در ستایش یک موزیکال تکرار نشدنی

۹ فروردین ۱۳۹۲ ۲۴ دیدگاه

در ستایش یک موزیکال تکرار نشدنی

.

.

سلام و سال نو مبارک

.

.

جلد کتاب بینوایان

جلد کتاب بینوایان

در مورد جایگاه اثر همیشه ماندگار ویکتور هوگو، رمان بینوایان و اقتباس‌های سینمایی، انیمیشنی، تئاتری و موزیکال اون میشه کتابهای متعددی نوشت و یا ساعتها به بحث نشست. تازه ترین اقتباس از این اثر توسط «تام هوپرTom Hooper» (که من با فیلم سخنرانی پادشاهش خیلی مشکل داشتم) پاییز امسال به روی پرده رفت و تحسین همگان به همراه داشته و کلی هم جایزه رو بحق مال خود کرده و کلی جایزه هم به ناحق بهش داده نشده… در مورد فیلم خانم far5tar یک پست خوب نوشتند و حق مطلب رو ادا کردند و چندان جای کار برای من نگذاشتند. بنابراین تلاشم بر اینه که تو این پست به نکاتی اشاره کنم که شاید برای خیلی از دوستان جدید باشد.

پوستر فیلم بینوایان - 2012

پوستر فیلم بینوایان – ۲۰۱۲

ما ایرانی‌ها کلاً زیاد با مقوله‌ای به اسم تئاتر یا فیلم موزیکال زیاد اشنا نیستیم، معدود تجربه‌های استاندارد موزیکال ما محدود بوده به فیلم‌های «اشک‌ها و لبخندهاThe Sound of The Music» و یا «بانوی زیبای منMy fair lady» و یا امثالهم (و البته یادی کنیم از دوبله‌های درخشانشون)… تو نمونه های ایرانی حسن کچل و بابا شمل و مواردی نظیر آن داریم… در مورد تئاتر موزیکال ایرانی بجز شهرقصه من چیز دیگری تو ذهنم نمیاد و دیگران باید بگویند، ولی بعید میدونم آثار منثور متاخر و کلاسیک ما تابحال در قالب موزیکال اجرا شده باشند. مثلاً بنظر من بوف کور خیلی جای کار برای موزیکال شدن داره و یا حتی سمفونی مردگان

بازیگران تئاتر موزیکال گوژپشت نتردام

بازیگران تئاتر موزیکال گوژپشت نتردام

ولی من یک تجربه فوق العاده ارزشمند تو این زمینه دارم (با تشکر از مصطفی عزیز) از موزیکال بی‌نظیر و تکرارنشدنی کتاب جاودان دیگری از ویکتور هوگو «گوژپشت نتردام – Hunchback Of NotreDam» با هنرمندی چهار خواننده منحصربه فرد Garou (در نقش کوازیمودو)، Daniel Lavoie (در نفض کشیش فرولو)، Patrick Fiori (در نقش کاپیتان فوبوس) و «هلن سگارا – Hélène Ségara» (در نقش ازمرالدا) که بیش از ۲۰ بار کل اون و شاید بالای صد بار این کلیپ دیدنی از یکی شورانگیزترین فرازهای آوازی اون رو تماشا کردم. میتونید از لینک زیر اون رو دانلود کنید و پیشنهاد اکید دارم اینکار رو بکنید که از دستتون میره…

دانلود کلیپ از موزیکال گوژپشت نتردام

دانلود کلیپ از موزیکال گوژپشت نتردام (حجم: ۲۱ مگابایت)

بگذریم… وقتی برای دانلود فیلم بینوایان اقدام کردم سعی کردم نسخه ای رو بگیرم که علاوه بر کیفیت عالی پشت صحنه ها و مصاحبه با عوامل فیلم هم توش موجود باشه و شاید اگه اغراق نباشه به اندازه خود فیلم از پشت صحنه‌اش لذت بردم. در ادامه سعی میکنم خلاصه ای از نکات پشت صحنه رو خدمتتون ارائه کنم:

تام هوپر و هیو جکمن در پشت صحنه فیلم

تام هوپر و هیو جکمن در پشت صحنه فیلم

decorative-lines-2a

ستارگان بینوایان

مشکل‌ترین کار گروه پیدا کردن و جمع کردن این گروه بی‌نظیر از بازیگران بود، به اعتراف خود هوپر و «کمرون مکینتاش – Cameron Mackintosh» شاید ساخت این فیلم از لحاظ جمع شدن بهترین تیم ممکن بازیگر در ۵ یا ۱۰ سال گذشته امکان‌پذیر نبوده است. تام هوپر میگه «من بدنبال بازیگرانی بودم که وقتی آواز میخوانند، شما فکر کنید که اولین و بهترین راهی که برای برقراری ارتباط بلد هستند، اواز خواندن است». و در تجلیل از ستاره فیلمش «هیو جکمنHugh Jackman» در نقش ژان والژان میگه: دو نیازمندی اصلی برای ساخت فیلم وجود داشت، اول تیمی از بازیگران که بتونند سرصحنه و زنده آواز بخونند و دوم هیو جکمن… اگر جکمن نبود مطمئناً من این فیلم رو نمی‌ساختم…

در مورد علاقه‌ام به هیو جکمن و هنرمندی اش تو این پست نوشته بودم و اتفاقاً اشاره هم کرده بودم که بهترین میزبانی چند سال اخیر مراسم اسکار هم با اجرای موزیکال اون انجام شده (لینک دانلود نسخه ویدیویی اجرای جکمن در مراسم اسکار رو هم میتونید اونجا پیدا کنید)، کی میدونه اصلاً شاید همون مراسم باعث میشه که زوج جکمن-هاتاوی برای این فیلم رقم بخوره.

هیو جکمن در یکی از اجراهای تک نفره اش در برادوی

هیو جکمن در یکی از اجراهای تک نفره اش در برادوی

جکمن برای تقویت صدا و تمرین بیشتر و در طول زمان پیش تولید فیلم به مدت سه ماه یک نمایش موزیکال تک نفره رو تو برادوی به روی صحنه می‌بره و مطمئن بوده که شبی دو ساعت و نیم و هفته ای هشت اجرا بهترین تمرینی هست که میتونه داشته باشه و طی این مدت به گفته مکینتاش محدوده صداش وسعت بیشتری پیدا کرده بود… اون روزی سه ساعت و به شکل بسیار سنگینی ورزش میکرده که بتونه فرم ایده ال فقط برای همون صحنه های اول فیلم رو پیدا کنه (لاغر، بدون چربی و در عین حال ورزیده)

هیو جکمن در پشت صحنه فیلم بینوایان

هیو جکمن در پشت صحنه فیلم بینوایان

همه بازیگران و عوامل فیلم از نقش رهبری جکمن در این فیلم تمجید کردند و اینکه اون چقدر بهشون الهام و انگیزه میداده… حتی یه آدم خود راضی‌ای مثل «راسل کروRussel Crow» هم نمیتونه ازش تمجید نکنه… جالبه که فهمیدم راسل کرو هم از نمایش‌های موزیکال تو سینما اومده!!! حتی تصور این موجود نخراشیده و نتراشیده در حال خوندن موزیکال هیجان‌انگیزه…

