خانه > داستان های کوتاه من, طنز > سرسختان — قسمت دوم

سرسختان — قسمت دوم

فریبرز تا دو روز صداش زیر مونده بود ولی خیلی خونسرد با همه حرف میزد، همه میدونستند که کار کار کیاس، ولی خب قانون نانوشته دانشکده اجازه نمیداد لو بدن… دکتر جهانبخشی و دکتر ملکی هم دو سه روز مرخصی گرفتند، یکی از بچه ها شنیده بود که صدای اون دو تا هم زیر و بقول خودش “موشی” شده بود…

نگین و شراره ولی دنیا براشون کابوس شده بود… شراره یک ماه دیگه دفاع داشت و نگین هم هفته بعدش… واای خدا یعنی این فریبرز خر  چیکار میخواد بکنه… شراره هم حالش بهتر از اون نبود… یکماه آینده برای هردوی اونها پر از استرس و تنش بود… اینقدر عصبی شده بودند که یکبار با همدیگه هم دعواشون شد… فریبرز بازی روانی کثیفی رو شروع کرده بود و توی سایت و راهروهای دانشگاه اعلامیه چسبونده بود و همه رو دعوت کرد بود به جلسات دفاع اون دو تا…

اون دو تا اینقدر آتیش سوزونده بودند و پدر اساتید و بچه ها و پرسنل رو درآورده بودند تو سالهای لیسانس و این دو سال فوق، که همه منتظر بودند ببیند فریبرز چیکار میخواد بکنه با اینها و نسبت به اینکار هیچ اعتراضی نداشتند…

روز دفاع شراره سالن اجتماعات کوچیک دانشکده پر پر بود، به نحوی که ده نفر هم چون جا نبود ایستاده بودند… شراره که همیشه به اعتماد به نفس معروف بود رنگ به رخ نداشت… فضا اینقدر وهم انگیز شده بود که حتی استادها هم هر از چند گاهی به عقب برمیگشتند تا چک کنند ببینند اتفاقی افتاده یا نه… ده دقیقه دیگه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد… شراره که به وضوح صداش میلرزید چشماش دنبال فریبرز میگشت تو سالن، ولی خب اونجا نبود، کلاً نگین که ماموریت داشت چک کنه و از صبح تابحال اونو ندیده بود…

شراره با دستای لرزان کلیک میکرد اسلایدها رو رد میکرد و توضیح میداد… در واقع نیازی نداشت که به پرده نگاه کنه، همه اسلایدها رو حفظ بود، یک ماهی بود که پرزنتش رو آماده کرده بود… سعی کرد لبخند معروفش رو بزنه و بخودش مسلط بشه… یکم بهتر شد… دو تا اسلاید دیگه تموم میشه همه چی و میریم برای پرسش پاسخ… دکمه ماوس رو که زد، با گذشت چند صدم ثانیه شلیک خنده بچه ها سالن رو ترکوند، یجوری که اولش از شدت شوکه شدن به عقب پرید، حتی استادها هم دستاشون رو گرفته بودند جلوی صورتشون و خفیف میخندیدند… روی پرده عکسی از آنجلینیا جولی بود که لبهاش رو به کمک کامپیوتر ده برابر کرده بودند و میخندید و زیرش نوشته بود… از توجه شما بسیار تشکر میکنم…

چند ثانیه بعد روی اسلاید عکس یه بمب گرد سیاه ظاهر شد و زیرش شماره ها از ۱۰ شروع به پایین اومدن کردند… یکی دو نفر از بچه های قدیمی دانشکده از روی تجربه فهمیدند قراره اتفاقی بیفته و از سالن با سرعت خارج شدند و خنده ها همه خشکید… وقتی تایمر به صفر رسید از زیر تریبون یه چیزی بلند صدا کرد… بنگ…. و در کمتر از یک دقیقه دود قرمز همه سالن رو پر کرد… همه از سالن فرار کردند…

بعد از اینکه همه چی تموم شد و دودها از پنجره بیرون رفتند، همه بدون اینکه حرفی بزنند به نگین نگاه میکردند و نگین بوضوح دستش میلرزید… یعنی سر اون چه بلایی قرار بود بیاد…

نگین دو شب قبل رو توی بیمارستان بود… بقدری استرس داشت که همه سیستم بدنش بهم ریخته بود… ولی اگه یه چیز بود که نگین رو نگین کرده بود غرورش بود… ایندفعه فکر همه جا رو کرده بود… از صبح علی الطلوع اومد دانشگاه، دو سه ساعت قبل  از ساعت دفاعش اومد تو سالن و میلی متر به میلی متر رو جستجو کرد… حیف که شراره اینجا بود… ولی اون تفلک که یک هفته هست خودشو حبس کرده تو خونه… بهش حق میدم… نکته مرموز این بود که بعد اون واقعه، بغیر از یکی دو دفعه تو غذاخوری، کسی  از بچه ها فریبرز رو ندیده بود… خیلی میترسید… هیچوقت اینقدر وحشت نکرده بود… تصمیم گرفت توی سالن بمونه و بیرون نره… خودش هزاربار کلید همه اتاقها رو بلند کرده بود و میدونست فریبرز هم میتونه اینکار رو بکنه… نباید ریسک میکرد…

برخلاف انتظارش وقت به سرعت گذشت… نیم ساعت بیشتر نمونده بود… نگاهی به پرده ها که در اثر باد تکون میخوردند انداخت و فکر کرد اگه جای فریبرز بود چیکار میکرد… یه لحظه مکث کرد ولی بعدش رفت همه پنجره ها رو هم محکم بست… نباید ریسک میکرد… مستاصل بود ولی نباید خودشو ضعیف نشون میداد… یواش یواش بچه ها اومدند… خیلی ها قبل از اینکه بیان تو اول سرشون رو می آوردن داخل و چک میکردند… در کل ایندفعه هم سالن پر پر بود ولی خب یه جو وحشت غریبی حکم فرما بود توی سالن…

نگین ترسشو کشت و با اعتماد به نفس دو تا تره از موهای طلاییش رو از زیر مقتعه انداخت بیرون، با همون قدرت همیشگی نگاهی به جمع انداخت و شروع کرد به ارائه… اساتید نگران تر از دفعه قبل بودند، دکتر مدنی تقریباً هر سی ثانیه نگاهی به عقب مینداخت… ده دقیقه گذشت… همه چیز بخوبی پیش میرفت… دکتر جوادنیا استاد پروژه نگین لبخندی از رضایت برلب داشت… ده دقیقه دیگه هم گذشت… نگین صد بار اسلایدهاشو چک کرده بود و خیالش جمع بود… فضای کوچیک سالن با وجود اونهمه آدم و پنجره های بسته خیلی خفه شده بود… دکتر مدنی که عرق از سر و روش میریخت نگاهی به عقب انداخت و به یکی از بچه ها با دست علامت داد که تهویه مطبوع رو روشن کن…

دقایق آخر بود… نگین از یه طرف داشت بال در می آورد که همه چی به خیر گذشته و از طرفی هم نگران همین دقایق باقیمانده بود… نگاهی به دکتر جوادنیا انداخت… لبخندش به خنده تبدیل شده بود، خیلی خوشحال شد، دکتر مدنی هم نیشش باز باز شده بود… خیلی خیلی خوشحال تر شد… خنده ریزی کرد و بحث رو ادامه داد… اینقدر خوشحال بود که دلش میخواست با تمام وجود قهقهه بزنه… از توی بچه های توی سالن هم صدای خنده می اومد… نگین خیلی خوشحال تر شد… خندید… بلند بلند خندید…. صبر کن ببینم! … یعنی چی؟… همه داشتند بلند بلند میخندیدند… حتی دکتر مدنی که از زور خنده افتاد روی زمین و دلش رو گرفته بود… نگین که از زور خنده گریه اش گرفته بود… میدونست یه جای کار میلنگه ولی خنده اش قطع نمیشد…

بچه ها دیگه نتونستند تحمل کنند… درهای سالن رو باز کردند و خنده کنان و تلو تلو خوران از سالن بیرون رفتند… دکتر جوادنیا زیر بقل دکتر مدنی رو گرفته بود و دو نفری خنده کنان تلاش میکردند از سالن دور بشن… چند دقیقه بعد فقط نگین توی اتاق مونده بود…

نشسته بود روی زمین.. از خنده دل و روده هاش بهم پیچیده بود… نا نداشت از روی زمین پاشه… صدای خنده اومد بازم… ولی ایندفعه یکم فرق داشت… سرش را بالا گرفت… فریبرز رو دید که رفته به سمت پنجره ها و داره بازشون میکنه … ماسک سفیدی روی صورتش بود… ولی حالت چشماش مشخص بود که داره میخنده… اومد سمتش… وااای خدای من… یادم رفته بود دهنه چیلرها رو چک کنم… خواست بلند شه با صندلی بزنه له و لوردش کنه… ولی نتونست

فریبرز خنده کوتاهی کرد و بهش نزدیک شد، دستشو دراز کرد به سمتش، صداشو نازک کرد و با خنده گفت: حالا بی حساب شدیم، نظرت راجع به صلح چیه؟


نگین با صورت خندان ابروهاشو بالا انداخت و خونسرد جواب داد: چرا که نه… ولی دستش نگرفت… خودشو چسبوند به تریبون و کشید بالا و گفت قبوله، من صلح رو قبول دارم… تلو تلو خوران پشت سر فریبرز از سالن خارج شد… ولی هم فریبرز و هم نگین میدونستند که این داستان قرار نیست به این زودیها تموم بشه…

—-
مسعود – اردیبهشت ۸۹

پستهای مشابه:

  1. ۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۳۷ | #1

    عکس هاش قشنگ بود

    با لاخره دفاع چند شدند
    پاسخ مسعود زمانی : زیاد فکرشو نکن… فقط واسه خنده بود داستانش

  2. sahere
    ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۰ | #2

    khodaiish che ghar tool keshid ta hame in etefaghat ro sare ham bandi konid?
    پاسخ مسعود زمانی : باور کنید نیم ساعت همشو نوشتم.. هر دو قسمت رو…

  3. دریا
    ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۰۶ | #3

    بابا اینا هم دیگه شورشو در آوردن. دانشگاه که جای این کارا نیست، اعصاب همه رو خورد می کنن، نمی ذارن ۴ کلمه آدم درس یاد بگیره تو این دانشکده.
    پاسخ مسعود زمانی : شما خون خودتون رو کثیف نکنین… دیگه جوونی هست و هزار شر و شور…

    راستی : بابا درسخون (:

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: