آفتاب سرخ

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۳۰ دیدگاه
پسر سعی کرد خودشو بیشتر از قبل به دیوار بچسبونه… راه رفتنش خیلی سخت شده بود ولی خب آفتاب ظهرهای تابستون عجیب عمود بود و سایه عجیب نایاب… دیوار آجری نه چندان بلند خونه باغ توی کوچه، تنها جایی بود که میشد از سایه درون آن بهره جست… ولی هرچی که میگذشت افتاب عمودتر میشد و سایه نایاب تر …برگشت و با دلهره به عقب نگاه کرد…

روزها از خونه بیرون نمی اومد… اگر هم می اومد سعی میکرد سمت غروب باشه… سعی کرد گامهاشو آهسته و تو یه راستا بزاره… کمی جلوتر دیوار تموم میشد… نگاهی به دور و بر انداخت و خلوتی کوچه لبخندی به لبهاش نشوند… با سرعت شروع به دویدن کرد تا برسه به اون یکی دیوار و تو سایه اش آروم بگیره…


سپیده به کمک دست آزادش صورت پویان رو نوازش کرد… نیمکت پارک اندازه ۴ نفر جا داشت ولی اون دو تا با خساست تمام چسبیده بودند به همون گوشه کنار دسته نیمکت…کیفهاشون هم مثل خودشون، ولی توی اون گوشه نیمکت پارک چسبیده بودند بهم تا خداینکرده فاصله ای نیفته میون دو وجود ملتهب از گرما… یکی عشق و دیگری… پویان میخندید… سپیده ولی فقط لبخند میزد… کلاً سپیده اصلاً اونجا نبود… تو آسمونها سیر میکرد… باورش نمیشد که پویان کنارش بود… دوست داشت همون لحظه ساعتش از کار بیفته… زمان متوقف بشه… همین دمی که با پویان بود به اندازه تمام دنیا ارزش داشت… با خودش فکر کرد اگه الان هم میمرد هیچ مشکلی نداشت…

پویان نفس نفس میزد… نه از دویدن همون یه تیکه کوچه بلکه از هول… درست وسط فاصله میون دو کوچه یه پسربچه رو دیده که در مسیر متقاطع با اون داره حرکت میکنه… با یه حرکت سریع پرید و خودشو رسوند اونور… خیلی وحشت کرد… یعنی دیده بود؟ به خودش لعنت فرستاد که اومده بیرون… ولی چاره ای نداشت… تلفنها قطع بود… باید خودشو به خونه مادرش میرسوند… پیرزن کافی بود یکم دلش شور بزنه… پنج تا سکته ناقص جای هیچ ریسکی نمیزاشت… سعی کرد سرعت گامهاش رو بیشتر کنه…

سپیده همون تنگ کوچیکه رو انتخاب کرد… راحت تر میتونست دستش بگیره و از یه طرف هم ماهی قرمز و سیاه توش چشمای گنده خیلی بامزه ای داشت… پویان حتماً خوشش میومد… البته امروز قرار نداشتند ولی از یه طرف کلاس تشکیل نشد و از طرف دیگه چون قرار بود یخورده زودتر برگرده شهرشون باید کارها رو جلو مینداخت… باید غافلگیرش میکرد… میدونست شنبه ها ساعت ۶ عصر کجا میتونه پیداش کنه… ولی خب راه طولانی بود… این دومین اتوبوسی بود که عوض میکرد… روس صندلی اتوبوس که اروم گرفت با لبخندی  به لب ماهی رو نگاه کرد… لبش رو به شیشه چسبوند و خیلی حرفهایی رو که خجالت میکشید به پویان بزنه یواش یواش توی تنگ و برای ماهی کوچولو زمزمه کرد…


