خانه > داستان های کوتاه من > ظهر گرم مرداد

ظهر گرم مرداد


پیرمرد خسته از گرمای ظهر مرداد، چند قدم دیگه به سمت درخت حرکت کرد و با یه نفس عمیق نشست تو سایه درخت… نگاهی به ساختمان بلند بیمه انداخت و با خودش گفت: حالا شاید تا نیم ساعت دیگه بیاد… صدای گنجشک سکوت حیاط اداره رو هر از چند گاهی میشکوند… پیرمرد نگاهی به شاخه ها انداخت و خندید…


پسر جوونی که سعی کرده بود خیلی بخودش برسه ولی بالا و پایین رفتن از پله ها یکم آشفته اش کرده بود با دستی که روی چشمش سایبان شده بود نگاهی به اطراف انداخت درخت رو دید… با خودش فگر کرد شلوار ۱۰۰ هزارتومنیم روی چمن یوقت لک نشه… مردی با لباس آبی کمرنگ درب اداره رو بست و قفل کرد… پسر همونجا روی پله ها زیر آفتاب بدون اینکه به دیوار تکیه بده ایستاد… پیرمرد چشمهای پر چین و چروکش رو باز کرد… پسر رو دید که زیرآفتاب داغ ایستاده… حتماً اونم معطل امضا هستش… صداش کرد… گلوی تشنه اش نا نداشت… یکم بلندتر … آهای جوون… اونجا واینستا بیا تو سایه…


پسر یکم خیره نگاه کرد و و با خودش کلنجار رفت… پیرمرد دوباره صداش کرد.. هوا خیلی گرم بود.. نتونست مقاومت کنه… جهنم شلوار رو شب میدم خشکشویی… رفت سمت درخت… پیرمرد یکم به شلوار سفید پسر نگاه کرد و در حالیکه از توی کیفش یکی از ده ها پوشه ای که تو این چند وقت همراه همیشگی اش بود درآورد… باز کرد و روی زمین پهن کرد… با خودش گفت حیفه شلوار این جوون… پسر تا نزدیک نشد ه بود پوشه رو ندید… پدر جان خیلی ممنون… راضی به زحمت نبودم… پیرمرد فقط خندید… خنده گرمی داشت…

پسر نفسی تازه کرد… اینهمه درس خونده بود آخرش باید میرفت تو یه کاری که همیشه ازش گریزون بود… کارمندی… قرار بود بزودی همینجا استخدام بشه ولی خب فعلاً باید مدارک رو تکمیل میکرد… پیرمرد چیزی گفت… چون حواسش نبود گفت ببخشید متوجه نشدم…


پیرمرد که خنده از روی لبش نمیرفت رو بهش گفت… میشنوی؟ پسر متعجب گفت: چی رو؟ آواز گنجشک رو… میبینی چقدر شاده… داره میگه آسمون و درختی که روشه چقدر دوست داشتنی هستند…  پسر نگاهی به بالای سرش انداخت… رو یکی از شاخه ها گنجشک کوچک رو بالاخره دید… نگاهی به پیرمرد انداخت و تو دلش گفت: یکی دیگه از طبیعت دوستای کم اطلاع…

بادی به گلو انداخت و گفت… درواقع این پرنده کوچیک داره پیام برای جفتگیریش میفرسته… این “پاسه دومیستیکوس” یا همون گنجشک در اوایل بهار شروع به جفت گیری میکنه و تا اواخر تابستان اینکار رو ادامه میده… لبخند حکیمانه ای چاشنی صحبتش کرد و ادامه داد: سیاهی زیر گلوش نشون میده که نر هست و شکم سفید رنگش نشون میده جوونه و اوایل فروردین بدنیا اومده… ریتم آوازشون معمولاً اغلب مردم رو گول میزنه که اینا دارن کیف میکنن یا مثلاً شادند… ولی در واقع بنوعی در حال جنگ برای قلمرو و بدست آوردن یه گنجشک ماده هستند…

پیرمرد هنوز لبخند به لبش داشت و به جوون که یکضرب داشت توضیح میداد نگاه میکرد… با دست ابروهای پرپشتشو از روی چشمش بلند کرد و گفت: ماشالله جوون… خوب اطلاعات داریهااا… پسر یکم جابجا شد و گفت خب من جانور شناسی خوندم… البته تخصصم “بافت شناسی” هست ولی اطلاعاتم خیلی خوبه… یهویی دوباره یادش اومد که با اینهمه اطلاعات بازم باید بیاد توی همچین اداره نامربوطی کار کنه… نفسی کشید و با آه بیرون دادش…


پیرمرد با انگشتش به گنجشک اشاره کرد و گفت ولی این داره همونهایی که من میگم رو تکرار میکنه… شاید یه گنجشک ماده توی لونه اش منتظرش باشه و این بخاطر گرما اینجا مونده تا هوا خنک تر بشه… پسر که بارها از این بحثها داشت سرش رو به علامت تکذیب تکون داد و تا اومد حرف بزنه دید پیرمرد سرش رو بالا گرفته و بی توجه به اون و انبوه اطلاعات داره سوت میزنه… پسر خیلی دمغ شد… روشو برگردوند و ساعتش رو نگاه کرد… خیلی مونده بود هنوز… روزنامه ای که خریده بود درآورد و خواست شروع به خوندنش کنه که پیرمرد دوباره صداش زد…


پیرمرد که هنوز لبخند گرمش روی صورتش بود گفت: هنوزم میگی که که داره همون حرفهایی که تو میگی میزنه… پسر با دهانی باز و شوکه شده هیچی نتونست بگه… صحنه ای که دید تو هیچ کدوم از کتابهاش و مقالات و صحبتهای استاداش ندیده بود… پیرمرد به گنجشک که روی انگشتش نشسته بود گفت: ببخشید که کشوندمت این پایین… بهش بگو همونهایی که بهم گفتی… و گنجشک شروع به خوندن کرد…

آفتاب گرم مرداد شاید خیلی داغ بود ولی عرقی که روی صورت جوون بود از گرما نبود…


———
مسعود زمانی – اردیبهشت ۸۹

این ماجرا رو به شکلی دیگه خودم شاهدش بودم که پیرمردی شیشه بر با پرنده ها صحبت میکرد و اونها حرفش رو گوش میکردند

پستهای مشابه:

  1. ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۱۳ | #1

    این داستانتان بسیار جذاب بود ، چون ما انسان ها همیشه فکر می کنیم همه چیز را میدانیمدر صورتی که… از این داستان نتیجه زیادی می شود گرفت .موفق باشید.


    پاسخ مسعود زمانی : پاینده باشی… ممنون

  2. Rahime
    ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۲۶ | #2

    سلام ، داستان قشنگی بود ، آفرین

    جالب بود اگه میتونستیم حرفه پرنده ها یا حیوونارو بفهمیم ، شما دوست دارید این توانایی رو داشته باشید ؟
    پاسخ مسعود زمانی : والله قدیما یکی به حضرت سلیمان گیر سه پیچ این توانایی رو بهش بده بعدش چون فاقد ظرفیت بود خودش رو به کشتن داد… در نتیجه ترجیح میدم حدس بزنم، ولی خب خودمون دقت کنیم یه چیزهایی میفهمیم

  3. فیروزه
    ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۶ | #3

    پس نتیجه می گیریم بعضی جاها نباید از نگاه علم به پدیده ها نگاه کنیم!!!
    پاسخ مسعود زمانی : نه اتفاقاً باید از نگاه علم نگاه کرد ولی خب مثل یه عینک یا دوربین کثیف یا شکسته بعضی جاها شاید علم جواب درستی نده… جمله درست اینه که علم رو با واقعیات و منصفانه بسازیم و پیشرفت بدیم (نه از اینور پشت بام بیفتیم نه از اونور)

  4. ۱۲ آبان ۱۳۸۹ در ۰۹:۵۹ | #4

    خیلی جالب بود
    پاسخ مسعود زمانی : ممنونم دوست عزیز… خوشحالم کردید که سر زدید

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: