خانه > داستان های کوتاه من, طنز > سرسختان – قسمت سوم

سرسختان – قسمت سوم


نزدیک بوده تعادلش رو از دست بده… نگین دستش رو دوباره به نرده ها تکیه داد و و با دست دیگه اش عصا رو محکم گرفت… متزلزل نشون میداد و پای گچ گرفته اش هم حالت ترحم برانگیزی بهش داده بود… آسانسورهای خراب دانشکده دیگه بخشی از هویت اونجا شده بودند و کاریش نمیشد کرد… فریبرز رو دید که از در اومد توی لابی دانشکده و خیره و متحیر داشت نگاهش میکرد … توجهی نکرد و تلاشش رو ادامه داد…

فریبرز با خودش فکر کرد این شراره دیوونه چرا ایندفعه همراهش نیست… شاید اگه کسی دوروبرش بود یجوری نشون میداد که از تقلا کردن نگین لذت میبره ولی واقعیت چیز دیگه ای بود… از همون روز اول حس کرده بودن گین براش با همه فرق میکنه و بتدریج بیشتر از رقابت و کل کل چیز دیگه ای بود که باعث میشد اونو بیشتر از همه اذیت کنه…

نگاهی به دور و بر انداخت… گرمای ظهر مرداد همه رو فراری داده بود… مکث کوتاهی کرد و با اعتماد به نفس به سمتش رفت… نگین تمام وزنش رو انداخت روی عصا تا کیف سنگینش تعادلش رو بهم نریزه… حس کرد کسی بهش نزدیک میشه… یعنی… تا اومد برگرده نوک عصا سرخورد و به شدت و بصورت خطرناکی از پشت خورد زمین…. در لحظه آخر دست قوی فریبرز رو دید که بند کیفش رو گرفته و در چند سانتی متری زمین به آرومی داره رهاش میکنه تا محکم به زمین نخوره…

فریبرز مثل همیشه و بدون مکث گفت : نزدیک بود یکی از مغزهای دانشکده رو از دست بدیم و کف دانشکده پر از مغز بشه…  شرط میبندم همه سر ساندویچ مغزتون! دعوا میکردند… ولی من صمیمانه و به شرافتم قسم میخورم تا اخر عمرم لب به ساندویچ مغزتون نزنم… فریبرز با خودش فکر کرد که شوک حادثه تا چند دقیقه ای زبون نگین رو قفل میکنه و اون میتونه تا دلش بخواد متلک بندازه بهش… اومد شروع کنه دوباره به حرف زدن…

نگین ولی خیلی خونسرد در حالیکه تلاش میکرد رو پا بشه بدون اینکه نگاهش کنه گفت: منم قول میدم که دیگه توی کتری آزمایشگاهتون “سی لاکس” نندازم… خنده روی دهن فریبرز خشکید… بی انصاف… پس هفته پیش همش پشت سرهم مستراح بودیم بخاطر این بود… عصبی شد ولی خودش رو جمع کرد و گفت: هاان پس کار شما بود… حالا من قوی هستم مشکلی نیست…. دکتر حجتی بدبخت فرداش دانشگاه نیومد … خیلی بی انصافید خانم ادیبی…

نگین که حالا داشت خاک روی مانتوش رو می تکوند لبخند سردی زد و گفت: من جاتون باشم دیگه با لیوان بزرگه که روش نوشته ۲۰۰۹ هم چیزی نمیخورم… بهتره ندونید باهاش چیکار کردم… اینا رو گفتم که از زیر دین شما دربیام…

فریبرز حس کرد چیزی توی دلش داره هم میخوره چون اون لیوان خودش بود… ولی اینجا جای حال بهم خوردن نبود… گفت: بزارید کیفتون رو من بیارم… شما یکم نامتعادلید… انتظار داشت نگین مقاومت یا تعارف کنه… ولی نگین کیف رو توی صورتش پرتاب کرد و گفت پشت سرم راه بیفت بیا… فریبرز چیزی نگفت ولی مطمئن بود صدای اهسته نگین که داشت میگفت “حمال برقی” رو هم در انتهای اون جمله شنید…

موبایلش رو گذاشت توی جیب پیراهنش و پشت سر نگین راه افتاد… سرعتش کند بود و چهار طبقه دیگه باید میرفتند… فریبرز با یه لرزش کوچیک توی صداش گفت: خانم ادیبی میشه یه سئوال بپرسم… نگین با متانت ولی با صدایی کلفت جواب داد: بپرس ای بنده خیره سر…

فریبرز به آرومی گفت: خیلی برام سئواله چرا بورس آمریکا ول کردید و دکترا همینجا موندید؟ … نگین انتظار این سئوال رو نداشت… این از کجا میدونست؟ حتماً شراره دهن لقی کرده باز… من من کنان گفت: خانواده اجازه ندادند… من اینجا راحت تر هستم… حتی یه بچه هم میتونست بفهمه داره دروغ میگه… پاگرد رو پیچیدند… فریبرز دوباره پرسید: خانواده!! مگه داداشتون… ببخشید برادرتون آمریکا نیست الان؟ عموتون هم که مرتب در سفره به اونجا… نگین از تعجب وایستاد و با تندی پرسید اینا رو از کجا میدونید شما… فریبرز لبخند موزیانه ای زد ابرویی بالا انداخت . گفت حالاااااا و حرکتشو ادامه داد…

نگین خودشو جمع کرد و راه افتاد… به محکمی گفت: دلیلی نداره بخوام برای شما توضیح بدم ولی چون میدونم احتمال داره از فوضولی بترکی بهت میگم… چون اگه بترکی هیچ کی دلش نمیگیره به تیکه هات دست بزنه… حتی گربه ها هم لب به مغز پلیدت نمیزنند… فریبرز خندید و گفت : حتماً همینطوره … پس بگید تا توی صورتتون منفجر نشدم… و روشو برگردوند و چشم تو چشم نگاهش کرد… نگین هم برای اینکه از رو بندازدش خیره و بیروح تو چشمهاش خیره شد، یکم مکث کرد و راهشو ادامه داد… گفت: خب من اینجا رو بیشتر دوست دارم و دلم نمیاد دانشکده رو ول کنم… و با خنده مخصوص خودش اضافه کرد: چیزهایی اینجا هست که تو هیچ دانشکده ای تو هیچ جای دنیا پیداش نمی کنم… اینو که گفت خواست سریع برگرده و ببینه عکس العمل فریبرز چیه ولی دوباره نوک عصاش در رفت و بشکل خطرناکی به طرف پایین پله ها پرت شد…

فریبرز خودشو انداخت تو مسیر افتادنش و خیلی راحت تونست از پشت با دستهاش کنترلش کنه… خدا رو شکر کرد که خیلی سبک بود… ولی شدت ضربه باعث شد مقنعه نگین عقب بره و تمام موهای طلاییش پخش بشه توی صورت فریبرز… اگه یکی از دور میدید فکر میکرد فریبرز موهاش رو های لایت کرده.. در کمتر از چند ثانیه فریبرز هیچی نفهمید و چیزی ندید… بوی عطر موهای نگین پیچید توی بینیش… سریع نگین رو برگردوند و و نشوند روی پله… فریبرز که همیش خونسرد بود بوضوح عصبی شده بود…

نگین ولی خونسرد و با خنده ای زیر لب و در حالیکه داشت موهاش رو مرتب میکرد به فریبرز اشاره ای کرد و گفت : امروز خیلی قهرمان بازی درمیاری؟ جو نگیرتت هااا فکر نکنی من بیخیالت میشم با اینکارات… فریبرز من من کنان گفت: همچین انتظاری هم نداشتم… بقیش هم خودت برو… و کیفش رو انداخت جلوی پاهای نگین و دوان دوان از پله ها رفت پایین… نفس نفس عجیبی میزد…

نگین در حالیکه میخندید خیلی خونسرد دستشو کرد تو جیبش و موبایل فریبرز رو درآورد… از سرعت عملش خیلی لذت برد …نگاهی به موبایل اندخت و خنده رذیلانه ای کرد… وقت زیادی نداشت باید دست بکار میشد…

برای نگین کمتر از نیم ساعت طول کشید تا تمام اطلاعات موبایل فریبرز رو بکشه بیرون و بریزه روی کامپیوتر بک آپ بگیره… شماره ها، قرار ملاقات ها و از همه مهمتر اس ام اس ها و عکسها … همه رو ریخت روی کامپیوتر و با دقت و هیجان شروع به خوندنشون کرد… برخلاف ظاهرش و رفتاراش چندان موجود پلیدی نبود… به دخترهای زیادی اس ام اس داده بود ولی مضمون تعداد کمی از اونها رو میشد عاشقانه و گول زننده تلقی کرد ولی در کل خبری نبود… چیزی که خیلی متعجب و شوکه اش کرد شماره خودش بود که اون تو بود… ولی تقریباً شماره اکثر دخترای دانشکده توش بود که با توجه به شهرت فریبرز و اینکه دانشجوی دکترا بود زیاد تعجبی نداشت…

عکسها هم بیشتر مال مسافرتهای و با بچه های دانشکده بود ولی چیزی که یکم بهمش ریخت عکس خودش بود که با مهارت از عکس دسته جمعی جشن فارغ التحصیلی بریده شد بود،… یعنی…. لبخند ظریفی زد و با یه مکث خندید… از همون خنده های معروفش…

سریع عکس بک گراند موبایلش رو که عکسی از طلوع آفتاب بود با عکس “گوفی” عوض و همه شماره ها رو بجز مال خودش پاک کرد عکسها و اس ام اس ها رو هم همینطور… یکم فکر کرد و فهمید باید چیکار کنه…

لنگ لنگان برگشت به همونجایی که فریبرز نذاشته بود بیفته و موبایل رو گذاشت روی زمین و نزدیک پاگرد… و سریعاً دور شد…

موبایلش که زنگ خورد و شماره فریبرز افتاد با لبخند گوشی رو برداشت و گفت: بله بفرمایید… فریبرز خونسرد مثل همیشه گفت: خیلی کارت بامزه بود و خیلی خوشم اومد… فقط میخواستم بگم شاید دفعه بعد خودم بزنم زیر عصات تا بچه های دانشکده عصرونه ساندویچ مغز بخورند… نگین خندید و گفت ممنونم از لطفت ولی تا یادم نرفته یه سری بزن به فوروم بچه های دانشکده و پاسخ هوادارها رو بده… یه لینک گذاشتم شاید برات جذاب باشه…

فردا تقریباً همه بچه های دانشکده داشتند راجع به وبلاگ جدیدی که حاوی تمام عکسها و اس ام اس های موبایل فریبرز بود صحبت میکردند… امسش هم خیلی بامزه بود که برای همه بچه ها یادآور اتفاقات پارسال (مصاحبه رادیویی) بود :


فریبرز که همیشه با جنبه نشون میداد این دفعه بهم ریخته بود… نسبت به حریم خصوصیش خیلی حساس بود و انتظار اینو نداشت … ولی فقط خودش میدونست چیز دیگه ای هست که این بهم ریختگی رو تشدید میکنه… خودش با خودش روراست بود و میدونست داستان چیه… اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود… راز دلش آشکار شده بود… همین که عکس تکی نگین توی سایت نبود خودش نشونه این بود که فهمیده بود…

نگین توی خونه نشسته بود و داشت توی لپتاپ عکسهای فریبرز رو مرور میکرد… یه عکس بود که فریبرز توی برفها و روی یه تخته سنگ داشت رو به دوربین میخندید… با خودش فکر کرد خداییش خنده قشنگ و مردونه ای داره… مادر صداش کرد برای شام… جواب داد الان میام… بلند شد که بره ولی برگشت نگاهی به مانیتور انداخت مکثی کرد و خم شد روی مانیتور، عکس فریبرز رو بوسید و در حالیکه صورتش گل انداخته بود، لنگ لنگان به سمت در اتاق رفت.

—–
مسعود – اردیبهشت ۸۹

پینوشت : دلتون شاد باشه همیشه

پستهای مشابه:

  1. دختر عامو
    ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۵۹ | #1

    ایول مثله همیشه باحال!!
    پاسخ مسعود زمانی : نه پس!!!

    (:

  2. sahere
    ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۲۳ | #2

    az negin baeede enghadr dast pa cholofti bashe ke in tor re be re bokhore zamin

    aslan che mani dare asansor kharab bashe

    dalili nadare ba paie gach gerefte 5 tabaghe az pelle bere bala ..mitoonest tabaghe 5 ro biare paiin

    in negin kheili kheili ham jelf tashrif dare

    tebghe gofteie manije khanum ham didane mobile digaran bad amozi dare va tanha dar hozure khode sahebe mobile emkan pazire

    dige inke baz ham in negin kheili jelfe

    iani kheiliiii
    پاسخ مسعود زمانی : ممنونم از این که کاراکتر اصلی داستانم رو داغون کردید… کجاش جلفه بچه ام؟ حرف درنیارید براش… اون قضیه چک کردن موبایل هم چیز غریبی نیست … اتفاق می افته… حالا آخرش نگفتید خوب بود؟ ایا خندیدید؟

  3. sahere
    ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۳۸ | #3

    !!! khandidim amma khoob nabood

    پاسخ مسعود زمانی : خب تا همین خنده هم راضیم… انشالله دفعه بعد هم بخندید هم خوب باشه… دقیقاً کجاش خوب نبود؟

  4. sahere
    ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۳:۴۵ | #4

    vali rast migid khoob nist karaktere asli ro kasi daghoon kone

    behtare hamoon naghsh faree ro

    daghoon kard

    .

    .

    in fariborz chera enghadr fozule

    che ghadr hey mikhad ebraz vojud kone

    chera axaie mobile fariborz enghadr jelfe

    chera enghadr shookhiaie fariborz iakhe

    ba oon livane birikhtesh

    che ghadr ham khodesho tahvil migire


    پاسخ مسعود زمانی : اصلاً همه چی تقصیر فریبرزه… واقعاً چرا عکساش اینقدر جلفه… مخصوصاً لیوانش خیلی رو اعصاب هست…

    (:

    من داستانم کلاً دو تا شخصیت داشت هر دوشون رو نابود کردید… فقط مونده خود نویسنده ….

  5. manizheh
    ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۴ | #5

    از آن جهت که بنده همیشه اولم

    به نظرم این یک داستانیست شاید در واقعیت چنین اتفاقی رخ ندهد ، مخصوصا که اطلاعات شخصی کسی را که دوستش داشته باشی در نت قرار دهید ، به نظرم کسی که عاشق واقعی باشه ابروی کسی را در جامعه مجازی نمی ریزد هرچند که برای تفریح و یا نشان دادن خود باشد

    اما با اینکه نکته منفی را از دیدگاه خودم گفتم وشاید از دیدگاه افراد دیگر منفی نبوده ولی به نظرم می توانیم نکات مثبت هم نگاه کنیم
    پاسخ مسعود زمانی : حالا باید این بعد قضیه رو هم در نظر گرفت که کل کل و ضایع کردن برای نگین خیلی مهم بوده و شاید هنوز عاشق عاشق نشده… حالا این داستان هنوز ادامه داره…

  6. manizheh
    ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۹ | #6

    البته بازم تاکید می کنم عشق واقعی چنین اتفاقی رخ نمی دهد ……
    پاسخ مسعود زمانی : من تجربشو ندارم… نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم

  7. bahar
    ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۵:۱۲ | #7

    sahere ! to on fariborze yadete! ha? yadet nist… aghaye zamani in age vaghe i bashe mashkooke man mishnasamesh
    پاسخ مسعود زمانی : والله من اینقدر فکر کردم که به کسایی که ممکنه بشناسیم برنخوره که حد نداره… این اسمم واسه همین بود وگرنه بعید میدونم

  8. sahere
    ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۰۰:۴۰ | #8

    haaaaaaaaa!!! enghadr fekr kardam ta iadam oomad kio migy

    ey baaabaaaa … oonke dar hade ie shakhsiate majazie avazi ( majazi eine avazi iek naseza mahsoob mishavad ) bood … hamoon kari ke kardi dakesh kardi behtarin kar bood .. baba oon fariborz koja va in koja
    پاسخ مسعود زمانی : بعله اون کجا و این!!!! کجا…. (;

    حالا من که نفهمیدم و نمیدونم اون کی بود ولی خب هرچی خانم ساحره میگه همیشه درسته

  9. فیروزه
    ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۰:۰۴ | #9

    به نظر من از همه ی داستاناتون قشنگ تر بود نمی دونم دوستان چرا خوششون نیومده!!!!!!!!!(من بد سلیقم؟)
    پاسخ مسعود زمانی : سلام… هرکسی نظر خوشو داره و محترمه… اگه بین خودمون هم بمونه اینو از اون دو تا قبلی بیشتر دوست دارم خودم…

  10. دریا
    ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۷:۰۱ | #10

    تشوییییق
    پاسخ مسعود زمانی : ممنوووووووون (:

  11. bahar
    ۱ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۲:۵۶ | #11

    ok , man taslim , in on nist
    پاسخ مسعود زمانی : (:

  12. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۹ | #12

    سلام جناب زمانی عزیز!

    ما نمی دانیم کدام خیرندیدۀ بی احساسی این لایک را اختراع کرده و نشانده انتهای همه صفحات شبکه های اجتماعی از این فرفر و باز و گودر و …!؟ (فکر کنم از همین فرند فید شروع شد) که جماعت همیشه قهر با صفحه کلید و کاغذ و قلم، دیگر برایشان روز شده و کاهلانه این لایک بیخودی را کلیک کرده و همه زحمت نویسنده مطلب را در تنش می ماسانند. بهترین پست را این مهندس فتحی می نویسد، برایش به زور یک لایک می گذارند، محمدعلی ابطحی شرحی از نوازشش توسط بچه مثبت های شهر ری را نگاشته که آدم را یاد فیلم های گنگستری می اندازد، آنوقت لایک ها می بینی که به زشتی ممکن لبخند گشاده ای را تحویلت می هند! مفاخر النویسندگان، سرور العلماء، افضل الشعرا، شباویز قلم طلا؛ پستی را مرحمت نموده، می نگارد بعد این بی وفایان دهر، برایش یک لایک می کارند. دلمان می خواهد همان جا برای این دوستان یک کامنت جانانه قرار دهیم تا لایک شان، خندیدن یادش رود!

    ما قدم رنجه نموده آمدیم تا در باب داستان کوتاه سه قسمتی تان، سخن گوییم و ایرادات نهان و آشکارش بگیریم به این امید که به دل نگیرید نقدمان را. نقدی سازنده که به گمانم از تعاریف و تعارفات متداول، بسی کاراتر است برای تان. آماده هستید که؟

    پاسخ مسعود زمانی : بسی ممنون…

  13. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۰ | #13

    در داستان آخر شما سکانسی دارید بدین شرح “…تا اومد برگرده نوک عصا سرخورد و به شدت و بصورت خطرناکی از پشت خورد زمین…” به این نکته اساسی توجه نمایید، اصولا وقتی کسی با عصا حرکت می نماید، همانگونه که خودتان نیز شرح می دهید، بخش مهمی از وزنش را ناچار است به عصا منتقل کند. پس برای کنترل بیشتر بر حرکت مجبور است اندکی به سمت جلو خم شده و بعبارت دقیقتر قوز نماید. حال اگر شخصی با عصا و با پای گچ گرفته بخواهد از پله ها به سمت بالا برود، از آنجا که بدنش به سمت جلو خم می گردد، هر چیزی که موجب سقوط او و یا در رفتن عصا از دست هایش شود، موجب می گردد او به سمت جلو بر روی پله ها سقوط کند، نه از پشت!

    اجازه دهید بخش سخت افزاری نوشته را همین جا خاتمه دهم با این امید که از کلام انتقادی مان، نرنجیده باشید. پس می رویم به بخش نرم افزاری! اصولا انتقام روش سخیف آدم های فرومایه است که نمی توانند به روشی منطقی با کینه های شان کنار آمده و از قدرت تخریبی آن بکاهند. گذشت کار هر کسی نیست که راهکار معقول آدم های بزرگ منش است.

    رقابت شاید بد نباشد اما ستیزه جویی که تا آنجا پیش رود که شخص را حتی وادار به دست بردن به جیب طرف مقابل نماید، نه انسانی است و نه شرافتمندانه. و نفرت آمیزتر آنجاست که شخصی ترین وسیله کسی را حتی دشمنت را در اختیار داشته باشی و به ریزترین و جزئی ترین مکنونات او دستیابی و در پی انتشارش برآیی. این روش فقط کار آدم های دون صفت و بی مایه است که از شخصیت و هویتی چیپ برخوردار هستند. تصورش را نمی توانم بکنم که موبایل خواهرم را نیز تفتیش نموده و شماره و پیام هایش را وارسی نمایم. واقعا که ابلهانه ترین کار ممکن است.