پویان خسته شده بود… این مدل یه وری راه رفتن شاید اولش بامزه باشه ولی بعد از مدتی خیلی خسته کننده میشه… ولی بالاخره همه چی تموم شد و رسید… زنگ رو زد… کلید رو یادش رفته بود بیاره… چند دقیقه بعد در باز شد و صورت نگران و چروکیده و مهربان مادر رو دید… همه چی رو خلاصه کرد… حتی تو نرفت… چون همیشه بهش گیر میداد که آنتن تلویزیونشو درست کنه… تو این آفتاب… بالاپشت بوم!!!!! مگه از جونم سیر شدم…. سرو تهش رو سریع هم اورد و گفت نگران نباشه و این حرفها… باید برمیگشت…

سپیده دیگه خسته شده بود… باید همین الان ها میرسید… با یه دست تُنگ رو نگه داشت و با اون یکی از تو کیفش بسته کادو رو درآورد… دوست داشت همینجوری از بالای سکو بپره بغلش (یکی از آرزویهاش بود) ولی خب دستش پر بود… پاهاش بیتاب بودند و مرتب تاب میخوردند… بالاخره اومد… از پیچ با سرعت اومد داخل کوچه…  پویان این فروشگاه موسیقی رو خیلی دوست داشت و شنبه ها می اومد تا خودشو آپدیت کنه… ولی… ولی… تو یه لحظه که شاید یکسال براش طول کشید اون هم دید… موهاش تقریباً باز بود و روسری قرمزش عین یه خط خون فقط روی بخش کوچیکی از موهای طلاییش رو پوشونده بود و دستهاش توی دست پویان مثل اینکه زنجیر شده بود… حالشو نفهمید… تنگ ماهی از دستش ول شد روی زمین و با صدایی وحشتناک شکست… اونم درست روی سایه پویان… ماهی نگون بخت بدجوری داشت بالا و پایین میپرید… اونم روی جایی که قلب سایه پویان باید میبود…

پویان دوباره به همون تقاطع و فاصله میون دو کوچه رسید… با احتیاط مضاعف دوروبر رو نگاه کرد… فرصت خوبی بود تا با خیال راحت رد بشه… دوید… و تندتر و یهویی بدون هیچ اخطاری پایش لغزید… و با سینه افتاد روی زمین… از جاش بلند شد… خون همه زمین رو پر کرده بود و تمام چاله چوله ها مثل جزیره هایی پراکنده در میان دریای خون غوطه ور بودند… دستش یکم درد میکرد ولی مهم نبود… دور و بر رو خوب نگاه کرد… کسی نبود…

خون لباساش هم پوشونده بود… هرکی دیگه بود از وحشت نمیتونست تکون بخوره… ولی پویان به آرومی لباساش و شلوارش رو از خاک تکوند… کمی جلوتر رفت… ساعت کمی از ظهر گذشته بود و آفتاب کمی مایل تر شده بود… و سایه لعنتی هم یکم کشیده تر… برگشت و به سایه اش خیره شد… توی کوچه به اندازه یه سطل بزرگ خون پخش شده بود… لبخند تلخی زد و همینجوری که جلو میرفت سایه اش ردی از خون بجا میزاشت…


مکثی کرد و پوزخندی زد… دوباره به عقب نگاه کرد… نفرین غریبی بود… مدتها بود “شب رو” شده بود و خیلی وقت بود این صحنه رو ندیده بود… خون سرخ عین آتشفشان از درون سایه اش میجوشید… درست از جایی که میبایست قلبش میبود…


—–
مسعود زمانی – اردیبهشت ۸۹

درد دالان

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱۱ دیدگاه
صدای نفسهای تندشون تنها صدایی بود که سکوت اون دالون رو میشکست… با دستهاش موهای طلایی الهام رو از روی صورتش کنار زد…دستاش رو دو طرف صورت گرد و قشنگش قرار داد… چشمهاش بسته بود… و وقتی بسته بود زیباییش با یه معصومیت عجیبی همراه میشد… یجوری نورانی میشد که میخواست تا ابد فقط فقط نگاهش کنه… الهام ناخودآگاه دستاش رو از پشتش گره کرد و  بیشتر فشار داد و خیلی بیشتر بهم نزدیک شدند… مهدی فقط خیره نگاهش میکرد… چشمهای الهام هنوز بسته بودند و لبهاش.. عطش عجیبی داشت… سرشو نزدیک کرد… ولی … ولی نه… چشمهای بسته الهام منصرفش کرد…

سرشو بهش نزدیک تر کرد و روی پیشونیش رو بوسید… الهام چشمهاش رو باز کرد و با تعجب نگاهش کرد… چرا… اونم بعد از اینهمه خودداری و تحمل… شاید تاریکی دالونهای تودرتوی کاروانسرای قدیمی اذیتش میکرد… ولی خب هیچوقت اینجور فرصتی پیش نمی اومد… مهدی رو خیلی قبول داشت… ازچشمهاش هم بیشتر بهش اطمینان داشت… هیچ وقت احساس نکرده بود وقتی دستش رو میگیره میخواد ازش سوء استفاده کنه… فرشته همیشه بهش میگفت شاید مهدی داره فیلم بازی میکنه… ولی اون همیشه جواب میداد اگه همه این ها فیلمه، خب این فیلمی بود که دوست داشت توش زندگی کنه… تازه فیلم که سه سال طول نمیکشه…


مهدی هیچی نگفت و به آرومی دستهای الهام رو باز کرد و هردوشون رو توی دستش گرفت و بوسید… بجور بغض عجیبی توی گلوش بود… نفس هم به سختی میتونست بکشه… فقط تونست یک کلمه بگه… نه…

اشک دوید توی چشمهای الهام… یجور احساس توهین بهش دست داد… یعنی… یعنی من رو دوست نداره… یعنی خودمو باختم بهش… شاید از اینکه اینقدر سریع بدستم آورد خوشش نیومد… موجی از فکرهای دیوونه کننده دوید تو ذهنش…

دستهاش هنوز تو دست مهدی بود… و سکوت غریبی حاکم شده بود… دو تا قطره اشک از گوشه چشمهای الهام اومد پایین… مهدی با انگشتاش اشکها رو پاک کرد… و سر الهام رو گذاشت روی شونه هاش… با دست آزادش روسری آبی رو که خودش براش کادو خریده بود کشید روی موهاش…

اشکهای الهام بیشتر شده بود و تمام سرشونه مهدی خیس خیس شده بود… مهدی با بغضی که هنوز تو صداش بود گفت بسه دیگه بیا بریم… خم شد و کیف الهام رو از روی زمین برداشت… خواست بهش بده که الهام با شدت اونو از دستش کشید و با صدایی لرزان گفت … خیلی نامردی… برو گمشو… دیگه نتونست چیزی بگه و گریه کنان شروع به دویدن کرد…

مهدی نفهمید چند دقیقه تو اون حالت بود… با ناامیدی دنبال عینکش دستش رو روی زمین کشید و بالاخره پیداش کرد…  ولی وقتی اومد بیرون از نگاه بچه ها فهمید که خب قضیه یکم لو رفته… بخصوص فرشته که از روی سکو کناریش خیلی با نفرت نگاهش میکرد… نتونست بار سنگین نگاه ها و سکوت رو تحمل کنه… رفت سمت اتاقک حجره مانندی که بهشون داده بودند…

با دستی لرزان از توی ساکش بطری آب رو درآورد و از تو جیب بقلی ساک قرصهاشو بیرون آورد و بدون مکث دو تاشو با هم خورد… دستاش میلرزید… داوود اومد توی حجره و بی توجه با کفش اومد روی قالیچه… مهدی چه غلطی کردی اون تو… دیوونه شدی پسر… بابا تو مثلاً الگوی هممون بودی… گند زدی به سفرمون…

فرهاد هم اومد تو… ولی خیلی آروم کفشهاشو درآورد و نشست کنار مهدی… به نرمی دستهاشو گذاشت روی شونه های مهدی و رو به داوود گفت: میتونم ازت خواهش کنم چند دقیقه تنهامون بزاری… داوود که هنوز عصبانی بود با گامهایی تند رفت بیرون…

فرهاد به آرومی پرسید بهش گفتی ماجرا رو… مهدی دیگه نتونست تحمل کنه… زد زیر گریه… ولی مثل همیشه بی صدا… کمتر از چند لحظه موج اشکها تمام صورتشو پوشوند… فرهاد از تو ساکش دستمالی درآورد و بهش داد…

صدای مهدی تو این چند وقته به اندازه کافی گرفته بود و گریه هم مزید بر علت شده بود که حرفهاش نامفهوم بشه…  تو رو خدا… تورو خدا من برسون خونه… نمیخوام اینجا بمونم…

فرهاد به هر بدبختی بود یه ماشین دربست گرفت… توی راه مهدی سرشو به شیشه ماشین چسبونده بود و توی نور کم فروغ غروب به خط افق زیبای کویر خیره شده بود… فرهاد دستشو رو شونه های مهدی گذاشت و گفت: اینقدر تو خودت نریز رفیق… یادت رفته دکتر کریمی میگفت قویترین سلاح جلوی سرطان روحیه هست… مهدی که هیچی نشنیده بود، نفسی کشید و با چشمهاش خط افق رو تا نمای محو کاروانسرا دنبال کرد…

—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹

یادآوری مطلق

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ ۱ دیدگاه
یه چیزی مثل باد از کنارش رد شد… برگشت… وحید رو دید که با اسکیتهاش داره توی پیاده روی خلوت با سرعت حرکت میکنه… از اون دفعه که جفت زانوهاش خونی شد باباش براش یه جفت اسکیت جدید همراه اون زانوبند سیاه ها خریده… از این دستکش ها میپوشه که انگشتهاشو بیرونه… ولی خب وحید چیزی هست که بعداً باید بهش توجه کنم…

پسرک نگاهی به اطراف انداخت… از رنگ ماشینی که تو پارکینگ خونه جلویی بود خیلی خوشش اومد… لیمویی بود با دو تا چراغ کشیده که اونو شبیه یه توییتی گنده میکرد و جالب اینکه ماشین گنده خونه بقلی مشکی بود و کاپوت بازش اونو عین سیلوستر کرده بود که میخواست توییتی کوچولو رو بخوره… خنده نخودی کرد و دست کرد تو جیبش… تیله ها رو درآورد… باید یکیش رو انتخاب میکرد… یه گربه سفید رفت تو سایه ماشین سیاه دراز کشید و خیره به پسرک نگاه کرد…


مردد بود… شیشه ای با دو پره سبز یا آبی سه پر یا سفید گندهه… یادش اومد اونو از پژمان برده بود… پژمان با اون لپهای آویزونش بعد از باختش هی شکایت میکرد که قبول نیست و اون سوسکی که معلوم نبود از کجا پیدا شد (و فقط اون دیده بود) جای تیله اش رو عوض کرده بود… همون سفید گندهه رو گذاشت روی لبه جدول حائل میان پیاده رو و خیابان… از اولش هم زیاد این تیله رو دوست نداشت… فقط میخواست حال پژمان رو بگیره… دوباره خندید…


یکم سرشو به جلو خم کرد و نگاهی به چپ و راست انداخت… خیابون خلوت بود… سر ظهر همه رفته بودند خونه هاشون… کلاه سایبون دارشو برداشت و دستی به موهای حناییش کشید و دوباره از جلو به عقب گذاشت روی سرش… این حرکتو تو یه فیلم دیده بود که اون آقاهه که شکارچی ها رو دستگیر کرده بود انجام داده بود… البته کلاه اون یه جور دیگه بود که بابا بهش میگفت کاوویی!! ولی خیلی خوشش اومده بود که تو اون سریاله همه میمون ها و پرنده ها نجات پیدا کردند…

یه چیزی مثل برق از کنارش رد شد… وحید بود که داشت مسیر رو برمیگشت… با همون سرعت قبل اینکار رو کرد… زبونش از دهنش بیرون بود… مثل بولت تو اون کارتونه شده بود…


خیلی با احتیاط چند قدم برداشت … رسید وسط خیابون… بالای سرش رو نگاه کرد… نور آفتاب از لای شاخه های درخت خیلی قشنگ بود… باد که می اومد شاخه ها تکون میخوردند و نور خورشید خیلی باحال میشد…

یخورده دقت کرد … آهان لونه پرنده رو دید بالاخره… روی یکی از شاخه ها که باد هم خیلی تکونش میداد… صدای جیک جیک ضعیف نشون میداد که چند تا جوجه توی لونه هستند…

جلوتر رفت و رسید اونور خیابون… از توی سطل زباله کنارش یکی از پایه های یه مبل شکسته رو درآورد.. خیلی سخت بود ولی بالاخره اینکارو کرد… گرد گرد بود … ولی خب یکم پوسیده بود… نگاهی به ماشین سیاه انداخت و با پاهاش چوب روو دو قسمت کرد… و بعد خیلی با دقت در فاصله ده سانتی از جدول با فاصله از هم پشت سرهم قرارشون داد… کلاهش رو دوباره برداشت و دستی به موهاش کشید و دوباره از جلو به عقب گذاشت روی سرش…

با دقت خیابون رو نگاه کرد، یه ماشین داشت از دور می اومد… با آرامش از خیابون رد شد و رفت جلوی در خونشون نشست تو سایه کارتن مقوایی که قبلاً گذاشته بود…. نفس عمیقی کشید و نگاه کرد…

وحید داشت دوباره سرعت میگرفت… یه تخمین ذهنی زد و گفت که ماشین با من خیلی فاصله داره و راحت میتونم برم اونور خیابون… باد یهو شدت گرفت… شاخه های درخت خیلی شدید شروع به حرکت کردند… وحید اومد از روی لبه جدول رد بشه… تیله سفید گندهه زیرپاش لغزید و بدون هیچ تعادلی با سینه افتاد و کشیده شد وسط خیابون… ماشین که تازه داشت سرعت میگرفت نتونست خودشو کنترل کنه … شدت باد باعث شد لونه پرنده بیفته پایین وسط خیابون… ماشین به سمت چپ منحرف شد… خورد به سطل آشغال …

گربه از وحشت از زیر ماشین سیاه پرید بیرون… ماشین منحرف شده درحالیکه به بقل افتاده بود محکم خورد به ماشین سیاه که کاپوتش بالا بود… دو تا جوجه ناامیدانه تلاش میکردند خودشونو از زیر لونه که روشون افتاده بود بکشند بیرون و جیک جیک  های حزن آلودی میکردند… گربه گیج از اتفاقات متوجه جیک جیک اونها شد… با سرعت به سمتشون دوید و از این ناهار آسون اینقدر ذوق زده بود که وقتی خواست از روی اولین قسمت شکسته پایه مبل بپره متوجه دومی که دقیقاً زیر پاهای جلوش بود نشد و تعادلش رو از دست داد و  با همون سرعت به داخل سطل آشغال که الان افتاده بود پرتاب شد… و جیغ زنان در جهت مخالف شروع به دویدن کرد…

پسرک از روی زمین بلند شد و با لبخندی بر لب، نردبون پلاستیکی امیر اینارو که صبح امانت گرفته بود، رو از کنارش برداشت و در کمتر از یک دقیقه و جلوی چشمان متعجب همسایه ها که از پنجره سراشون رو بیرون اورده بودند لونه پرنده ها رو گذاشت بالای درخت… وقتی از نردبون پایین اومد، کلاه رو برداشت و دستی به موهای حناییش کشید و از جلو به عقب گذاشت روی سرش… یک ماموریت دیگه تموم شد…

بغیر از آرنج های زخمی وحید همه چیز عین خواب دیشبش بود… خوب وحید باید از این به بعد یه چیزی هم روی آرنج هاش ببنده… از شر دهن باز سیلوستر هم خلاص شدم… بازم خنده نخودی کرد و نردبون رو برداشت و به سمت خونه حرکت کرد… برگشت یکبار دیگه شاهکارش رو نگاه کرد… بنظرش رسید اون ماشین لیمویی بهش چشمک زد…



—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹


پینوشت : عنوان داستان از نام فیلم سال ۱۹۹۰ آرنولد برداشتم که یه موقعی بنظرم بهترین فیلم بود.