لعنتی

مرد با حالتی عصبی دستش را توی جیبش کرد تا کسی لرزشش رو متوجه نشود… نگاهی به دور و بر انداخت… همش احساس میکرد لعنتیها همشون دارند اونو میپان… حتی وقتی تو خونه تنها بود برای خودش فیلم بازی میکرد چون فکر میکرد توی خونه اش دوربین مخفی کار گذاشتند و… و لعنت بر همشون… اون باید همه رو فریب میداد… هیچ کدوم از اون لعنتیها نباید میفهمید اون چه نیتی داره… اروم با دستش تیغه فلزی چاقوی دسته عاجی تو جیبش رو لمس کرد… لعنت به این چاقو… چرا اینقدر سرده…

به خودش گفت سخت نگیر رفیق… تا چند دقیقه دیگه همه چی تموم میشه… دستش رو از توی جیبش درآورد… لعنت دستش هنوزم میلرزید… شاید کسی بهش شک میکرد… کی میدونه… همه این لعنتیها تازگیا اینقدر فیلم و سریال میبینند که شرلوک هلمز لعنتی هم جلوشون کارآموزه… از روی صندلی چوبی پا شد… اه لعنتی چقدر صدا میداد… لحظه حساس داشت فرا میرسید… فقط کافی بود چند بار چاقو رو به بدن اون لعنتی بزنه تا همه چی تموم بشه… یهویی همهمه شروع شد… لعنت بهش.. داشت مستقیم به سمتش میومد… با همون لبخند مصنوعی گنده که ریشهای سفید دورش حالشو بهم میزد… لعنتی … دستش رو کرد تو جیبش… دسته عاجی چاقو رو یکبار دیگه لمس کرد و گذاشت که بهش نزدیک بشه… مطمئن شد که همه حواسشون به اون هست… آروم رفت به سمتش… لعنتی… این بچه از کجا پیداش شد… ولی مهم نبود… دیگه همه چی رو باید تموم میکرد… بهش نزدیک شد و کاری رو که سالها روز و شب بهش فکر کرده بود انجام داد… لعنتی … لعنتی… صداش تو سکوت وهم انگیز پارک طنین غریبی داشت… و یهویی تمام صورتش پر از رنگ قرمز شد… همون قرمز لعنتی

فردا صبح روزنامه ها نوشتند که مردی با حالتی نامتعادل عروسک بادی ۱۰ متری پاپانوئل رو با چاقو ترکوند…

جیسون سرش رو به میله های سرد حفاظ پنجره تیمارستان چسبوند و تصویر پدر لعنتیش که از مستی چشماش باز نمیشد همش جلوی چشمش بود… و کمی اونطرفتر هیکل مچاله شده و کبود مادرش افتاده بود روی زمین… لعنتی دستش خیلی سنگین بود… پدر رویش رو کرد سمتش و در حالیکه به مادر زخمیش اشاره میکرد، گفت: “این…نم کادویِه لعنتی کریسمَ…ست جیسون”… و در حالیکه ریش پاپانوئلیش روی سینه اش بود و پالتوی قرمزش توی دستهاش، تلو تلو خوران از در بیرون رفت… و  در همونجوری باز موند… لعنتی… هوا خیلی سرد بود… خیلی


نکته : بخدا اینو خودم نوشتم… تا حالا ۴ نفر فکر کردن یا ترجمه هست یا کپی

پستهای مشابه:

  1. دریا
    ۲۵ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۹:۴۱ | #1

    داستان لعنتی خیلی قشنگی بود
    پاسخ مسعود زمانی : ممنون

  2. ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ در ۰۹:۲۷ | #2

    کاش ما هم از این عروسک ها داشتیم
    پاسخ مسعود زمانی : از چه لحاظ… برای چاقو زدن یا تماشا یا بازی؟

  3. ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۳ | #3

    اول تماشا و بعدو بعد چاغو….. عجب ماجرایی داشت این عروسک خودمون نمی دونستیما

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: