Lunatic

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳۰ دیدگاه
فریبرز دستی به موهای کم پشتش کشید… تو آیینه دستشویی کمی بخودش نگاه کرد و زورکی لبخندی زد، سی سال بیشتر نداشت ولی چهل ساله نشون میداد، لبخند از روی لبش رفت، دیگه وقتش بود… برگشت، در رو باز کرد و به سمت تخت خواب برگشت… طرح اندام قشنگش از زیر ملحفه سفید بخوبی مشخص بود… پنجره باز بود و نسیم خنک تابستانی پرده ها رو بشکل شاعرانه ای تکون میداد… شایدم با هر وزشی روحی خسته از سکوت شب، راهش رو باز میکرد به اون “سالن موسیقی”… این اصطلاحی بود که فرح بکار میبرد… میگفت وقتی توی چشمهای فریبرز نگاه میکنه یه موزیکی تو دلش شروع به نواختن میکنه که هرچقدر هم سعی کرده نتونسته حتی یک دهم زیباییش رو تو یکی از ساخته هاش نشون بده…

فریبرز به سمت تخت حرکت کرد و در کنارش مکثی کرد… صورت زیبای اونو ستایش میکرد… تو همون نور ناتوان چراغ خواب، سایه روشن خطوط چهره فرشته گونه اش دل از هر روح سرگردانی می ربود… خم شد و به آرومی موهای طلاییش رو کنار زد و به نرمی بال یه پروانه بوسه ای بر پیشونی بلندش زد… دوست داشت بوسه ها رو ادامه بده ولی وقت زیادی نداشت… بازم بهش خیره شد… نهایت زیبایی…

فرح کمی جابه جا شد… قرص ها کار خودشون رو کرده بودند و قرار نبود به این راحتیها از خواب بیدار بشه… فریبرز برگشت و به سمت درب باز تراس رفت… روی صندلی راحتی چوبی نشست و سرش رو به بالا گرفت… ماه کامل بود … و عجیب خواستنی… نفس عمیقی کشید… بوی شب بوها و چمن خیس از باران دیروز، به حد دیوانه کننده ای بینی اش را نوازش میداد… ولی اون چیزی که بیشتر دیونه اش میکرد نور ماه بود… تو همین چند لحظه انگار نورش چند برابر شده بود… ساعتش رو نگاه کرد… صندلی رو کنار زد…


دستش رو توی جیبش کرد… گچ سفید و کاغذ تا شده رو درآورد و روی کف چوبی تراس شروع به ترسیم کرد… دایره ها، نیم دایره ها، سمبل های باستانی… همه چیز رو از حفظ بود… تقریباً دو سالی بود که اینکار رو میکرد… بالاخره تموم شد… برای اطمینان نگاهی به کاغذ انداخت… همه چیز سرجایش بود…

برگشت توی اتاق… از روی میز توالت آیینه دسته دار کوچیک فرح رو برداشت… و با عجله به سمت تراس برگشت… آیینه رو در مرکز طرحی که کشیده بود گذاشت… کاغذ رو باز کرد و جملات زیرش رو نگاه کرد و شروع کرد به خوندن…  اون نوشته ها رو حتی اساتید دانشگاه به سختی میتونستند بفهمند ولی فریبرز کار سختی پیش رو نداشت… پایان نامه دکترایش در ارتباط با زبان آشوری و خط سلطنتی آنها که شبیه خط میخی ولی متفاوت در مفهوم بود، ارائه کرده بود… و همان موقع ها بود که این را پیدا کرده بود…

سطح آیینه شروع به اندکی لرزش نمود… ابتدا هاله ای نقره ای روی آن شروع به حرکت کرد و بعد انگار که درونش مایعی باشد، موج برداشت و به رنگ آبی کمرنگ دراومد… چند لحظه بعد آیینه به شکل طبیعیش برگشت… فریبرز چشمش را بست و با احتیاط و بدون نگاه کردن آیینه را برداشت… به سمت تخت حرکت کرد… و اون موجود بی همتا هنوز روی تخت همچون یک فرشته در خواب بود…


آیینه رو به صورتش نزدیک کرد و آخرین کلمات رو هم زیر لب زمزمه کرد… چون آیینه روبروی صورت فرح بود نمی تونست ببینه چی میشه، ولی بازتاب کمرنگ نور آبی روی صورتش رو بوضوح میدید… و دوباره همه چیز بحال طبیعی برگشت… ایینه رو گذاشت روی میز… با دستمال تراس رو تمیز کرد و درش رو بست… در نهایت دوباره به سمت دستشویی رفت…یکم تو آیینه به چروک های اطراف چشمهاش خیره شد… تو ذهنش موجی از خاطرات مرور شد…

توی کتابخونه بود… عکسی که از لوح سنگی گرفته شده بود خیلی شفاف و واضح بود… از لندن براش ارسال کرده بودند و خیلی هیجان زده خیره به خطوط نگاه کرد… باورش نمیشد… خیلی هیجان داشت…با ولع شروع به خوندن کرد… ولی… ولی خط آخر بدجوری تو فکر فروبردش…

فریبرز به حال خودش اومد… به سمت تخت برگشت… خسته بود… اینکارا خیلی ازش انرژی گرفته بود ولی با اینحال خیلی محکم فرح رو در آغوش گرفت… خاطرات بازم توی ذهنش چرخیدند…

بارون همه رو فراری داده بود، ولی نیمکت خیس فضای سبز تالار رودکی هنوز پذیرای دو روح ناآرام و بی توجه به سردی قطرات بیرحم باران آذر ماه بود… فریبرز دستش رو از زیر روسری برد به سمت گردن با شکوه فرح و زمزمه کرد بزرگترین آرزوت چیه… فرح سرش رو برگردوند و با لبخند پاسخ داد : هیچکس نمیتونه برآورده اش کنه؟ فریبرز گفت: حالا تو بگو… و فرح پاسخ داد: این که تا ابد زیبا بمونم…

سایه شاخه درخت افتاده بود روی شیشه پنجره و نسیم یجوری تکونش میداد انگار داره براش دست تکون میده… فریبرز لبخند تلخی زد و در حالیکه سرش رو به بازوی فرح چسبونده بود به خطوط آخر لوح فکر کرد و هشداری که توش فریاد زده شده بود… هر جادویی تاوانی داشت و تاوان این جادو، پیر شدن جادوگر بود… فریبرز بیخیال خندید، نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست… نفسش پر بود از عطر تن فرح…


—–
مسعود زمانی  – اردیبهشت ۸۹



پینوشت : Lunatic هم به معنای “ماه پرست” و هم به معنای “مجنون” است.

آفتاب سرخ

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳۰ دیدگاه
پسر سعی کرد خودشو بیشتر از قبل به دیوار بچسبونه… راه رفتنش خیلی سخت شده بود ولی خب آفتاب ظهرهای تابستون عجیب عمود بود و سایه عجیب نایاب… دیوار آجری نه چندان بلند خونه باغ توی کوچه، تنها جایی بود که میشد از سایه درون آن بهره جست… ولی هرچی که میگذشت افتاب عمودتر میشد و سایه نایاب تر …برگشت و با دلهره به عقب نگاه کرد…

روزها از خونه بیرون نمی اومد… اگر هم می اومد سعی میکرد سمت غروب باشه… سعی کرد گامهاشو آهسته و تو یه راستا بزاره… کمی جلوتر دیوار تموم میشد… نگاهی به دور و بر انداخت و خلوتی کوچه لبخندی به لبهاش نشوند… با سرعت شروع به دویدن کرد تا برسه به اون یکی دیوار و تو سایه اش آروم بگیره…


سپیده به کمک دست آزادش صورت پویان رو نوازش کرد… نیمکت پارک اندازه ۴ نفر جا داشت ولی اون دو تا با خساست تمام چسبیده بودند به همون گوشه کنار دسته نیمکت…کیفهاشون هم مثل خودشون، ولی توی اون گوشه نیمکت پارک چسبیده بودند بهم تا خداینکرده فاصله ای نیفته میون دو وجود ملتهب از گرما… یکی عشق و دیگری… پویان میخندید… سپیده ولی فقط لبخند میزد… کلاً سپیده اصلاً اونجا نبود… تو آسمونها سیر میکرد… باورش نمیشد که پویان کنارش بود… دوست داشت همون لحظه ساعتش از کار بیفته… زمان متوقف بشه… همین دمی که با پویان بود به اندازه تمام دنیا ارزش داشت… با خودش فکر کرد اگه الان هم میمرد هیچ مشکلی نداشت…

پویان نفس نفس میزد… نه از دویدن همون یه تیکه کوچه بلکه از هول… درست وسط فاصله میون دو کوچه یه پسربچه رو دیده که در مسیر متقاطع با اون داره حرکت میکنه… با یه حرکت سریع پرید و خودشو رسوند اونور… خیلی وحشت کرد… یعنی دیده بود؟ به خودش لعنت فرستاد که اومده بیرون… ولی چاره ای نداشت… تلفنها قطع بود… باید خودشو به خونه مادرش میرسوند… پیرزن کافی بود یکم دلش شور بزنه… پنج تا سکته ناقص جای هیچ ریسکی نمیزاشت… سعی کرد سرعت گامهاش رو بیشتر کنه…

سپیده همون تنگ کوچیکه رو انتخاب کرد… راحت تر میتونست دستش بگیره و از یه طرف هم ماهی قرمز و سیاه توش چشمای گنده خیلی بامزه ای داشت… پویان حتماً خوشش میومد… البته امروز قرار نداشتند ولی از یه طرف کلاس تشکیل نشد و از طرف دیگه چون قرار بود یخورده زودتر برگرده شهرشون باید کارها رو جلو مینداخت… باید غافلگیرش میکرد… میدونست شنبه ها ساعت ۶ عصر کجا میتونه پیداش کنه… ولی خب راه طولانی بود… این دومین اتوبوسی بود که عوض میکرد… روس صندلی اتوبوس که اروم گرفت با لبخندی  به لب ماهی رو نگاه کرد… لبش رو به شیشه چسبوند و خیلی حرفهایی رو که خجالت میکشید به پویان بزنه یواش یواش توی تنگ و برای ماهی کوچولو زمزمه کرد…


پویان خسته شده بود… این مدل یه وری راه رفتن شاید اولش بامزه باشه ولی بعد از مدتی خیلی خسته کننده میشه… ولی بالاخره همه چی تموم شد و رسید… زنگ رو زد… کلید رو یادش رفته بود بیاره… چند دقیقه بعد در باز شد و صورت نگران و چروکیده و مهربان مادر رو دید… همه چی رو خلاصه کرد… حتی تو نرفت… چون همیشه بهش گیر میداد که آنتن تلویزیونشو درست کنه… تو این آفتاب… بالاپشت بوم!!!!! مگه از جونم سیر شدم…. سرو تهش رو سریع هم اورد و گفت نگران نباشه و این حرفها… باید برمیگشت…

سپیده دیگه خسته شده بود… باید همین الان ها میرسید… با یه دست تُنگ رو نگه داشت و با اون یکی از تو کیفش بسته کادو رو درآورد… دوست داشت همینجوری از بالای سکو بپره بغلش (یکی از آرزویهاش بود) ولی خب دستش پر بود… پاهاش بیتاب بودند و مرتب تاب میخوردند… بالاخره اومد… از پیچ با سرعت اومد داخل کوچه…  پویان این فروشگاه موسیقی رو خیلی دوست داشت و شنبه ها می اومد تا خودشو آپدیت کنه… ولی… ولی… تو یه لحظه که شاید یکسال براش طول کشید اون هم دید… موهاش تقریباً باز بود و روسری قرمزش عین یه خط خون فقط روی بخش کوچیکی از موهای طلاییش رو پوشونده بود و دستهاش توی دست پویان مثل اینکه زنجیر شده بود… حالشو نفهمید… تنگ ماهی از دستش ول شد روی زمین و با صدایی وحشتناک شکست… اونم درست روی سایه پویان… ماهی نگون بخت بدجوری داشت بالا و پایین میپرید… اونم روی جایی که قلب سایه پویان باید میبود…

پویان دوباره به همون تقاطع و فاصله میون دو کوچه رسید… با احتیاط مضاعف دوروبر رو نگاه کرد… فرصت خوبی بود تا با خیال راحت رد بشه… دوید… و تندتر و یهویی بدون هیچ اخطاری پایش لغزید… و با سینه افتاد روی زمین… از جاش بلند شد… خون همه زمین رو پر کرده بود و تمام چاله چوله ها مثل جزیره هایی پراکنده در میان دریای خون غوطه ور بودند… دستش یکم درد میکرد ولی مهم نبود… دور و بر رو خوب نگاه کرد… کسی نبود…

خون لباساش هم پوشونده بود… هرکی دیگه بود از وحشت نمیتونست تکون بخوره… ولی پویان به آرومی لباساش و شلوارش رو از خاک تکوند… کمی جلوتر رفت… ساعت کمی از ظهر گذشته بود و آفتاب کمی مایل تر شده بود… و سایه لعنتی هم یکم کشیده تر… برگشت و به سایه اش خیره شد… توی کوچه به اندازه یه سطل بزرگ خون پخش شده بود… لبخند تلخی زد و همینجوری که جلو میرفت سایه اش ردی از خون بجا میزاشت…


مکثی کرد و پوزخندی زد… دوباره به عقب نگاه کرد… نفرین غریبی بود… مدتها بود “شب رو” شده بود و خیلی وقت بود این صحنه رو ندیده بود… خون سرخ عین آتشفشان از درون سایه اش میجوشید… درست از جایی که میبایست قلبش میبود…


—–
مسعود زمانی – اردیبهشت ۸۹

درد دالان

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۱ دیدگاه
صدای نفسهای تندشون تنها صدایی بود که سکوت اون دالون رو میشکست… با دستهاش موهای طلایی الهام رو از روی صورتش کنار زد…دستاش رو دو طرف صورت گرد و قشنگش قرار داد… چشمهاش بسته بود… و وقتی بسته بود زیباییش با یه معصومیت عجیبی همراه میشد… یجوری نورانی میشد که میخواست تا ابد فقط فقط نگاهش کنه… الهام ناخودآگاه دستاش رو از پشتش گره کرد و  بیشتر فشار داد و خیلی بیشتر بهم نزدیک شدند… مهدی فقط خیره نگاهش میکرد… چشمهای الهام هنوز بسته بودند و لبهاش.. عطش عجیبی داشت… سرشو نزدیک کرد… ولی … ولی نه… چشمهای بسته الهام منصرفش کرد…

سرشو بهش نزدیک تر کرد و روی پیشونیش رو بوسید… الهام چشمهاش رو باز کرد و با تعجب نگاهش کرد… چرا… اونم بعد از اینهمه خودداری و تحمل… شاید تاریکی دالونهای تودرتوی کاروانسرای قدیمی اذیتش میکرد… ولی خب هیچوقت اینجور فرصتی پیش نمی اومد… مهدی رو خیلی قبول داشت… ازچشمهاش هم بیشتر بهش اطمینان داشت… هیچ وقت احساس نکرده بود وقتی دستش رو میگیره میخواد ازش سوء استفاده کنه… فرشته همیشه بهش میگفت شاید مهدی داره فیلم بازی میکنه… ولی اون همیشه جواب میداد اگه همه این ها فیلمه، خب این فیلمی بود که دوست داشت توش زندگی کنه… تازه فیلم که سه سال طول نمیکشه…


مهدی هیچی نگفت و به آرومی دستهای الهام رو باز کرد و هردوشون رو توی دستش گرفت و بوسید… بجور بغض عجیبی توی گلوش بود… نفس هم به سختی میتونست بکشه… فقط تونست یک کلمه بگه… نه…

اشک دوید توی چشمهای الهام… یجور احساس توهین بهش دست داد… یعنی… یعنی من رو دوست نداره… یعنی خودمو باختم بهش… شاید از اینکه اینقدر سریع بدستم آورد خوشش نیومد… موجی از فکرهای دیوونه کننده دوید تو ذهنش…

دستهاش هنوز تو دست مهدی بود… و سکوت غریبی حاکم شده بود… دو تا قطره اشک از گوشه چشمهای الهام اومد پایین… مهدی با انگشتاش اشکها رو پاک کرد… و سر الهام رو گذاشت روی شونه هاش… با دست آزادش روسری آبی رو که خودش براش کادو خریده بود کشید روی موهاش…

اشکهای الهام بیشتر شده بود و تمام سرشونه مهدی خیس خیس شده بود… مهدی با بغضی که هنوز تو صداش بود گفت بسه دیگه بیا بریم… خم شد و کیف الهام رو از روی زمین برداشت… خواست بهش بده که الهام با شدت اونو از دستش کشید و با صدایی لرزان گفت … خیلی نامردی… برو گمشو… دیگه نتونست چیزی بگه و گریه کنان شروع به دویدن کرد…

مهدی نفهمید چند دقیقه تو اون حالت بود… با ناامیدی دنبال عینکش دستش رو روی زمین کشید و بالاخره پیداش کرد…  ولی وقتی اومد بیرون از نگاه بچه ها فهمید که خب قضیه یکم لو رفته… بخصوص فرشته که از روی سکو کناریش خیلی با نفرت نگاهش میکرد… نتونست بار سنگین نگاه ها و سکوت رو تحمل کنه… رفت سمت اتاقک حجره مانندی که بهشون داده بودند…

با دستی لرزان از توی ساکش بطری آب رو درآورد و از تو جیب بقلی ساک قرصهاشو بیرون آورد و بدون مکث دو تاشو با هم خورد… دستاش میلرزید… داوود اومد توی حجره و بی توجه با کفش اومد روی قالیچه… مهدی چه غلطی کردی اون تو… دیوونه شدی پسر… بابا تو مثلاً الگوی هممون بودی… گند زدی به سفرمون…

فرهاد هم اومد تو… ولی خیلی آروم کفشهاشو درآورد و نشست کنار مهدی… به نرمی دستهاشو گذاشت روی شونه های مهدی و رو به داوود گفت: میتونم ازت خواهش کنم چند دقیقه تنهامون بزاری… داوود که هنوز عصبانی بود با گامهایی تند رفت بیرون…

فرهاد به آرومی پرسید بهش گفتی ماجرا رو… مهدی دیگه نتونست تحمل کنه… زد زیر گریه… ولی مثل همیشه بی صدا… کمتر از چند لحظه موج اشکها تمام صورتشو پوشوند… فرهاد از تو ساکش دستمالی درآورد و بهش داد…

صدای مهدی تو این چند وقته به اندازه کافی گرفته بود و گریه هم مزید بر علت شده بود که حرفهاش نامفهوم بشه…  تو رو خدا… تورو خدا من برسون خونه… نمیخوام اینجا بمونم…

فرهاد به هر بدبختی بود یه ماشین دربست گرفت… توی راه مهدی سرشو به شیشه ماشین چسبونده بود و توی نور کم فروغ غروب به خط افق زیبای کویر خیره شده بود… فرهاد دستشو رو شونه های مهدی گذاشت و گفت: اینقدر تو خودت نریز رفیق… یادت رفته دکتر کریمی میگفت قویترین سلاح جلوی سرطان روحیه هست… مهدی که هیچی نشنیده بود، نفسی کشید و با چشمهاش خط افق رو تا نمای محو کاروانسرا دنبال کرد…

—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