگامایند


داستان این انیمیشن خطی و تقریباً قابل پیش بینی است و کاراکترها عمدتاً خطی و بیروح طراحی شده اند. بجز چند سکانس دیدنی و معدود دیالوگ های خنده دار چیز خاصی از دیدن این انیمیشن به شما داده نمیشود. البته بنظر خود من همانند تمامی آثار انیمیشنی هالیوود، در پس پرده پرداخت کودکانه و ساده انگارانه این داستان، پیام های اخلاقی و کدهای اجتماعی زیاد نهفته است که بسیار تحسین برانگیز و قابل تقدیر است.

من سعی میکنم در ادامه، داستان را بصورت خلاصه بیاورم ولی نه تا حدی که لذت دیدن انیمیشن از بین برود.

خطر لوث شدن


مگامایند، با پوستی به رنگ آبی نفتی و کله ای به شکل خربزه، کودکی بود که سوپرمن-وار در هنگامه نابودی سیاره اش توسط پدر و مادرش و به همراهی Side-Kick خود (یک ماهی درون تُنگ!!! – بله شما هم احتمالاً یاد کارتون جوجه کوچولو افتادید) به نام “مینیون – Minion” و به کمک یک کپسول نجات راهی فضا میشود تا مامنی دیگر بیابد.

مگامایند


از طرفی کودک دیگری که از همان ابتدا خوش شانس جلوه میکند نیز از سیاره همسایه، توسط کپسول دیگری به فضا پرتاب میشود. کودک دوم بسیار شیرین و خوشگل بوده و در یک لحظه کوچک و درست در هنگامه رسیدن به زمین در اثر یک تصادف به درون خانه ای قصر مانند می افتد که مشخصاً افراد درون آن ثروت و غنای فرهنگی بالایی دارند. وی بتدریج قدرتهای خود از قبیل پرواز و  چشم لیزری را آشکار میکند و با رفتار خوب خود مورد توجه همگان قرار میگیرد.

مترومن


از سوی دیگر مگامایند با بدشانسی تمام درون یک زندان افتاده و زندانیان وی را بزرگ میکنند و مغز وی را سرشار از اندیشه های تبهکارانه و ضد اجتماعی میکنند. در نهایت همانطور که می توان پیش بینی کرد، مگامایند نقش آدم بده و پسرک دیگر که به وی لقب “مترو من – Metro Man” را داده اند نقش قهرمان همیشگی را ایفا میکنند.
یکی همواره مورد ستایش و دیگری همواره مورد نکوهش... در واقع مگامایند خودش بتدریج قبول میکند که سرنوشتش این است که آدم بده تمام ماجرا ها باشد و از مغز بزرگش در راه تبهکاری و خلاف بهره جوید…

مینیون


در این میان مانند همیشه، گزارشگر جذابی به نام “رکسان ریچی – Roxanne Ritchi” هم وجود دارد که بنابراصل تغییرناپذیر دنیای خوب و بد داستان ها، می بایست همیشه توسط مگامایند ربوده شده و توسط مترومن نجات یابد. تا اینکه خیلی تصادفی و بصورت کاملاً اتفاقی مگامایند باعث نابودی و مرگ مترومن میشود! و پس از مدتی گیجی و سردرگمی (چون هیچ وقت قرار نبوئه و نیست قهرمان ها بمیرند) کنترل شهر را در دست میگیرد.

رکسان


از اینجای داستان به بعد ماجرا عشق ممنوعه مگامایند به رکسان و از طرفی دلتنگی اش برای رقیب همیشگی اش مترومن باعث سلسله ماجراهایی میشود که دیدنش برای یکبار مطمئناً کاملاً بی ضرر خواهد بود. روند استحاله مگامایند هرچند که در برخی موارد تصنعی میباشد ولی در کل مسیر منسجم و منطقی را طی میکند.

بنظر من برجسته ترین نکته این انیمیشن موزیک فوق العاده اون بود که حقیقتاً یک سروگردن از خود انیمیشن بالاتر بوده. “هانس زیمرHans Zimmer” با استادی تمام و بخصوص در معدود صحنه های رمانتیک، فضاهایی را خلق کرده که به جرات میتونم بگم که تا سالها از اون بخوبی یاد میشه. یکی دو سکانس عاشقانه و رمانتیک فیلم به شدت واقعی و دلنشین از کار دراومدند و واقعاً انگار اون سکانس ها ربطی به ماجرای انیمیشن ندارند و خود داستان مستقلی هستند.

رکسان و مگامایند


نکته دیگه بحث پیام اخلاقی انیمیشن است، اینکه ما خود شرایط زندگی خودمان در کودکی و همچنین شرایط اجتماعی محیط اطرافمان را نمیتوانیم انتخاب کنیم، بحثی قدیمی  است. مهم این است که علیرغم بی مهری های اجتماعی و پیش فرض ها و برچسب های عمدتاً منفی که به افراد زده میشوند، آنها درون خود را بنگرند و آنچه را که به گفته عده ای “گوهر درون” است بیابند… من از پیام ها و کدهای اجتماعی ارائه شده در این انیمیشن بسیار لذت بردم و شاید هم پرداخت خوبی که روی این بخش شده باعث شده که راجر ایبرت، ۳ ستاره به این انیمیشن بدهد که امتیاز بسیار قابل قبولی است.

از جمله دیگر نکات مثبت این انیمیشن انتخاب موسیقی آن است، بدین شکل برای بخشهای مختلف آن از ترانه های ماندگار و بحث برانگیزی چون “بزرگراهی به جهنم” اثر گروه AC/DC و یا “قطار دیوانه” اثر آزی آزبرن! و در نهایت “بد” اثر مایکل جکسون (روحش شدیداً شاد) استفاده شده که فکر میکنم اولین بار است در یک انیمیشن در این سطح، از چنین آثاری با چنین مضامین و شعرهایی استفاده میشود، که اتفاقاً بشکل عجیبی خوب از کار درآمده است.

نکته دیگه که حیفم میاد اشاره ای بهش نکنم، ادای احترامی به “مارلون براندو” می باشد، که در طراحی یکی از شخصیت های انیمیشن مستتر است، بنظر من که خیلی شبیه به وی درآمده است.

بهرشکل در ادامه سه تراک از آلبوم موسیقی متن (دو تراک موسیقی و یک تراک آواز نهایی) این انیمیشن را برای دانلود خدمت شما ارائه میدم و مطمئن باشید بخصوص در مورد دو تراک موسیقی بعد از شنیدنشون باورتون نمیشه که اینها از ساندتراک یک انیمیشن انتخاب شده اند.

مگامایند

ضمناً همانند گذشته، در صورتیکه فایل ترانه را با جت آودیو پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده ان را نیز مشاهد کنید:



۱- رکسان – Roxanne


۲- پس زده شدن زیر باران – Rejection In the Rain


۳- عاشقت بودن – Lovin’ You
(همراه با زیرنویس)



شاد و سربلند باشید
مسعود زمانی
۷ آذر ۸۹

ناوگان ماه در دریای پرشور آواز

۱۷ آبان ۱۳۸۹ ۱۴ دیدگاه
سلام

کریس دی برگ چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، بخشی از تاریخچه موسیقی خارجی تعداد زیادی از هم سن و سالان من و بزرگتر را بخود اختصاص داده است… روانی کلام و موسیقی زیبا و از همه مهمتر “حسی خواندن” (که برای ما شرقیها عجیب دلنشین است) همه و همه باعث شد که شاید نزدیک ۱۵ سال پیش، پس از مایکل جکسون و مدونا، کریس دی برگ انتخاب اصلی همه خارجی بازها بود… البته عده ای عقیده دارند این هواداری به گواه اکثر منتقدان در ایران بیشتر از سایر نقاط جهان است، (من خودم هیچ مستندی برای این حرف ندارم و فقط براساس یکی دو تا مقاله ای که سالها پیش تو مجلات “چلچراغ”! و “مقام” خوندم، اینو نوشتم)… گواینکه به گواه آمار تاکنون بیش از ۵۰ میلیون نسخه از آلبوم های وی در سطح بین المللی بفروش رسیده، که خلاف این امر را ثابت میکند.


عده زیادی برای اسم درکردن و متفاوت بودن، ایرادهای بی اساسی به کریس وارد میکنند. ولی عده ای هم هستند که بهرشکل وی را در بهترین حالت تقلیدی چندین باره از سه آلبوم نخستینش میدانند… من که به شخصه از همه آهنگهایش لذت میبرم و این رو نمیفهمم که اگه یه سبک خوب داشته باشی و ترانه های متفاوت رو توی اون اجرا کنی چه ایرادی میتونه داشته باشه؟ یعنی مثلاً کریس دی برگ باید رپ میخوند تا تنوع داشته باشه!؟؟!؟

بگذریم… فکر میکنم یکی از اولین خواننده های خارجی بود که آلبومش تو ایران مجوز گرفت و با خواننده های ایرانی (واقعاً از این ها بهتر کسی نبود!!!) آواز خوند… ولی خب یکی دو تا حرکت هم بهش منصوب شده که باعث شد این ترانه هم علیه اش خونده بشه…

کریس دی برگ در ایران

من به شخصه کاری به اینکارها ندارم و همیشه یکی دو تا از کارهای کریس تو گلچین هایم وجود داشته، خواهند داشت و بجای اینکه سه ساعت الکی بحث کنم که چرا کریس دی برگ تو ایران محبوب شد و تو خارج نشد، بشینم و سه ساعت از عاشقانه خوندنش در ترانه “بانوی سرخپوش – Lady In Red” لذت ببرم… به شما هم پیشنهاد میکنم همین کار رو بکنید…

کاور آلبوم بانوی سرخپوش


خب بگذریم… تقریباً یک ماهی میشه که آلبوم آخر کریس دی برگ منتشر شده، ولی من کمتر از یک هفته هست که دارم بهش گوش میدم و به جرات میگم شاید در ده سال گذشته بهترین آلبوم کریس دی برگ باشه… اسم این آلبوم “Moonfleet & Other Stories” است که در یک کلام فوق العاده است.

این آلبوم شامل ۲۴ تراک است که ۴ تراک آن صرفاً اختصاص به نریشن (narration) دارد و با زمان تقریبی ۷۱ دقیقه میتواند کمی بیش از یک ساعت لذت شنیدن یک موسیقی سالم را به شنوندگانش عرضه کند. همونطور که از اسم این آلبوم مشخص است، در دو بخش مجزا ارائه شده است… ۱۸ تراک اولی این آلبوم به داستان “مون فلیت” اختصاص دارد و ۶ تراک نهایی به قول عنوان آلبوم، هریک داستانی مجزا را تعریف میکنند…

کاور آلبوم Moonfleet & Other Stories


مون فلیت (که فکر کنم اگر نخواهیم آن را بصورت اسم خاص بکار ببریم، ترجمه درستش ناوگان ماه میشود) نام رمانی از نویسنده مشهور و شاعر انگلیسی “جان مید فالکنر – John Meade Falkner” میباشد (که البته هیچ ارتباطی با “ویلیام فالکنرWilliam Faulkner” بزرگ ندارد). در این رمان بسیار معروف (بخصوص میان نوجوانان) که حتی در بعضی مدارس تدریس هم میشود، داستانی با پیرایه هایی چون راهزنی و گنج های پنهان و عشق و مذهب و مرگ به شکلی ساده انگارانه ولی با ارجاعات دقیق و خواندنی بیان شده است که باب طبع دوستداران داستانهای اینچنینی است…


من سعی میکنم خلاصه داستان را در ادامه بنویسم:

“در سال ۱۷۵۷، مونفلیت دهکده کوچکی در جنوب انگلستان بود. “جان ترنچارد – John Trenchard” نوجوان یتیمی بود که با عمه اش زندگی میکرد. جان همراه دوستش “راتسی – Ratsey” برای دلداری دادن به “الزِویر – Elzevir” که بتازگی فرزندش توسط “آقای ماسکیو – Mr. Maskew” (که یکی از تبهکاران و دزدان معروف بود) به قتل رسیده است به خانه اش میروند. افسانه ای در این دهکده وجود داشت که شبحی سرگردان به نام “روح ریش سیاه” که گفته شده است سالها پیش الماس مشهوری را پیدا کرده و آن را مخفی نموده و پس از مرگش در شبهای زمستان برای یافتنش از تابوتش که در زیر کلیسای دهکده بود بیرون آمده و همه جا را برای یافتن آن جستجو میکند. جان در شبی طوفانی با تردید فراوان از خانه خارج میشود. در مسیر بازگشت طوفان شدیدی رخ داده و سیل براه می افتد. جان به کلیسای متروک پناه میبرد و تصادفی صدایی از تابوتهای خانواده “ماهونه – Mahune” میشنود. بعد از آن جان مرتباً به کلیسا سر میزد و روزی ناگهان سوراخی بر روی زمین توجهش به خود جلب میکند… مسیر زیرزمینی را به طمع یافتن الماس “سیاه ریش” دنبال کرده و در انتهای آن به اتاقی بسیار بزرگ و پر از تابوت بشکه های شراب برخورد میکند.

http://masoudzm.persiangig.com/image/Chris/Moonfleet-1.jpg


بعد از مدتی جان متوجه میشود که دوستانش “راتسی” و “الزویر” هردو از جمله قاچاقچیان شراب هستند از این مکان بعنوان انبار خود استفاده میکنند ولی با اینحال خود را مخفی میکند و آن دو پس از خروج ورودی گودال را میپوشانند. جان پس از کمی تفحص تابوت “سیاه ریش” را یافته و درون آن گردن آویزی را می یابد که درون آن کاغدی پر از اعداد و البته آیاتی از انجیل مشاهده میکند. پس از ماجراهایی که پیش می آید جان به نزد “الزویر” میرود تا با او زندگی کند.
در همین حین مالیاتچی منطقه و همچنین “ماسکیو” از ماجرای شرابها بو میبرند… در هنگام تخلیه کردن آخرین محموله از کشتی نیروهای دولتی و راهزنان و جان و الزویر با هم درگیر میشوند که جان زخمی شده و ماسکیو کشته میشود. جان و الزویر به غار پناه برده و در آنجا جان بکمک انجیل، رمز تکه کاغذ را شکسته و متوجه میشود الماس در چاهی پنهان شده است. الزویر چاه را میشناخته و قرار میشود که با یکدیگر عازم سفر شوند.


جان برای “گریس – Grace” که معشوقش است داستان را تعریف کرده و خداحافظی میکند. پس از یافتن چاه، به کمک مردی که چاه را تمیز میکند الماس را می یابند ولی درگیری رخ میدهد و الزویر، مرد را درون چاه می اندازد. الزویر یه جان میگوید که خودش و جان، نباید به پول فروش الماس دست بزنند و میبایست همه آن را صرف بازسازی مونفلیت بکنند. در هلند جواهرفروش معرفوی به نام ” کریستین آلدوبراند – Krispijn Aldobrand” را یافته و او نام و آدرس جان را در کاغذی نوشته و پس از بررسی میگوید الماس تقلبی است و نهایتاً ده دلار بیشتر برای آن نمیدهد. جان دست انداخته و الماس را برمیدارد تا فرار کند، ولی “آلدوبراند” شروع به فریاد کشیدن کرده و پلیس آن دو را دستگیر و زندانی میکند.

http://masoudzm.persiangig.com/image/Chris/MOONFLEET-5.jpg


آن دو سالهای متمادی را در زندان سپری میکنند و نهایتاً قرار میشود که به عنوان کارگر به جاوه فرستاده شوند. کشتی آنها در نزدیکی مونفلیت غرق شده، و الزویر با فداکاری و پس از نجات جان از زنجیرها و دستبندها، خودش غرق میشود. جان به دهکده میرود ولی “گریس” در ابتدا وی را نمیشناسد. وی داستانش را برای گریس تعریف کرده از اینکه زندگی اش بخاطر یک الماس چنین بی ثمر گشته ابراز پشیمانی میکند. ولی اندکی بعد متوجه میشود که جواهرفروش هلندی بدلیل عذاب وجدان ئ قبل از مرگ، تمامی پول مربوط به فروش الماس را برایش ارسال کرده است. جان برطبق وصیت الزویر همه آن را صرف ساخت مدرسه و بیمارستان و کلیسا در مونفلیت میکند. با گریس ازدواج کرده و صاحب سه فرزند میشود و دیگر هرگز مونفلیت را ترک نمیکنند.”

—-

همانطور که متوجه شدید این داستان سالهایی دور بصورت یک مینی سریال از تلویزیون خودمون پخش شده بود که تا اونجایی که من یادمه دوبله خوبی هم داشت.

کریس دی برگ با ظرافت تمام نقاط اوج و فرود داستان رو شناسایی کرده و برای هریک تم و موسیقی مرتبط را نوشته است. برای بخشهایی که روایتگر زندگی جان در ابتدای داستان است تم های ایرلندی و سلتی استفاده شده است و در بخشی که جان به کمک انجیل رمز نوشته را میشکند، تم موسیقی ناگهان گوتیک و کلیسایی شده و به همین شکل برای بخش خداحافظی از “گریس” عاشقانه و در ادامه با استفاده از سازهای الکترونیک فضایی هیجان انگیزتر به  روایت کشف الماس بخشیده و در نهایت بخش پایانی ماجرا را نیز حماسی و به همراه گروه کر اجرا کرده است.


یک نقطه قوت بزرگ این آلبوم ضبط شدن آن در استودیو معروف و بزرگ Abbey Road Studio به همراه یک ارکستر فیلارمونیک ۹۰ نفری بوده است… من که آلبومی از کریس بیاد ندارم که چنین گروه نوازندگان قدرتمندی را دارا بوده باشد. (حتماً سایت این استودیو رو با دقت چک کنید، خیلی خلاقانه طراحی شده است)

نکته ای که باید در گوش دادن به این آلبوم به آن دقت داشت این است که نباید بصورت یک آلبوم موسیقی معمولی به آن گوش داده شود… این اثر بیشتر شبیه یک تئاتر موزیکال است که در آن هنرپیشه ها تمامی نمایش را به کمک آواز و موسیقی اجرا میکنند. یعنی بنظر من اگر در هنگام گوش دادن به این اثر درون ذهن خود به فضاسازی بپردازید اثرگذاری آن افزایش یافته و البته هنرمندی کریس دی برگ بیشتر نمود پیدا میکند.


در بخش مونفلیت کریس دی برگ ظرافتهای زیادی به خرج داده و با حرفه ای گری تمام، بخشهای مختلف را بهم مربوط ساخته… این مهم بخصوص در تکرار بعضی عبارتها و ترکیبها در تمامی ترانه ها دیده میشود: “با پسرکی که مخفی شده چه کنیم [What Shall we do with boy is hiding] و یا “هشیار باش (مراقب باش) [Have A Care] از جمله این ترکیبات هستند که در چند بخش از ترانه ها به فراخور مفهوم تکرار میشوند و در هرجا کاربرد و معنی خاص خود را دارند.

یکی از دلایلی که من داستان را (هرچند بصورت مختصر) نوشتم، این بود که فضاسازی های ذهنی شما عزیزان تسهیل شود… من خودم موقع گوش دادن به این بخش از آلبوم، مرتباً بندرهای همیشه مه آلود و زمین های گلی انگلستان و… در ذهنم مجسم میشد و فکر میکنم برای همه بخشها دانستن کلیت داستان کمک خوبی باشد تا چنین پرداخت های ذهنی قوت و عمق بیشتری پیدا کند.


نکته ظریف دیگر استفاده گاه و بیگاه کریس از ابیاتی است که در شعرهای قدیمی خودش خوانده است و آن ها را با نکته سنجی در میان اشعار جدید جا داده است که شاید بنوعی آلبوم خود را برای بسیاری از هوادارن قدیمی اش نوستالژیک کند… از جمله این اشعار میتوان به “Last Night” و “My Heart’s Surrender” اشاره نمود.

در بخش دوم (داستان های دیگر) ۶ ترانه وجود دارد که همان سبک وسیاق قبلی کریس دی برگ را با خود همراه دارند… اشعاری دلنشین و لطیف، صدایی گرم و گوش نواز که بنظر من با گذشت زمان بیشتر از پیش پخته شده و حالتی مخملین پیدا نموده است… داستانهایی دلنشین از اسکاروایلد، معصومیت از دست رفته کودکی، یک فرشته محافظ، و روایتی شاعرانه از لبخند مونالیزا اثر داوینچی از جمله این داستانها می باشند. و در نهایت آن لحن اعتراض آمیز و بشردوستانه همیشگی در آخرین تراک این آلبوم “مردمان جهان – People of the World” به اوج هنرمندی خود میرسد… ندای آزادیخواهی و تصویرسازی برای آرمانشهری که آرزوی کمابیش مشابه همه انسانهای صلح طلب و آزادیخواه است، پایان بخش این بهترین آلبوم کریس در هزاره جدید است…


یادم می آید یکبار کنسرتی از کریس دی برگ در دوبلین دیدم که بمدت یکساعت و نیم بتنهایی و به کمک یک گیتار و یک پیانو و بدون هیچ ارکستری تمام آهنگهای معروف خود را خواند و بشدت لذتبخش این کار را به انجام رسانید… اصولاً کریس دی برگ از آن دست خواننده هایی است که صدایش به موزیک هویت می بخشد و با تغییراتی که در صدایش میدهد فضای حسی موسیقی اش را ساخته و القاء میکند و اگر جایی موسیقی فوق العاده ای هم مانند “Don’t Look back” یا “Missing you” یا “So Beautiful” یا “the Same Sun” و یا “My Father’s Eyes” و … استفاده شده، بازهم عامدانه یا غیرعامدانه توجه شنونده بیشتر به لیریک و کلام خواننده معطوف میشود.

برای این پست ویژه!!، لینک ۷ موزیک را برای دانلود انتخاب و گذاشته ام که در صورت تمایل میتوانید دانلود کنید. چهار ترانه را از داستان مونفیلت انتخاب کرده ام و سه ترانه دیگر از بخش دوم آلبوم.

بدیهی است که برمبنای اصل خدشه ناپذیر این وبلاگ، اگر موسیقی های دانلود شده را  به کمک نرم افزار “جت آویو – JetAudio” نسخه ۶ و بالاتر پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را نیز مشاهده کنید.


بخش اول – داستان مونفلیت


۱- Chris de Burgh – Have A Care
دانلود

۲- Chris de Burgh –  Moonfleet Bay
دانلود


۳ – Chris de Burgh – The Storm
دانلود

۴ –
Chris de Burgh –  The Moonfleet Finale
دانلود


بخش دوم آلبوم – دیگر داستان ها

۵ – Chris de Burgh – Everywhere I Go

دانلود

۶ –
Chris de Burgh – Why Mona Lisa Smiled
دانلود


۷ –
Chris de Burgh –  People Of The World
دانلود



پینوشت ۱ : بخاطر طولانی شدن عذر میخواهم، ولی حیف بود مطلب را شهید کنم… ولی علت اصلی طولانی شدن پست، در پینوشت ۲ ذکر شده است.

پینوشت ۲ : نوشتن این پست ۴ روز به طول انجامید… خدا به باعث و بانیش خیر فراوان عطا نماید.