    پاسخ مسعود زمانی : نه دیگه وقتی دارید برمیگردید وزنتون روی پای تکیه گاه است و در نتیجه در زاویه در رفتن عصا سقوط میکنید… من مطمئنم!!!!

    یکی از چیزهایی که تو این داستان ها مستتر هست همین هست که خیلی ها بلد نیستند دوست داشتنشون رو ابراز کنند و چون خیلی بهشون فشار میاد یجور دیگه بروز میکنه… در مورد تفتیش موبایل البته قبول دارم… خیلی کار بدیه… ولی خب نگین شبیه هیچکس نیست… اینجوری قضاوتش نکنید…

  14. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۰ | #14

    با پذیرش این نکته اساسی که الزاما قرار نیست قصه در دنیای واقعی اتفاق بیفتد باید گفت که داستان شما، ما به ازای واقعی ندارد! قهرمانان شما، نخبگان دانشگاهی هستند که دغدغه اصلی شان، طراحی نقشه ای علمی و دقیق و اجرای آن به بهترین شکل ممکن جهت تلافی نمودن پاتک رقیب است! از طرف دیگر آدم های تراز اول دانشگاهی، اصولا افراد قانونمند و چهارچوب داری هستند. بیشتر آنها سعی می نمایند فرمانبردار باشند و کمتر خود را درگیر حاشیه ها نمایند. چون باور دارند هنجارشکنی، موقعیت شان را به خطر خواهد انداخت. و از آنجا که افراد نخبه همیشه دل نگران، قضاوت اساتید و مسئولان دانشگاه هستند، کمتر دیده می شود که خود بعنوان آدم های خطرآفرین، عمل نمایند. دیگر اینکه این دانشگاه در کدام ناکجاآبادی واقع شده که دانشجویان می توانند به راحتی جلسه دفاع یکدیگر را به هم بریزند و همه اساتید و دانشجویان را فراری دهند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد.

    جالب اینجاست که هر سه جنجال آفرین داستان شما، جزء برترین های دانشگاه شان هستند.

    شاید نخبه ها را برگزیده اید چون تصور می کنید تنها آنها می توانند از چنین روش های شگرفی جهت حال گیری استفاده نمایند. اما مهمتر از آدم ها، روش های عمل شان است که باید برای خواننده ملموس گردد و در دنیای واقعی، کمی منطقی بنظر آید. دوست عزیز، برای من ِخواننده کم سواد، اندکی از ویژگی های گاز هلیوم بگویید تا بیشتر در حظ حال گیری، غوطه ور شوم.

    شما در قسمت اول برای تشریح فتوحات نگین، از نصب اسپری رنگ بر روی در کمد لباس فریبرز؛ سخن گفتید. گمان نمی کنید بایستی بیشتر توضیح می دادید تا من خواننده گیج نشوم، اسپری موردنظر چگونه و در روی کدام قسمت کمد (احتمالا داخلی) نصب شده بوده و به چه روشی عمل می نموده که صورت و لباس های فریبرز را رنگی کرده است؟!

    آنها براحتی هر چیزی را کش و کف می روند و جیب هم را می زنند، اما شما چگونگی اجرای آنها را توضیح نمی دهید. (حتما خواستید بدآموزی نشود!)

    پاسخ مسعود زمانی : ممنون مجدداً… عرضم به حضورتون که من خودم میشناسم کسانی که اتیش هایی سوزاندند که… بماند و همه همدنخبه بودند… گاز هلیوم در ترکیب با اکسیژن موجب التهاب و بالتبع کم شدن دامنه حرکت تارهای صوتی میکند که باعث زیر شدن صدا میشود… فکر کنم اگه همه جزئیات رو میگفتم خیلی بیمزه میشد… من یه نکته ای که بنظرم بیشتر خوانندگان بهش دقت نمیکنند این است که اینها بیشتر فیلمنامه های کوتاه هستند… باید مثل فیلم خواندشان… من تصوراتم رو میارم روی کاغذ و دوست ندارم لزوماً خواننده من هم همونطوری که من میخوام اونو ببینه… در مورد جیب بری هم کاری ندارد… هرکی خواست بیاد بهش یاد بدم… راستی تا یادم نرفته علیرغم تصورات شما جسارتاً خیلی شیر تو شیر تر از اونی که فکر میکنید هستند دانشگاه ها… حتی امیرکبیر خودمون

  15. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۱ | #15

    عفو نمایید که تنها از ضعف ها گفتم، می دانم که چقدر هر نوشته بر نویسنده اش مهم و ارزشمند است و این نکته را نیز دریافته ام که چون شما داستان در ذهن تان مجسم می شود همانگونه می نویسید. در واقع شما تصویری می نگارید، تبدیل تصویر به نوشته نیاز به صرف وقت و دقت بیشتری است. و نکته آخر اینکه در کلیت داستان نوعی حس همذات پنداری با قهرمانان تان، در کلام شما وجود دارد.

    پایدار باشید

    پاسخ مسعود زمانی : من لذت میبرم از این که ایرادات کار من گرفته بشه … چون دفعه بعد دیگه تکرارشون نمیکنم…

    ولی این داستان ها بیشتر از این که برای نکات ادبی خاص یا رسوندن پیامی باشه، برای این است که از حال و هوای غم بیرون بیاییم و یکم لبخند به لبامون بیاد…

    آره همذات پنداری هم دارم… با همشون حتی شراره… (:

  16. دریا
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۹:۳۷ | #16

    حیف که اینجا تشک کشتی نیست وگرنه اخطار کم کاری بهتون می دادم.
    پاسخ مسعود زمانی : ای بابا من رو بگو که فکر میکردم سرداور با من رفیقه… باشه اوستا… باشه … اپ میکنم فردا شب

  17. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۰:۵۱ | #17

    ما که عرض کردیم شما تصویری می نگارید! به فیض رساندید شباویز کم سواد را با توصیف عملکرد گاز هلیوم!؟!؟

  18. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۰:۵۵ | #18

    وقتی عصا دارید و می خواهید در هر نقطه ای اندکی بر گردید، مرکز ثقل شما همان عصاست، پس برای برگشتن به عقب تنها خواهید توانست گردن تان را بچرخانید برای چرخش با زاویه بیشتر نیاز به حرکت با عصا دارید و آدم ایستاده بر روی پله به دلیل کمبود فضای مناسب، قدرت مانورش به کمترین میزان ممکن کاهش یافته و مجبور است پله ها را تعویض نماید برای برگشت به عقب!!!
    پاسخ مسعود زمانی : من ثابت میکنم اشتباه میکنید… شبیه سازی انجام میدیم… (:

  19. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۰:۵۷ | #19

    الان می فرمایید این شباویز لجباز نبود راحت بودم کلی داشتم از این همه تعریف های جورواجور کیف می کردم. یکی پیدا نمیشه شرش رو کم کنه!!!
    پاسخ مسعود زمانی : دست شما درد نکنه… لال بشیم از این حرفها نزنیم… من بخدا خیلی دوست دارم نقد بشم… این چه حرفیه آخه؟

  20. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۰:۵۸ | #20

    با جواب کامنت تان به این نتیجه می رسم که نگین حداقل، ما به ازاء واقعی در زندگی شما دارد؟!
    پاسخ مسعود زمانی : هان؟ جداً!!!! بیخیال شو عابجی… نَقل ما نَقل اینا نیست… (;

  21. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۱:۱۵ | #21

    اتفاقا در مورد نحوه اظهار علاقه کردن آدم ها نیز قصد داشتم در کامنتی جداگانه بنویسم که آنقدر … لذا دیگر نشد دیگر!؟
    پاسخ مسعود زمانی : بعله خیلی ایراد دارم و داریم… خیلی…

  22. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۱:۱۷ | #22

    نمی دانم چرا ما ایرانی ها خواهیم مرد اگر به کسی که دوستش داریم، رک و پوست کنده یا نه در لفافه و به روش خودمان بگوییم؛ دوستت دارم. گمان می کنیم حتما روی طرف، زیاد شده و دیگر خدا را بنده نخواهد بود. خب بنده خدا بگو و این حس در حال قلیانت را خالی کن چرا اینقدر خود و دیگران را به زحمت می اندازی؟!
    پاسخ مسعود زمانی : جان من بیخیال… ما همون یکی برای هفت پشتمون بس بود…

