آفتاب سرخ

پسر سعی کرد خودشو بیشتر از قبل به دیوار بچسبونه… راه رفتنش خیلی سخت شده بود ولی خب آفتاب ظهرهای تابستون عجیب عمود بود و سایه عجیب نایاب… دیوار آجری نه چندان بلند خونه باغ توی کوچه، تنها جایی بود که میشد از سایه درون آن بهره جست… ولی هرچی که میگذشت افتاب عمودتر میشد و سایه نایاب تر …برگشت و با دلهره به عقب نگاه کرد…

روزها از خونه بیرون نمی اومد… اگر هم می اومد سعی میکرد سمت غروب باشه… سعی کرد گامهاشو آهسته و تو یه راستا بزاره… کمی جلوتر دیوار تموم میشد… نگاهی به دور و بر انداخت و خلوتی کوچه لبخندی به لبهاش نشوند… با سرعت شروع به دویدن کرد تا برسه به اون یکی دیوار و تو سایه اش آروم بگیره…


سپیده به کمک دست آزادش صورت پویان رو نوازش کرد… نیمکت پارک اندازه ۴ نفر جا داشت ولی اون دو تا با خساست تمام چسبیده بودند به همون گوشه کنار دسته نیمکت…کیفهاشون هم مثل خودشون، ولی توی اون گوشه نیمکت پارک چسبیده بودند بهم تا خداینکرده فاصله ای نیفته میون دو وجود ملتهب از گرما… یکی عشق و دیگری… پویان میخندید… سپیده ولی فقط لبخند میزد… کلاً سپیده اصلاً اونجا نبود… تو آسمونها سیر میکرد… باورش نمیشد که پویان کنارش بود… دوست داشت همون لحظه ساعتش از کار بیفته… زمان متوقف بشه… همین دمی که با پویان بود به اندازه تمام دنیا ارزش داشت… با خودش فکر کرد اگه الان هم میمرد هیچ مشکلی نداشت…

پویان نفس نفس میزد… نه از دویدن همون یه تیکه کوچه بلکه از هول… درست وسط فاصله میون دو کوچه یه پسربچه رو دیده که در مسیر متقاطع با اون داره حرکت میکنه… با یه حرکت سریع پرید و خودشو رسوند اونور… خیلی وحشت کرد… یعنی دیده بود؟ به خودش لعنت فرستاد که اومده بیرون… ولی چاره ای نداشت… تلفنها قطع بود… باید خودشو به خونه مادرش میرسوند… پیرزن کافی بود یکم دلش شور بزنه… پنج تا سکته ناقص جای هیچ ریسکی نمیزاشت… سعی کرد سرعت گامهاش رو بیشتر کنه…

سپیده همون تنگ کوچیکه رو انتخاب کرد… راحت تر میتونست دستش بگیره و از یه طرف هم ماهی قرمز و سیاه توش چشمای گنده خیلی بامزه ای داشت… پویان حتماً خوشش میومد… البته امروز قرار نداشتند ولی از یه طرف کلاس تشکیل نشد و از طرف دیگه چون قرار بود یخورده زودتر برگرده شهرشون باید کارها رو جلو مینداخت… باید غافلگیرش میکرد… میدونست شنبه ها ساعت ۶ عصر کجا میتونه پیداش کنه… ولی خب راه طولانی بود… این دومین اتوبوسی بود که عوض میکرد… روس صندلی اتوبوس که اروم گرفت با لبخندی  به لب ماهی رو نگاه کرد… لبش رو به شیشه چسبوند و خیلی حرفهایی رو که خجالت میکشید به پویان بزنه یواش یواش توی تنگ و برای ماهی کوچولو زمزمه کرد…


پویان خسته شده بود… این مدل یه وری راه رفتن شاید اولش بامزه باشه ولی بعد از مدتی خیلی خسته کننده میشه… ولی بالاخره همه چی تموم شد و رسید… زنگ رو زد… کلید رو یادش رفته بود بیاره… چند دقیقه بعد در باز شد و صورت نگران و چروکیده و مهربان مادر رو دید… همه چی رو خلاصه کرد… حتی تو نرفت… چون همیشه بهش گیر میداد که آنتن تلویزیونشو درست کنه… تو این آفتاب… بالاپشت بوم!!!!! مگه از جونم سیر شدم…. سرو تهش رو سریع هم اورد و گفت نگران نباشه و این حرفها… باید برمیگشت…

سپیده دیگه خسته شده بود… باید همین الان ها میرسید… با یه دست تُنگ رو نگه داشت و با اون یکی از تو کیفش بسته کادو رو درآورد… دوست داشت همینجوری از بالای سکو بپره بغلش (یکی از آرزویهاش بود) ولی خب دستش پر بود… پاهاش بیتاب بودند و مرتب تاب میخوردند… بالاخره اومد… از پیچ با سرعت اومد داخل کوچه…  پویان این فروشگاه موسیقی رو خیلی دوست داشت و شنبه ها می اومد تا خودشو آپدیت کنه… ولی… ولی… تو یه لحظه که شاید یکسال براش طول کشید اون هم دید… موهاش تقریباً باز بود و روسری قرمزش عین یه خط خون فقط روی بخش کوچیکی از موهای طلاییش رو پوشونده بود و دستهاش توی دست پویان مثل اینکه زنجیر شده بود… حالشو نفهمید… تنگ ماهی از دستش ول شد روی زمین و با صدایی وحشتناک شکست… اونم درست روی سایه پویان… ماهی نگون بخت بدجوری داشت بالا و پایین میپرید… اونم روی جایی که قلب سایه پویان باید میبود…

پویان دوباره به همون تقاطع و فاصله میون دو کوچه رسید… با احتیاط مضاعف دوروبر رو نگاه کرد… فرصت خوبی بود تا با خیال راحت رد بشه… دوید… و تندتر و یهویی بدون هیچ اخطاری پایش لغزید… و با سینه افتاد روی زمین… از جاش بلند شد… خون همه زمین رو پر کرده بود و تمام چاله چوله ها مثل جزیره هایی پراکنده در میان دریای خون غوطه ور بودند… دستش یکم درد میکرد ولی مهم نبود… دور و بر رو خوب نگاه کرد… کسی نبود…

خون لباساش هم پوشونده بود… هرکی دیگه بود از وحشت نمیتونست تکون بخوره… ولی پویان به آرومی لباساش و شلوارش رو از خاک تکوند… کمی جلوتر رفت… ساعت کمی از ظهر گذشته بود و آفتاب کمی مایل تر شده بود… و سایه لعنتی هم یکم کشیده تر… برگشت و به سایه اش خیره شد… توی کوچه به اندازه یه سطل بزرگ خون پخش شده بود… لبخند تلخی زد و همینجوری که جلو میرفت سایه اش ردی از خون بجا میزاشت…


مکثی کرد و پوزخندی زد… دوباره به عقب نگاه کرد… نفرین غریبی بود… مدتها بود “شب رو” شده بود و خیلی وقت بود این صحنه رو ندیده بود… خون سرخ عین آتشفشان از درون سایه اش میجوشید… درست از جایی که میبایست قلبش میبود…


—–
مسعود زمانی – اردیبهشت ۸۹

پستهای مشابه:

  1. manizheh
    ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۲ | #1

    شباویز : شما هم مثل اقای زمانی قلم زیبایی دارید و امیدوارم که دوباره نوشتن را شروع کنید

    اما دختر یا موی طلایی شاید علاقه زیاد به موی طلایی است

    مطمئنا بهترین دوستتان روحشان در آرامش می باشد

    اما نمی دانم چرا من هنوز از این داستان هیچی نفهمیدم ، فقط فهمیدم یک داستان عشقی می باشد که یک پاراگراف از سپیده بود ویک پاراگراف از پویان…. حال نفهمیدم این ها هم را دوست داشتند ولی نمی توانستن به هم برسند یا موضوع چیز دیگری است …….
    پاسخ مسعود زمانی : من یکم قصور کردم.. تیکه های سپیده همه فلش بک هستند… داستان رو باید مثل عین فیلم دید و خوند… فکر کنم باید با خطی چیزی اون بخش ها رو جدا کرد… زیادی بصری نوشتم فکر کنم

  2. ناشناس
    ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۷ | #2

    سلام سرکار خانم منیژه عزیز!

    سپاس بیکران بابت مهرتان که اینگونه نگاشتن هایم را می پسندید. سعی دارم که مجدد شروع کنم اما …

    پایدار باشید

  3. ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۵ | #3

    سلام… اما نداره !! شما می توانید… پس نوشتن را آغاز کنید

    اما شما آقای زمانی چرا گفتید وبلاگ بیخودی ، هر چیزی ارزش خودش را دارد

  4. دریا
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۸:۳۹ | #4

    این داستانک نیاز به تعمق مضاعف، تفکر مضاعف داره.
    پاسخ مسعود زمانی : و اینجور که بنظر میاد تعمیر مضاعف

    (:

  5. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۲ | #5

    دور زدیم سر خیابان دوم، فرشته نجات مان ایستاده بود. مرد جوانی می گفت داخل خیابان بپیچید و بروید به پارکینک خانه شمالی به شماره پلاک ۸!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به ساختمان موردنظر رسیدیم با دهانی باز شده از تعجب نسبت به شم اقتصادی مردمان این شهر غریب. با اکراه به داخل حیاط وسیعی پیچیدیم و حدود هشت اتومبیل پارک شده را در آنجا رویت فرمودیم. مانده بودیم چه کنیم، به این دست و دلبازی پاسخ مثبت دهیم یا نه به حس بدبینی مان مجال جولان. پس با مکافات در بقایای خالی حیاط دور زدیم. شیشه را پایین کشیدم به مرد جوان می گویم به چه اعتباری می توان اعتماد نمود به یاری تان، با لبخندی که تمام صورتش را پر کرده و من اندکی پلیدی در آن نمی یابم، می گوید انتخاب با شماست می توانید بروید. حالا دیگر دور زده ایم و می خواهیم از پارکینگ خارج شویم که خانمی وارد حیاط می شود و مرد جوان می گوید اگر می خواهید از این خانم سوال کنید ایشان نیز همین جا پارک کردند و رفتند و اکنون به سلامت ماشین شان را تحویل می گیرند. دیگر فکرمان از هرچه تردید است تهی می گردد و ما همانجا سبکبال، ماشین را رها می کنیم و سپاسگزار این کرم همشهریان مان، و اخذ شماره تماس مرد جوان و دانستن نام شان بسوی نمایشگاه راه می افتیم.
    پاسخ مسعود زمانی : ملت غریبی داریم… مصداق از آب کره گرفتن… ولی پدرش را بیامرزد که شما را بالاخره مأمنی داد …

  6. ناشناس
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۲ | #6

    پوزش می طلبم که پاسخ مهر دریایی تان را به تاخیر انداختم که عادت ندارم به سهل انگاری در پاسخ به دوستان و همرهان جهان مجازی و پای بندم به حفظ دوستی های بی پیرایه ای که شاید آسان بدست می آیند و حفظ شان، قطعا مراقبت می طلبد و گرمای دست هایی که بسوی هم بی تمنایی دراز می گردند، نیازمند خالصانه فشردن اند. تاخیرم به جهت رفتن به نمایشگاه کتاب بود خواستم در بازگشت پاسخ تان را سر فرصت بنویسم. عادت به حضور در شلوغی های این چنینی را ندارم و همیشه متعجب می گردم از مردمانی که قصدی برای خرید ندارند اما چون مکانی نیز برای تفریح نمی یابند، اماکنی چنین شلوغ و پرترافیک را پرازدحام تر می نمایند و چون دقیق بنگری به دست های شان به هنگام خروج، خالی می یابی از هر کالای فرهنگی. پارکینگ نمایشگاه که فاجعه ای بی مثال بود برای خود! هر چند در ساعات عصرگاهی که معمولا خیابان عباس آباد و میرعماد خلوت تر است بدانجا رفتیم اما پارکینگ کوچک کنار مصلی ِ همیشه در حال اجرای عملیات عمرانی، لبریز از خودرو بود. با دستانی درازتر از پا به خیابان مجاور مصلی ناامیدانه پیچیدیم، دریغ از یک وجب آسفالت خدا که بری باشد از خودرو. پس ناامید دور زدیم که می دانستیم انتهای این معبر به مدرس خواهدمان برد…
    پاسخ مسعود زمانی : صحنه مورد علاقه من جماعتی است که به همراه سبد و سفره در میان سبزه ها بساط پیک نیک براه کرده اند.. بسی لذت میبریم از این جماعت… معمولاً بدون ماشین بهتر میتوان به آنجا رفت

  7. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۲ | #7

    سلام جناب زمانی عزیز!

    بیخودی؟؟؟؟!!!! چه انگی زده اید بر خویش و اندیشه تان. یقین بدانید که اگر اندکی چنین حسی داشتم نسبت به وبلاگ تان اصلا در آن قدم نمی گذاشتم. از بزرگواری تان است که طفلک تازه توان راه رفتن یافته را برتر از خویش می پندارید و مقایسه اش می نمایید با فرهیخته ای چون استاد مسلم قلم و نویسندگی، روزنامه ساده و صمیمی، مسعود بهنود! در برابر ایشان من چون سنگریزه ای هستم در قیاس با عظمت اورست. آرزویم همواره این بوده که به قدر ذره ای شبیه باشد قلمم به روانی و سلاست قلمش. که صد افسوس چنین نیست. شاهکار سه زن او را مطالعه کرده اید؟ اثری است فوق العاده و جذاب که گویی صدای آرام و متین بهنود را از لابلای صفحات تاریخ می توانی بشنوی. به همان زیبایی و متانت که سخن می گوید به همان شیوایی نیز می نگارد. او، برایم چون خداوندگاران المپ دست نیافتنی می نماید.

    پاسخ مسعود زمانی : در مورد بهنود به واقع گفتید و کم گفتید… ولی من از باب شباهت نثرتون با ایشان ذکر کردم که بینهایت زییباست

  8. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۳ | #8

    شاهنامه عزیزم را با ذوقی کودکانه می خرم و فروشنده به افتخار چنین انتخابی، دیوان بانو فرخزاد را نشانم می دهد و می گوید: مجوز فروشش را نداریم اما اگر خریداری مشتاق کتاب های مان باشد، بنا به تشخیص، دیوان فروغ را عرضه می کنیمش. تعلل نمی کنم و کتاب شاعر جلیل القدری را که ادب نیاموخته گان شوم افکار، حذف نموده اند نام گرانقدرش را از میان شعرای بلندآوازه این کهن دیار، با امتنان و هزاران بار تشکر و سپاس از ناشر، خریداری می کنم.

    پی نوشت: به پلاک هشت بازمی گردیم و اتومبیل مان را همراه همان جوان مهربان می یابیم.

    پاسخ مسعود زمانی : جالب اینکه اینهمه مدعی فروغ شناسی و عاشقان سینه چاک داریم در این دیار ولی همه سر در آخور روشنفکرنمایی فروبرده اند و لام تا کام صدایشان در نامد از این جفایی که بر فرهنگ مملکت شد… گو اینکه اگر با حذف نام قرار بود چنین بزرگانی حذف شوند… بگذریم…

  9. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۳ | #9

    بی برنامگی و آشفتگی از ویژگی های تاریخی ما ایرانیان است. بازدیدکنندگان مسیری را با تردید می پیمایند، کنار مقرهای اطلاع رسانی کامپیوتری غرفه ها، افراد کمی ایستاده اند، بسراغ اولین ایستگاه می رویم و نام ناشر مورد نظرمان را می گوییم همانطور که دختر جوان در حال جستجوی نام انتشارات دکتر کامران احمدی برای مان است، سوال می کنم، نمایشگاه نقشه ندارد؟ پاسخ می دهد هنوز آماده نشده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جالب است برایم همه دنبال دیگری مسیرها را بی هیچ فکر و نقشه راهی می پیمایند و بسوی شبستان که مقر ناشران عمومی و بخشی از ناشران خارجی است؛ سرازیر می شوند. همواره از سرگردانی بیزار بوده ام پس برای رفتن به چنین اماکن و راه های ناشناخته ای همیشه از حس مسیریابی فیزیولوژیکم که ودیعه ای است الهی در وجودم، بهره می گیرم. به همین دلیل در عرض کمتر از ده دقیقه غرفه موردنظر ناشرمان را می یابیم و کتابهای مان را خریداری می کنیم و دیگر برای یافتن کتب متفرقه موردنظرمان، بسوی ناشران کتب ادبی می رویم.
    پاسخ مسعود زمانی : کلاً تو نمایشگاه دنبال گشتن اشتباه هست… سفت و سخت عقیده دارم کتاب خودش صدایتان میزند… خوب گوش کنید ناله های غمین ورقهای نازکش را میشنوید که هریک به نوایی صدا میکنند اشنایان خود را…

  10. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۴ | #10

    سلام منیژه نازنین

    ممنون که تشویقم می نمایید به ادامه راه. تشویق دوستان و بویژه این اواخر شما و جناب زمانی عزیز، موجب گشت تا بسیار بیندیشم به روش حرکتم، شاید با انتخاب موضوعی دیگر، و اندکی تغییر در مسیر؛ مجدد نوشتن را از سر گیرم. توکل به خدا.

    پایدار باشید

    پاسخ مسعود زمانی : خواهشاً فقط اگر نوشتید به ما هم سر بزنید… نکند که نوشتن اینقدر مشغول کند شما رو که ما محروم شویم از حضورتان…

  11. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۴ | #11

    دوست عزیز، دیروز با خود می اندیشیدم که نکند آقای زمانی از این زیاده گویی های کج و معوج شباویز، دل آزرده و مکدر گردد و حوصله اش بسر رود. فکر کردم نکند نباید دیگر چنین افاضات مان را طویل و طولانی بر درگاه اندیشه شان، بنگارم؛ که شبانگاه با دیدن پاسخ پرمهرتان، شاد گشتم و بر خود واجب دانستم که لطف بیکران تان را سپاس گویم و بخواهم تان چنانچه به هر دلیل، ملول گشتید و خسته از این حجم تمام ناشدنی کلمات سرریز شده بر بخش کامنت های تان، حتما حتما حتما بفرمایید تا پاها را در داخل گلیم کوچک مان قرار دهیم.

    پایدار باشید و سایه ساران آرامش و سلامت و امید همواره بر وجودتان گسترده باد!

    پاسخ مسعود زمانی : قدیم ایام آدمی بس تعارفی بودیم لیکن جبر زمانه کمی رک کرده است ما را این اواخر… من به دوستی گفتم که دیگر خجالت میکشم در این بلاگ چیزی بنگارم از بس که کامنت ها خود پستهایی شده اند بس خواندنی تر و بس پویا تر از نوشته های خموده من… حق نگهدارتان باشد

  12. ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۰:۰۷ | #12

    شباویز:سلام مطمئم که شما حتما می توانید از نو شروع کنید ، زیرا پشتکارتان بسیار بالاست.

    فقط یک چیزی شما تحصیلاتتون ادبیات؟

    و شباویز آقا یا خانم آخه چند باریه که اومدم کامند بزارم نمی دانستم بگم آقا یا خانم به خاطر همین نوشتم شباویز

  13. ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۰۸ | #13

    سلام جناب زمانی عزیز!

    من معتادم!!!! معتادم به همراهی با آنان که می پندارم می توان بر دوستی صادقانه شان اتکا کرد و آموخت از نظرات و دیدگاه ها و اندیشه های شگرف شان. دوست عزیز، برایم بسی افتخار است که همپای پراکنده نوشته های تان باشم، هرچند خود از آوارگی و بی خانمانی بدرآیم و خانه ای را تملک نمایم بزودی.

    پایدار باشید

    پاسخ مسعود زمانی : با آرزوی خانه دار شدن شما… همراهی معتادینی چون شما همواره لدتبخش است… ولی بحث اموختن را قولی نمیتوان داد… فعلاً تا اینجا که فقط ما آموخته ایم

  14. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۰۹ | #14

    و اما شباویزی که سعی دارد به گفته استاد بی نظیرش، مسعود بهنود، راست بنویسد و این راست را درست بنویسد، از همان جنس هایی است که این روزها عقلا و اولیاء الهی در وصف شان گفته اند که باید توبه نمایند بسیار. زیرا گیسوان را که پریشان نموده اند در انظار و خود را هفت رنگ بیاراسته اند و اغواگری نموده اند برای ربودن دلهای سست مردان این شهر دود زده؛ موجب قهر پروردگار رحمان گشته تا پدیده ویرانگر زلزله را نازل نماید بر سرمان، جبارگونه!!! تا به تاوان این بی حرمتی شرفیاب شویم به اسفل السافلین. و اول هم فرموده اند از این سبزهای نابکار شروع نمایند و از همین نماینده بانوان شان، شباویز!

    پایدار باشید
    پاسخ مسعود زمانی : سخنانتان لرزانید ستونهای نازک بلاگمان را… اینان که مسخر کرده اند تمام کائنات را… خوشبحالشان… در کائنات به این عظمت که زمین بواقع به اندازه ماسه کنار دریا هم محسوب نمیشود چه اسان از کنترل همه چیز سخن میگویند… شاد باشی خواهر سبزم

  15. شباویز
    ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۰۹ | #15

    منیژه نازنین سلام!

    همیشه برایم نوشتن انشا عذابی بود الیم، بویژه آنکه عناوین خلاصه می گشت در کلیشه هایی چون شرح تعطیلات عید و تابستان یا تحلیل فواید درخت یا دوئل همیشگی علم و ثروت. این بیزاری موجب گشت تا یکبار ناخنکی زنم به انشا خواهر بزرگتر و بخوانم بر سر کلاس درس. این سرقت ادبی، آغازی بود بر شرفیابی مان به سرزمین اعجاب انگیز متفاوت نگاشتن.

    نازنینم من فارغ التحصیل ادبیات نیستم که ادبیات این مرز و بوم را می ستایم بی حد؛ و از آن زمان که می نویسم، متوجه شده ام که آهنگ کلامم اندکی متفاوت شده است شاید که کوکش را عوض کرده ام. رشته تحصیلی و حرفه من زمین تا آسمان با دنیای لطیف و زیبای نویسندگی و ادبیات فارسی؛ تفاوت دارد.

    پاسخ مسعود زمانی : نکته ظریف اینست که کمتر دیده شده فارغ التحصیلان ادبیات متفاوت بنگارند و مبدا تغییرات شوند… این آفت هر علمی است که هرجقدر بیشتر بیاموزیش بیشتر در چارچوبها گرفتار میشوی… گاهی اوقات دور بودن از یک حوزه خوئ منشا تغییرات مثبت و اثرهای ماندگار در آن میشود

  16. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۳:۴۳ | #16

    سلام جناب زمانی عزیز!

    میهمان گرچه عزیز است، ولی چون نفس خفه می سازد، گر که بیاید و بیرون نرود!

    دوست عزیز، رابطه ای است مستقیم میان ذغال خوب و زبان چرب و براندازی نرم. ظرفیت که نباشد، آدمی گمان می نماید که این همه میهمان نوازی و گرامیداشت؛ شایسته وجودش بوده و غره می گردد به نداشته هایش و مذبوحانه و سیاسانه چون فتنه انگیزان سبز، در سر سودای شوم نرم نرمک اشغال و براندازی را می پروراند و ناگهان بخود می آیید می بینید پراکنده نوشته های مسعود تبدیل گشت به زیاده گویی های شباویز!!!!!!!!

    پاسخ مسعود زمانی : من خود اینجا به یغما ستانده ام و عنقریب است که دست غیبی از راه رسد و سند مالکیت رو نموده و جل و پلاسمان در کوچه ریزد… پس تا نیامده بساط پهن نموده و اسباب لهو و لعب و فتنه انگیزی فراهم می آوریم… زغال خوب هم دارید بیاورید…

  17. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۳:۴۴ | #17

    آن آقای خاص، جناب مفاخر المربیان، خوزه مورینیو را که حتما می شناسید و تفکر خلاقانه و تاکتیک بارسا به روز سیاه نشانده و ژاوی و مسی از کار انداخته را که حتما مشاهده فرموده اید؛ همچنین حرکات سخیف و موذیانه اش را در تقابل با پپ نازنین مان، شماره شش فراموش نشدنی و دوست داشتنی نیوکمپ را. می دانید که خوزه مغرور، مترجمی بود اندکی ناقابل اما با اندیشه ای بس فراخ و قابل. پنج سال در همین ورزشگاه برای آبی اناری پوشان ترجمه کرد و دستیاری؛ ولی گویی در گوشه دلش، کینه ای نهان داشت. پس چون تیم جدیدش، اینتر، شیرین ترین شکست دوران مربی گری اش را برایش رقم زد؛ سر از پا نشناخته، بدور از والامنشی یک مربی صاحب سبک و تراز اول اروپا، دست به حرکاتی زد عجیب و کودکانه. نشان داد مرد اول کاتالان ها نبودن گویی برایش سالها گران آمده که اینگونه در برابر تماشاگرانی که سالها تشویق و همراهی اش کرده بودند؛ گردن فرازی نمود و شب تلخ کاتالانیا را زهر ساخت. آدمی است دیگر کم جنبه و ظرفیت نداشته.
    پاسخ مسعود زمانی : نکته ای که کمی میتواند شما را از سر زدن به این بلاگ بازدارد اینست که ما از ابتدا سلطنت طلب و طرفدار رئال بودیم… از آن هنگام که داوور سوکر و میاتویچ لرزه بر اندام اروپا انداختند مهرش در دلمان افتاد و بالتبع شدیم دشمن شماره یک هرچه کاتالانی آنارشیست و بمب گذار جدائی طلب… هرچند که دوستان شاهدند از ابتدا که فهمیدیم فوتبال بغیر از استادیوم آزادی در خارج از ایران هم بازی میشود عاشق اسپانیا بودیم و زوبی زارتا و اچه بریا و هیرو و همین پپ کبیر (خداییش کبیر است حتی اگه مادریدی باشم)… ولی این را نیز به تجربه آموختم و دانستم که نفرین مردمان کاتالان بس کاری است و بس عمیق کارگر میشود… منتظر اشکهای اقای خاص در برابر بایرن باشید…

  18. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۳:۴۶ | #18

    ما که خود متوجه نشدیم چه گفتیم یا نگاشتیم که شما بزرگوارانه از آموختن می گویید؟! بر اندام وبلاگ تان نیز زلزله، انداختیم و کامنت دانی تان را نیز ششدانگ بنام خود ثبت نمودیم، صهیونیست وار که اشغال کرده ایم سرای اندیشه تان را، بیش از این شرمنده مان نسازید!

    پایدار باشید

    پاسخ مسعود زمانی : سیستم آموزش از راه دور که میگویند همین است… قرار نیست شما بدانید که چه آموخته اید… بسان پشه که نیش فرو میبرد در بدن قربانی، من ابتدا بی حس نموده و سپس آنچه که میتوانیم میمکیم (می آموزیم)… محل گزیدگی چند ساعت دیگر به خارش می افتد… در ضمن گفتم که من خود این جا را بدور از چشم سازمان ملل اشغال نموده ام… سنگمان نزنند خود قرار نیست کسی را با سنگ برانیم… فعلاً صدایش را درنیاوریم و بیصدا به اشغال ادامه بدهیم بهتر است

  19. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۶:۰۸ | #19

    پدر تجربیات مشترک بسوزد! دوست عزیز ما همیشه و همواره و از دیربازی که می فرمایید و با نام آوری نام آورانی چون زوبی زارتای خوش استایل و هیروی متعصب، که در دو قطب مخالف سرزمین زیتون، گل حفاظت می نمودند و دفاع آخر هدایت می کردند؛ عاشق و شیفته و شیدای هم بارسا بودیم هم مرفهین بی درد کهکشانی. اما در جدال سنتی بردگان و اربابان، هر چند قلب مان تند تند برای پایتخت نشینان می زد، ولی باز دوست داشتیم لوئیز انریکه مارتینز، به پرواز درآوردمان از شوق گل زنی. کرایف کبیر را که همواره می ستودیم و در دل التهاب داشتیم مبادا این مربی صاحب شعور و درک فوتبال با این همه بالا پائین پریدن کنار زمین با آن بارانی همیشگی، قلب نازنینش مجدد نایستد که قلب ما می ایستاد. رونالد کومن آرام و با متانت که در خاطرمان هست با آن ضربات سری که به آسودگی در آخرین نقطه قلب دفاعی بارسلونا می نواخت بسوی زوبی زارتا و نفس را در سینه هامان به شماره می انداخت. یادشان به خیر. ولی ما مگر می توانیم دوست نداشته باشیم شماره هفت افسانه ای رئالی ها، رائول نازنین را که به احترام مربی نامدارش، نام پسر را خورخه نامید، همان رائولی که از افتخاراتش، ننوشیدن الکل است (قابل توجه فرزندان وطن)
    پاسخ مسعود زمانی : دروغ چرا… وقتی روماریو و هاگی و استویچکوف روزهایی افسانه ای رقم میزدند دزدکی بارسا رت هم دوست داشتیم… از کرایف خاطره محوی بیشتر در ذهنم نیست که آن هم مربوط به باخت ۴-۰ برابر آث میلان است که فکر کنم سال ۹۴ بود. ولی دیوانه کومان بودم با آن ضربات کاشته مهارناشدنیش… یادش بخیر

  20. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۶:۰۹ | #20

    باور دارم که در برابر دفاع چند لایه و تفکرات موذیانه، تنها سیستم ماشینی و رباط گونه ژرمن ها خواهد توانست، سرفرازد. هرچند هنوز حسی درونی به من می گوید اول خرداد و در ورزشگاه تیم محبوب تان، سنتیاگو برنابئو، باید منتظر جدال دیدنی مربی و دستیار باشیم و با احتمال پیروزی دستیار. همیشه عملکرد لوئیس ونگال هلندی را ستوده ام. هرچند روزهای بودن در بارسا را برایش سراسر انتقاد ساختند و حتی به این نکته ایراد می گرفتند که هیچ جای شهر را جز باشگاه و محل تمرین تیم نمی داند و او با افتخار می گفت به بارسلون برای تفریح و گردش نیامده ام که اکنون شهر را خوب بلد باشم!؟

    با این حس مشترک اشغال گری، بد نیست سری به کشور برادر و دوست مان اسرائیل بزنیم که با داشتن کمترین میزان تورم، مقام دوم جهان را با تورمی زیر یک درصد دارد. کارشناسان اقتصادی معتقدند تورم حتی سه تا چهار درصد نیز برای تحرک در ساز وکارهای اقتصادی یک کشور نیز می تواند مفید باشد. ما با تورمی که می رود قلل رفیع اعداد سه رقمی را فتح کند در همین تابستان باز هم سرافرازانه مقام بی بدیل اولی مان در منطقه را تکرار خواهیم کرد.

    پاسخ مسعود زمانی : ون گال را بخاطر آوردن اوورمارس(که دیوانه بازیش در آرسنال بودم) به بارسا هیچوقت نبخشیدم و از اینکه مرتب اصرار داشت از بارسا تیم ملی هلند را بسازد خیلی ناراحت بودم… ولی خب دوست دارم جام را در ورزشگاهمان در دستان وی ببینم

  21. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۶:۰۹ | #21

    وای از سوکر می گویید یاد روزهای خوشی می افتم و مقام سومی جهان برای کرواسی، میاتوویچ و درگیری عاطفی اش با همسر و بوسه هایی که می فرستاد پس از بثمر رساندن گل بسوی پسرکش که در جایگاه نشسته بود.

    همانقدر که گری لینه کر انگلیسی و هریستو استویچکف بلغاری را بخاطر دارم با احترام همواره کلاه برداشته ام از سر در برابر مهاجم فانتزی مادریدی ها، فرناندو مورینتس، که در کمال تاسف هرگز به حقش در فوتبال اسپانیا بویژه در رده ملی نرسید. آنقدر شرمنده لوئیز فیگو شدیم آن زمان که به اجبار ِ مدیریت باشگاه به کهکشانی ها پیوست و در ال کلاسیکو مورد بدترین دشنام ها و آماج زشت ترین اشیاه پرتاب شده بسمتش شد. دوست عزیز، اگر هر کسی درک عمیقی از فوتبال داشته باشد به همه بزرگان مستطیل سبز با احترام می نگرد. خوشحالم که روحیه مشترکی داریم هرچند با اندک اختلاف مسافت از مادرید تا بارسلون!

    پاسخ مسعود زمانی : مورینتس گفتید و جانم سوختید که رونالدوی لوس باعث اصلی محو شدن وی از مادرید بود که سر شماره پیراهن ۹ چه قشرقی که بپا نکرد… و اما فیگو که ضربات کرنر را در همان بازی کذایی با چه مشقتی مینواخت ولی هرگز امنتاع نکرد از زدنشان… ولی نمیدونم چرا ههوز دلم تنگ میشه برای اون روزهای فوتبال… منم خوشحالم و متعجب از اینکه خواهر سبزم مشتاقتر و دلبسته تر از خیلی از پسرها فوتبال را با چنین حرارتی دنبال میکند… به امید قهرمانی ماتادورها (از این لقب بدم می آید!!) در جام جهانی

  22. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۶:۱۰ | #22

    ما بضاعت اندکی داریم و دانش نداشته و آگاهی مختصری، اما باکی از قربانی شدن در راه دوستان نداریم که عزتی است بی مثال برای مان.
    پاسخ مسعود زمانی : ولی تا چه زمان… هرچه سریعتر خانه ای ساخته یا اشغال کنید… حقیقتاً حیف است

  23. فیروزه
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۲ | #23

    سلام تو رو خدا ساده صحبت کنید ما هم استفاده کنیم! اقای زمانی خوشحالم که تعداد کامنت ها شده بالای ۲۰ تا!اما امیدوارم مانع نوشتن داستان های جذاب شما نشه! و یک سوال دارم از خانم شباویز: شما با دوستان و خانواده هم با این نثر زیبا صحبت می کنید؟
    پاسخ مسعود زمانی : ممنون… یکم سرم شلوغ بود ولی حتماً یه حرکتی میکنم…

  24. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۲ | #24

    فیروزه عزیز سلام

    اگر ناراحت تان می نماید اینگونه نوشتن، با احترام به نظرتان زین پس نخواهم نوشت.

    موفق باشید
    پاسخ مسعود زمانی : ای بابا کی ناراحت شده… سر شوق اومدیم همه

  25. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۵ | #25

    سلام جناب زمانی عزیز!

    اینکه بخواهم دوباره شروع کنم به نوشتن و راه اندازی یک وبلاگ جدید شاید خیلی سخت نباشد، همین فردا می توانم با بستن قرارداد، استارت مجددی بزنم. اما این تصمیم مثل تصمیم کبری می ماند به این سادگی نیست. باید روشم را تغییر دهم این تغییر آسان نیست. فایده ای ندارد که دائم سدی در برابر اندیشه و کلامم ایجاد نمایند باید مسیر را اندکی کج نمایم اما هدف همان باشد و آگاهی بخشی نیروی محرکه ام. اما چطور می شود به اموری پرداخت که بدون غوطه ور شدن در مسائل و حوادث روز، این نقش را حفظ نمایم. فرضا من برای نوشتن پستی در وصف اقدام انسانی لیونل مسی؛ علاوه بر طرح مبحثی ورزشی، اخلاقی، پزشکی، به تحلیل مسئله سیاسی روز پرداختم، حال باید بخشی از این گونه نگاه را حذف نمایم، این حذف کردن به قرینه معنوی!، برایم بسیار ناگوار است…
    پاسخ مسعود زمانی : بنظر من مهمتر از چگونگی خود شروع کار است… شما فقط شروع کنید… شده با یک شعر… شده با یک خاطره… شده با چند خط کوتاه

  26. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۶ | #26

    حال تصور نمایید توان این تحقیق و بررسی و تجزیه و تحلیل و آنالیز بازار پول و سرمایه و ارز و بورس و بطور اخص عرضه و تقاضا را دارید اما به محض انتشار، باز مسدودتان می نمایند. تمام خستگی ناشی از نوشتن پستی که به اندازه یک پروژه دانشگاهی، وقت و توان و انرژی تان را مصروف داشته، بر تن تان می ماند. پس باید دقیق بیندیشم به مسیر حرکت، چگونگی پیشروی و ابزارهای در دسترس. اینهاست که تصمیم گیری را سخت می نماید و به تاخیر می اندازد. مردم ما علیرغم تمام خبرهای مربوط به آزادسازی یارانه ها هنوز غافلند از سونامی که در پیش داریم… جای تاسف است. بیشتر توضیح نمی دهم بیم آن دارم برای وبلاگ شما دردسرساز گردد.
    پاسخ مسعود زمانی : خلبانان هلی کوپتر یه اصطلاحی بین خودشون دارند به نام NRP یعنی نقطه بدون بازگشت… یعنی سوخت برای برگشتن به نزدیکترین کمپ کافی نیست و در هر شکل وسط بیابون و دریا و کلا ناکجا اباد باید فرود بیاییم… اقتصاد ما هم خیلی وقته NRP رو رد کرده…

  27. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۶ | #27

    … نوشتن تحلیل های اقتصادی بدلیل درهم تنیدگی مسائل اقتصادی و سیاسی، به مراتب سخت تر و دشوارتر است. مثلا برای نوشتن پست “حذف یارانه یعنی حذف طبقه متوسط” من می بایست تنها به ساختار بازار، تاثیر اخبار بر آن، موضع گیری های اقتصادی صاحبنظران این عرصه، و آمارهای درز کرده از وزارتخانه اقتصاد و دارائی، بانک مرکزی و مرکز آمار ایران؛ توجه می نمودم و بدون هیچ منبع علمی و پژوهشی داخلی صرفا بر پایه اطلاعات و دانش خود، بحث را دنبال کرده بسط می دادم. متاسفانه مهم ترین منبع اخبار صحیح اقتصادی یعنی روزنامه سرمایه، چند ماه پیش تعطیل شد. هیچ منبع مهم خارجی دیگری که بتواند در این راه به کمک شما آید، وجود ندارد. بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، بازار پولی و مالی ایران را تحلیل می نمایند اما به روز اطلاعات منتشر نمی کنند. تایمز مالی نیز نمی تواند به اندازه کافی کمک حالتان باشد، پس هرچه بخواهید بگویید و بنویسید منوط می گردد به توان و دانش خودتان…
    پاسخ مسعود زمانی : من یه موقعی میبایست از این کارا میکردم و بلومبرگ رو از همه بهتر و دقیقتر یافتم… ولی تایمز مالی هم تحلیل های خوبی میده و از همه بهتر اکونومیست بود… من باید هر هفته یه گزارش کامل از هرچه راجع به اقتصاد ایران است برای … میفرستادم که چون سانسور نکردم بعد از ۴ هفته گیر دادند خالی میبندم و متن اصلی هم باید بفرستم و شش هفته بعد کلاً بیخیال شدند

    ولی تجربه خوبی بود و برای تحلیل اطلاعات خوبی در اختیار قرار میدهد

    ولی الان از سیاست و اقتصاد و کلاً خیلی چیزهای دیگه گریزونم…

  28. شباویز
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۷ | #28

    در پایان پوزشم را بپذیرید که مزاحم وبلاگ تان گشتم بی حد و حوصله بازدید کنندگان تان را گویا بسر بردم، یقینا دیگر تکرار نخواهد شد!

    شاد و پیروز باشید

    خدانگهدارتان
    پاسخ مسعود زمانی : ای بابا… تازه یکم رونق گرفته بودیم به مدد شما… نکنید این کار رو

  29. ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۱۲ | #29

    سلام خانم شباویز

    چرا تفکرتان بر این است که حوصله دیگران بسر می رود ، جالبه که شما این قدر به فوتبال علاقه مند هستید و یا یک انشا باعث شده شما نگرش تان به نوشتن عوض بشود و استعدادتان شکوفا بشود، اما فکر کنم که زود قضاوت کردید که حوصله دیگران بسر می رود ، راستیتش فکر می کردم که بیشتر مردها اینگونه می نویسند و اینکه با یک خانم آشنا شدم خیلی هم خوشحال شدم.

    امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشید و اینکه تصمیمتان برای شروع مجدد را هر چه زودتر آغاز کنید
    پاسخ مسعود زمانی : من هم

  30. فیروزه
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۴۷ | #30

    خانم شباویز ناراحت که نمی شم!فقط درک من از نوشته های شما کمه!!ولی شما جواب سوال منو ندادید
    پاسخ مسعود زمانی : … دیدید… بخدا هیچکس ناراحت نشده

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: