زندگی من

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ بدون دیدگاه

اینم از زندگی ما… خودش یه داستان بلند کمدی هست… هرچند که شاید همه نخندند

بزرگترین طنز روزگار این هست هنوز داری بازی میخوری


شکایت نامهٔ ما سنگ را در گریه می‌آرد … مهیای گرستن شو، دگر مکتوب ما بگشا

با نامرادی از همه کس زخم می‌خوریم …  این وای اگر سپهر رود بر مراد ما

هر چند از بلای خدا می‌رمند خلق … دل را به آن بلای خدا داده‌ایم ما


Categories: نکات جالب

…سرشک غم به دامن

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۲۰ دیدگاه
شیشه رو داد پایین و سرشو از اون آورد بیرون… آهای گاریچی تکون بده دیگه اون لش رو… از توی ماشین جلویی مرد میانسال از تو آیینه بغل نگاهی به پسر انداخت… کمی خیره شد و چیزی نگفت… پسر از جواب ندادن اون بیشتر عصبانی شد… دستش رو گذاشت روی بوق… ممتد بود و گوشخراش… چراغ سبز شد… مرد میانسال با خونسردی ماشین رو توی دنده گذاشت و حرکت کرد و در حالیکه ماشین پسر از کنارش رد میشد حرکت نامفهوم (ولی قابل حدس زدن) لبهاش رو دید که چیزی رو زمزمه میکنه… با خودش فکر کرد که چی شده این جوونا اینجوری شدند… اینهمه عجله برای چی…

پسر در حالیکه از زوزه های موتور قدرتمند ماشینش لذت میبرد پاشو روی پدال فشار داد… از این پیرزن خیلی بدش می اومد… پنج شنبه ها روز تفریحش بود ولی اون باید همه رو میبرد خونه اون پیرزن…. با منطقش جور درنمی اومد که چرا باید برن آدمی رو ببینن که حتی به زحمت میتونه صداشون رو بشنوه… ولی ماشین بابا بود و اگه قرار بود بزنه بیرون باید حرفشو گوش میکرد… فحشی داد و سرعتش رو بیشتر کرد…

به فرشته گفته بود تا ساعت ۶ میرسونه خودشو… دستشو گذاشت روی بوق… چرا ملت اینجوری رانندگی میکنند… از سرراهم برید کنار… فرشته رو توی کلاس زبان دیده بود… اوایل اصلاً آنتن نمیداد… ولی خب هرکسی کار خودشو بلده… الان دو هقته بود که میبردش بیرون… خیلی مقاوم بود ولی میدونست اگه همه چی همونجوری پیش بره که برنامه ریزی کرده … خندید…

پخش ماشین رو برای دهمین بار روشن کرد… کلی آهنگ باحال ریخته بود روی سی دی… ولی این لعنتی هم اذیت میکرد… مرتب صدای آهنگ قطع و وصل میشد… اعصابش خراب شد… با مشت کوبید روی فرمان ماشین… دستش رو دراز کرد سمت سیستم پخش ماشین و سی دی رو درآورد… پر از خط و خطوط بود… لعنتی… برای یه لحظه جلو رو نگاه کرد… و وحشت تمام وجودش رو پر کرد…

انبوه ماشین های جلوش باعث شد که با قدرت پدال ترمز رو تا آخر فشار بده… صدای وحشتناکی بلند شد… ولی در ۵ سانتی متری ماشین جلویی تونست نگهداره… بوی مزخرف لاستیک هاش فضا رو پر کرده بود… قلبش ۲۰۰ تا داشت میزد… ولی سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده… دست چپ لرزانش رو گذاشت لب در ماشین و دست راستش رو با بی خیالی گذاشت پشت گردنش… ترافیک عجیبی بود و ماشین ها کیپ کیپ کنار هم بودند…

وقتی خیالش جمع شد که نگاه همه از روش برداشته شده، دوباره رفت سروقت پخش ماشین… نه هیچجوری قرار نبود اون سی دی پخش بشه.. رفت سراغ داشبورد و سی دی های توش که شاید چیز دندونگیری پیدا کنه… این نه… شجریان!!!! … گندتون بزنه با این سی دی هاتون… مردک شصت سالشه هنوز نمیفهمه چی گوش بده… بازم زیر لب یه فحش داد… یه سی دی پیدا کرد که روش چیزی نوشته نشده بود…

با ناامیدی سی دی رو گذاشتش تو سیستم… و دکمه پخش رو زد…  درست همین لحظه از سمت راست ماشین به اندازه تقریباً دو متر جا خالی شد… با سرعت خواست بره سمت جای خالی که ناگهان صدای مهیبی اومد … ماشینی که از عقب میخواست اون فضای خالی رو پرکنه ،زده بود بهش… فحشی اینبار با صدای بلند داد و از ماشین پرید بیرون…

کودک پشت شیشه صداها  رو نمیشنید ولی توی ماشین های جلویی میدید که چند تا آدم بزرگ بدجوری دارن با هم بازی!!! میکنن… بازیشون اصلاً هم بامزه نبود… چرخید و ماشین کناری رو نگاه کرد… پیرزن و پیرمرد رو دید که خیس اشک همدیگه رو در آغوش گرفتند و … مامان رو که محو بازی!! ماشین جلوییها بود صدا کرد…

شهین برگشت که ببینه بچه چی میگه خشکش زد… پیرمرد و پیرزن ماشین بغلی خیلی بیتوجه به اطرافشون داشتند بشدت همدیکه رو میبوسیدند… شهین که شکه شده بود و نمیتونست حرف بزنه…

با تعجب شیشه رو داد پایین… صدای فحشها و داد و بیداد اون چند نفر مانع از این نبود که بتونه صدای بسیار بلند و البته دل انگیز آواز “گل نراقی” رو از سیستم صوتی ماشین جلویی بشنوه…

مرا ببوس… مرا ببوس… برای آخرین بار…


ملغمه عجیبی بود… ولی اون دو سپیدموی، توی اون همه سر و صدا فقطِ فقط صدای آواز رو می شنیدند…

شب سیاه سفر کنم… ز تیره راه گذر کنم …

نگه کن ای گل من  … سرشک غم به دامن … برای من میفشان


ثریا یکبار دیگه توی چشمهای پرچین و چروک  و مات و پر از اشک بهمن خیره شد… بی محابا بار دیگه بوسیدش… بهمن به گرمی بوسه اش رو پاسخ داد و توی گوشش زمزمه کرد: هیچوقت از دوست داشتنت خجالت نکشیدم… هیچوقت…

دختر زیبا … امشب بر تو مهمانم … در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا … از برق نگاه تو … اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من

———–
مسعود زمانی اردیبهشت ۸۹

پی نوشت: این داستان چند شب پیش نوشتم و جزو نوشته هایی بود که هیچوقت نمیخواستم بزارم توی اینترنت، ولی تو یه تاکسی خسته، راننده خوش ذوق اون آهنگ رو گذاشته بود و اینو یه نشونه تلقی کردم و …

کمی و کاستی هایش رو ببشخید…

برام دعا کنید

Lunatic

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳۰ دیدگاه
فریبرز دستی به موهای کم پشتش کشید… تو آیینه دستشویی کمی بخودش نگاه کرد و زورکی لبخندی زد، سی سال بیشتر نداشت ولی چهل ساله نشون میداد، لبخند از روی لبش رفت، دیگه وقتش بود… برگشت، در رو باز کرد و به سمت تخت خواب برگشت… طرح اندام قشنگش از زیر ملحفه سفید بخوبی مشخص بود… پنجره باز بود و نسیم خنک تابستانی پرده ها رو بشکل شاعرانه ای تکون میداد… شایدم با هر وزشی روحی خسته از سکوت شب، راهش رو باز میکرد به اون “سالن موسیقی”… این اصطلاحی بود که فرح بکار میبرد… میگفت وقتی توی چشمهای فریبرز نگاه میکنه یه موزیکی تو دلش شروع به نواختن میکنه که هرچقدر هم سعی کرده نتونسته حتی یک دهم زیباییش رو تو یکی از ساخته هاش نشون بده…

فریبرز به سمت تخت حرکت کرد و در کنارش مکثی کرد… صورت زیبای اونو ستایش میکرد… تو همون نور ناتوان چراغ خواب، سایه روشن خطوط چهره فرشته گونه اش دل از هر روح سرگردانی می ربود… خم شد و به آرومی موهای طلاییش رو کنار زد و به نرمی بال یه پروانه بوسه ای بر پیشونی بلندش زد… دوست داشت بوسه ها رو ادامه بده ولی وقت زیادی نداشت… بازم بهش خیره شد… نهایت زیبایی…

فرح کمی جابه جا شد… قرص ها کار خودشون رو کرده بودند و قرار نبود به این راحتیها از خواب بیدار بشه… فریبرز برگشت و به سمت درب باز تراس رفت… روی صندلی راحتی چوبی نشست و سرش رو به بالا گرفت… ماه کامل بود … و عجیب خواستنی… نفس عمیقی کشید… بوی شب بوها و چمن خیس از باران دیروز، به حد دیوانه کننده ای بینی اش را نوازش میداد… ولی اون چیزی که بیشتر دیونه اش میکرد نور ماه بود… تو همین چند لحظه انگار نورش چند برابر شده بود… ساعتش رو نگاه کرد… صندلی رو کنار زد…


دستش رو توی جیبش کرد… گچ سفید و کاغذ تا شده رو درآورد و روی کف چوبی تراس شروع به ترسیم کرد… دایره ها، نیم دایره ها، سمبل های باستانی… همه چیز رو از حفظ بود… تقریباً دو سالی بود که اینکار رو میکرد… بالاخره تموم شد… برای اطمینان نگاهی به کاغذ انداخت… همه چیز سرجایش بود…

برگشت توی اتاق… از روی میز توالت آیینه دسته دار کوچیک فرح رو برداشت… و با عجله به سمت تراس برگشت… آیینه رو در مرکز طرحی که کشیده بود گذاشت… کاغذ رو باز کرد و جملات زیرش رو نگاه کرد و شروع کرد به خوندن…  اون نوشته ها رو حتی اساتید دانشگاه به سختی میتونستند بفهمند ولی فریبرز کار سختی پیش رو نداشت… پایان نامه دکترایش در ارتباط با زبان آشوری و خط سلطنتی آنها که شبیه خط میخی ولی متفاوت در مفهوم بود، ارائه کرده بود… و همان موقع ها بود که این را پیدا کرده بود…

سطح آیینه شروع به اندکی لرزش نمود… ابتدا هاله ای نقره ای روی آن شروع به حرکت کرد و بعد انگار که درونش مایعی باشد، موج برداشت و به رنگ آبی کمرنگ دراومد… چند لحظه بعد آیینه به شکل طبیعیش برگشت… فریبرز چشمش را بست و با احتیاط و بدون نگاه کردن آیینه را برداشت… به سمت تخت حرکت کرد… و اون موجود بی همتا هنوز روی تخت همچون یک فرشته در خواب بود…


آیینه رو به صورتش نزدیک کرد و آخرین کلمات رو هم زیر لب زمزمه کرد… چون آیینه روبروی صورت فرح بود نمی تونست ببینه چی میشه، ولی بازتاب کمرنگ نور آبی روی صورتش رو بوضوح میدید… و دوباره همه چیز بحال طبیعی برگشت… ایینه رو گذاشت روی میز… با دستمال تراس رو تمیز کرد و درش رو بست… در نهایت دوباره به سمت دستشویی رفت…یکم تو آیینه به چروک های اطراف چشمهاش خیره شد… تو ذهنش موجی از خاطرات مرور شد…

توی کتابخونه بود… عکسی که از لوح سنگی گرفته شده بود خیلی شفاف و واضح بود… از لندن براش ارسال کرده بودند و خیلی هیجان زده خیره به خطوط نگاه کرد… باورش نمیشد… خیلی هیجان داشت…با ولع شروع به خوندن کرد… ولی… ولی خط آخر بدجوری تو فکر فروبردش…

فریبرز به حال خودش اومد… به سمت تخت برگشت… خسته بود… اینکارا خیلی ازش انرژی گرفته بود ولی با اینحال خیلی محکم فرح رو در آغوش گرفت… خاطرات بازم توی ذهنش چرخیدند…

بارون همه رو فراری داده بود، ولی نیمکت خیس فضای سبز تالار رودکی هنوز پذیرای دو روح ناآرام و بی توجه به سردی قطرات بیرحم باران آذر ماه بود… فریبرز دستش رو از زیر روسری برد به سمت گردن با شکوه فرح و زمزمه کرد بزرگترین آرزوت چیه… فرح سرش رو برگردوند و با لبخند پاسخ داد : هیچکس نمیتونه برآورده اش کنه؟ فریبرز گفت: حالا تو بگو… و فرح پاسخ داد: این که تا ابد زیبا بمونم…

سایه شاخه درخت افتاده بود روی شیشه پنجره و نسیم یجوری تکونش میداد انگار داره براش دست تکون میده… فریبرز لبخند تلخی زد و در حالیکه سرش رو به بازوی فرح چسبونده بود به خطوط آخر لوح فکر کرد و هشداری که توش فریاد زده شده بود… هر جادویی تاوانی داشت و تاوان این جادو، پیر شدن جادوگر بود… فریبرز بیخیال خندید، نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست… نفسش پر بود از عطر تن فرح…


—–
مسعود زمانی  – اردیبهشت ۸۹



پینوشت : Lunatic هم به معنای “ماه پرست” و هم به معنای “مجنون” است.