بازی و زندگی…

از بچگی عاشق بازیهای کامپیوتری بودم و هستم… دست خودم نبود… کلاً ارتباط با آدمهای اطرافم خیلی مشکل بود برام… کتاب و ویدیوی سونی تی-۲۰ و هفت هشت تا کارتون تکراری تنها چیزهایی بودند که تنهاییم رو پر میکردند… زیاد با کسی بُر نمیخوردم… تا اینکه عشق آتاری و میکرو شدم…

پدر ولی لطف کرد و سگا خرید برام… هیچوقت یادم نمیره روزهای اولی رو که با سگا روبرو شدم… برای اولین بار با یه گرافیک ۱۶ بیتی میتونستم تمام اون دنیایی رو که همیشه تو فکرم و تخیلاتم واسه خودم میساختم بصورت بصری ببینم… دنیایی که جاذبه زمین متفاوته… شکلها و رنگها میتونن هر فرمی و با هر اغراقی وجود داشته باشند… آدمها با یک گلوله نمیمردند و هروقت گند میزدی میتونستی از اول شروع کنی!… هرچند که خیلیها خوششون نمی اومد ولی من حقیقتاً دنیای توی کتابهام و سگا رو به دنیای سطحی و الکی اطراف خودم ترجیح میدادم…

علیرغم اینکه میدونم خیلیها این مطلب رو نمیخونن و اونهایی هم که میخونن نود درصدشون احتمالاً اصلاً خوششون نمیاد ولی نمیدونم چرا امشب یهویی افتاد تو ذهنم که یادی از اون موقع بکنم… البته تجربه بازی با کامپیوتر و کمودور و آتاری و میکرو هم داشتم ولی خب سگا چون مال خودم بود یجورایی نسبت به بازیهاش و فضای درونشون احساس مالکیت میکردم… هنوزم دلم تنگ میشه برای اون موقع ها… میتونستی یه نینجای فداکار باشی که میخواد زن اسیرشده خودشو نجات بده… میتونستی یه جوجه تیغی قهرمان باشی که میخواد تمام حیوونهای دربند رو نجات بده… میتونستی وسط کلی رینگ عجیب غریب با کلی جنگجوی مرموز مبارزه کنی… میتونستی با تبر طلاییت به جنگ شیاطین بری… میتونستی یه خرگوش باشی که اگه هویج به اندازه کافی بهش برسونی هیچ کاری نیست که ازش ساخته نباشه… علاالدین و شیرشاه هم تداعی کننده کارتونهای زیباشون بودند… ده ها بازی دیگه

ولی نکته ای که همه اینها دارند این بود که با کمی شانس و یا جستجو (اون موقع اینترنت نبود و همه چی سینه به سینه منتقل میشد) میتونستی رمز پیدا کنی تو هر بازی… مثلاً رمز میزدی راحت میرفتی مرحله بعد و یا حتی آخر بازی … رمز میزدی هیچ تیری بهت اثر نمیکرد… رمز میزدی تیرهات تموم نمیشد… رمز میزدی غول آخر رو با یک تیر میکشتی…

هدفم از نوشتن این پست این بود که من هرچی گشتم رمزهای زندگی این دنیای مسخره رو پیدا نکردم… واسه همین خواستم ببینم:

کسی رمزی بلده که بزنیم و ما رو یکضرب ببره مرحله آخر (اونجا که قهرمانها به دختره میرسن و همه اسیرا آزاد میشند)؟

یا رمزی بلده که ما رو در برابر دیگران (و رفتارهاشون) ضدضربه کنه؟

و یا چی میشد یه رمزی بلد بودیم که هروقت میزدیم انرژیمون ومحبتمون و کلاً همه چیمون پر پر بشه و هیچوقت تموم نشه؟

یا یه رمزی بلد بودیم همه چی رو به عقب برمیگردوند و میتونستیم از اول بازی… ببخشید زندگی کنیم؟


ولی هرچقدر که بخوام مقاومت کنم نمیتونم از بازی اسم ببرم و یادی از بزرگترین لذت مجازی تمام زندگیم نکنم (که مطمئناً تا آخر زندگیم تکرار نمیشه)… هرچند که قهرمان ما باشکوه به پایان رسید ولی تک تک فریمهاشو با اون زندگی کردم و باورم نمیشه که قهرمان دیگه تو دنیای مجازی هم به خواب ابدی رفته… زیاد برام مهم نیست که تمام سایتهای نقد بازی اون رو برترین بازی تاریخ علام کردند… مهم اینه که حقیقتاً و از ته دل قشنگترین لحظات زندگیم خارج از این دنیای مسخره با اون گذشت… موزیک اونو (نهایت استادی هری گرگسون ویلیامز کبیر) هر روز گوش میدم و فیلمهاشو رو موبایلم تماشا میکنم و هیچوقت سیر نشدم ازش… تمام قسمتهاشو بازی که نه، زندگی کردم باهاش… حالا نمیدونم قدرت سازنده بازی بوده و یا همذات پنداری وحشتناک من با کاراکتر اصلی … وقتی قسمت آخر بازی تموم شد، در سن بیست و شش سالگی گریه کردم و اصلاً هم خجالت نمیکشم از این بابت… ولی در هر صورت تقدیم بتو باد … تا ابد در آرامش بخواب قهرمان من… بخواب و آرام باش تا ابد در آغوش خیالم (اشاره به یکی از آهنگهای قسمت آخر بازی به نام Here’s to you ساخته انیو موریکونه )

اگه هم دوست داشتید میتونید از این لینک یکی از محبوبترین موزیکهای این بازی رو که مربوط به پایان قسمت اول بازی هست، دانلود کنید و مطمئن باشید لذت خواهید برد

لطفاً پاسخ به سئوالات هم فراموش نشود

پستهای مشابه:

  1. ۲ دی ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰ | #1

    🙂

    سوال یک: اگه مراحل زندگی کوانتومی بود و برای هر مرحله یک رمزی وجود داشت شاید می شد یه جورایی مراحلشو هک کرد و به مرحله آخر رسید …. تازه کل هیجان کار به طی کردن مسیر سختی هاست ( این دوره زمونه کدوم قهرمانی قدر دختری رو میدونه که یه ضرب به دست آورده؟!!)

    سوال دو: اگه رفتارهای دیگرون ضربه بود خب آره یه ضربه گیر براش می ساختم ولی از بد روزگار رفتارهاشون طوری عین چسب به مغز و روح آدم میچسبه که برای از بین بردنش به یه حلال قوی نیازه ..شما چه حلالی رو پیشنهاد می کنید

    سوال ۳: هممون از وقتی به دنیا اومدیم انرزی و محبتمون فول فول بود فقط یه کم به تزریق آنتروپی مثبت نیاز داره

    سوال ۴: بالاخره شما می خواهید یه هو برید مرحله آخر یا از اول بازی کنید؟؟؟ تکلیف ما رو روشن کنید تو رو خدا

    ( یه سوال اگه زمان به عقب بر می گشت بازهم میومدید تو آز ما؟؟)
    پاسخ مسعود زمانی : پاسخهای متفکرانه ای بود… به فکر فرو برد ما را… یکضرب یکضرب هم که نه…

    من یه بخشهایی رو دوست دارم مرحله آخر و یه جاهایی رو از اول بازی کنم

    یه دلیلش هم واسه عقب رفتن اینه که خیلی زودتر می اودم آز 🙂

  2. ۲ دی ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۱ | #2

    akheish!!khialam rahat shod…dashtam degh mikardam

  1. ۴ تیر ۱۳۹۰ در ۰۰:۵۲ | #1
  2. ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ۰۲:۴۱ | #2

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: