خانه > داستان های کوتاه من, موسیقی > …سرشک غم به دامن

…سرشک غم به دامن

شیشه رو داد پایین و سرشو از اون آورد بیرون… آهای گاریچی تکون بده دیگه اون لش رو… از توی ماشین جلویی مرد میانسال از تو آیینه بغل نگاهی به پسر انداخت… کمی خیره شد و چیزی نگفت… پسر از جواب ندادن اون بیشتر عصبانی شد… دستش رو گذاشت روی بوق… ممتد بود و گوشخراش… چراغ سبز شد… مرد میانسال با خونسردی ماشین رو توی دنده گذاشت و حرکت کرد و در حالیکه ماشین پسر از کنارش رد میشد حرکت نامفهوم (ولی قابل حدس زدن) لبهاش رو دید که چیزی رو زمزمه میکنه… با خودش فکر کرد که چی شده این جوونا اینجوری شدند… اینهمه عجله برای چی…

پسر در حالیکه از زوزه های موتور قدرتمند ماشینش لذت میبرد پاشو روی پدال فشار داد… از این پیرزن خیلی بدش می اومد… پنج شنبه ها روز تفریحش بود ولی اون باید همه رو میبرد خونه اون پیرزن…. با منطقش جور درنمی اومد که چرا باید برن آدمی رو ببینن که حتی به زحمت میتونه صداشون رو بشنوه… ولی ماشین بابا بود و اگه قرار بود بزنه بیرون باید حرفشو گوش میکرد… فحشی داد و سرعتش رو بیشتر کرد…

به فرشته گفته بود تا ساعت ۶ میرسونه خودشو… دستشو گذاشت روی بوق… چرا ملت اینجوری رانندگی میکنند… از سرراهم برید کنار… فرشته رو توی کلاس زبان دیده بود… اوایل اصلاً آنتن نمیداد… ولی خب هرکسی کار خودشو بلده… الان دو هقته بود که میبردش بیرون… خیلی مقاوم بود ولی میدونست اگه همه چی همونجوری پیش بره که برنامه ریزی کرده … خندید…

پخش ماشین رو برای دهمین بار روشن کرد… کلی آهنگ باحال ریخته بود روی سی دی… ولی این لعنتی هم اذیت میکرد… مرتب صدای آهنگ قطع و وصل میشد… اعصابش خراب شد… با مشت کوبید روی فرمان ماشین… دستش رو دراز کرد سمت سیستم پخش ماشین و سی دی رو درآورد… پر از خط و خطوط بود… لعنتی… برای یه لحظه جلو رو نگاه کرد… و وحشت تمام وجودش رو پر کرد…

انبوه ماشین های جلوش باعث شد که با قدرت پدال ترمز رو تا آخر فشار بده… صدای وحشتناکی بلند شد… ولی در ۵ سانتی متری ماشین جلویی تونست نگهداره… بوی مزخرف لاستیک هاش فضا رو پر کرده بود… قلبش ۲۰۰ تا داشت میزد… ولی سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده… دست چپ لرزانش رو گذاشت لب در ماشین و دست راستش رو با بی خیالی گذاشت پشت گردنش… ترافیک عجیبی بود و ماشین ها کیپ کیپ کنار هم بودند…

وقتی خیالش جمع شد که نگاه همه از روش برداشته شده، دوباره رفت سروقت پخش ماشین… نه هیچجوری قرار نبود اون سی دی پخش بشه.. رفت سراغ داشبورد و سی دی های توش که شاید چیز دندونگیری پیدا کنه… این نه… شجریان!!!! … گندتون بزنه با این سی دی هاتون… مردک شصت سالشه هنوز نمیفهمه چی گوش بده… بازم زیر لب یه فحش داد… یه سی دی پیدا کرد که روش چیزی نوشته نشده بود…

با ناامیدی سی دی رو گذاشتش تو سیستم… و دکمه پخش رو زد…  درست همین لحظه از سمت راست ماشین به اندازه تقریباً دو متر جا خالی شد… با سرعت خواست بره سمت جای خالی که ناگهان صدای مهیبی اومد … ماشینی که از عقب میخواست اون فضای خالی رو پرکنه ،زده بود بهش… فحشی اینبار با صدای بلند داد و از ماشین پرید بیرون…

کودک پشت شیشه صداها  رو نمیشنید ولی توی ماشین های جلویی میدید که چند تا آدم بزرگ بدجوری دارن با هم بازی!!! میکنن… بازیشون اصلاً هم بامزه نبود… چرخید و ماشین کناری رو نگاه کرد… پیرزن و پیرمرد رو دید که خیس اشک همدیگه رو در آغوش گرفتند و … مامان رو که محو بازی!! ماشین جلوییها بود صدا کرد…

شهین برگشت که ببینه بچه چی میگه خشکش زد… پیرمرد و پیرزن ماشین بغلی خیلی بیتوجه به اطرافشون داشتند بشدت همدیکه رو میبوسیدند… شهین که شکه شده بود و نمیتونست حرف بزنه…

با تعجب شیشه رو داد پایین… صدای فحشها و داد و بیداد اون چند نفر مانع از این نبود که بتونه صدای بسیار بلند و البته دل انگیز آواز “گل نراقی” رو از سیستم صوتی ماشین جلویی بشنوه…

مرا ببوس… مرا ببوس… برای آخرین بار…


ملغمه عجیبی بود… ولی اون دو سپیدموی، توی اون همه سر و صدا فقطِ فقط صدای آواز رو می شنیدند…

شب سیاه سفر کنم… ز تیره راه گذر کنم …

نگه کن ای گل من  … سرشک غم به دامن … برای من میفشان


ثریا یکبار دیگه توی چشمهای پرچین و چروک  و مات و پر از اشک بهمن خیره شد… بی محابا بار دیگه بوسیدش… بهمن به گرمی بوسه اش رو پاسخ داد و توی گوشش زمزمه کرد: هیچوقت از دوست داشتنت خجالت نکشیدم… هیچوقت…

دختر زیبا … امشب بر تو مهمانم … در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا … از برق نگاه تو … اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من

———–
مسعود زمانی اردیبهشت ۸۹

پی نوشت: این داستان چند شب پیش نوشتم و جزو نوشته هایی بود که هیچوقت نمیخواستم بزارم توی اینترنت، ولی تو یه تاکسی خسته، راننده خوش ذوق اون آهنگ رو گذاشته بود و اینو یه نشونه تلقی کردم و …

کمی و کاستی هایش رو ببشخید…

برام دعا کنید

پستهای مشابه:

  1. فیروزه
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۷:۴۱ | #1

    سلام برای منم خیلی از این نشونه ها پیش می یاد!جدی شون بگیرید
    پاسخ مسعود زمانی : به روی دو چشممان… نشانه ها رو همیشه باید جدی گرفت

  2. manizheh
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۸:۳۵ | #2

    سلام

    می دانم چقدر دوست داشتید چند تا مرد اینجا بودند و نظر می داند … ولی حال کاریش نمی شود کرد

    اما در مورد داستان باید بگویم نکته دار و تعمل بر انگیز بود ولی یعنی بچه ها اینقدر بد شدند که حتی به پدر و مادرشون که اینقدر زحمت کشیدند بد و بیراه بگند؟!!! اما ولی اگر واقع بینانه نگاه کنیم به وضوح رفتارهای جوانان را متاسفانه می شود دید اما با این که هست ولی کمه که فکر کنم ریشش بر می گرده به بد تربیت کردن و آموزش های غلط یا شایدم این گونه رفتار را در پدر مادر دیدن . نمی دانم دیگر چه بگویم!!!!

    اما در مورد عشق دو کبوتر عاشق پیر که به نظر می آید پیر نیستند بلکه جوان . حتی جوانتر از جوان های امروزی که آدم به این ها شاید حسودیشان می شود ولی در واقعیت هم چنین عشق هایی خیلی داره کم رنگ می شود………

    اما در مورد شما

    اگر قضیه ازدواجی . حتما دعا می کنیم که به سلامتی و خوشی و سعادتمندی باشد ولی اگر کاری زیاد نگران نباشید خودش حل می شود اگر به صلاح باشد . حال که قرار دعا کنید برای ما هم دعا بفرمایید شاید فرجی بشود …..

    موفق باشید
    پاسخ مسعود زمانی : بعله خیلی دوست داریم… خیلی…

    زیاد به پدر و مادر ربطی نداره… چون زیادتر از اونی هستند که بشه به پدر و مادرهای بد نسبتشون داد…

    من که فکر میکنم اسمش رو بجای قصه عشق باید گذاشت افسانه عشق..

    بابا شما هم همش تو حاشیه هستیدهااا… من عمراً مرتکب همچین خبطی نشم… شما دعا کنید… دعا که مالیات نداره… دریغ نکنید… پیشاپیش ممنون

  3. شباویز
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۴ | #3

    سلام جناب زمانی عزیز!

    ما که قبلا اینجا تشریف نداشتیم، شما بسیار سبزینه در این سرای حضور داشته و به فیض می رساندید، مشتاقان نوشته های تان را. ما که آمده ایم گویی محروم گشته ایم از سبزی وجودتان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    استاد گرامی منظورمان از کوچکی رکس تنها در قیاس با نازنینانی چون دیلوفوسور بوده که می دانیم رکس به اندازه راپتور نبوده است. اصولا بنی بشر از زیارت و استشمام خون بغایت مست می گردد و مدهوش، اما این رکس دوست داشتنی حتی پس از برطرف شدن گرسنگی باز هم مورد عنایت قرار میداده موجودات زنده ماقبل تاریخ را!!!!!!! مانند انسان های مابعد تاریخ کنونی!

    پی نگاشت:

    ما اشغالگران به رسمیت شناخته شده از سوی جناب مسعود بان کی مون، این کامنت را هم در پست ماقبل و هم مابعد می گذاریم تا حقانیت حضورمان را مکررا هی تکرار کنیم. انشااله این اشغال ظفرمندانه مبارک مان باشد.
    پاسخ مسعود زمانی : و ما آنجا هم عرض کردیم که بچه استگتوسوروسی بیش نیستیم و در نتیجه حتی بچه آلوساروس ها هم میترسانندمان چه برسد به رکس کبیر…

    این شغال مبارک من هم باشد که بلاگ رو مزین شده به کامنتهای عزیزان تحویل میگیرم بعد از هر پست

  4. شباویز
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۰ | #4

    دوست عزیز ما که سنگ خورده دوستان آنتی سبزمان هستیم، شما دیگر مرحمتی نموده سنگ نیندازید که سنگ هایی که در روز عاشورا بر ساق پای مان نشاندند، دردش همین تازگی ها، بهبود یافته است. شبش که از حسینیه جماران بازگشته بودیم و ساعت ها در ترافیک سبز نیاوران- تجریش، شاد و خرم، معطل مانده بودیم؛ آمدیم خانه و وبلاگ مان را دوباره مسدود شده یافتیم.

    ما سنگ خورده تان هستیم، بگذارید این جهانگرد خانه بدوش ِرانده شده از خانه چند صباحی بی درد، بسر برد در کاشانه تان.

    غم هایتان به کوچکی ِکوچکترین ذرات هستی و مشغله هاتان به سامان و پروژهاتان به سرانجام و آینده تان پرفروغ باد، یگانه دادار هستی همره همیشگی تان باد!

    ملتمس دعا هستیم، حاجی!

    پاسخ مسعود زمانی : شاد باشی و پاینده همیشه خواهر سبزم…

    من دشمنانم رو هم دلم نمی آید حتی با برگ گل بزنم… چه برسه به شما و دیگر عزیزان که دوستانی همراه هستید… جهانگرد عزیز اینجا رو خونه خودتون بدونید

  5. شباویز
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۰ | #5

    آه از این آدم های نخراشیده، آنها که می نشینند پشت آخرین سیستم ها و پدیده آیرودینامیک را مسخر خویش می پندارند و پا بر پدال بی نوای گاز می فشارند و خود را سازنده خودرو نیز گاه می دانند و سایر خودرونشینان را ابله دانسته و واجب می شمارند اتومبیل جلویی، به احترام قدومش کنار بکشد و راه باز نماید و به مامور مخصوص حاکم بزرگ “میتی کُمن” ارج بگذارد!!! همان پراید نحیفی که راننده اش جوانک مسافرکشی است که با هزاران امید و آرزو پس از گذراندن یک شیفت کار سخت، در دومین شیفت کاری اش نشسته پشت این فرمان لاکردار تا فرمان زندگی اش را به سهولت و نرمی بگرداند؛ ناچار می گردد در برابر بوق و چراغ زدن های چنین مجانینی، راه بگشاید تا مبادا خشی بر آرامش زندگی اش بنشیند.

    چقدر این آدم های مست را در جردن و الهیه و اندرزگو دیده ام. آنها که نابرده رنج صاحب گنج پدر گشته اند و ادب نیاموخته اند و اخلاق را نیز در اتوبان زندگی، زیر چرخ های ناآگاهی شان؛ له نموده اند. بدبختی آنجاست که اعتراض ها گاه از فریاد، فراتر می رود به نشانه هایی می رسد که از آینه نشانت می دهند و تو می فهمی چه مفهوم زشت و زننده و ننگینی دارد. این نسل عصیان زدۀ سرکش، محصول آموزشی است فرهنگ گریز و متولیانی بی فرهنگ. نسلی که نه فداکاری می داند چیست و نه از خودگذشتگی برایش معنایی دارد و نه گذشت در قاموس کلماتش، جایی. نسلی که عشق را لمس نکرده نمی کند! نسل پرشتابی که صبورانه حرکت کردن و محترمانه سخن گفتن را نیاموخته.

    و اما در لغت نامه عشق، نه سن جایی دارد نه چین و چروک چهره، مکانی. کافی است قلبت به جوانی بتپد و محبوب گرانمایه، همپا و همراه با همان سرزندگی روزهای خوش جوانی، در کنارت باشد.

    پاسخ مسعود زمانی : بسیار عالی…

    واقعاً پاسخ هایی که من برای کامنتهای شما میزارم کلاس نوشته هاتون رو میاره و این یکی رو بدون تفسیر فقط تحسین میکنم…

  6. شباویز
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۲ | #6

    انشاءاله ما که پس از بیدار شدن از خواب شلمان، وبلاگ مان را به راه انداختیم شما مرحمت نموده، با روزی حداقل بیست کامنت، مزین می فرمایید، منزل مان را.

    فرش قرمز نیز می اندازیم جلوی پاهای تان. آه گفتیم فرش قرمز حتما پس از خانه دار شدن، پست مبسوطی را اختصاص خواهیم داد به فلسفه همین رنگ قرمز، فرش قرمز!
    پاسخ مسعود زمانی : والله من اینقدر همت ندارم تا روزی بیست تا کامنت بزارم برای خانه تازتون ولی اگه اومدم ده تا رو مقدار حداقلی بدونید

  7. الهه
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۵:۰۷ | #7

    سلام

    خوشحالم که حالت خیلی خوبه، خیلی خوشحالم.

    منم یه نشانه توی این داستان دیدم و میخوام داستان خودمو بگم!

    هیچ انکار نمی کنم که مدتها سعی می کردم یه نفرت خودخواسته را جایگزین عشقی کنم که هنوز هم به اندازه روزهای اول برام تازگی داره و بسیار لذت بخشه

    اما همیشه بین این نفرت خودخواسته و یک دوست داشتن عمیق که نمی دونستم دیگه باید باهاش چیکار کنم سرگردون بودم.

    تلاشم برای فراموش کردن همه چیز و غالب کردن نفرت داشت نتیجه میداد که بازهم مثل همون موقع ها در یکی از بحرانی ترین شرایط دوباره سر و کله اش پیدا شد! ۱۳ دقیقه بامداد ۱۷ اردیبهشت شماره اش روی گوشیم افتاد.

    بازم انکار نمی کنم که نگرانش شدم.

    از این که مبادا دلتنگ من باشه گریه ام گرفت. هیچ نمی دونستم چطور باید توجیهش می کردم. حتما اشتباه کرده بود!

    چند روزی گذشت و من مدام باید روی خاطره هایی که پیش چشمم می گذشتند و فکر اون خط می کشیدم.

    با بی حوصلگی کتاب را بازکردم و شروع کردم به خوندن.

    چه خوب که فصلی به نام “عشق” داشت.

    به من می گفت باید از وجود لایتناهی براش طلب خیر و برکت کنم.

    الان دیگه اون نفرت خود خواسته به من اجازه نمی داد.

    حتی دوست نداشتم تلاش کنم.

    می دونستم که الان دوستای زیادی داره و خیلی هم دور و برش شلوغه و سرش هم حسابی گرمه.

    پس فقط گفتم خوشحالم براش.

    اما این کافی نبود.

    این بار سعی کردم به حس دوست داشتنم مجال بدم. بهش گفتم یادت باشه فقط می تونی دوسش داشته باشی، هرچقدر می خوای! اما نمی تونی داشته باشیش!

    براش همه خوبی های دنیا را خواستم.

    آرزو کردم عشقش را زودتر بدست بیاره. دعا کردم همیشه کسی کنارش باشه که هر دوشون عاشقانه و تا ابد همدیگه را دوست داشته باشند. من عشق را عمیقا تجربه کرده بودم اما اونی نبودم که اون دوست داشت عاشقش باشه.

    براش دعا کردم عاشق بودن را تجربه کنه.

    داستان قشنگی بود و من دیدم اون پیرمرده کچل، تپل و عینکی بود!

    البته اگه نخواد الان بره مو بکاره!

    شاد باشی

  8. شباویز
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۶:۳۲ | #8

    این مرد محترم را عمیقا دوست دارم. حال که از بستر بیماری برخاسته و اندکی بهبود یافته و لنگان براه افتاده؛ دلم می خواهد صاحب آن چشمانی که از دانستن بیماریش، اینگونه مغموم است و اندوهبار، در آغوش بگیرم و تمام شور و انرژی درونی و سلامت جسمی ام را بدو منتقل نمایم. چقدر دلم می خواهد برای تسکین دردش یا نه دلداریش، دستانم را به روی دستان بزرگ و مردانه اش قرار دهم تا آرام گیرد و لختی دور گردد از سختی رنج بیماری. ولی افسوس. این پای بست های سفت و سخت و پست دین و شرع، عرف و اخلاق، آداب دانی و کراهت پیشگی، مانع می گردند.

    دائم از خود می پرسم چرا وقتی من می توانم تمام حس انسانی ام به مردی را که می تواند جای برادر بزرگترم باشد، با یک عمل صرفا انسانی و اخلاقی نشان دهم؛ ناچارم بسنده نمایم به کلمات و واژگانی که می دانم نمی توانند تمام شور درونم را بدو انتقال دهند. یعنی ما آدم ها اینقدر ضعیف النفس هستیم که نمی توانیم تفاوت قائل شویم بین هیجانات درونی و عواطف انسانی مان. پس چه فرقی است بین ما و آن موجودات فاقد فکر و ادراک.

    پی نگاشت:

    امیدوارم این کامنت موجب سوءتفاهم نشود. من آدمی بشدت مذهبی هستم. اما نه از آنها که در خفا، با فلز داغ پیشانی می سوزانند، برای فریب خلق؛ خدایی که من می پرستم ، مهربان معمار هستی است که نه جسم ناقصی دارد!!! برای برخ کشیدن و نه چماقی در کف جهت توبیخ و نه چشمان و آبروان در هم کشیده ای که خشم نماید بر خلق همواره غافل. او را می توان در نغمه شورانگیز پرندگان همین شهر غمزده جست در لطافت بارانی که مهربان می بارد و بهار را مترنم می گردد، در تصویر ناب شاپرک نشسته بر گل های میدان های دود زده و پرترافیک تهران نیز می توان حضور سبز و افسونگر و مهربانش را دید بی هیچ حجابی بر چشم!

    پاسخ مسعود زمانی : من هرچی تلاش کردم نفهمیدم کی رو میگید…

    ولی انسان ذاتاً مذهبی هست… مگه میشه روح خدا رو درونت دمیده باشند و مذهبی نباشی…بماند… بماند

  9. شباویز
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۰:۰۸ | #9

    این مرد محترم، احتمالا خُرزو خان نیست، حسم را در مورد آشنایی گفتم که بنا به تشخیص خودشان مبتلا به کنسر هستند اما ریپرت ام آر آی و بُن اسکن و شرایط جسمی و وضعیت عضله ای که مورد هجوم تومور بوده به هیچ عنوان؛ نشان دهنده سرطان استخوان نیست. خوشبختانه متازتازی در بدن و سایر اعضا دیده نمی شود و تنها توموری با خاصیت عروقی است که نیاز به بررسی پاتولوژی دارد و چون جواب پاتولوژی معمولا بیش از ده روز طول می کشد آماده گردد لذا برایشان نگران کننده شده است. کاملا طبیعی است کمی ترسیده شاید همه ما اگر در چنین شرایطی باشیم وحشت کنیم.

    اما عجیب است که دلم می خواهد با حسی غیر از کلمات نشانش دهم چقدر خوشحالم از سلامتی موقتی اش. اما این محرم نامحرم کشته ما را چه کنیم.

    کاملا با منطق تان موافقم.
    پاسخ مسعود زمانی : ما هم خوشحالیم

  10. الهه
    ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۰:۳۵ | #10

    خانم شباویز

    میشه لطفا بفرمایید درباره کی صحبت می کنید و این مرد محترم چه کسی است؟

    شما این طوری صحبت می کنید بقیه را هم نگران می کنید.

  11. شباویز
    ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۵ | #11

    سلام خانم الهه عزیز!

    پیش از آنکه پاسخ پرسش تان را بدهم ، جسارتا اجازه بدهیم چند کلامی با شما سخن بگویم. اول اینکه برای من بسیار جالب است که اینگونه در مورد عشق تان سخن گفته اید. تصور من این است که شما بشدت مضطربید و می ترسید تا مبادا آخرین روزنه های امیدتان برای بازگشت محبوب تان، مسدود گردد. دوست عزیز، من حس شما را قطعا لمس نمی کنم اما می توانم لحظات سخت وتلخ تنهایی تان را درک نمایم و این علاقه بی حدتان را تحلیل کنم. شما برخلاف آنکه می گویید، داشتید از او متنفر می شدید، برعکس در حال مرور خاطرات شیرین رابطه تان بودید. اصولا وقتی رابطه ای به اتمام می رسد، اشتباه بزرگ آن است که فکر کنیم برای فراموش کردن او، بایستی بیزار و گریزان شویم از او. من معتقدم پس از پایان یک رابطه، ضروری است که بپذیریم آن رابطه با همه خوبی و بدی هایش، عمرش به سر آمده. سپس بجای تمرین تنفر یا غوطه ور شدن بیهوده در خاطرات گذشته، سعی کنیم نوع رابطه مان را تحلیل نماییم. به مغزمان فرصت بررسی دهیم. کاری که شما نکرده اید بلکه دائم در حال تمرین عشقید و حتی ناخودآگاه به سراغ مطالبی می روید که یاد او را در ذهن تان زنده می نماید.

  12. شباویز
    ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۶ | #12

    نمی دانم هنوز مگر او را می بینید که متوجه شده اید سرش شلوغ است و دور و برش را دوستانی گرفته اند؟ اگر چنین آدمی است چرا جوانی و احساس تان را به پایش می گذارید، یقینا ارزش چنین عواطف پاکی را چنین فردی ندارد. اگر هم می گویید نه او اهل این گونه مسائل نیست، پس چرا راحت به او انگ می زنید؟ الهه نازنین، گوهر جوانی و عشق پاک و دریایی ات را به پای مردی بریز که تو را برای خودت بخواهد و همپای راهت باشد و مهمتر هم سنگت. هرگز هرگز هرگز خود را برای احدی خوار مکن. شخصیت یک انسان اعم از زن و مرد بسی والاتر و برتر از آن است که بخواهد غرورش را به تاراج بگذارد. به اطراف خوب بنگر، هستند آنان که قدر قلب مهربانت را بدانند و احساست را پاس بدارند. لحظات عمر را ساده و راحت از دست مده. بگذار گذشت زمان این عشق آتشین را اندکی تسکین دهد، آنوقت خواهی توانست بدون پیشداوری و بدور از قضاوت های هیجانی، در مورد او و رابطه ات اظهارنظر نمایی.

    این جمله زیبای دکتر شریعتی را حتما شنیده اید، می فرماید: ” خداوندا به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تری می داری بچشان که دوست داشتن از عشق، برتر است ” پیش از همه و حتی او، نازنینم خود را دوست بدار و غرور جوانی ات را.

    پایدار باشید

  13. شباویز
    ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۱:۰۶ | #13

    به نکاتی که منجر به جدایی شده بیندیشید. اشتباه دیگر جوانان ما این است که نادرست وارد رابطه ای می شوند و بجای تصحیح مسیر و شکل و فرم رابطه، با تکیه بر این اشتباه مضاعف که می توانند نکات منفی رابطه شان را بهبود بخشند، لجوجانه در آن باقی می مانند. مثالی می زنم فرض کنید شما دوست ندارید شریک آینده تان سیگار بکشد و از او هم می خواهید آن را کنار بنهد، اما او توجهی نمی نماید؛ تلاش مکرر شما هم جواب نمی دهد، پس وقتی نمی توانید او را متقاعد کنید نظر شما را بپذیرد، سعی می کنید خود را با خصوصیت منفی او تطبیق دهید و خودتان را سرگرم کنید با این ذهنیت اشتباه که در آینده اگر تلاش کنید خواهید توانست، این عادت را از سرش بیندازید. یا اینکه در سطحی مهمتر، خانواده شما به لحاظ فرهنگی هرگز، خانواده محبوب شما را نخواهد پسندید، اما شما با خود تکرار می کنید حتما می توانید آنها را متقاعد کنید! در مورد طرف رابطه تان نیز همین قضایا صدق می کند. آدم ها با سطوح مختلف اخلاقی، تربیتی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، تحصیلی؛ با هم همراه می گردند اما این اختلافات قابل ترمیم نیست. گسستی در رابطه ها ایجاد می کنند. قشنگترین عشق ها را فقر می جود و به زشت ترین و متزلزل ترین پیوندها تبدیل می نماید.

    بجای کورکورانه در یک رابطه قرار گرفتن و دل سپردن به آدمی که چند روز دیده ایم و ماهها ارتباط موجب ایجاد علاقه طرفینی مان شده است؛ بهتر است معقولانه یکدیگر را در ابتدا بسنجیم. ایده آل هایمان را بخاطر عشقی کورکورانه نفروشیم و پابرجابمانیم بر خواسته ها و آرزوهای مان. سپس تلاش نماییم برای اصلاح یکدیگر، و اگر نخواست یا نتوانستیم، با احترام و منطقی از هم جداشویم. به گونه ای که اگر فردا در جایی مجدد یکدیگر را ملاقات کردیم، دلمان نلرزد و روی مان را برنگردانیم بلکه بازگردیم و محترمانه با هم سخن بگوییم.

  14. manizheh
    ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۷:۰۳ | #14

    شباویز عزیز

    بسیار زیبا سخن گفتید

  15. فیروزه
    ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۴:۲۹ | #15

    شباویز جان عالی بود
    پاسخ مسعود زمانی : (:

  16. الهه
    ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۵۷ | #16

    سلام به همگی

    خانم شباویز ممنونم از وقتی که گذاشتید و این مطالب بسیار زیبا را برای من نوشتید.

    کاملا با شما هم عقیده و موافقم.

    اعتراف می کنم بزرگترین مشکلم این بوده که خودم و غرورم و خیلی چیزهای دیگه را برای نگه داشتن عشقم کنار گذاشتم.

    به دنبال جایگزینی براش نیستم ولی به دیگران هم مجال خواهم داد که اینبار اونها با من عاشق بشند!

    خوشحالم که در یک پست در محفل کوچک اما گرم و صمیمی شما حضور داشتم و برای همه تون آرزوی شادی و سلامتی دارم.

  17. شباویز
    ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۷:۴۰ | #17

    سلام خانم الهه عزیز!

    عذرخواهی می کنم که پاسخ این پرسش را با تاخیر می دهم. ” میشه لطفا بفرمایید درباره کی صحبت می کنید و این مرد محترم چه کسی است؟

    شما این طوری صحبت می کنید بقیه را هم نگران می کنید.” دوست عزیز باعث شگفتی من شدید با این سوال تان! من که عرض کردم ایشان یکی از آشنایانم هستند، اما عجیب آنجاست که داستان بیماری ایشان، موجب نگرانی شما شده است!

    همیشه متاسف بوده ام برای فرهنگ دست و پاگیری که هر حرکتی را معنا می کند و برای هر کلمه ای بدنبال توضیح می گردد. اما آنطرف این مرزها و حصارهای تنگ، آدم ها به محض مواجه با بحرانی ترین شرایط، تمام حس انسانی شان را با عمل نشان می دهند. در غم و شادی، در لحظات سخت بیماری و … یکدیگر را فارغ از جنسیت و دغدغه نقد شدن و زیر سوال رفتن؛ در آغوش می گیرند؛ تا تسکینی باشند برای هم.

    حال تصور نمایید من بخواهم حتی دست این مرد محترم را که قریب به سی سال سابقه اجرایی در بازرسی و حراست سازمانی عریض و طویل را داشته، در دست گیرم! حتما دیوانه فرض خواهم شد. بنده خدا بشدت نگران آینده سه فرزندش می باشد.

    پایدار باشید

  18. الهه
    ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۹:۰۸ | #18

    شباویز عزیزم سلام

    من هم از غم و رنج همه انسانها در هر جای این کره خاکی که باشند متاثر می شم.

    نگرانی بیشتر من از این بابت بود که مبادا این مرد محترمی که درباره اش صحبت می کنید خدایی نکرده از بین دوستان مشترک ما باشه.

    متاسفانه ادبیات زیبای شما برای من کمی ناشناخته و درکش گاهی سخته! و البته من هم پیگیر پست های این وبلاگ نبوده ام.

    وقتی خبر بیماری آقای زمانی را شنیدم و همزمان مطالب شما را خوندم بیشتر نگران سلامتی ایشون شدم.

    البته گویا دوستی من برای ایشون خیلی خوشایند نیست و حتی زحمت جواب دادن به احوال پرسی من را هم نداند.

    به هر جهت برای شما و همه دوستان عزیزمون هرکجا هستند آرزوی سلامتی و شادی دارم.

  19. شباویز
    ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۵ | #19

    سلام خانم الهه عزیز!

    دوستان مشترک ما!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دانم از چه سخن می گویید!!!؟؟ نمی دانم چه توهمی موجب چنین سوتفاهمی برای شما شده است؟!؟! نمی دانم فکر کرده اید من چگونه آدمی هستم؟! اینکه جناب زمانی بیمار هستند یا نه اصلا خبر ندارم؟! آقای زمانی برای من تنها یک وبلاگ نویس می باشند که از طریق سایت یک پزشک که مدتهاست خواننده دائمی آن هستم؛ به وبلاگ شان سرزدم. شما آدمی عجیب با افکاری بس عجیب تر هستید! نمی دانم چه تصوری از من دارید اما اجازه بدهید برای رفع سوتفاهم، به نکاتی اشاره نمایم. نازنین، من اصولا به هر وبلاگی قدم نمی گذارم و برای هر نویسنده ای هم دیدگاهم را نمی نویسم. شان و ارزش قلمم را فراتر از هر مطلب سطحی می دانم. مدتهاست که برای هنرمند متعهد این سرزمین استاد حسین زمان می نویسم، دست نوشته های نویسنده ارزشمند سرکار خانم منیرو روانی پور، وبلاگ نویس قدیمی محمدعلی ابطحی، دکتر سمیه توحیدلو، حمزه غالبی، مسیح علی نژاد، مزدک علی نظری، شاعر گرانمایه استاد عبدالجبار کاکایی، دکتر علیرضا نوری زاده و نیکنامانی بیشمار را، دنبال می کنم. یاران غاری نیز دارم که همواره فارغ از جنسیت شان بطور مستمر در وبلاگشان حضور داشته و بعضا آنقدر لطف داشته اند که بعنوان نویسنده مهمان برایشان نوشته ام. اما، اما…

    اصلا دلم نمی خواهد این “اما” را توضیح دهم اما از آنجا که گویی امر به شما مشتبه شده است بایستی بگویم، در هیچیک از این وبلاگ ها، کسی آنقدر سطحی و کودکانه به روابط آدم ها نگاه نکرده است، که این چنین گستاخانه جسارت نماید و به خود این اجازه را بدهد تا شباویز را با نویسنده به گونه ای از لحاظ عاطفی مرتبط بداند!!!!!!!!! چقدر کلمات تان سنگین است و ثقیل!

    واقعا جای بسی تاسف و تاثر است. برخلاف آنچه می فرمایید مطالب این وبلاگ را تعقیب نمی کنید، اما کاملا واضح است که مجدانه پیگیر نوشته ها بوده اید و نمی دانم چه چیزی جز ادب و احترام و اطلاعات و مطالب مرتبط با هر پست در کامنت های من دیدید که اینگونه زشت و جسورانه و طعنه آمیز، می فرمایید آن آشنای مشترک آقای زمانی بوده است. وای بر شما… در فردا روز این دنیای بدسرشت، چگونه پاسخ چنین تهمت ناروایی را خواهید داد؟! وای بر شما…

  20. manizheh
    ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۸:۲۲ | #20

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: