خواب عجیب

۷ فروردین ۱۳۸۹ ۴ دیدگاه
دیشب یه خواب عجیب غریب دیدم…

دیدم که تو یه دنیای زیرآبی هستم… یجورایی انگار تو یه سیاره دیگه بود… هیچکس وسایل تنفسی و حتی عینک شنا هم نداشت ولی خب شنا کنان اینور و اونور میرفتند، روی دیوارها پوستر کویر بود و زیرش نوشته بودند نوستالژیا… جالب اینکه هیچ ماهی ندیدم… رنگ پوست همه مات و بیروح بود… من همینجوری مات و مبهوت داشتم راه میرفتم تو این دنیای آبکی بعدش یهویی یکی محکم دستم رو گرفت گفت : کارت شناسایی… البته صداش رو نشنیدم بلکه حبابهایی که از دهنش در می اومد به شکل نوشته بالای سرش در می اومد… یجورایی بالانویس!! داشت حرفهاش… من دست کردم تو جیبم فقط یه تیکه جلبک قهوه ای بود که یه جاهاییش سوراخ بود… با دستی لرزان به این یارو که سرتاپا سبز پوشیده بود دادمش… جلبک رو کرد تو دهنش و درآورد و گفت مجوزت فقط تا یک ساعت دیگه اعتبار داره و بعدش اخراجی!!!

جلوتر دو تا از دوستان (۱ و ۲) رو دیدم که تو یه ماهی تابه بزرگ که قسمت بالاش قفس مانند بود داشتند میبرند به سمت بالا و اونا خیلی ریلکس داشتند آواز میخوندند… از یکی پرسیدم اینا رو کجا میبرند گفت اینا تو خونشون کنسرو ماهی تن پیدا شده و مجازاتشون سرخ شدن هست و دارن میرن به سمت جایگاه محاکمه…

من جو قهرمان بازی ورم داشت اومدم برم سمتشون نجاتشون بدم که یهویی دو نفر از پشت دستهام رو گرفتند و گفتند وقتت تموم شده… بعد دو تا کیسه هوا با دستبند بستند به دستم و من شروع کردم به بالا رفتن و وقتی رسیدم به سطح آب در اثر نبودن  آب!!! حالت خفگی بهم دست داد و از خواب پریدم.

جلد کتاب 20000 فرسنگ زیر دریا

حالا تعبیرش چیه نمیدونم ولی خیلی دنیای باحالی بود

سال مزخرف (حالا نه به این شدت هم…)

۲۷ اسفند ۱۳۸۸ ۳ دیدگاه

یه بنده خدایی همیشه میگقت زندگی دو بخشه… پیروزی ها و تجرببات.

برای من سال گذشته بدون تردید همش تجربه بود… حتی وقتی میخوام مرورش کنم حالم بهم میخوره… برای هیچ ثانیه ایش دلم تنگ نمیشه و خوشحالم که تا یکی دو روز دیگه گورشو همراه خیلی چیزهای دیگه گم میکنه میره پی کارش…

از یه چیز بیشتر از همه متنفرم و اونم تلف شدن عمرمه… همیشه رو به جلو حرکت کردم وامسال متاسفانه بدلیل اشتباهاتم همش درجا زدم و رو به عقب رفتم… امسال بطور کامل سال پِرت زندگی من بود… هیچ چیزی بهم اضافه نشد و خیلی افراد و خیلی چیزها رو از دست دادم… و هیج کسی و هیچ چیزی بهم اضافه نشد.

آدمها رو همیشه خیلی دوست داشتم و تقریباً همه زندگیم وقف دیگران بود ولی دیگه همه چی تموم شد… دیگه میخوام واسه خودم زندگی کنم.

دلم برای حال خوبم تنگ شده… یه جایی تو این چند سال مسعود رو گم کردم… نمیدونم توی کدوم بازار شلوغ چشمم خیره به کدوم متاع مسخره دنیا شده بود که دستشو ول کردم… الان باید ۲۷ سالش باشه… هر کی دیدش بمن بگه و هرگونه اطلاعاتی که منجر به پیدا کردنش بشه مژدگانی داره…

در کل الان چند سال هست که همیشه شب اخر سال میگیم که این مزخرفترین سال زندگیم بوده و امیدوارم همه چی بهتر بشه… امیدوارم دیگه از این بدتر نشه حداقل.

در کل برای همه سالی بدون تجربه و پر از موفقیت آرزو میکنم.

——————————-

من دیدم این پست زیادی برای آخرین پست سال تیره و تار هستش ، بنابراین یکم دست به اصلاحات میزنم… این سال همچین بی برکت هم نبود.. یکی دو تا دوست خوب پیدا کردم و تجربیاتی که شرحش رفت هم از یه لحاظ اونقدرها هم بد نبودند… ترجیح میدم تو این سن اشتباهات بزرگ زندگیم رو انجام بدم تا توی چهل پنجاه سالگی….

همتون شاد و سربلند باشید و زندگیتون شکلاتی باشه

چاله مغلوب

۱۹ اسفند ۱۳۸۸ ۵ دیدگاه

سلام

کلی ذوق میکنی و خوشحالی که خواهر کوچیکت داره تجربی میخونه و شاید در آینده (اگه دلش بخواد) پزشک بشه و یا تو رشته های مشابه تحصیل کنه… از تمام تایم فیلم دیدنهات میزنی و کلی بیدار شدن صبح های زود رو تحمل میکنی و خیلی مسائل دیگه… فقط فقط بخاطر اینکه دوست داری موفق بشه

حالا اینها رو چرا گفتم؟ خب دیگه داستان داره

شب خسته و کوفته با چشمانی سرخ و خواب همراه عرق البته از نوع «جبین»! میای خونه… جلوی در به استقبالت میاد و میبوستت و بعد یکهو همینجوری بدون اخطار  و در حالیکه با دو تا چشم پر از شیطنت داره نگاهت میکنه میگه : داداشی… تو مغلوبی!

یکم مکث میکنی و براش توضیح میدی که خواهر عزیزم بخدا من آدم حالا خیلی موفق نه ولی خوب برای خودم کسی هستم و کسی نتونسته شکستم بده… و یا حداقل مواردش معدود بوده…

ولی اون خیلی ملایم سرش رو به علامت تکذیب تکون میده و دوباره تاکید میکنه که نه تو مغلوبی… باز سعی میکنی قانعش کنی ولی یواش یواش کل بدبختیهات و شکست هات میاد جلوی چشت و بتدریج و در طی سی ثانیه حس میکنی آره.. تو یه مغلوبی … همیشه شکست خوردی… همیشه تو در و دیوار بودی … تو هیچی نیستی …و کلی از این فکرهای مایوس کننده…

خیلی آویزونتر از اونی که وارد شده بودی به راحت ادامه میدی و پهن میشی روی مبل… به خودت تلقین میکنی که نه … نباید بزاری یه بچه تو رو بهم بریزه… تو خیلی هم غالبی و پیروز… برای اینکه پیروزیت رو بیشتر لمس کنی میری جلوی آیینه و بخودت یکم نگاه میکنی و تو چشمهای خودت خیره میشی و زمزمه میکنی تو پیروزی… یهویی از پشت سرت همون دو تا چشم مشکی شیطون رو میبینی که دارن نگاهت میکنن… هول میکنی… برمیگردی … یکم مکث میکنه و خیلی اروم با لحن یه معلم میگه : آفرین یخورده دقت کنی خودتم متوجه میشی که مغلوبی… با عصبانیت میگی نخیرم … این طور نیست… بدو بدو میری طبقه دوم… میشینی پشت کامپیوتر… دل و دماغ نداری… میگی نه… ایندفعه نه… همین که ازش فرار میکنی مشخص میکنه که مغلوبی… برو پایین بهرشکلی شده تفهیمش کن که مغلوب نیستی…

میری پایین و میگی پاشو بیا اینجا ببینم… خیلی مودب کتابشو میبنده و میاد کنارت… ازش میخوای که برات توضیح بده چرا بهت میگه مغلوب… خیلی خونسرد و خیره نگاهت میکنه… آروم انگشتش اشاره دست راستش رو بلند میکنه و یهویی خیلی با سرعت بشکلی تهدید آمیز میاره سمت صورتت… سعی میکنی جاخالی بدی ولی نمیتونی (تو دلت میگی و یه شکست دیگه…) سرنوشت رو میپذیری و چشمات رو میبندی و سعی میکنی درد رو فراموش کنی… ولی دردی احساس نمیکنی و فقط فشار یه انگشت روی نطقه میانی چونه خودت احساس میکنی… چشمات رو باز میکنی و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدی… شروع به صحبت کردن میکنه (خیلی آروم و متین):

چیز زیادی از چیزهایی که گفت نفهمیدم ولی خلاصه کلامش این بود که چون من وسط چونه ام یه چال! دارم و هیچکس تو خونه این چال رو نداره بنابر یه سری قوانین ژنتیکی من تو این خونه یه گونه مغلوب محسوب میشم…

یه حس غریبی بهت میگه که با همون چاله ات یه ضربه ای به چشماش بزنی… ولی خب حس برادرانه مانع میشه… در حالیکه کتابشو باز میکنه تا مطالعش رو ادامه بده بدون اینکه بهت نگاه کنه، با خودکار لای کتابش اشاره ای بهت میکنه و میگه : گونه مغلوب… و فرو میره توی کتاب

از یه طرف دمغ و داغونی ولی از طرف دیگه خوشحالی که فقط یه چاله مغلوب داری و خودت لزوماً مغلوب نیستی… ولی خب لجت هم میگیره که چجوری نیم وجب بچه چه جوری با دو تا کلمه بهمت ریخته…

در کل یه خواهر کوچیک که تجربی میخونه گاهی اوقات میتونه رو اعصاب باشه و البته اینکه یه چال زنخدانی هم روی چونه ات داشته باشی میتونه این قضیه رو تشدید کنه…

شانس آوردیم زمان حضرت حافظ از این قرتی بازی ها نبود وگرنه…

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند  *** جمال چهره تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید *** هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز! تو دست ما نرسد *** گناه بخت پریشان و دست کوته ماست


شاد باشید و مغلوب نباشید