خانه > داستان های کوتاه من, طنز > سندرم محبت اکراینی

سندرم محبت اکراینی

باد خنک بهاری خیلی ملایم لای شاخه های درخت مو پیچید… صدای چند تا گنجشک شیطون که داشتند توی آبخوری سنگی پارک حمام میکردند، فضا رو خیلی دلنشین کرده بود… دخترک آروم دست کرد تو کیفش و موبایلش رو بیرون اورد… چقدر این نیمکتهای چوبی پارک بوی خوبی میدن…

شروع کرد لیست شماره های گوشیش رو مرور کردن… آندره؟ نه خیلی از این موزیکهای متال گوش میده و من همیشه از این آهنگها میترسم و گریم میگیره… بزار ببینم “ادی” هم بد نیست هااا… ولی نه… ادی رفته “کنتیکات” پیش مادربزرگش… “ریچی”… آره خودشه… ریچی از همه بهتره… ولی نه… ریچی الان یک ماهه با ریچل هستش… خیلی مسخره هست… ریچی و ریچل… من که اصلاً خوشم نمیاد… این “جنی” خیلی دیگه رمانتیکه که فکر میکنه اینا اسماشون هم بهم میاد… بنظر من که خیلی تصادفیه دو نفر روز تولدشون یکی باشه و رنگ موهاشون هم همینطور… جنی هم چرت میگه واسه خودش…


ولش کن اصلاً … من چرا دارم به اونها فکر میکنم… بزار یکاری کنم… همینجوری بالا پایین میکنم این لیست رو و هرکی اومد بهش زنگ میزنم… چشماشو بست و دستش رو گذاشت رو دکمه موبایل… تا سه شمرد و دستش رو برداشت (همیشه عدد سه رو دوست داشت) بزار ببینم… یعنی چی… اینهمه آدم چرا مارشال؟ نه مارشال نه… سر ماجرای آدامس خیلی حالم ازش بهم خورد… اخه اینم شانسه من دارم خدا؟… نه هرکی بجز مارشال… دوباره دستش رو گذاشت روی دکمه، تا سه شمرد و دستش رو برداشت… سرگئی! سرگئی کیه دیگه؟ … آهان یادم اومد همون پسره که از اکراین اومده… فکر کنم معماری میخونه… تو فیس بوکش کلی عکس با این دخترهای بلوند اکراینی داشت… ولی بیخیال… تازه اول اسمش هم “اس” داره مثل من…”جنی” خیلی خوشش میاد… سرگئی پسر با احساسیه… اکراینی همه بااحساسند… نفسی تازه کرد و دکمه تماس رو فشار داد… چند لحظه بعد گوشی صورتی رنگش رو گذاشت تو کیفش و خیلی آروم کفشهای صورتیشو درآورد… خیلی گرون هستند و حیفه پاشنه هاشون بشکنه…

باد یکم شدت گرفت و تقریاً تمام شاخه های بید از زمین بلند شدند ولی دوباره همه جا آروم شد… پسرک توپ فوتبال رو به سمت دوستاش شوت کرد و گفت : من آب میخورم و خودم رو بهتون میرسونم، شما برید… گنجشکها با دیدن پسرک فرار کردند. رفتند بالای یکی از شاخه های درخت بید نشستند.. پسرک سرشو برد زیر شیر آب ولی نگاهش به دختری افتاد که کمی ان طرفتر از چند شاخه  شکسته درخت بید، با پاهایی زخمی روی زمین افتاده و پسری با موهای طلایی درحال کمک کردن به او بود… با خودش گفت چه پسر مهربونی… قیافه اش خیلی شبیه لهستانی ها هست… میگن لهستانی ها خیلی با احساسند…



پستهای مشابه:

  1. ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ در ۰۹:۲۴ | #1

    اگه می شود برنامه داستان را بیشتر می کردیدیک خورده درک می کردیم
    پاسخ مسعود زمانی : دیگه بیشتر میشد داستان بلند خب… سخت نگیر خانم مهندس… من خودم هم زیاد درک نکردم

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: