قاطی پاتی

۹ دی ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه

یه پست میخوام بنویسم که احتمالاً همه چی توش قاطی پاتی باشه ولی خب برآیند حس امشبمه:

من هرچی میام خودمو ریست (Reset) کنم هی یه مسئله ای پیش میاد نمیزاره

خیلی دوست دارم همه چی رو از صفر شروع کنم ولی هر دفعه یه چیزی پیش میاد و تو رو به گذشتت مربوط میکنه… نه که ناخوشایند باشه… نه… ولی خب جواب خوبی نگرفتی ازش و دوستداری یجور دیگه استارت بزنی

من از چیزی که بودم و هستم شرمنده نیستم و به عقیده خودم شاید در مقایسه با دیگران از لحاظ مادی و تحصیلی دستاوردی نداشتم (با توجه به جاه طلب های خودم) ولی بهرشکل چیزهایی دارم که بعید میدونم همه اونهایی که پول و تحصیلاتشون رو به رخ میکشن با هم داشته باشند… هرچند که در نهایت قضاوت ها جور دیگه ای هست

بهر شکل اینم یه مدل زندگیه… شاید آدم با پشتکاری (توی درس) نباشم… شاید مغز اقتصادیم برای خودم خوب کار نکنه (چون برای بقیه که خوب جواب داده) شاید… و هزاران شاید دیگه

ولی من مسعودم و عاشق خودم هستم و هرچند که هیچکی رو تو Territory خودم راه نمیدم ولی آزارم هم به کسی نرسیده… دنیای کوچولوی خودم رو دارم و هنوز آلوده بازی کثیف دنیا نشدم… (البته دنیا جای ردیفیه منظورم بخش تقلب و دروغشه)

سعی میکنم اگه چیزی دارم با بقیه تقسیمش کنم و تقریباً تمام بخشهای زندگیم و چیزهایی که دارم رو بالاخره یجوری با کسی قسمتش کردم، حالا یکی فکر میکنه آدم ساده لوحی هستم، یکی هم تشکر میکنه و یکی هم شک میکنه که میخوام سوءاستفاده کنم!… در هر شکل زیاد مهم نیست که چی فکر میکنن

زیاد هم مزاحم دوستان نمیشم… یخورده استقلال مالی پیدا کنم میرم جزو گروه های داوطلب صلح سبز… چون هرچی فکر میکنم این تیپ و روحیه مرامی کار کردن ما فقط بدرد همونها میخوره… محیط زیست هم که دوست دارم و البته سفر کردن هم ایضاً…

بریم ۴تا نهنگ رو از دست شکارچی های ژاپنی نجات بدیم و ۶تا لمور رو بهشون کمک کنم احساس شادی بیشتری بهم میده تا الکی به خطرا دوزار پول بخوام دروغ بگم… پول خیلی خوبه و دوستشم دارم ولی واقعاً شادم نمیکنه، بخصوص مکانیزم بدست آوردنش تو ایران بیشتر مواقع به نظر من مشمئز کننده هست

این بود دست نوشته های امروز

شاد باشید

Categories: نکات جالب

بازی و زندگی…

۲ دی ۱۳۸۸ ۲ دیدگاه
از بچگی عاشق بازیهای کامپیوتری بودم و هستم… دست خودم نبود… کلاً ارتباط با آدمهای اطرافم خیلی مشکل بود برام… کتاب و ویدیوی سونی تی-۲۰ و هفت هشت تا کارتون تکراری تنها چیزهایی بودند که تنهاییم رو پر میکردند… زیاد با کسی بُر نمیخوردم… تا اینکه عشق آتاری و میکرو شدم…

پدر ولی لطف کرد و سگا خرید برام… هیچوقت یادم نمیره روزهای اولی رو که با سگا روبرو شدم… برای اولین بار با یه گرافیک ۱۶ بیتی میتونستم تمام اون دنیایی رو که همیشه تو فکرم و تخیلاتم واسه خودم میساختم بصورت بصری ببینم… دنیایی که جاذبه زمین متفاوته… شکلها و رنگها میتونن هر فرمی و با هر اغراقی وجود داشته باشند… آدمها با یک گلوله نمیمردند و هروقت گند میزدی میتونستی از اول شروع کنی!… هرچند که خیلیها خوششون نمی اومد ولی من حقیقتاً دنیای توی کتابهام و سگا رو به دنیای سطحی و الکی اطراف خودم ترجیح میدادم…

علیرغم اینکه میدونم خیلیها این مطلب رو نمیخونن و اونهایی هم که میخونن نود درصدشون احتمالاً اصلاً خوششون نمیاد ولی نمیدونم چرا امشب یهویی افتاد تو ذهنم که یادی از اون موقع بکنم… البته تجربه بازی با کامپیوتر و کمودور و آتاری و میکرو هم داشتم ولی خب سگا چون مال خودم بود یجورایی نسبت به بازیهاش و فضای درونشون احساس مالکیت میکردم… هنوزم دلم تنگ میشه برای اون موقع ها… میتونستی یه نینجای فداکار باشی که میخواد زن اسیرشده خودشو نجات بده… میتونستی یه جوجه تیغی قهرمان باشی که میخواد تمام حیوونهای دربند رو نجات بده… میتونستی وسط کلی رینگ عجیب غریب با کلی جنگجوی مرموز مبارزه کنی… میتونستی با تبر طلاییت به جنگ شیاطین بری… میتونستی یه خرگوش باشی که اگه هویج به اندازه کافی بهش برسونی هیچ کاری نیست که ازش ساخته نباشه… علاالدین و شیرشاه هم تداعی کننده کارتونهای زیباشون بودند… ده ها بازی دیگه

ولی نکته ای که همه اینها دارند این بود که با کمی شانس و یا جستجو (اون موقع اینترنت نبود و همه چی سینه به سینه منتقل میشد) میتونستی رمز پیدا کنی تو هر بازی… مثلاً رمز میزدی راحت میرفتی مرحله بعد و یا حتی آخر بازی … رمز میزدی هیچ تیری بهت اثر نمیکرد… رمز میزدی تیرهات تموم نمیشد… رمز میزدی غول آخر رو با یک تیر میکشتی…

هدفم از نوشتن این پست این بود که من هرچی گشتم رمزهای زندگی این دنیای مسخره رو پیدا نکردم… واسه همین خواستم ببینم:

کسی رمزی بلده که بزنیم و ما رو یکضرب ببره مرحله آخر (اونجا که قهرمانها به دختره میرسن و همه اسیرا آزاد میشند)؟

یا رمزی بلده که ما رو در برابر دیگران (و رفتارهاشون) ضدضربه کنه؟

و یا چی میشد یه رمزی بلد بودیم که هروقت میزدیم انرژیمون ومحبتمون و کلاً همه چیمون پر پر بشه و هیچوقت تموم نشه؟

یا یه رمزی بلد بودیم همه چی رو به عقب برمیگردوند و میتونستیم از اول بازی… ببخشید زندگی کنیم؟


ولی هرچقدر که بخوام مقاومت کنم نمیتونم از بازی اسم ببرم و یادی از بزرگترین لذت مجازی تمام زندگیم نکنم (که مطمئناً تا آخر زندگیم تکرار نمیشه)… هرچند که قهرمان ما باشکوه به پایان رسید ولی تک تک فریمهاشو با اون زندگی کردم و باورم نمیشه که قهرمان دیگه تو دنیای مجازی هم به خواب ابدی رفته… زیاد برام مهم نیست که تمام سایتهای نقد بازی اون رو برترین بازی تاریخ علام کردند… مهم اینه که حقیقتاً و از ته دل قشنگترین لحظات زندگیم خارج از این دنیای مسخره با اون گذشت… موزیک اونو (نهایت استادی هری گرگسون ویلیامز کبیر) هر روز گوش میدم و فیلمهاشو رو موبایلم تماشا میکنم و هیچوقت سیر نشدم ازش… تمام قسمتهاشو بازی که نه، زندگی کردم باهاش… حالا نمیدونم قدرت سازنده بازی بوده و یا همذات پنداری وحشتناک من با کاراکتر اصلی … وقتی قسمت آخر بازی تموم شد، در سن بیست و شش سالگی گریه کردم و اصلاً هم خجالت نمیکشم از این بابت… ولی در هر صورت تقدیم بتو باد … تا ابد در آرامش بخواب قهرمان من… بخواب و آرام باش تا ابد در آغوش خیالم (اشاره به یکی از آهنگهای قسمت آخر بازی به نام Here’s to you ساخته انیو موریکونه )

اگه هم دوست داشتید میتونید از این لینک یکی از محبوبترین موزیکهای این بازی رو که مربوط به پایان قسمت اول بازی هست، دانلود کنید و مطمئن باشید لذت خواهید برد

لطفاً پاسخ به سئوالات هم فراموش نشود

سوء تفاهم

۲۵ آذر ۱۳۸۸ ۵ دیدگاه


عجب دنیای باحالیه…

سوء تفاهم


هشتاد درصد آدمهای دوروبرم منظورمو نمیفهمن و اون بیست درصد بقیه هم برداشتشون از من اشتباهه… من نمیدونم چرا اینجوری میشه…  اوایل احساس خود روشنفکر بینی‌ام بالا زده بود و کلی حال میکردم ولی یواش یواش دیدم نه خودمونیم هاااا … من که این مدلیها (روشنفکر) نیستم پس چرا بقیه برداشتشون غلط میشه!!!! خب تصمیم گرفتم بیخیال بشم…. ولی این سوء تفاهم ها اینقدر تعدادشون بالا رفته که تازگیا خودم هم دارم نسبت به خودم دچار سوء تفاهم میشم… یعنی یه چیزی که میگم یا کاری میکنم خودم شک برم میداره که نکنه منظورم اونی که فکر میکردم نبوده!!!!

مثلاً:

آدمهایی که ازشون فقط خوشت میاد فکر میکنن عاشقشونی

آدمهایی که ازشون متنفری (هرچند که خداوکیلی تعدادشون از انگشتان یک دست هم کمتره) از تو خوششون میاد

آدمهایی که عاشقشونی (نه لزوماً از نوع افلاطونی) از تو بدشون میاد «پی نوشت»

آدمهایی که باهاشون نهایت صداقتی، تو رو آدم متظاهر و دورویی میدونن

آدمهایی که همیشه براشون فیلم بازی میکنی تو رو موجود صادقی میبینند

آدمهایی که دوست داری تو رو بعنوان یه آدم باسواد بشناسند تو رو یه دلقک و یا نهایتاً آدم طنزی میشناسند



آدمهایی که دوست داری تو رو انسان با اطلاعاتی ببینن تو رو اسطوره جهل و بیخبری میدونن

آدمهایی که دوست داری بیشتر بشناسیشون از تو دوری میکنند

از همه بدتر همه اینها رو میگی و اونهایی که میخونن فکر میکنن عجب آدم گَنده دماغی هستی


«تصویر جنبه تزئینی دارد»


نمیدونم کجای کار ایراد داره… میخوام از این به بعد با همه عکس اونی که قبلاً رفتار میکردم، برخورد کنم شاید جواب گرفتم




پی نوشت: یه چیزی رو خداییش نمیدونم… آیا آدم میتونه در آن واحد عاشق چند نفر باشه؟ که حالا یه تعدادیشون هم کاملاً غیر افلاطونی باشه؟ آیا اخلاقی هست؟ آیا از لحاظ روانشناختی انحراف محسوب میشه؟ از کسانی که تجربه مشترک دارند درخواست کمک دارم
Categories: طنز