    گفتن دوستت دارم مثل کارت قرمز میمونه وقتی بگی برگشتی نداره حتی اگه فیفا بعداً محرومیت رو رفع کنه در هر شکل اون بازیکن اخراج شده رفته پی کارش…

    من دیگه روحم کشش اینجور قضایا رو نداره… حتی ازش دوری هم میکنم

  23. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۱:۱۸ | #23

    ماراتن کامنت گذاری!
    پاسخ مسعود زمانی : البته کم کم داره به رولت روسی تبدیل میشه

    D:

    (;

  24. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۴ | #24

    بابا برای حفظ جان مان از اغیار به بزرگی و بزرگواری ِ مثال زدنی خودمان!!!!!!!!!!!!!!! کوتاه می آییم. هنوز جوانیم و با هزار آرزوی محقق نشده. بگذارید این سوشال سکیوریتی ما از سرزمین آرزوها برسد، ما تا آن زمان به جان نازنین مان نیازمندیم بسیار. ما را با این مشابه سازی به زیر تیغ عشاق در کمین نشسته تان؛ نبرید!!!!!!
    پاسخ مسعود زمانی : عشاق در کمین نشسته!!!! خیلی تخیل پویایی دارید… من اگه وضعم اینجوری بود که خیلی خوب بود… چند نفری از من متنفرند و همین… دیگر هیچ

  25. شباویز
    ۳ خرداد ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۷ | #25

    ما که کم نمی آوریم در کری خوانی، اما حرف جان که باشد، خب احتیاط شرط عقل است دیگر. این رفیق همپای روزهای سخت ما را محروم نسازید از پراتنری بی بدیل چون شباویز!
    پاسخ مسعود زمانی : خدا شما رو از ما نگیره… آمین

  26. شباویز
    ۴ خرداد ۱۳۸۹ در ۰۷:۰۷ | #26

    سرعت تایپ که بالا باشد غلط های آن نیز فزون می گردد و پارتنر در کامنت قبلی اشتباه نگاشته می شود!!!
    پاسخ مسعود زمانی : (:

  27. شباویز
    ۴ خرداد ۱۳۸۹ در ۰۷:۱۹ | #27

    lما تخیل پویایی نداریم، مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می هراسد!
    پاسخ مسعود زمانی : بعله خب حق دارید…

  28. شباویز
    ۴ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۱ | #28

    سلام جناب زمانی عزیز!

    این شباویز نقاد نیز، خود نخبه برجسته ای بوده و طراز اول و آتش ها سوزانده و کتابخانه های دانشگاه لرزانده در دوران بی نظیر تحصیلش. اما نخبه تر از او در اجتماع، همان ها که جیب ها خالی می نمایند و مغزها فراری، از خجالت آن همه شر ِبه پا کرده اش در دانشگاه، درآمدند؛ اهریمن وار! همین نیز موجب گشت تا شباویز بینوا، بخواهد این مغز کوچک اندازه دایناسورش را بردارد و در چمدان مجهز به قفل لیزری اش بنهد و رو به سوی اغیار گزارد و پرواز به آن سوی بحار را به جان خرد و رها گردد از هر چه بند و شاید آنجا را نیز به شراره وجود پرلهیبش، به آتش کشد، شیطنت وار!

    پی نگاشت:

    اما این از ما برای شما به یادگار بماند که نگین از پشت هرگز به زمین نمی توانست افتاده باشد!!! از قدرت تخیل تان استفاده ننمایید که ما چنین پوزیشنی را بارها ملاحظه فرموده ایم به چشم صورت. حالا شما تا آخر این دنیا فریاد بزنید نه شباویز اشتباه می کنی و من ثابت می کنم…

    پایدار باشید

    پاسخ مسعود زمانی : آقا اصلاً من خودم اونوری هلش دادم… شما چرا قبول نمیکنید آخه… همونوری می افته… مطمئن باشید

  29. دریا
    ۴ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۴:۲۶ | #29

    چه خبره تو کامنت دونی؟ رو کم کنیه؟
    پاسخ مسعود زمانی : (;

  30. manizheh
    ۶ خرداد ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۶ | #30

    پس چرا up نمی شود
    پاسخ مسعود زمانی : میشود….

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: