شیمیِ شرم

حامد سعی کرد ذهنشو متمرکز کنه… دستاشو گذاشت روی گوشهاش… ولی تو سایت اینقدر سروصدا زیاد بود که اینکار فایده ای نداشت… قطبیت گروهای اپوکسی… ناگهان درد شدیدی توی پهلوش احساس کرد… برگشت… فرید و میلاد رو دید که دارن میخندن… میلاد گفت: حامد جان ول کن… دکتر جوادی نیا چشماش اینقدر ضعیفه که زنش رو بعد از ۳۰ سال زندگی مشترک (فرید از ته دل آهی کشید و سرشو به نشانه تاسف تکون داد) رو توی راهرو نشناخت… امتحان سختی پیش رو نداریم و بعد در حالیکه دستش رو گذاشت روی شونه فرید گفت… من ولی فقط تا هفده مینویسم… حامد گفت… من برای نفس علم درس میخونم و کاری به امتحان ندارم…

فرید و میلاد همدیگه رونگاه کردند و فرید دستی به سر حامد کشید و گفت… عیبی نداره، خوب میشی پسرم… من با بهترین پزشکهای ایران دوستم… و بعد با حالتی حزن آلود ادامه داد: تو تنها سرمایه زندگیم هستی…. نمیزارم اینجوری تلف بشی… میلاد زد زیر خنده…

حامد توجهی نکرد و دوباره فرو رفت توی کتاب… میلاد یه صندلی کشید سمت حامد و روش نشست… پسر من جدی برات نگرانم… تو داداش حمیدت حتی یه ژن مشترک هم ندارید… من یکبار به داداشت هم گفتم که احتمالاً تو رو یه لک لک مست اشتباهی آورده خونه تون… و این یه تئوریه خیلی جدیه (فرید دست به سینه و قیافه ای جدی سرش رو  به نشانه تایید تکون داد)…


حامد یکم سگرمه هاش رفت تو هم… ولی عکس العملی نشون نداد… میلاد به فرید گفت: بنظر من بزرگترین مشکل این پسر این نیست که علم!! رو خیلی جدی گرفته… بلکه بزرگترین مشکلش اینه که حتی نگاه نمیکنه ببینه اونی که باهاش حرف میزنه دختره یا پسره… حامد کلافه شد… رو به فرید برگشت و گفت: اقا اصلاً من این مدلیم… شما کار دیگه ندارید مگه؟

فرید جواب داد: من دغدغه هام فراتر از درک تو هستش… ما بچه محلیم و خانواده تو خانواده من هم هست (میلاد دستاش رو بهم گره کرد و بالا برد ) با توجه به اینکه داداشت هر روز با اسکیت میاد دانشگاه احتمال داره زبانمان لال (میلاد زبونش رو درآورد و با دستش ادای بریدنش رو درآورد) از دست بره، بنابراین برای حفظ نسل خانوادگیتون لازمه که تو حداقل بتونی با یه دختر صحبت کنی… ببین من تو نخت بودم… دختره میاد جلو باهات حرف بزنه تو حتی به نوک پاهای اونم نگاه نمیکنی که دلمون نسوزه…

حامد نمیتونست جواب اینها رو بده… درواقع بجز داداشش کسی حریف این دو تا نبود… از این لجش میگرفت که هیچوقت درس نمیخوندن ولی نمرات خوبی میگرفتند… دلش میخواست ربطش بده به تقلبهاشون ولی واقعاً درسشون خوب بود و با روابط عمومی قویشون از محبوبترین بچه های دانشکده بودند…

یه کاغذ درآورد و سعی کرد چیزهایی که تو ذهنش مرور میکنه بنویسه… خب گروه اپوکسی… بی توجه به بقیه حرفهای اون دو تا شروع کرد به نوشتن… خب پلی استر… از شانس بدش جلسه اخر مریض بود و غیبت داشت… نیاز شدیدی به جزوه داشت و بخاطر امتحان کسی بهش جزوه نداد… دیروز با کلی کلنجار و عرق ریختن و خجالت از یکی از خانومها، اونم چادری خواسته بود که جزوه رو بهش بده… اونم قرار بود جزوه رو براش بیاره تو سایت بهش بده تا بره از روش کپی کنه…

فرید و میلاد داشتن راجع به چیزهای دیگه صحبت میکردند، از لابلای صحبتاشون کلمه های مینو و زهره رو تشخیص داد… ای بابا اینا باز داشتن راجع به دخترا صحبت میکردند… ولشون کن… بزار به کار خودم برسم… خب اینجا نوشته بود پلی استر … واای… متوجه شد که جلوی پلی استر نوشته : چشمهای زهره!!! از وحشت داشت سکته میکرد… این سیستم خود عذاب دهی درونیش واقعاً عملکرد سریع و مرگ آوری داشت… تند تند و با حالتی عصبی خط خطی کرد اون کلمات رو… آقای قشلاقی؟


یکی صداش کرده بود… برگشت… دید که فرید و میلاد با فکهای باز سکوت کردند و همون خانوم چادریه در حالیکه دفتری تو دستش بود… جلوش ایستاده بود… فرید دقیقاً خشکش زده بود و دختر یه لحظه نگاه تندی به اون دو تا انداخت و روشو کرد سمت حامد و گفت: ببخشید دیر شد… این جزوه ای که میخواستید… من تا ۵ کلاس دارم و میام همینجا ازتون میگیرمش… و خیلی با متانت دور شد…

حامد آبدهنش رو قورت داد… یک دقیقه ای بود که میخواست اینکار رو بکنه ولی نتونسته بود… فرید یک محکم زد تو سر حامد… خره میدونی این کی بود؟… تو اینو از کجا میشناسی؟ میلاد ادامه داد: اگه مسابقه ملکه زیبایی داشتیم تو دانشکده (فرید دستاش رو به نشانه دعا به اسمون بلند کرد) بدون هیچ رقیبی نفر اول میشد… و تو حتی نگاهش هم نکردی… ماشالله قد بلند (فرید شروع کرد ادای سینه زدن درآورد) … صدای فوق العاده (فرید دو دستی شروع کرد به سینه زدن)  و در نهایت چشم و ابرو مشکی  (فرید با دو دست شروع کردن تو سر خودش زدن)…

میدونستی یکی از معدود نفراتی هستی که باهات حرف زده… سه ماه تو نخش بودیم و واقعاً هیچ راه نفوذی نداشت… (فرید دستش رو گذاشت روی چشمش و شروع کرد به گریه)… اهل خوزستان هست فکر کنم… فرید شروع کرد به خوندن… آخ لب کارون… چه گل بارون… آقای صفری مسئول سایت سرشو از تو اتاقش آورد بیرون و از بالای عینکش فقط نگاهشون کرد… خودشون ساکت شدند

میلاد دست انداخت و دفتر رو از دستش گرفت و نگاهش کرد، ببین میلاد اسمش ربابه هست… ربابه محمودی… حامد خیلی ناراحت شد… دفتر رو از میلاد گرفت و گفت خفه شید احمقها… میلاد نگاهی به فرید انداخت و صداشو کلفت کرد و گفت حالا غیرتی نشو داداش… شب بود سیبیلاتو ندیدیم…

حامد سعی کرد کاملاً نادیده بگیردشون… برگشت و دفتر رو گذاشت کنار دستش… سعی کرد دوباره ذهنشو متمرکز کنه… اسیدهای آمینه… سیستین… ولی فرید ول کن نبود… دستش رو زد رو پیشونیش و گفت: میلاد بگو چی یادم اومد… یه کتاب بود مال “خسرو شاهانی” که توش بچه های یه محلی یه دختری به اسم ربابه رو اذیت میکردند و یه شعر براش میخوندند… بزار فکر کنم الان یادم میاد… آهان یادم اومد:

ربابه آی ربابه… دِلُم برات کبابه
دو ماچ بده ثوابه … که حال ما خرابه


دیگه میلاد رو نمیشد جمع کرد… همونجوری رو صندلی ضرب گرفت و مرتب اینو خوند… آخ ربابه آی ربابه…

آقای صفری دیگه صبرش تموم شد… اومد تو سالن و به فرید و میلاد گفت : یا میرید بیرون یا همین الان به دکتر فرصتی میگم… فرید و میلاد عین دو تا بچه مظلوم از جاشون بلند شدند و یکی یک ضربه به پهلوهای حامد زدند و در حالیکه شعر رو زمزمه میکردند از سالن خارج شدند…

حامد خیلی خوشحال شد… دیگه میتونست تمرکز کنه… جزوه با نهایت دقت و سلیقه نوشته شده بود… ساعتش رو نگاه کرد، وقتی نداشت و باید سریع کپی میکردش… بدو بدو رفت سمت تایپ و تکثیر دانشگاه و چون شلوغ بود گذاشتش تو نوبت… ۵ دقیقه به ساعت پنج کپی رو تحویل گرفت و بدو بدو برگشت سمت سایت… پروسه برگردوندن جزوه سی ثانیه هم طول نکشید و خانم محمودی در کمال ادب و متانت از اون دور شد و حامد بزحمت فقط تونست بگه متشکرم… عرقاشو پاک کرد و با خودش گفت که تا ۵:۳۰ بشینه تو سایت و بعدش بره خونه…


آقای صفری ساعت رو نگاه کرد… دیگه وقت تعطیلی سایت بود… تو سایت فقط همین پسره که خیلی آروم بود نشسته بود و یکی دو نفر دیگه که داشتن وسایلشون رو جمع میکردند… از این پسره خیلی خوشش می اومد و از سربزیریش خیلی لذت میبرد… رفت سمتش و دستش رو گذاشت روی شونه اش… مهندس سایت تعطیله… پسر هیچ عکس العملی نشون نداد… صفری دوباره تکرار کرد عزیزم گفتم سایت تعطیله…

یکم تعجب کرد خم شد و پسرک رو که به یه تیکه کاغذ زل زده بود نگاه کرد… چشمها گرد گرد و خیره به کاغذ بود و دونه های درشت عرق تمام صورتشو پوشونده بود… بنظرش اومد که حتی نفس هم نمیکشه… صفری نگران شد و با یه حرکت سریع اونو به سمت خودش برگردوند… کاغذ از دست پسرک افتاد پایین…

یه ورقه A4 که مشخص بود کپی شده و پر از شکلها و فرمولهای شیمیایی بود و بالای اون با خطوطی کمرنگ ولی خوانا نوشته شده بود:

ربابه آی ربابه…. ترفتالیک اسید… دلم برات کبابه… رزین پلی استر
دو ماچ بده ثوابه… به همراه یک گروه کربوکسیل… که حال ما خرابه


—–
پینوشت: من فکر کنم یکم بد نوشتم این داستان رو… یعنی خب پایانش رو یکم تغییر دادم واسه همین شاید اینجوری شد… اتفاقی که افتاده این هست که حامد اون شعر رو توی دفتر ربابه خانم هم نوشته بود و وقتی کپی رو دید متوجه اشتباهش شد و..
مسعود – اردیبهشت ۸۹

پستهای مشابه:

  1. ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۰:۱۳ | #1

    این چند روزه شما رفتید تو مد uni

    lمتاسفانه وقتی در دانشکده هستیم ، دوست اریم هر چه زودتر تمام شود ولی قافل از آنیم که بعده ها حسرت آن روزها…

    راستی اون پسره : آخه بچه عاشق بود
    پاسخ مسعود زمانی : نه بابا کجاش عاشق بود… یعنی من هدفم این نبود… یکبار بخونم ببینم شاید جایی اشاره ای کردم حواسم نبوده

  2. sahere
    ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۱:۱۹ | #2

    khob?… baghiash
    پاسخ مسعود زمانی : بقیه نداره… خداییش خودم از خجالت مردم…

  3. بهار
    ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۲۲:۱۳ | #3

    عجب داستان جالبی … موفق باشد
    پاسخ مسعود زمانی : مرسی … لطف کردید نظر دادید

  4. ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۴ | #4

    ok

    عجب سوتی بود

    خیلی ممنون بابت شفاف سازی

  5. دریا
    ۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۹:۲۳ | #5

    نه من گرفتم چی شد قضیه.
    پاسخ مسعود زمانی : باباااااااااااااااا… مشخصه ذهن پویایی داری

  6. دریا
    ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۸:۴۰ | #6

    متشکرم، البته ذهن پویایی دارم.
    پاسخ مسعود زمانی : اصلاح شد … ببخشید… شما همیشه مایه افتخار من بودبد

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: