صد و هشتاد ثانیه

۲۵ تیر ۱۳۸۹ ۴ دیدگاه
مهدی با کمی تردید دسته کلید را بلند کرد و پنل روی جعبه رو باز کرد… کمی به ساعتش نگاه کرد… هنوز خیلی مونده بود… آفتاب هنوز تیز نشده بود ولی نمیدونست چرا اینقدر عرق کرده بود… کلاهش رو برداشت و با دستمال سر خیس از عرقش رو خشک کرد… بی اختیار پشت گوشهاش هم با همون دستمال خشک کرد… یاد مادرش افتاد که همیشه یادش مینداخت پشت گوشهاش همیشه کثیف میمونه… تو دلش فاتحه ای خوند…

کلاهش رو دوباره سرش گذاشت… یکم جلوتر رفت تا حضورش بیشتر تو خیابون حس بشه… کاشکی اونم حضورش رو بیشتر حس میکرد… ولی خب اون فقط یه شانس برای اینکار داشت و نمیخواست اونو از دست بده…

صدای ترمز اونو بخودش آورد… لکسوز مشکی که گویا قصد داشت چراغ رو با سرعت طی کنه با قرمز شدن اون، سریع روی ترمز زد و دقیقاً روی خط عابر متوقف شد… با آرامش به سمتش رفت و با اشاره دستش ازش خواست شیشه ماشین رو بده پایین… تو دلش گفت فقط یه تذکر محکم… شیشه که اومد پایین سر یه دختر با آرایش غلیظ اومد بیرون… تو رو خدا ببخشید یهویی متوجه چراغ شدم… و بعد با صدایی نازکتر ادامه داد: قول میدم تکرار نشه… مهدی دلش سوخت… دوستاش همیشه میگفتند حال این بچه تهرونیها رو باید گرفت ولی خب دلش نمی اومد… با صدایی محکم گفت: از این به بعد بیشتر احتیاط کنید… الانم آروم بیایید عقب چون روی خط عابر هستید…

همینجوری که ماشین داشت آروم آروم عقب می اومد از ماشین کناریش صدایی شنید که میگفت: بنده خدا لیسانس وظیفه هست… آهی کشید… این خدمت مزخرف کی قرار بود تموم بشه… خیلی احتیاط میکرد که کسی رو بدون دلیل جریمه نکنه…میدونست که با اینکار حرفهای زشتی نسبت بهش میزنن و اصلاً نمیخواست نسبت به مادر خدابیامرزش اهانتی صورت بگیره… مادر… مادر… تنها چیزی که آرومش میکرد یاد مادرش بود…

چراغ سبز شد و لکسوز مشکی ایندفعه با سرعت کمتر براه افتاد… یکبار دیگه ساعتش رو نگاه کرد… داشت وقتش میرسید… تایمر چراغ روی ۹۰ ثانیه بود… سریع به سمت پنل برگشت و کلید رو انداخت… دستش روی دکمه آماده بود… از کوچه پایینی ۲۰۶ آلبالویی رو دید که داره وارد خیابون میشه… تایمر روی ۵۰ اومد… ریسک نکرد و سریع دکمه رو زد… یهویی تایمر اومد روی ۴ و بعد زرد و سرانجام قرمز شد اونم با زمان ۱۸۰ ثانیه ای…

خیلی راننده ها نتونستند با این تغییر ناگهانی کنار بیان… و روی خط عابر و یا جلوتر متوقف شدند… یکی دو تاشون با تعجب با خیابون مقابل نگاه میکردند و متعجب از اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هیچ آمبولانس یا ماشین خاصی رد نمیشه و از دلیل این چراغ قرمز ناگهانی سردرنمیاوردند…


۲۰۶ آلبالویی به آرومی تو سایه درخت متوقف شد،… سپیده سرشو از شیشه آورد بیرون، نگاهی با تایمر انداخت… ۱۷۰… ماشین رو خاموش کرد… هوا هنوز گرم نشده بود و شیشه ها رو پایین داده بود… نگاهی به صندلی کناریش انداخت و انبوهی از پرونده ها که سرشون از تو زونکن قدیمی بیرون زده بود… زیر لب گفت: مزخرف… و بعد موبایلش رو برداشت و سعی کرد خودشو با اون مشغول کنه ولی سریع بیخیال شد…

تو ایینه وسط نگاهی به خودش انداخت… آروم چند تا تار موی طلایی که از زیر روسریش بیرون زده بودند رو توی روسریش کرد… با خودش فکر کرد عجب خریتی کرده به بابا گفته میخواد تو شرکتش کار کنه… اونم با روحیه بابا که مو رو از ماست میکشه… هنوز دو ماه نشده بود که میرفت و اندازه تمام عمرش کار کرده بود…

دوست داشت با دوستاش برن خرید، ولی بزرگترین درس تمام زندگیش این بود که با بابا نمیشد شوخی کرد… یه آه بلند کشید و شروع کرد نگاه کردن به ماشینهای دیگه… زیر لب گفت آخه خدایا اینم شانس هست ما داریم… و با چشمهای خمار از کم خوابی دیشب دوباره خیابون رو مرور کرد…

مهدی از پشت درخت و در یک زاویه مناسب خیره مونده بود… یه نیرویی میخکوبش کرده و هیچ چیز دیگه ای نمیدید… هیچی.. فقط فقط زیبایی بی نهایت بود که داشت خودش رو تو ایینه نگاه میکرد و موهاشو رو درست میکرد… یاد سهراب افتاد … “روی زیبا دو برابر شده است…” نمیدونست اینکارش گناه داره یا نه ولی سیر نمیشد از دیدنش… حاضر بود زمان متوقف بشه… قدیمها کتاب شعر میخوند خنده اش میگرفت از این که مثلاً “دیدن روی یار” چه ها که نکرده با این شاعران نگون بخت… ولی الان با تمام سلولهاش اونها رو درک میکرد… اگه میگفتند همه چیزت رو بده و بهت اجازه میدیم تا هروقت که بخوای فقط نگاهش کنی بدون مکث قبول میکرد…

صدای بوق یکی دو تا راننده بخودش آورد… راننده ها از اینکه میدیدند خیابان مقابل خلوته و الکی پشت چراغ هستند کلافه شده بودند و هی بوق میزدند… مهدی نگاهی به بالا انداخت و تایمر رو دید که داره به عدد ۱۰ نزدیک میشه… آهی کشید و گفت اینم از ۱۸۰ ثانیه امروز…

سپیده ماشین رو روشن کرد و راه افتاد… اوایل خیلی تعجب میکرد که چرا همیشه این چراغ وقتی بهش میرسه قرمز میشه و حتی در دقایق مختلف هم این قضیه تکرار میشه… ولی دیگه بیخیال شده بود… زبونش مو درآورده بود از بس گفته بود خدایا اینم شانسه ما داریم ولی خب مثل اینکه خدا گوشش بدهکار نبود و این چراغ قرار نبود حتی یکبار هم وقت رسیدنش سبز باشه…

مهدی تا جایی که چشمش توان داشت ۲۰۶ آلبالویی رو نگاه کرد… ماشینها که رد میشدن از نگاه ها و از حرکات کلامها میتونست متوجه بشه زیاد خوشحال نیستند و شاید هم بهش فحش هم بدند… ولی میدونست مادرش میدونه چی تو دلش میگذره… و میبخشدش…

دوباره کلاهش رو برداشت و با دستمال عرق پیشونی و سرش و البته پشت گوشهاش رو پاک کرد… از همین الان برای فردا و ۱۸۰ ثانیه بعدی، لحظه شماری میکرد…


—-
مسعود – تیر ۱۳۸۹

…چشمهایش

۲۱ خرداد ۱۳۸۹ ۱۴ دیدگاه
“م” ترمز دستی رو کشید… نگاهی به به دوروبر انداخت… جای خلوت و با صفایی بود، به کنار خودش و اون موجود بی همتا نگاه کرد…  با پشت دست راستش گونه های قشنگش رو نوازش کرد… با لبخند رو به “..” گفت: بنظرم اینجا مناسب باشه،“..” بیصدا خندید… چشمهای سیاهش درخشش عجیبی داشت و خنده های نخودیش باعث میشد گونه های قشنگش برجسته تر بنظر بیاد… “م” هردفعه نگاهش میکرد همین فکر رو میکرد و به واقع هیچوقت از دیدنش سیر نمیشد…

درب ماشین رو باز کرد و پیاده شد… صندوق عقب رو باز کرد و زیرانداز و بقیه وسایل رو بیرون آورد، “..” که هنوز لبخند به چهره داشت با دستش به سمت درخت تبریزی کهنسالی نزدیک رودخانه اشاره کرد درست همون لحظه باد شدت گرفت و روسری آبیش از سرش جدا شد… موهای طلاییش که همرنگ خوشه های گندم پشت سرش بود، به رقص دراومدند… انگار که “..” هم جزئی از مزرعه بود و همصدا با طبیعت “م” رو صدا میزد… “م” با آرامش بقیه وسایل رو به سمت همون درخت برد… در عرض چند دقیقه همه چیز مهیا شد…

“م” دوباره به اطراف نگاه کرد… زمین تقریباً تا خط افق هیچ عوارضی نداشت و باد ملایمی، خوشه های طلایی گندم رو به رقص عجیبی واداشته بود… با جاده اصلی خیلی فاصله داشتند و حتی صدای ماشین ها هم شنیده نمیشد… در فواصل چند ده متری و در حاشیه مزرعه درختان تبریزی سایه گستر رودخانه کم آب ولی روانی بودند که پیوستگی صدایش هر دل شیدایی رو به وجد می آورد… صدای دلنشین آب تنها نوایی بود که اون سکوت بی نظیر رو میشکست… هر چند دقیقه یکبار هم باد تمام نیروش رو جمع میکرد تا صدایی از شاخه های خسته درختان تبریزی دربیاره که تلفیق اونها ارکستر غریبی شده بود پر از آرامش…


“م” به چشمهای مشکی “..” خیره شد، “..” که سرگرم مرتب کردن وسایل بود، بار نگاه “م” رو روی خودش احساس کرد… سرشو بالا آورد… نیازی به حرف زدن نبود… انگار تمام هستی از اون ها میخواست با هم باشند… هیچ مزاحمتی نبود… “..” بلند شد و کنار “م” نشست… دراز کشید و سرشو روی پاهای گذاشت… و چشمهاشو بست… “م” آروم شروع به نوازش موهای طلاییش کرد… آروم آروم… همونجوری که همیشه دوست داشت… وقتی دستش به پیشونیش خورد نتونست تحمل کنه… خم شد و روی پیشانیش را بوسید…

“..” چشمهاشو باز کرد، نگاهی به چشمهای حالا پر از اشک “م” انداخت… با دستاش دستهای “م” رو گرفت و بوسید… “م” هرچه توی چشمهاش رو نگاه میکرد بیشتر لذت میبرد… چشمهای سیاه “..” به اندازه تمام عالم عمق داشت… هرچقدر خیره میشدی نمیتونستی تهش رو ببینی… بارها با خودش فکر کرده بود نباید زیاد به چشمهاش خیره بشه… مطمئن بود اگه زیاد ادامه بده بالاخره یه روز دیوانه میشه… ولی یه حس غریبی درونش فریاد میکشید که “توی اون سیاهی خودتو گم کن… یجوری که تا ابد هم هیچکس پیدات نکنه… یجوری که تا ابد محکوم باشی به موندن  توی چشمهاش و چه شیرین تبعیدی است این سفر بی انتها”…

باد لای شاخه ها پیچید… صدای دل انگیز آب لحظه ای قطع نمیشد… “م” خم شد و چشمهای “..” رو بوسید… بدون مکث و پشت سرهم… طعم شوری توی دهانش احساس کرد… اشک های “..” دونه دونه از روی صورت سفیدش به پایین میریخت و روی صورتش که حالا بخاطر آفتاب کمی به سرخی هم میزد رودخونه های کوچیکی درست میکرد…

“م” لحظه ای مکث کرد و خیره نگاه کرد… توی هیچ تابلوی نقاشی و توی هیچ کتاب شعری چنین پاک و بی غل و غش، معصومیت به تصویر کشیده نشده بود و در کلمات جاری نشده بود… حاضر بود قسم بخوره که سنگدل ترین آدمها هم نمیتونستند این از کنار چنین تصویری بی تفاوت عبور کنند… شاید بجای “..” اگر کس دیگه ای بود سریع دوربین همیشه آماده اش رو درمی آورد و اون لحظه رو جاودانه میکرد ولی خیلی خیلی درباره “..” حسود بود… حتی حاضر نبود تماشای یه تار مویش رو با کسی قسمت کنه…

“م” بیشتر خم شد و در حالیکه لبهاش رو به لبهای “..” نزدیک میکرد زمزمه کرد: «دوستت دارم»… لبهای “..” بی اراده باز شدند و صدایی نامفهوم پاسخ داد: «م…م دو…ت.. داوم… زززم» … شاید هر فرد دیگه ای بود شوکه میشد و حداقل لحظه ای مکث میکرد تا این اصوات نامفهوم رو تجزیه و تحلیل کنه… ولی “م” بی محابا و با حرارت “..” رو بوسید…

“م” با خودش فکر کرد: وقتی چشمهای سیاهش میتونن تا ابد تو رو غرق خودشون کنند و گم بشی تو بی انتهای سیاهی چشمهاش، چه نیازی به حرف زدن هست… و خودشو تا ابد تبعید کرد به سرزمین بی انتهای چشمهایش…


—-
مسعود – خرداد ۱۳۸۹

اشک ها و … اشک ها

۱۸ خرداد ۱۳۸۹ ۵ دیدگاه
فرید رویش رو برگردوند و دستش رو دراز کرد تا لیوان رو برداره… دستش نرسید… مجبور شد بلند بشه… ملافه نازکی رو که سپیده رو دلش کشیده بود کنار زد… نور ضعیف سبز رنگ چراغ خواب، تلالو قشنگی رو دیوار پشت لیوان ایجاد کرده بود… تشنه تر از اون بود که بخواد از رقص نور روی دیوار لذت ببره… پیشدستی رو که برعکس روی لیوان بود برداشت و تمام آب رو یکضرب خورد…

این داستان “یه لیوان آب بالای سر” دیگه الان سوژه فامیل شده بود… همه میدونستند فرید دو تا عادت داره… لیوان آب بالای سر موقع خواب و نون (بخصوص سنگک) سر سفره غذا… کلی مسخره اش میکردند ولی خب هرجایی میهمون بودند براش رعایت میکردند… سپیده که دیگه بطور اتوماتیک اینکارو میکرد هرشب…

برگشت بخوابه … وقتی رفت توی تخت و دستش رو به سمت دیگه تخت دراز کرد تازه متوجه شد سپیده اونجا نیست… نگاهی به پنجره دستشویی انداخت ولی چراغش خاموش بود… تعجب کرد… یکم با دقت به دوروبر اتاق نگاه کرد… پرده تکون میخورد یعنی اینکه درب رو به حیاط باز بود… تعجبش بیشتر شد… این موقع شب سپیده چکاری میتونست تو حیاط داشته باشه…

با بی میلی از توی تخت خودش رو کشید بیرون… با قدمهایی خسته به سمت در رفت… پرده رو کنار زد و درب رو باز کرد… تک چراغ توی کوچه نور کمی رو توی حیاط پخش میکرد ولی هنوز همه زوایای حیاط مشخص نبود… به سمت کلید برق رفت تا چراغ ها رو روشن کنه… درست لحظه ای که داشت کلید رو میزد صدای خنده خیلی آروم و ریزی رو شنید… مکثی کرد… سعی کرد مسیر صدا رو دنبال کنه… وقتی سرش رو چرخوند مسیر نگاهش با تک درخت بید توی حیاط برخورد کرد…

بدون اینکه دمپایی بپوشه و با پای برهنه و بیصدا به سمت درخت بید رفت… نسیم ملایم که شاخه های رهای بید رو به رقص وامیداشت و نور ضعیف چراغ توی کوچه، سایه های غریبی رو توی حیاط مینداخت… دوباره صدای خنده اومد یکم واضح تر… شادی توی صداش موج میزد… دلش یجوری شد… شک نداشت صدای سپیده هست… همیشه اعتقاد داشت قشنگترین خنده دنیا رو داره… سعی کرد پیش داوری نکنه…

وقتی به درخت نزدیک شد تونست طرح اندام سپیده رو ببینه… در حالیکه روی زمین نشسته بود به درخت تکیه داده بود و از حالت دستش مشخص میشد که گوشی رو توی دست چپش گرفته… نزدیک تر شد… دیگه میتونست کلمات رو که بیشتر حالت نجوا داشتند بشنوه… “آره، باید بیشتر احتیاط کنیم”… “فکرشو بکن”… “آره، آره”… وقتی اینا رو میگفت با دست راستش داشت با حلقه های فر خورده موهای طلاییش بازی میکرد… هی دور انگشتاش میپیچیدشون…

“تو رو خدا یکم بیشتر به فکر من باش”… “خودت میدونی”… “نه، کسی نمیتونه مانع بشه”… “وای اگه تورو نداشتم چه خاکی به سرم میشد” … این جمله رو که گفت دستش رو بطور کامل برد توی موهاش و شروع به تکون دادنشون کرد… فرید میدونست که وقتی سپیده خیلی احساساتی بشه اینکار رو میکنه… دیگه قلبش واقعاً درد گرفته بود… مغزش پر بود از فکرهای جورواجور… یعنی چی؟ باید چیکار میکرد… ولی یه صدایی ته مغزش داد میزد که فعلاً تصمیمی نگیر… سعی کرد همونجوری عقب عقب از حیاط بره بیرون… کله اش میخواست بترکه…

تو مسیر برگشت هنوز تک خنده های ریز سپیده رو میشنید… به ارومی رفت تو اتاق… سعی کرد چیزی رو تغییر نده… توی تخت دراز کشید و ملحفه رو دوباره کشید روی دلش… همه مدل سناریو تو ذهنش اومد… شاید… شاید… نمیدونست چرا ولی باورش نمیشد… اگه میخواست با دوستی صحبت کنه چرا تو روز یا توی اتاق باهاش صحبت نمیکرد… چرا درخت بید… چرا اون درختی که اینقدر فرید دوستش داشت… چرا … چرا… یه لحظه یه نوری تو دلش تابید… پس فردا تولدش بود…

سپیده همیشه عاشق سورپریز کردن بود… شاید تمام این تماس و خنده ها برنامه ریزی برای اتفاقی توی روز تولدش بود… انگار که یکهو همه بار دنیا رو از روی دوشش برداشته باشند… خیلی راحت شد… صدای پای سپیده رو شنید که داشت برمیگشت… خودش رو به خواب زد… سپیده اومد توی تخت و پشت به فرید دراز کشید… ولی فرید لبخندی به لب داشت… مطمئن بود که داستان از همین قراره…

——

فرید با کلی هیجان که چه اتفاقی در انتظارشه درب حیاط رو باز کرد… هر لحظه منتظر بود از در و دیوار یه چیزی سورپریزش کنه… دل توی دلش نبود… خب مثل اینکه توی حیاط خبری نبود… نزدیک در اتاق که شد مثل همیشه اسم قشنگشو صدا زد… سپیده من اومدم… انتظار داشت یه چیزی بوم صدا کنه یا مثلاً یهویی کلی آدم داد و فریاد کنان بیان سراغش… یکم مکث کرد و سعی کرد خودشو خونسرد و بدون اطلاع نشون بده…

وقتی در رو باز کرد، توی اتاق کسی نبود… به اطراف نگاه کرد… سپیده رو صدا کرد… سپیده درحالیکه پیش بند بسته بود و داشت با حوله دستش رو خشک میکرد از آشپزخونه اومد تو… سلام فرید جان… بدون اینکه دست خیس و بدنش باهاش تماس پیدا کنه بوسه سردی رو گونه فرید زد و گفت: تولدت مبارک آقای مهندس… یه شامی برات درست کردم انگشتات هم بخوری… ببخشید گُلم… یخورده دیگه حاضر میشه… تا دست و صورتت رو بشوری میام پیشت…

فرید یکم جا خورد… دوباره دلش یجوری شد… وقتی از دستشویی برگشت هنوز منتظر یه اتفاق بود… ولی اونشب سپیده مثل هر شب بود و شام هم چیز فوق العاده ای نبود فقط یه شمع به میز اضافه شده بود و در انتها یه شیشه عطر کادو شده هم بعنوان کادو بهش داد و یکی دوبار سر و صورتش رو بوسید… فرید کلاً آدمی نبود که بتونه خیلی خوب فیلم بازی کنه… سپیده هم آخراش احساس کرد که حالش گرفته هست… و مرتب از کارهای زیاد خونه گفت و از اینکه نتونسته بود برنامه ریزی درستی بکنه معذرت خواست ازش… شب موقع خواب هم در حالیکه پشتش به فرید بود خوابید…

فرید توی دلش آشوبی برپا بود… تمام اون چیزی که تو ذهنش ساخته بود در یک لحظه فروریخته بود… دوست داشت باور کنه که همه اون چیزهایی که شنیده بود اشتباه بوده… ولی هنوز یه حسی بهش میگفت نباید قضاوت کنه… ته دلش هنوز امید داشت…

—-

پشت چراغ قرمز برای بار هزارمین بار پرینت ها رو برداشت و نگاه کرد، یجوری تا زده بودتشون که چیزی دیده نشه… جرات نداشت نگاهشون کنه… با دستی لرزون کاغذ بلند و بالای پرینت مکالمات تلفن خونه رو برداشت… رفت سراغ همون روز کذایی… شماره رو نمیشناخت.. موبایل تهران بود… صدای بوق ماشین ها بخودش آورد.. یکم جلوتر دوباره نگه داشت… وقتی همه پرینت رو چک کرد دید تقریباً اغلب شبها تو همون ساعتها با اون شماره تماس گرفته شده… از باجه مجله فروشی یه کارت تلفن خرید و از تلفن با اون شماره تماس گرفت…

هی خدا خدا میکرد اون چیزی نباشه که فکرش رو میکرد، صدایی مردونه و محکم از اونور جواب داد… الو… الو… بفرمایید…

پسر روزنامه فروش برای مرتب کردن روزنامه های جلوی دکه بیرون اومد… مردی که چند دقیقه پیش ازش کارت تلفن خریده بود رو دید که روی زمین، کنار تلفن نشسته و داره گریه میکنه… با خودش گفت حتماً خبر مرگ عزیزی رو بهش دادند و بدون مکث خونسرد شروع به مرتب کردن مجله ها کرد…


—–
مسعود زمانی – اردیبهشت ۸۹