آن هاتاوی در نمایی از فیلم بینوایان

آن هاتاوی در نمایی از فیلم بینوایان

«آن هاتاویAnne Hathaway» در نقش فانتین در یک کلام بینظیر بود… اجرای فوق‌العاده حسی اون از ترانه «I Dreamed a Dream» بقدری تاثیرگذار بود که نفسم تو سینه حبس شده بود… شخصیت فانتین در واقع “بینوا”ترین کاراکتر کتاب هست و هاتاوی هم واقعاً هم براش زحمت کشیده… صحنه تراشیدن موهای هاتاوی کاملاً واقعی است و جالب اینکه هاتاوی از این امکان بعنوان یه فرصت یادکرده که بتونه بهتر توی نقش فرو بره و حقارت و بغض و ناامیدی صحنه تراشیدن سرش بهترین فرصت بوده که تبدیل بشه به خود فانتین… هاتاوی کلاً خودش لاغر هست ولی برای صحنه نسبتاً کوتاه مرگ فانتین ظرف ۵ هفته حدود ۱۳ کیلو از وزنش کم میکنه!!! فقط برای یک سکانس!!!!! واقعاً جایزه اسکار کمترین تقدیر از اینهمه احساس و هنر و زحمتی هست که هاتاوی کشیده…

آماندا زایفرید در پوستر فیلم بینوایان

آماندا زایفرید در پوستر فیلم بینوایان

«آماندا زایفریدAmanda Seyfried» یک انتخاب بینظیر برای نقش کوزت بود… کوزت در داستان اصلی نقش اون کورسوی امیدی رو داره که در اوج ناامیدی همیشه محرک و انگیزه حرکت بقیه کاراکترها هست (از فانتین تا ژان والژان و تا ماریوس) و چهره و صدای آماندا تمام همون چیزی بوده که این فیلم برای امید بهش نیاز داشته… برق چشمان و صوت دلنشینش به واقع امید رو در دل همه زنده میکنه…

صدای بازیگر نقش ماریوس «Eddie Redmayne» دقیقاً مبحوت کننده است… صلابت و امید و شور انقلابی توی صداش موج میزنه، شاید خواننده ترین بازیگران فیلم همین ماریو و البته «سامانتا بارکز – Samantha Barks» در نقش اپونین باشند.

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

بخصوص سامانتا که دقیقاً حرفه اصلیش خوانندگی در موزیکال‌های کلاسیک است. اجرای سولوی زیر باران وی در سوگ عشق ناکامش عجیب دلنشین و در عین حال سوزناک از کار دراومده… پیشنهاد میکنم با دقت بیشتری این صحنه ها را ببینید… و البته صحنه دردناک مرگش در آغوش ماریوس…

سامنتا بارکز و ادی ردماین در نمایی از فیلم بینوایان

سامنتا بارکز و ادی ردماین در نمایی از فیلم بینوایان

و البته خیلی کم لطفی هست که به بازی درخشان «ساشا بارون کوهنSacha Baron Cohen»  و «هلنا بونهام کارتر –  Helena Bonham Carter» در نقش تناردیه‌ها اشاره‌ای نشه… این دو در فیلم «سوئینی تادSweeney Todd» مهارت‌های آوازی خودشون رو نشون داده بودند بخصوص هلنا که تقریباً پای ثابت همه فیلمهای «تیم برتون – Tim Berton» هست که تقریباً همشون هم موزیکال هستند.

ساشا بارون کوهن و هلنا بونهام کارتر در فیلم بینوایان

ساشا بارون کوهن و هلنا بونهام کارتر در فیلم بینوایان

decorative-lines-3

ارتباط “وست اندی”!

این فیلم برداشت نسبتاً وفاداری از داستان و البته نسخه اورژینال موزیکال اون در سال ۱۹۸۴ هست. از تیم بازیگری اون تئاتر، بازیگر افسانه‌ای نقش ژان والژان «Colm Wilkinson» در این فیلم نقش اسقف رو بازی میکنه و البته کمک روحی و مشاوره‌ای فراوانی هم به هیو جکمن داده…

کالم ویلکینسون در فیلم بینوایان

کالم ویلکینسون در فیلم بینوایان

بجز جکمن، راسل کرو ، هاتاوی و زایفرید بقیه هنرپیشه‌ها و حتی سیاهی لشکرها همگی از دل تئاترهای WEST END لندن بیرون اومدند. (وست اند مشابه همون برادوی هست البته قدیمی‌تر و البته اصیل‌تر) ازجمله همین خانم سامانتا بارکز که اتفاقاً اونجا خیلی هم سرشناس بوده. این صداهایی که هرکدومش در نوع خود جواهری بینظیر هستند همگی در مکتب وست اند و زیر دست بزرگترین اساتید تئاتر دنیا پرورش دیده اند و وبرای همینه که حتی فرعی ترین نقشها هم حضور با صلابتی در فیلم دارند… حتی اگر چند ثانیه باشد… و به اذعان همه بازیگران، همگی فروتنانه بازیهای خود را انجام داده اند و این در حالی است که اتفاقاً هرکدام چندین و چند بار تقشهای اصلی همین بینوایان را در اجرای رسمی و طولانی مدت در وست اند بعهده داشته اند…

من خودم به شخصه وقتی اجراهای وست اندی دل انگیز و پرعظمتی چون شبح اپرا (بخصوص اجرای اخیرش با خوانندگی رامین کریم‌لو) را میبینم، دوست دارم یک نفر آدم وارد بیاد به من بگه که برادوی و وست اند چجور تفاوتهایی با هم دارند و برتری‌های هرکدوم به اون یکی چیه…

decorative-lines-3

لوکیشن‌های بینوایان

نمایی از فیلم بینوایان

نمایی از فیلم بینوایان

از عظمت همان صحنه اول در لنگرگاه می‌توان فهمید که با یک فیلم معمولی و دم دستی روبرو نیستیم… لوکیشن‌های فیلم پرتنوع و همگی جاه طلبانه اند… از لنگرگاه تا کوهستان و از نماهای درون کلیسا و قصر تا فضای گرفته پاریس همگی و همگی ساخته و پرداخته تیم اجرایی و طراح صحنه هست… خود هوپر و فیلمبردار عقیده دارند با عظمت ترین و سخت ترین صحنه فیلمسازی تاریخ عمرشون همون نماهای مربوط به لنگرگاه و زندانیان کارگر بوده…

نمایی از فیلم بینوایان

نمایی از فیلم بینوایان

صحنه‌های تشعیع لامارک هیچ وقت نمیتونست به این عظمت تو صحنه تئاتر نمایش داده بشه، کل نماهای محله پاریس در استودیو و در مقیاس واقعی ساخته شده اند. برای ساخت اونها هرچی سند و مدرک بوده مطالعه و دیده شده تا نزدیکترین فرم به واقعیت توی اونها پیاده بشه… جالب اینکه صحنه ای که قرار بود دانشجویان به کمک لوازمی که مردم در اختیارشون میزارن سنگر بسازن کاملاً واقعی ساخته شده… کارگردان طی یک تصمیم خیلی متهورانه ده دقیقه به بازیگرها وقت میده که تا میتونن هرچی وسایل (از میز و صندلی و پیانو!) میتونن به داخل خیابان پرت کنند و روی هم بریزند تا سنگر ساخته بشه… و خودش هم خیلی ریلکس دوربین ها رو آماده میکنه و لاینقطع فیلم میگیره… تنها کاری که میکنن این بود که کل اون وسایل رو دقیقاً به همون شکل میخ و پرچ میکنن که محکم باشه و سپس نماهای بعدی نبرد رو فیلمبرداری میکنند…

یک نکته جالب اینکه همیشه می‌شنیدم پاریس یکی از دوراندیشانه ترین خیابون‌سازیهای اروپا رو داشته و شاید تا حدود ۱۵۰ سال هیچ نیازی به تعریض خیابونهای اصلی وجود نداشته و خب البته غبطه میخوردم، در یکی از بخشها طراح صحنه فیلم توضیح میده که اتفاقاً خیابانهای پاریس خیلی تنگ و تاریک و نامنظم بودند، ولی اتفاقات و شورشهای بعد از ناپلئون باعث میشه که حکومت تصمیم بگیره برای کنترل بهتر آشوبها و حضور سریعتر و مجهزتر پلیس در هنگام تجمعات مردم خیابونها رو تعریض کنه!!!…. همین!!!

decorative-lines-3

اجرای زنده!!!

بطور معمول برای فیلمهای موزیکال روال اینجوری هست که بازیگرها/خواننده ها میرن داخل استودیو تو دو سه هفته کل آلبوم رو ضبط میکنن و بعد دو سه ماه بعد میرن سر صحنه و فیلمبرداری شروع میشه… ولی اینکار یک ایراد بزرگ داره: شما تمام تصمیمات بازیگریت رو باید سه ماه جلوتر و قبل از اینکه کاراکترت جلوی دوربین زنده بشه، بگیری… تام هوپر یک تصمیم خیلی جاه طلبانه برای فیلم در نظر گرفت… ضبط زنده اجراها همراه با بازی… تصمیم اینقدر دور از ذهن بود که خودشم اول باور نمیکرد بتونه اینکار رو بکنه… نه اینکه از توانمندی بازیگرها نامطئن باشه، چون از لحاظ تکنیکی این کار یه کابوس به تمام معنا بود…

صدابردار بدبخت و البته خلاق فیلم «سیمون هایس – Simon Hayes» (جایزه اسکار امسال رو هم بخاطر این فیلم دریافت کرد) کلی فکر میکنه و کلی ایده خیلی خلاقانه به ذهنش میرسه… اول اینکه پیشرفته ترین و مجهزترین تجهیزات صدابرداری رو برمیداره و برای هر بازیگر یک یا چند میکروفون فوق کیفیت بی سیم تو لباسشون جاسازی میکنه، یعنی شما تصور کن کل کاری که اون بوم تکی صدا و نهایتاً یکی دو تا میکروفون مخفی در حالت معمول باید انجام بده (که البته همون هم کلی علم و هنر هستش)، تبدیل میشه به تعداد زیادی (گاهی نزدیک به سی عدد) کانال صوتی مجزا (دقت کنید که مجزا هست، یعنی هرکسی کانال مخصوص خودش رو داره که البته دست صدابردار خیلی باز میشه ولی پیچیدگی بینهایت بالاتر میره) که باید بصورت زنده! ویرایش و ضبط بشوند!!!!

از طرفی خوندن بدون موزیک کار بینهایت سختی است و معمولاً تو همون دو سه خط اول میزان از دست خواننده خارج میشه… برای این مشکل هم خب طبیعتاً باید موزیک سر صحنه باشه، و خب البته که اونها نمیتونستن ارکستر کامل رو پشت صحنه داشته باشند، برای همین گشتند و یکی از نابغه ترین پیانیست‌های ممکن رو پیدا کردند و در پشت صحنه نشوندنش تو یه اتاقک شیشه‌ای عایق بندی شده (بخاطر اینکه حتی صدای برخورد انگشتهاش با کلیدهای کیبورد مزاحم صدابرداری میشده!!) و به همه بازیگرها هم یه هدفون سمعکی نامرعی بی سیم دادند که صدای پیانو را توی گوش اونها پخش می‌کرد. علت اینکه میگم پیانیسته خیلی نابغه بوده این بوده که خود بنده خدا یک گوشی از موزیک خودش تو گوشش بوده (بدلیل مشکلات صدابرداری نباید صدای کیبرد باز میشد) و یه هدفون دیگه از صدای همزمان میکس شده انبوه خواننده‌ها… خب تا الان بازم شاید مشکلی تباشه ولی نکته اینجاست که بازیگران برای اینکه حس درستی توی فیلم تزریق یشه یکم دستشون تو نوع و لحن و گام آوازی آزاد گذاشته شده بود و بالتبع اون بنده خدا در لحظه محاسبه میکرده و میزان و گام ‌ها و سرعت موسیقی رو بسته به نیاز خواننده تغییر میداده و مینواخته و این یعنی خود کابوس… انعطاف پذیری که به این شکل بوجود میاد حتی تو پیشرفته ترین و هماهنگ ترین اجراهای تئاتری غیرممکن هست…

خود تام هوپر عقیده داره با این فیلم و تکنیکهای انقلابی‌اش، برای همیشه روند عادی ساخت موزیکالهای سینمایی رو دچار تغییر کرده ولی من بعید میدونم هیچ آدم دیوونه دیگری سراغ اینهمه دردسر بره… ولی خب هرکس که طاووس خواهد…

این اقای سایمون صدابردار البته به این نکته هم اشاره میکنه که حتی پنج!!! سال پیش هم نمیتونستن همیچین کاری و در این ابعاد انجام بدن و به لطف فناوری‌های جدید هست که این امر ممکن شده…

برای ساکت نگه داشتن صحنه هم کلی تمهید بکار بسته شده بود که بغیر صدایی که باید شنیده بشه صدای بال پشه هم تو فیلم نیاد… تو صحنه ای که اپونین زیر باران اجرای سولوی (درخشان) خودش رو انجام میده گروه مجبور شده یه ماشین باران ساز جدید بخره و کلی دستکاریش کنه که ریزترین قطرات ممکن و البته طبیعی ترین صدای ممکن رو داشته باشه، همه تیم هم مجبور بودند لباسهای خاصی بپوشند که صدای باران در برخورد با لباسهاشون خراب نشه!! همه اینها خیلی راحت میتونست که با صداگذاری حل بشه ولی اصرار کارگردان به طبیعی بودن صدای محیط باعث خلق این سکانس دل‌انگیز شد.

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

سامانتا بارکز در نمایی از فیلم بینوایان

اینها چالشهای تکنیکی صدابرداری بود ولی باید به چالشهای بازیگران هم پرداخت… بازیگران برای اینکه صداشون خراب نشه در طول کل فیلمبرداری تقریباً فقط میتونستند استراحت کنند و مخلوطی از آب گرم و لیمو بخورند!! وقتی که یکی از بازیگران کمی صدایش تحت تاثیر فشار کاری آسیب میدید برایش استراحت صدا تجویز میشد و این یعنی سه چهار روز حتی حرف هم نزنند!!! یجورایی مجبور بودند روزه سکوت بگیرند… فشار تمرینات بقدری بالا بود که راسل کرو اذعان کرد که بخشهای جدیدی توی صداش کشف کرده و نت‌هایی بوده که هیچوقت نمیتونسته اجرا کنه ولی بعد از فیلم براحتی اونها رو میخونه، که برای آدمی تو این سن خیلی عجیبه… البته برای من عجیب نیست چون راسل کرو برای فیلم «ارباب و فرمانده – Master And Commander» ویلون زدن یاد گرفت اونم تو کمتر از دو ماه!!!!

یک بخش بسیار زیبا راجع به اجرای موسیقی توسط ارکستر و پیچیدگی‌های اون وجود داره که فقط باید دید و شنید و نوشتن نمیتونه حق مطلب رو راجع به اون ادا کنه… پیشنهاد اکید دارم که هرجور شده اونو ببینید… بخصوص بخشی که راجع به موسیقی نهایی فیلم صحبت میشود…

decorative-lines-2

نمای پایانی فیلم بینوایان

نمای پایانی فیلم بینوایان

ترانه‌های فیلم هرکدومشون در جای خودش شنیدنی و البته دیدنی هستن، اجرای شکننده و البته همیشه ماندگار هاتاوی از ترانه I Dreamed a Dream یکی از اونهاست و یا سولوی بینهایت حسی جکمن در لحظه تحولش در کلیسا و یا همون اجرای زیر بارا سامانتا بارکز زیر باران و صحنه مرگ راسل کرو همگی و همگی ماندگار و ارزشمند هستند. ولی برای من درخشانترین ترانه همون ترانه Can You Hear the People Sing هست که یکبار در میانه فیلم و بار دیگر در انتهای فیلم بسیار شورانگیز اجرا شده… از دیدن و گوش کردن اون خسته نمیشم… از لینک زیر میتونید اون سکانس‌ها رو دانلود کنید.

دانلود سکانس نهایی فیلم بینوایان

دانلود سکانس نهایی فیلم بینوایان (حجم: ۲۱ مگابایت)

.

.

سخن آخر

راجع به اقتباسهای سینمایی از آثار کلاسیک نوشتم و حیفم اومد این نکته رو نگم….

نایتلی در نمایی از فیلم آنا کارنینا

نایتلی در نمایی از فیلم آنا کارنینا

من اگر بخوام پیشنهادی خدمت دوستان بدم، اینجوری میگم که اگر کتاب بینوایان رو نخوندید، فیلم ساخته شده رو ببینید و حتی شاید کتاب رو هم ایرادی نداره که نخونید… ولی اگر کتاب همیشه ماندگار «آنا کارنیناAnna Karenina» رو نخوندید سراغ فیلمش نروید… یعنی اول کتاب رو بخونید و بعد فیلم رو ببینید… هرچند که من بینهایت بازی «کی‌یرا نایتلیKeira Knightley» و «جود لاوJude Law» رو دوست دارم ولی بعلت زمان کم فیلم نسبت به حجم کتاب و تعدد کاراکترهایش که کارگردان نگون‌بخت نمیتونسته همشونو تو دو ساعت حتی معرفی هم کنه، فیلم کلی سوراخ سنبه داره که لذت بصری صحنه پردازی بی‌نظیر، خلاقانه و تئاتری و البته حضور گرم نایتلی را مخدوش میکنه… ولی اگر کتاب رو خوندین حتی یک ثانیه رو هم از دست ندید و بشتابید به دیدن نایتلی…

.

.

.

دهم فروردین ۱۳۹۲

مسعود زمانی

.

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–***–

.

و سرانجام سَمسارا – چرخه بی انتهای پلشتی بشر

۵ دی ۱۳۹۱ ۳۱ دیدگاه

و سرانجام سَمسارا – چرخه بی انتهای پلشتی بشر

.

.

سلام،

اولین بار که مفهوم سیستم برای من بشکل صحیحش آشکار شد، سرکلاسهای دکتر رمضانی عزیز (بنظر من یکی از بهترین و شاید بهترین سیستم‌من‌ها ایران) بود. تا قبل از اون کلاس‌ها، خود رویکرد و نگاه سیستمی بشکل سیستماتیک درون من ایجاد نشده بود… نگاهش را همیشه با خودم داشتم، ولی هیچوقت علمی نبود… از آن کلاسها به بعد همیشه دوست داشتم و دارم که کمی از ماجراها فاصله بگیرم و تحلیل مبتنی بر اصول مهندسی سیستم بر ساختارها و اتفاقات پیرامونی انجام بدم. کار سختی است و بخصوص اگر مثل من بطور غریزی این نعمت خدادادی بهتون داده نشده باشه و باور کنید این مستلزم تلاش زیادی هست و هنوز هم نتونستم موفق بشم.

ولی این باعث شده که همیشه از نگاه سیستمی و کمی دورتر از رخداد اصلی، در همه موارد لذت ببرم. اینکه کتابی بخوانم و یا فیلمی ببینم و یا سخنرانی بشنوم که فردی با درک و فهم سیستمی بالا و تلاش فراوان پارامترها و ورودی‌ها و خروجی‌ها و فرآیندهای درونی یک رخداد را تشریح کند لذت بی پایانی بمن می‌دهد. کتاب خوبی که در چند هفته اخیر بدجوری ذهنم رو مشغول کرده کتاب «چرا ملت ها سقوط می‌کنند؟Why Nation Fails» نوشته «دارن عجم اوغلو – Daron Acemoglu» و «جیمز رابینسون – James Robinson» است. نگاه سیستماتیک به افول و رشد مثلاً دو شهر یکسان که شاید تنها یک سیم خاردار بین آنها تفکیک انداخته بسیار عبرت آموز و خواندنی است، یکی پر از تهدید و دیگری به سرعت در مسیر پیشرفت… بدون نگاه سیستمی این چنین تفاوتهایی براحتی به ده‌ها پارامتر غیرمرتبط، منسوب می‌گشت و تحلیل و جامع و حل معضل را بسیار دشوار می‌ساخت.

جلد کتاب چرا ملت‌ها سقوط می‌کنند

ذکر این نکته هم الزامی هست که من بعنوان یک فرد علاقه مند به این موضوع نگاه میکنم و خودم رو فاقد تخصص لازم برای اظهارنظر تخصصی تو این حوزه میدونم.

حالا این همه مقدمه‌چینی کردم که بگم چه از نظر زیباشناختی و چه از لحاظ ارزشهای سینمایی و چه از رویکرد سیستمی شاید بهترین فیلمی که در ده سال گذشته دیده‌ام «سَمسارا – Samsara» بوده است. فیلمی که باید دید و باید ارج نهاد. نگاه سیستمی به زندگی بشر، تقابل آن با طبیعت و تفکر وی و انحطاط ارزشهایی انسانی… برای توضیح دقیقتر و فهم بهتر این فیلم باید ۱۸ سال به عقب بازگشت… به فیلمی به نام «باراکا»…

کاور فیلم باراکا

همیشه و به شکلهای مختلف دوستان از من می‌خواستند که بهترین فیلمهایی که دیده‌ام را برایشان لیست کنم و یا بگویم. بدون هیچ شکی و با هرگونه تقسیم بندی ممکن فیلم «باراکا – BARAKA» جزو ۵ فیلم اول من بوده و خواهد بود. عظمت واقعی و قدرت تصویر عبارت کوچکی در برابر آن همه ابهتی است که در این فیلم به نمایش درآمده است. با اطمینان میگم که اگر این تنها فیلم ۷۰ میلی‌متری تاریخ سینما را به ۱۵۰،۰۰۰ فریم آن تفکیک کنیم، هرکدام از آن فریم‌ها و تصاویر به تنهایی می‌توانند انبوهی از جوائز عکاسی را از آن خود کنند. تک تک نماها سرشار از معنی است و کلاس درس کاملی برای کادربندی، نورپردازی و توازن است. ساخت فیلم ۱۵ ماه طول کشید و برای فیلمبرداری حیرت‌آور آن کارگردان و فیلمبردار «ران فریک – Ron Fricke» و ۴ نفر دیگر اعضای تیم همراهش (کلاً ۵ نفر!!!!) به ۲۵ کشور دنیا (از جمله ایران) سفر کردند و یکی از غنی‌ترین تجربه‌های سینمایی بسیاری از فیلم‌دوستان را در حالی رقم زدند که، حتی یک دیالوگ هم در این فیلم بیان نشد. دوربین‌های بسیار گرانقیمت تیم توسط خود «ران فریک» به تجهیزات ابداعی جدیدی مجهز شدند که آن نماهای حیرت‌آور time-lapse ایجاد شوند.

نمایی از فیلم باراکا – Time-Lapse حرکت مردم

در چند جمله کوتاه می‌توان گفت: کمال فیلمسازی و کارگردانی و نهایت بلوغ صنعت فیلم.

ران فریک

درباره فیلم بسیار نوشته شده و گفته شده است و حتی در نسخه نسبتاً کاملی (چند صحنه و چند بخش موسیقیایی بشکل بیرحمانه‌ای مورد جفا واقع شدند) که چندین بار از شبکه ۴ پخش شده است، نقدهای نسبتاً مطلوبی راجع به آن صورت گرفته است. بنابراین من سعی میکنم به اطلاعاتی اشاره کنم که شاید کمتر خوانده یا شنیده باشید.

نمایی از فیلم باراکا

باراکا در لغت به معنی همان برکت است که ریشه در باورهای صوفیانه دارد (به نوعی آمرزش هم در زبانی عبری معنی میدهد). فیلم طی سه بخش نسبتاً قابل تفکیک ابتدا طبیعت را بدون بشر به تصویر می‌کشد، سپس بشر مطیع و همراه با طبیعت نمایش داده می‌شود و تعامل مثبت آن دو را نمایش می‌دهد. سپس ناگهان هیولای تکنولوژی وارد زندگی بشر می‌شود و آن نماهای زننده از تباهی بشر (که قرار بود عالی‌ترین شکل حیات باشد!) به بیننده نشان داده می‌شود. و در نهایت آرامش واقعی در نزد کسانی نشان می‌دهد که به نحوی همچنان دین (به مفهوم کلید آرامش)، یا فرهنگ‌های مبتنی بر تعامل با طبیعت را مشی خود قرار داده‌اند.

نمایی از فیلم باراکا

به لطف یکی از دوستان هنرمندم (مصطفی عزیز) نسخه دی وی دی بسیار با کیفیت این فیلم در اختیارم قرار گرفت و بی‌تردید بیش از ۳۰ بار این فیلم را دیده‌ام و حتی یکبار هم نشده جرات کنم هنگام تماشا صحنه‌ای را جلو بزنم و همیشه‌ای نکته جدیدی بوده که یاد گرفته‌ام. بگذریم… سال ۲۰۰۷ متخصصان کنار هم نشسته‌اند و نسخه اورژینال ۷۰ میلی متری این فیلم ارزشمند و ماندگار طی فرآیندی شبانه روزی و طاقت فرسا بطول سه هفته به فرمت ۸K تبدیل کرده‌اند. توضیح اینکه عزیزان گیگ بهتر از همه می‌دانند که بالا‌ترین کیفیت صفحات نمایشی در دسترس امروز ۴K است که تنها معدودی از تلویزیون‌های جدید به آن مجهز هستند. سپس ۱۶ ماه طول کشید حاشیه صوتی فیلم به DTS تبدیل شود و در ‌‌نهایت حاصل کار یک دیسک بلو-ری شد که بالا‌ترین کیفیت تاریخ سینما (تا به امروز) به همراه داشته است. (دیسک محبوب راجر ایبرت هم هست گویا)…

نمایی از فیلم باراکا

یکی از نکات برجسته و فرازهای مهم این فیلم، صحنه‌هایی است که افراد و انسان‌ها و حتی گاهی حیوانات (نظیر میمون اول فیلم) مستقیما به درون دوربین نگاه کرده و هریک به تناسب فضا و محیطی و چالش‌های خود سئوالی را با مخاطب آگاه در میان می‌گذارند:

«آیا ما باید اینگونه باشیم؟»

 «آیا ما لایق این هستیم؟»

و ده‌ها سئوال دیگر …

 این تکنیک به کرات در فیلم استفاده شده و تقریباً در پایان هر سکانس تکرار می‌شود.

نمایی از فیلم باراکا

«ران فریک» از سال ۱۹۹۲ که فیلم باراکا ساخته شد تا ۱۴ سال بعد یعنی سال ۲۰۰۶ هیچ فیلم دیگری نساخت. وی تمام این سال‌ها را صرف برنامه ریزی دقیقی برای شاهکار بعدیش کرده بود. از ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰ اینبار ۴ سال زمان و سفر به ۲۵ کشور مختلف لازم بود که «ران فریک» فیلمی را بسازد که درخور عنوان قبلی باشد. فیلمی که از‌‌ همان ابتدا و مراحل پیش تولید نام «سَمسارا» را بر آن نهاده بودند.

پوستر فیلم سَمسارا

سَمسارا در آیین هندو  به چرخه زندگی و مرگ و انتقال روح از جسم مرده به جسمی تازه و تکرار زایش و مرگ گفته می‌شود(تناسخ). طبق آیین هندو این چرخه تا زمانی که روح از آلودگی‌ها، غفلت‌ها و نادانی‌ها پاک نشده است ادامه می‌یابد (نقل به مضمون از ویکی‌پدیا فارسی).

از اینجای مطلب به بعد ممکن است داستان فیلم را افشا کند، هرچند که بنظر من چیزی در حال افشا شدن نیست، تنهای بازگویی مجدد تعدادی حقیقت سیستماتیک و جاری است برای من و تو و شاید کنار زدن پرده ضخیمی است که برروی چشمان ما کشیده شده …

فیلم هم به نوعی به این چرخه (سَمسارا) می‌پردازد، فیلم با نمایی از نمایش سه زن (فکر میکنم تایلندی) آغاز می‌شود. شکل نمایش و نوع گریم و حالت چشمان هنرپیشه‌ها از همان ابتدا با طعنه خبر می‌دهد که قرار است داستان طنزی روایت شود… و پس از آن با نمایش جسدهای مومیایی شده و تابوت فرعون و مجسمه‌های بیجان درون شن‌های بیابان، فیلم به نوعی شاهدانی از اعماق تاریخ می‌آورد که داستان را برای ما روایت کنند.

نمایی از فیلم سَمسارا

تعدادی راهب بودایی در تبت در حال ترسیم «تانگکا – Thangka» هستند و کودکان بازیگوش ساخت طاقت‌فرسای آن را تماشا می‌کنند، راهبان به سختی مشغولند و از ظرافتی بی‌نظیر در خلق تابلوی متزلزل خود بهره‌ می‌برند.

راهبان در حال ساخت تانگکا

تانگکا (نمایی از فیلم سَمسارا)

سپس با نشان دادن بقایای سونامی، داستان اصلی روایت می‌شود که به شکلی کنایه آمیز با غسل تمعید تعدادی کودک همراه است. نماهای درخشان از قبیله آفریقایی و مهر مادری و پدری به کودک ناگهان به پدری با بدنی تماماً خالکوبی شده کات می‌شود. شاید منظور اینست که این انسان‌ها همان انسان‌های قدیم هستند (آفریقایی، امریکایی و آسیایی فرقی با یکدیگر ندارند) و این شرایط و محیط اجتماع است که اینچنین جنون و عدم تعادل را به زندگی آنها وارد کرده است.

نمایی از فیلم سَمسارا

سپس همانند روایت فیلم باراکا، بازهم صحنه‌هایی گلچین شده از زندگی صنعتی و ماشینی بشر و اضمحلال روح آن را مشاهده میکنیم. بخشی که در آن هنرمند فرانسوی طی یک نمایش بینهایت اثرگذار نقاب‌های چندش‌آور برروی خود میسازد! بسیار جالب است.

نمایی از فیلم سَمسارا

فیلم با نماهایی اسباب‌بازی‌های چندش‌آورِ آنچنانی و زنان آنچنانی یک آسیب دیگر را هم بیان میکند:

تنهایی بزرگترین ارمغان فناوری برای بشر است.

نمایی از فیلم سَمسارا

یک سکانس درخشان دیگر، صحنه رقص در زندان است، بی‌نهایت زیبا و بی‌نهایت پرمفهوم، بردگی سازمان یافته بشر را بشکلی بی‌نظیر به تصویر می‌کشد. پایان سکانس با نگاه‌های ناامید زندانیان (استعاره از بشر زندانی در جهان امروز) بسیار بسیار هنرمندانه از کار آمده است.

نمایی از فیلم سَمسارا

تک تک نماهای فیلم ارزش بارها دیدن را دارند، و باور کنید که برای تمامی آنها می‍‌شود دقایق طولانی به بحث نشست و نکته استخراج کرد. تابوت‌هایی به شکل مسلسل، هواپیما و تفنگ دولول… و اسلحه‌هایی که بومیان آفریقایی بشکلی مغرورانه در دست دارند بزرگترین تلنگر است برای ما که حتی یکی از بکرترین فرهنگ‌های این کره را نیز به خبیث‌ترین دستاورد فناوری آلوده کرده‌ایم… اسلحه

نمایی از فیلم سَمسارا

کات شدن نمای کارخانه اسلحه‌سازی به سرباز مجروح داخل گورستان آرلینگتون، و سپس نمایش رژه بسیار منظم نیروهای مختلف نظامی، و آموزش همزمان ورزشهای رزمی به صدها کودک و نوجوان، همه و همه نشان از جنونی سازمان‌یافته دارد که در اندیشه و فکر همه ما نفوذ کرده است…

نمایی از فیلم سَمسارا

سکانس بعدی دیوار حائل بیت‌المقدس را نشان می‌دهد که در هردوسوی دیوار دور از جنون سربازان و سگهایشان، عده ای در آرامش مطلق مشغول نیایش هستند. نمایی بسیار خیره کننده از نماز و طواف حجاج بدور کعبه وجود دارد که حقیقتاً زیبا و حیرت آور است (بعد همه شاکی هستند که چرا چنین است و چنان است، یک نفر در این هنرمندان!!! دنیای اسلام یک‌دهم چنین نمایی را تصویر نکرده است، زیرا فاقد آن نگاه سیستماتیک بوده و بقدری مشغول جزئیات شده‌اند که از کل!!! غافل گشته‌اند)

نمایی از فیلم سَمسارا

همانند باراکا تمامی سکانس‌ها با نمایی از چهرهای خیره به دوربین خاتمه می‌یابند، براستی چه کسی پاسخگوی درد و رنجی است که تمامی این نگاه‌ها در آن مشترکند…

نمایی از فیلم سَمسارا

سپس دوباره به همانجایی بازمیگردیم که فیلم آغاز شده بود، راهبان بودایی و “تانگکا”یشان… پیرمرد راهب خیلی خونسرد با چوب برروی اثر هنری که روزهای فراوان وقت صرف آن شده است چندین خط (در عین بیخیالی) کشیده و سپس تمام نقاشی را پاک میکنند و در نهایت همراهانش ذرات رنگ را درون کاسه ها جمع آوری می‌کنند.

نمایی از فیلم سَمسارا

راهبان در حال از بین بردن تانگکا

نمیدونم شما هم این احساس را داشتید یا نه (یا خواهید داشت)، ولی در این لحظه از فیلم من فقط خندیدم… همین، فقط خندیدم… خنده‌ای تلخ به تقلای بی حاصل و روبه قهقرای بشر امروز برای بظاهر پیشرفتی که تنها حاصل آن گردابی بوده است به عمق بینهایت از پلشتی و ناپاکی…

تناسخ به مفهوم کلمه و کلاسیک خود شاید با باورهای مذهبی و جهان‌بینی بسیاری هماهنگ نباشد و اتفاقاً بنظر من در اینجا اصلاً مهم نیست که به آن باور داشته باشید یا نه… این فیلم ‌کاری با خود تناسخ ندارد، بلکه میخواهد یک چرخه (و شاید یک روند) را بگوید، این مسیری که بشر امروز می‌رود بارها و به شکل‌های مختلف تکرار شده است، اگر کمی دورتر بایستیم و سیستماتیک نگاه کنیم، چرخه‌های تکرار را بخوبی می‌بینیم و جالب اینکه با هربار چرخش و رجعت، در عمق بیشتری از گنداّب خودساخته فرو می‌رویم…  اگر کمی با رویکرد سیستمی به ماجرای بشر امروز بنگریم، مطمئن باشید که این سیر قهقرایی چیزی نبوده که قرار بوده بشود… آدم‌ها هرروز از هم دورتر می‌شوند، آدم‌ها هرروز با خود بیگانه‌تر می‌شوند، آدم‌ها هر روز بیرحم‌تر می‌شوند، … جنگ‌ها بزرگتر می‌شوند و تعداد کشته‌ها از همیشه بی اهمیت‌تر… و حماقت بشر هم هرروز بیشتر…

نمایی از فیلم سَمسارا

فیلم را به هرشکلی شده ببینید (پیشنهاد خود من نسخه ۱۰۸۰p است)… خواهشاً قبل از اینکه نسخه تلویزیونی آن زحمات چندساله تیم سازنده را با یک قیچی (البته چندین سال است که قیچی به کلیک تبدیل شده!) و ظرف چند ثانیه محو و نابود کنند، آن را ببینید… جدا از لذت بصری، مطمئناً دریچه‌ای است (نه لزوماً غیرجانبدارانه) به آنچه که بشر امروز را درگیر خود کرده است.

نمایی از فیلم سَمسارا

موسیقی فیلم هم همانند باراکا بینظیر است، کاری مجدد از «مایکل استرنز – Michael Stearns» با همراهی صدای جادویی «لیزا جراردLisa Gerrard» است که اتفاقاً تراک‌های صوتی آن از جمله آلبوم‌هایی است که میتوان بی وقفه گوش کرد و خسته نشد.

خیلی دوست دارم تک تک سکانس‌های این فیلم رو به بحث بگذارم ولی خب وقت و امکانش را ندارم. حالا ببینیم در آینده چه پیش خواهد آمد… از هرگونه پیشنهاد هم در این مورد استقبال خواهم کرد.

—-

برای حسن ختام درخشانترین سکانس فیلم باراکا (به نظر خودم البته) و همچنین یک سکانس کوتاه از فیلم سَمسارا را برای دانلود شما عزیزان قرار داده‌ام.

دانلود سکانسی از فیلم باراکا – موسیقی گروه Dead can Dance  با صدای لیزا جرارد

لینک نمایش

 

 

 

 

 

 

لینک دانلود مستقیم (حجم: ۳۰ مگابایت)

.

.

دانلود سکانسی از فیلم سمسارا – SAMSARA

لینک دانلود (حجم: ۲۷ مگابایت)

.

.

پینوشت ۱: از روزی که خبر نمایش فیلم در تابستان پارسال (۲۰۱۱)  در افتتاحیه جشنواره فیلم بین‌المللی تورنتو شنیدم، روزی نبوده که اینترنت را به قصد یافتن فیلم، زیرو رو نکنم.

پینوشت ۲: چند ماهی است که صبح‌های زیادی زود از خواب بیدار می‌شوم، حدود ساعت ۴!!!… پنج‌شنبه صبح در اوج ناامیدی جستجویی برای یافتن فیلم کردم و ساعت ۵: ۳۰ دقیقه بامداد پنج شنبه (۳۰ آذر) به دوست عزیزم مصطفی اس‌ام اس دادم که بیدار باش و هشیار باش که سَمسارا آمد…

پینوشت ۳: شما میتوانید از طریق این لینک موسیقی متن این مستند را از سایت ایتیونز خریداری کنید.

.

.

پیروز و تندرست باشید

مسعود زمانی

۲ دی ۱۳۹۱

.

.

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–***–

.

.

.

نغمه‌های پدرم از سرزمین مادری

۲۶ مهر ۱۳۹۱ ۱۲ دیدگاه

نغمه‌های پدرم از سرزمین مادری

فکر میکنم کمتر هوادار موسیقی متال باشد که با گروه سوئدی Therion آشنا نباشد. من هوادار پروپاقرص این گروه و این گونه موسیقی نیستم، ولی تک و توک آهنگ‌هایی هست که (بنظر من) خیلی خیلی خوب از کار درآمده‌اند و من همیشه کلی از آهنگ‌هاشون رو تحمل می‌کنم تا به این آثار برسم (هرچند که توی این سبک یعنی سیمفونیک متال از کارهای Tarja Turunen و گروه فنلاندی Nightwish بیشتر خوشم میاد). حالا یه سری انتقادات هم به برخی از ترانه‌هاشون و مفاهیم کابالایی و یا شیطانی! اون وارد میشه که من بهش ورود نمی‌کنم و هرکی مدافعشون هست خودش باید جواب بده…

گروه موسیقی تریون

از جمله آثار برجسته این گروه میتونم به «Lemuria» از آلبوم سال ۲۰۰۴ این گروه به همین نام اشاره کنم که هیچ وقت از شنیدن یک دقیقه پایانی این ترانه خسته نمیشم. بخصوص آنجایی‌که در کمال جسارت و بداعت روی ارکستری که تماماً روی گیتار الکتریک محوریت دارد ناگهان با حرکتی غافلگیرانه نوای فلوت وارد فضای موسیقیایی می‌شود که اتفاقاً بدجوری دلنشین از کار درآمده… این ترانه را به همراه زیرنویس زمان‌بندی شده آن برای دانلود قرار داده ام.

نکته : بنابر اصل خدشه ناپذیر این وبلاگ، اگر ترانه را با نرم افزار جت آودیو نسخه ۶ و بالاتر پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان‌بندی شده آن را هم مشاهده کنید.

دانلود ترانه لموریا (Lemuria) از گروه تریون (Therion) – حجم ۴ مگابایت

دانلود ترانه لموریا (Lemuria) از گروه تریون (Therion)یکی از ویژگی‌های این گروه ترانه‌های بسیار غنی از لحاظ ادبیات و استعارات اسطوره ای است (هرچند که شاید پیام نهایی چندان دلچسب بعضی نباشد یا حتی برای برخی مثل من چندان مفهوم هم نباشد!). من برای مثال به همین ترانه لموریا اشاره میکنم و برای برخی لغات تعاریف مختصری ارائه میکنم:

سرزمین MUسرزمین افسانه‌ای که بنا بر روایات در یکی از اقیانوس‌ها (اطلس) ناپدید گشته (بهردلیلی) و آوارگان آن بنای تمدن جدید را در مردمان تا آنزمان وحشی دنیا آغاز کردند. این وسط یکی مثل آتاتورک پیدا شده و یهویی وسط توهماتش گفته که نسل ترک‌ها هم از بازماندگان اون جزیره هست!!!! البته ثابت شده که همچین جایی نمیتونه وجود داشته باشه… کلاً یک چیزی تو مایه‌های آتلانتیس هست این “مو”…

Lemuria – این هم قاره‌ای گم شده در اقیانوس هند هست که اتفاقاً همانند مورد بالا بجز در ادبیات حماسی تامیل و چند رمان انگلیسی و امریکایی جای دیگری اسمش برده نشده و خدا رو شکر هیچکس دیگری هم تبار خودش رو اون جزیره نمیدونه… اسمش هم اتفاقاً از لمور (همان پستانداران کوچولوی بشدت سرخوش انیمیشن های ماداگاسکار که بیشتر وقتها بدجوری روی اعصاب بودند!) گرفته شده است، زیرا شبه وجود آن بخاطر فسیلهای لموری بود که در ماداگاسکار و هند کشف میشد ولی در منطقه حائل این‌دو (مثلاً خاورمیانه) اثری از آن دیده نمی‌شد.

Anemone – گونه ای از گل شقایق با نام «شقایق نعمانی» است.

«نارایانا – Narayana » – در زبان و کتب سانسکریت همان مرد نخستین (آدم) است و البته نام دیگر ویشنو…

کاور آلبوم لموریا

کاور آلبوم لموریا

من یادمه برای برخی از ترانه‌های این گروه نظیر « ظهور سدوم و گوموراه – The Rise of Sodom and Gomorrah» مجبور بودم همزمان اینترنت و ویکی پدیا و مایکروسافت انکارتا رو بکار بگیرم تا بفهمم وقتی خورشید وارد برج جدی میشه یعنی چه!!!…

کاور البوم Vovin از گروه Therion

کاور آلبوم Vovin از گروه Therion

بگذریم…

بازهم توجه دوستان رو به یک دقیقه پایانی این ترانه جلب میکنم

این گروه در آلبوم ناامیدکننده جدیدشان (سال ۲۰۱۲) به نام «گلهای گناه – Les Fleurs du Mal» که اتفاقا برای ۲۵امین سالگرد ایجاد گروهشان ساخته‌اند، آمده‌اند یکسری از ترانه‌های قدیمی خواننده‌های دیگر را با تنظیم جدید، بازخوانی کرده‌اند که تا اونجایی که من نقدها رو خوندم گویا چندان به مذاق هوادارانشان خوش نیامده… در اون میان یکی دو تا از ترانه به دلم نشست، هرچند که اجراهای قدیمیشان هم فوق العاده بوده اند، یکی از اون ترانه‌ها رو برای شما عزیزان انتخاب کردم:

ترانه La Maritza که در سال ۱۹۷۲ توسط خواننده فرانسوی «سیلوی وارتان – Sylvie Vartan» خوانده شده است، داستان غمناک دخترکی است که در ده سالگی و پس از مرگ پدر از کنار رودخانه «مارتیزا» بلغارستان، جلای وطن کرده و عازم فرانسه میشود و هنوز که هنوز است یاد نوای آواز دل انگیز پدرش در کنار رودخانه Maritza تنها چیزی است که در غم غربت به وی آرامش می‌دهد.

سیلوی وارتان

سیلوی وارتان

این ترانه ماندگار بنوعی داستان زندگی “سیلوی” هم هست. سیلوی که پدری ارمنی-بلغاری و مادری مجارستانی داشت، در ۸ سالگی و به همراه پدر (که خودش البته در فرانسه و از پدری ارمنی و مادری بلغاری متولد شده بود و کارمند سفارت فرانسه در سوفیا بلغارستان بود) و مادرش به فرانسه مهاجرت کرد. ایشون پس از ورود به فرانسه و از همان نوجوانی فعالیت‌های خود بعنوان مدل و خواننده دنبال کرد و شهرت نسبتاً مطلوبی در دهه ۶۰ و ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ برای خود بدست آورد. البته نام خانوادگی وی “وارتانیان” بوده که بعدها به همان وارتان عوضش کرده است.

سیلوی وارتان در جوانی

سیلوی وارتان در جوانی

این ترانه برای مردم فرانسه خیلی خاطره انگیز و نوستالژیک است، از یک طرف برای کسانی که در جریان جنگ‌ها و رخدادهای مختلف مجبور به جلای وطن شده‌اند و فرانسه را به عنوان مامن خویش برگزیدند ولی هنوز نوستالژی خاک مادری همراهشان است… و از طرف دیگر مردمان اصلی فرانسه هم این ترانه بنوعی قدردانی از میهمان‌نوازی خویش از مهاجران و آوارگان دیگر سرزمین‌ها می‌دانند.

 اصل ترانه را می‌توانید از اینجا ببینید و یا تا چند وقت از لینک زیر (با حجم ۱۱ مگابایت) دانلود کنید (طبیعتاً تا وقتی که یادم بمونه، زمان ماندگاری فایل رو تمدید کنم). پیشنهاد میکنم که حتماً دانلود کرده و ببینید، موسیقی، تنظیم و البته صدای بسیار زیبای خواننده ترکیب بسیار خوبی ساخته است.

ترانه بازخوانی شده را با زیرنویس دو زبانه آماده کرده ام… امیدوارم خوشتان بیاید

نکته : بنابر اصل خدشه ناپذیر این وبلاگ، اگر ترانه را با نرم افزارم جت آودیو نسخه ۶ و بالاتر پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان‌بندی شده آن را هم مشاهده کنید.

دانلود ترانه La Maritza از گروه Therion – حجم ۴ مگابایت

متن ترانه را هم برای دوستان اینجا نوشته ام… بخشهایی از ترانه بسیار زیبا و در عین حال غم‌انگیز است، بخصوص بخشی که در آن از دقیقه ۲:۴۰ ترانه صدای مرد، صدای خواننده زن را همراهی می‌کند. در این بخش حس نوستالژیک بودن واقعه جدایی از پدر و سرزمین مادری بسیار خوب از کار درآمده است. در مورد موسیقی هم باید بگویم ارکستر زهی بسیار خوب به ترانه اضافه می‌شود و فضاسازی ترانه به کمال می‌رساند، حقیقتاً دلنشین از کار درآمده است… ترانه خیلی به دل من نشست، امیدوارم که شما هم از آن خوشتان بیاید.

decorative-lines-2a

متن ترانه La Maritza از گروه Therion

رود ماریتزا از آن من ……. La Maritza c´est ma rivière

همانطور که رود سن از آن توست ……. Comme la Seine est la tienne

ولی پدر من در آنجا بود ……. Mais il n´y a que mon père

حال چه کسی به یاد می آورد ……. Maintenant qui s´en souvienne

گاهی وقتها [به یاد می آوردم] ……. Quelquefois

ده سال نخستین را ……. De mes dix premières années

از آن دوران چیزی برایم نمانده ……. Il ne me reste plus rien

نه حتی عروسک پاره‌ای ……. Pas la plus pauvre poupée

هیچ چیز جز نغمه‌ای کوتاه ……. Plus rien qu´un petit refrain

کهنه و قدیمی ……. D´autrefois

*****

تمام پرندگان رودخانه من ……. Tous les oiseaux de ma rivière

با من ترانه آزادی را میخواندیم ……. Nous chantaient la liberté

آن هنگام چندان متوجه‌اش نمی‌شدم ……. Moi je ne comprenais guère

ولی پدرم، او می‌دانست ……. Mais mon père, lui, savait

گوش فرا ده ……. Ecouter

هنگامی که افق به تیرگی رفت ……. Quand l´horizon s´est fait trop noir

تمام پرندگان پرواز [کوچ] کرده بودند ……. Tous les oiseaux sont partis

بسوی جاده امید ……. Sur les chemins de l´espoir

و ما هم آن ها را دنبال کردیم ……. Et nous on les a suivis

در پاریس ……. A Paris

ده سال نخستین من ……. De mes dix premières années

هیچ چیز از آن باقی نمانده… هیچ ……. Il ne reste plus rien… rien

با اینکه چشمانش مدتهاست که بسته شده ……. Et pourtant les yeux fermés

هنوز صدای پدرم را میشنوم ……. Moi j´entends mon père chanter

که آواز سر میدهد ……. Ce refrain

*****

سیلوی وارتان

سیلوی وارتان

decorative-lines-2

مسعود زمانی

۲۴ مهر ۱۳۹۱

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–***–