خانه > سریال > زامبی‌های درون ما

زامبی‌های درون ما

سلام

قبل از هرچیز، فرا رسیدن نوروز باستانی رو خدمت همه دوستان تبریک عرض میکنم. امید که سال ۹۱ برای همه شما و عزیزانتان سالی پر از سلامتی و کامیابی و شادی باشه…

سریال دیدنی «مرده متحرکThe Walking Dead» برای سریال بازها اینقدر شناخته شده است که نیازی نمیبینم بخوام در موردش توضیح اضافه‌ای بدم. این چند خط هم برای خالی نبودن عریضه مینویسم…

پوستر سریال The Walking Dead

این سریال که براساس یک کامیک بوک بسیار مشهور به همین نام ساخته شده است که البته فقط کاراکترها و فضاسازی‌ها رو از اون گرفته و خط داستانی نسبتاً متفاوتی و البته هیجان انگیزتری داره. حضور «فرانک دارابونتFrank Darabont» (هرچند که وسطای این فصل از AMC جدا شد ولی حضورش و حسی که توی سریال تزریق کرده همچنان باقی است) و البته نویسنده و طراحان اصلی کامیک بوک «رابرت کرکمن – Robert Kirkman»  و«تونی مور – Tony Moore» و «چارلی آدلارد – Charlie Adlard» در کنار اون قرار گرفته‌اند که کمک بسیار شایانی در توسعه داستان برای نمایش در تلویزیون کرده‌اند. پیش از این هم سریال های دیدنی از جمله «زندانی – The prisoner» رو از این شبکه دیده بودیم.

مقایسه کامیک بوک و سریال مرده متحرک

در اینکه  این سریال [به نظر من] جزو بهترین برنامه‌های تلویزیونی امسال است و چقدر طراحی داستان و جزئیات شخصیتی کاراکترها و استحاله تدریجی اونها توی سریال فوق العاده از کار در اومده قبلاً اینجا نوشته بودم.

قسمت آخر فصل دوم این سریال با عنوان «در کنار آتش کم جان – Beside the dying Fire» دیروز (۲۹ اسفند ۱۳۹۰) پخش شد و کارنامه درخشان این فصل را با یک پایان بندی درخشان به پایان رسوند. این قسمت از سریال رکورد تعداد تماشاگر با ۹ میلیون بیننده در تاریخ سریال‌های تلویزیونی (البته در شبکه های کابلی) بخودش اختصاص داد. در مورد این قسمت آخر چند نکته بود که باید بهش اشاره کنم ولی چون امکان داره داستان رو یکم لو بده، در صورت تمایل میتونید این بخش رو Skip کنید.

*****

خطر لوث شدن

قسمت ۱۲ با یک شوک به پایان رسید، کشته شدن «شین – Shane» چیزی نبود که بتونیم بگیم قابل پیش‌بینی نبود. بعد از درگیری شین و ریک در قسمت ۱۰ این حس رو داشتم که این قضیه به این راحتی‌ها تموم نمیشه… بهرشکل زامبی شدن شین درست پس از کشته شدن و حمله لشکر زامبی‌ها به مزرعه و کشتار و قربانی های بعد از اون چنان توالی سریع و نفس گیری دارد که کمی بیننده را از خط اصلی داستان دور کرده و تعلیق فوق العاده‌ای را به بیننده تزریق میکند. تقریباً اعضای اصلی گروه همه نجات پیدا میکنند و با خودروها میگریزند و فقط «آندریا – Andrea» با بازی «لوری هولدن – Laurie Holden» (که قبلاً هم در فیلم ماجستیک با داربونت کار کرده بود ئ البته یادمون نره بازی نسبتاً خوبش رو در فیلم Silent Hill) از گروه جدا می افتد و نبردی نفس‌گیر و با پای پیاده با گروه زامبی‌ها آغاز میکند.

آندریا در سریال مرده متحرک

اینکه آندریا چگونه از شخصیتی که در قسمتهای اولیه میخواست دست به خودکشی بزند (اوجش را در قسمت آخر فصل اول شاهد بودیم) به چنین جنگجویی تبدیل شده خودش جای بحث فراوان داره. ورود کاراکتر مرموز «میکونه – Michonne» با اون هیبت فوق العاده یکی از نقاط عطف این قسمت بود.

کاراکتر میکونه در سریال و کامیک بوک مرده متحرک

کاراکتر میکونه در سریال و کامیک بوک مرده متحرک

ریک بعد از طوفان حوادث گروه رو از حقیقت جدیدی که قبلاً جِنِر (کاراکتر دانشمند در قسمتهای آخر فصل اول در مرکز کنترل بیماری) فقط به اون گفته بود، مطلع میکنه. اینکه عامل این پدیده زامبی درون همه وجود دارد و جدا از اینکه نحوه ورود آن به بدن مشخص نیست، چالش بزرگ بعدی آن است که هرکسی در صورت مرگ (بهردلیلی) به زامبی تبدیل می‌شود. این موضوع باعث نوعی اختلاف در گروه برای جداشدن میشود و همچنین صلاحیت ریک برای رهبری گروه را زیر سئوال میبرد (بدلیل مخفی نگه داشتن این مسئله)

ریک و دکتر جنر در نمایی از سریال مرده متحرک

در پایان ریک با گفتن «دیگه دموکراسی در کار نیست» و اینکه شین رو خودش برای سلامت گروه، به قتل رسونده؛ نوع جدیدی از رهبری رو برای گروه و یکپارچه نگه داشتن اون اعلام میکنه که بنظر میاد چندان از طرف گروه مورد استقبال قرار نمیگیرد.

نمای هول انگیز پایانی از مجموعه‌ای زندان مانند در پایان این قسمت، علاقه مندان را بیش از پیش نسبت به روند اتفاقات بعدی کنجکاو خواهد نمود.

پایان خطر لوث شدن

****

سریال وجوه اخلاقی و هستی‌شناختی بشر را نشانه رفته و البته جسته گریخته به مذهب هم گریزی میزند. ولی بقدری اینکار را هوشمندانه انجام میدهد که شما نمیدانید سریال نقطه نظر مذهبی را چقدر جدی (مثبت یا منفی) گرفته است. از یکسو در همان قسمت اول این فصل و در کلیسا ریک در کمال تعجب زانو زده و از خدا چاره‌ای برای نجات خود و خانواده‌اش میخواد که در پایان همان قسمت فرزندش کارل مورد شلیک گلوله اوتیس قرار میگیرد. در پایان آن قسمت این نکته یک دهان کجی به باورهای مذهبی محسوب میشود ولی در قسمتهای بعدی با سامان گرفتن گروه در مزرعه و بارداری لوری شاید بنوعی شاهد برآورده شدن این دعا هستیم. یا مثلاً در بخشی که ریک از هرشل (با توجه به مذهبی بودنش) میخواهد که ایمان داشته باشد، هرشل میگوید باورهایم تغییر کرده است و به این جمله که مسیح گفته بود مردگان روزی زنده خواهند شد باور داشتم ولی چنین دنیایی را تصور نمیکردم…

نمایی از سریال مرده متحرک

یک نکته دیگر در سریال که حاصل تیزبینی یکی از دوستانم بوده است وجود یک روند کلی در کشته شدن کاراکترهای سریال است. در قسمت اول اگر قرار است کارل (پسر تیر خورده) زنده بماند اوتیس باید کشته شود، و یا بچه دار شدن لوری تقریباً مصادف میشود با کشته شدن سوفیا… و یا در همین قسمت‌های اخیر زنده ماندن و اعدام نشدن راندل (پسرک اسیر) مصادف میشود با کشته شدن «دیل – Dale»… گویی سریال میخواهد بگوید که برای هر زنده ماندنی باید تاوانی پرداخت شود و آن قربانی شدن دیگری است… و بیرحمی دنیا بیش از پیش یه رخ بیننده بکشد…

بنظر من مرگ دیل بنوعی قطع شدن آخر ریسمانی بود که گروه را به تمدن و انسانیت متصل کرده بود، هرچند که دیل از نظر خیلی از افراد با توجه به شرایط پست آپوکالیپتی موجود، بنوعی احمق جلوه میکرد (بخاطر رویکرد انسان دوستانه‌اش و غیر آنارشیستی‌اش) و رفتارهایش تناسبی با دنیای بدون اخلاق و بیرحم اطرافش نداشت. ولی باید اذعان کرد که دیل وزنه‌ای بود برای متعادل کردن خشونت جاری در گروه… در نظرسنجی‌های نهایی سریال کاراکتر دیل بعنوان محبوبترین کشته شده این فصل  انتخاب شد. باید دید فقدان دیل چه تاثیری بر روی گروه خواهد گذاشت.

دیل در نمایی از سریال مرده متحرک

غیرقابل پیش بینی بودن و واقعی بودن عکس العمل کاراکترها در برابر کنش‌های اخلاقی پیش رو، بنظر من مهمترین ویژگی این سریال است، وجود انسان‌های متضاد و با ارزش‌های فکری نسبتاً متفاوت، در کنار تلاش آنها برای بقا و زنده ماندن یکی از وسوسه‌انگیزترین بسترهای ممکن برای هر فیلنامه نویس و کارگردانی است که (نمونه فوق العاده‌اش البته با تفاوت‌های بسیار سریال دیدنی «گمشده (گم!) – LOST» است) البته مطمئناً میتوانست در دام تعلیق‌های تین‌ایجر پسند پر از کشت و کشتار بیفتد، که کارگردان و نویسندگان عاقلانه از آن پرهیز کرده‌اند و تمرکز خود را بیشتر روی وجوه اخلاقی و استحاله کاراکترها و رنگ باختن ارزشها و تاثیر آن بر رفتار آنها گذاشته‌اند، که نتیجه فوق العاده از کار درآمده. چه کسی فکر میکرد هرشل که سابقا یک دائم‌الخمر بوده اینچنین حلقه خانواده و مزرعه اش را حفاظت کند و یا «داریل – Daryl» تک‌رو خودش را در جهت منافع گروه چندین بار تا حد مرگ به خطر اندازد و رابطه‌ای نسبتاً عاطفی با کارول (مادر سوفیا) شکل دهد. از این دست مثال‌ها زیاد است و هیچ یک از کاراکترها از آن مستثنی نیستند.

داریل

برای این فصل از سریال شبکه AMC برنامه ای تحت عنوان «The Talking Dead» ترتیب داده بود که درست پس از پایان هر قسمت از سریال پخش میشد و با حضور نویسندگان، کارگردان و بازیگران و دیگر دست اندرکاران سریال، به نقد ضمنی و شنیدن نظرات بینندگان میپرداخت. دیدن اون رو هم به تمام خوره‌های سریال پیشنهاد میکنم. دیدن پشت صحنه سریال هم در نوع خودش فوق العاده بود. یک نکته خیلی جذاب برای من توجه وسواسی تیم تهیه کننده به جزئیات سریال بود. اینکه مثلاً در قسمت آخر بدلیل سردی هوا بخار از دهان زامبی‌ها خارج میشد و تک تک آنها را به کمک کامپیوتر حذف کرده‌اند (چون زامبی‌ها طبیعتاً نفس نمیکشند!!!) و یا پروسه طولانی گریم هر زامبی و یا اینکه به اینکه دقت شود در هیچ نمایی از زامبی‌ها هیچیک از آنها پلک نزنند؛ گوشه‌ای کوچک از زحمات طاقت‌فرسای تیم سازنده سریال بوده است… بطور کلی سریال تلفیق مناسبی از توان فنی سینمای روز جهان به همراه داستانی قوی، بازیگرانی پرشور و البته کارگردانی خبره بوده است که اقبال عمومی بالای آن بزرگترین گواه در موفق بودن این تلاش گروهی بوده است. جالب اینکه من خیلی تصادفی متوجه شدم حتی رنگ لباس و آرایش موهای کاراکترها دقیقاً منطبق با کامیک بوک اصلی است. در اکثر نماها دوربین دقیقاً در همان نقطه ای است که کامیک بوک داستان را روایت میکند.

ریک در نمایی از سریال مرده متحرک

بهرشکل اینکه بخواهیم تمام و کمال تمام وجوه سریال را ذکر کنیم کاری تخصصی است که نه من تخصصش را دارم و نه حوصله خوانندگان کشش آن را دارد.

زبان استعاره این سریال بسیار قوی بوده و یکی از ابهام انگیزترین و بنظر من مهمترین پیام این سریال به کنایه در قسمت آخر گفته میشود:

بنظر می‌آید که عامل این مشکل (زامبی‌ها) درون همه ما وجود دارد…

شین در نمایی از سریال مرده متحرک

***

یک نکته و یک خبر خوش:

کمتر از دو هفته دیگر (ا آوریل ۲۰۱۲ برابر با ۱۳ فروردین ۱۳۹۱) فصل دوم سریال «بازی تاج و تختGame Of Thrones» شروع میشه. کتاب این قسمت تحت عنوان «برخورد شاهان – A Clash of Kings» رو همین هفته پیش تموم کردم و به همه علاقه مندان فصل اول سریال نوید داستانی بسیار هیجان انگیزتر و پرتنش تر از فصل اول رو میدم. این پوستر دستکاری شده را یکی دو روز پیش دیدم… خیلی خیلی خلاقانه است… بیصبرانه منتظریم…

***

۱ فروردین ۱۳۹۱
مسعود زمانی

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–***–

 

پستهای مشابه:

Categories: سریال
  1. مهدی خاوری
    ۲ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۸:۴۷ | #1

    قبل از دیدن این سریال فکر می کردم زیاد جالب نیست و لی بعد از دیدن اولین قسمت نظرم عوض شد و یکی از طرفدارای این سر یال شدم .بعد از دیدن هر قسمت می تونیم یه عالمه سوال درباره اخلاقیات و مرگ و زندگی از خودمون بپرسیم؛یه نکته جالب درباره این سریال اینه که با وجود تعداد زیاد زامبی ؛ من به شخصه در هنگام دیدن هر کدومشون حسابی می ترسم -راستی اطلاعاتی در مورد زمان پخش فصل سوم داری ؟

    • مسعود
      ۲ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۹:۳۹ | #2

      سلام مهدی جان… آره همینطوره که میگی… من به خیلی ها که از قبل پیش داوری میکردند و فکر میکردند که از این سریال های پر از خون و خونریزی هست، پیشنهاد میکردم همون قسمت اول رو ببینند تا نظرشون عوض بشه که ۱۰۰ درصد موفق بوده… برای فصل سوم تاریخ مشخصی اعلام نشده ولی معمولاً همزمان با کامیک کن یا قبلش شروع میشه که حدود وسطای شهریور میشه

  2. حمیدرضا
    ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۰:۴۲ | #3

    بسیار از نوشته و تحلیل قشنگتون لذت بردم . دوست داشتم یعد از دیشب که قسمت آخر رو دیدم یه مطلبی بخونم و حسم تخلیه بشه که شد . مرسی

    • مسعود
      ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۲:۱۹ | #4

      سلام
      خیلی خوشحالم که خوشتون اومد… بازم به اینجا سر بزنید دوست من

  3. ناشناس
    ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۳:۴۲ | #5

    خیلی خیلی نقد و توضیح کامل و قشنگی بود.
    همچنین با توجه به علاقه بیش از حد من به داستان‌های Zombie خیلی بیشتر خوشم اومد 🙂
    راستش من چند سال پیش جای خالی یه سریال با کیفیت، تو ژانر Horror رو حس میکردم! که بالاخره چنین سریالی با کیفیت بسیار بالاتر از حد تصور ساخته شد.
    در ابتدا و دیدن اولین قسمت‌های سریال فکر میکردم که تعداد قسمت‌های The Walking Dead از ۱۰قسمت بیشتر نباشه (با توجه به تکراری شدن موضوع فیلم‌های زامبی) اما شاهد نتیجه عکس بودم.
    مشتاقانه منتظر فصل جدید ام 🙂

    • مسعود
      ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۰:۱۲ | #6

      سلام دوست عزیز؛ خوشحالم که خوشتون اومده… من خودم بخصوص بعد از رزیدنت اویل یکی از فن های پروپاقرص داستان های زامبی شدم. تو ژانر وحشت سریال های خوبی ساخته نشده متاسفانه… معمولاً شروع خوبی دارند ولی در ادامه به مشکل میخورند… خدا رو شکر این سریال اینجوری نبوده تابحال…

  4. ناشناس
    • مسعود
      ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۰:۱۵ | #8

      سلام، نه مشکل از آدرس نیست… مشکل در دستور فراخوانی است، خودم نتونستم برطرفش کنم به آقای معلمی (وبلاگ کاوشگر) میل زدم راه حل بدهند… ممنون از اینکه اطلاع دادید دوست من

  5. safilo
    ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۶:۱۶ | #9

    ممنون منم خوشم اومد از تحلیلت..

    • مسعود
      ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۸:۲۳ | #10

      سلام؛ ممنون دوست عزیز…

  6. safilo
    ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۶:۴۴ | #11

    قسمت درباره من رو خوندم بیشتر مصمم کرد که به وبلاگ شما هم همانند یک پزشک روزانه سر بزنم..
    چون اونجا جایی نبود واسه نوشتن اینجا نوشتم ..

    • مسعود
      ۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۸:۲۵ | #12

      خیلی خیلی خوشحالم میکنی… همیشه برقرار باشی… ولی من مثل دکتر مجیدی پشتکار و تایمینگ قوی ندارم… تلاش میکنم مطالب خوبی بنویسم تا این سرزدن ها استمرار داشته باشه دوست من

  7. ۵ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۱:۲۳ | #13

    فصل اول رو تازه تموم کردم و جزو سریالای مورد علاقه ام شد… سریالی بسیار بسیار خوش ساخت، فیلمنامه خوب و منطقی که جای سوال چندانی برای مخاطب باقی نمیذاره، انگیزه کاراکترها مشخصه و مبهم نیست… و خوشبختانه برخلاف اون چیزی که قبلا گفتم یعنی دوز بالای خون و جنازه و زامبی، در قسمت‌های بعدی این دوز کمتر شد و ما فقط سایه حضور زامبی ها رو حس می کنیم که برای القای حس تشویش ناشی از حضورشون کاملا کفایت میکنه. اما میخواستم بگم با توجه به این که تا پایان فصل اول رو فعلا دیدم، یه مقدار احساس کردم که از الگوهای لاستی پیروی میکنه! البته اصلا منظورم این نیست که هر سریالی که بخشی از اون توی جنگل باشه و از لای شاخ و برگا صدا بیاد، از لاست تقلید میکنه! نه منظورم این نیست. منظورم فرمتیه که لاست پیشنهاد میکنه در روایت و کنار هم قرار گرفتن شخصیت‌ها… یعنی یک شخصیت راهبر اصلی (ریک – جک شفرد)، آدم غیراجتماعی بددهن که متحول میشه (داریل – ساویر)، پیر جمع (دیل – جان لاک) و … و همین طور باز شدن اون مرکز سلامت که منو به شدت یاد بازشدن دریچه برای جان لاک در لاست انداخت… آدم تنها در اونجا (دکتر جنر – دزموند) که تلاش بی سرانجامی داره… خب البته این الگوگرفتن از مدل و فرمت یه مجموعه دیگه اشکالی نداره خصوصا که حاصلش چنین سریال جذابی مثل The Walking Dead شده… حالا نمیدونم در این زمینه چقدر با من موافقید…
    راستی از فردا Homeland رو دارم شروع میکنم، پیش‌زمینه خاصی در موردش ندارم می‌شینم ببینم چطوریه 🙂
    موفق باشید

    • مسعود
      ۵ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۱:۴۴ | #14

      سلام بابک جان؛
      برداشت جالبی از سریال داشتی… جالب اینه که وقتی سیزن دو رو میبینی یه کاراکتری هست که اسیر میشه و توی برنامه Talking Dead اشاره میشه که چقدر شبیه بن لاینوس سریال لاست هست کاراکترش… دقیقاً باهات موافقم، وقتی مواد اولیه لازم را داری چرا یه غذای خوشمزه دیگه باهاش درست نکنیم… البته این شباهت با لاست میتونه اتفاقی هم باشه… این سریال بیشتر از فیلم “۲۸ روز بعد” الهام گرفته شده (بخصوص قسمتهای اولش) چون فکر کنم تاریخ نوشته شدن کامیک بوک چندان با لاست و حوادثش تطبیق نداره
      در مورد Homeland باید بگم که خیلی دلم میخواست راجع بهش بنویسم ولی نمیدونم چه حکمتی بود که هر دفعه دست به قلم!! (کیبرد) شدم نشد… کاراکتر استاد دختره (اسمش یادم نیست) فوق العاده جذاب بازی کرده… وجوه روانشناختی کاراکترها خوب توش رعایت شده (من یه مدت تو یه مرکز مشاوره کار میکردم و با اطمینان میگم خوب رعایت شده بخصوص تو رفتارهای خیلی شخصیشون)… حالا هر قوت دیدی میشینیم باهم یه بحث خوب راه میندازیم… چون سریالی هست که بنظرم خیلیها تو ایران جدی نگرفتنش درصورتیکه نکات جذاب زیادی توش وجود داره، بخصوص اینکه این سریال اصلش مال اسرا..ئیل هست و این نسخه بازسازی شده آمریکاییش هست

  8. ۵ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۱:۳۹ | #15

    راستی یک سوال بی ربط به مطلب! (شرمنده بابت این کامنت بی ربط!)
    بهترین فیلم سال ۹۰ (ایرانی یا خارجی) که دیدید چی بود؟ برای من بهترین فیلم سال جدایی نادر از سیمین بود… از دیدن Blue Valentine هم بی نهایت لذت بردم و بهترین فیلم غیرایرانی بود که در سال ۹۰ دیدم.

    • مسعود
      ۵ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۲:۰۳ | #16

      خواهش میکنم، بهترین فیلم ایرانی ۹۰ خب جدایی نادر از سیمین هست بدون شک، البته فیلم “اسب حیوان نجیبی است” هم یه جرقه هایی توش دیده میشد که البته کم رمق بود… فیلم ایرانی دیگه ای تو ذهنم نمیاد… تو خارجیها خب کار سختی هست که بگم ولی Drive خیلی نظرم رو جلب کرد. Blue Valentine هم خیلی جذاب بود… روان و دوست داشتنی

  9. ITNOG
    ۱۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۱:۲۲ | #17

    سلام مسعود جان
    پس اون روزا که ازت خبری نبود داشتی رو این مطلب کار میکردی 🙂 بچه ها نگرانت شده بودند ؟!؟
    تحلیل واقعا جامع و مانع بود به نکاتی اشاره کرده بودی که در تکست های فارسی تا حالا بهش اشاره نشده بود. تشابه شخصیت های موجود در این فیلم با لاست ها پر بیراه نبوده 😉
    همونطور که می دوینم زامبی ها تصویری از انسان های حریص در هر جامعه هستند که برای اشباع شدن خود از هیچ چیزی نمی‌گذرند. انسان‌های که آن قدر درگیر حرص شده و غرق طمع خویش شده‌اند که به مردگانی بی روح می‌ماند. انسان‌های سالم نیز در این جامعه که ارزش‌های انسانی لگدمال می‌شود، کم‌کم همرنگ جامعه شده و پس از مدتی خود را همرنگ با این جامعه حریص خواهند دید؟!؟ و بسیار جالب است رشد و تربیت یک کودک با معصومیت پاک بچه گانه خود در این جامعه بدون داشتن ادراک کاملی از این دنیا، بدون حتی یک همبازی. کودک، تنها امیدی که سبب دورهم جمع شدن تنها خانواده کامل در این فیلم است. به‌نظرم شخصیت اصلی این فیلم نه ریک و نه شین و سارا و دیگران هستند، شخصیت محوری داستان کارل پسر ریک است که هر حادثه کوچک برای ریک که رهبر آنهاست را دچار دگرگونی کرده و داستان را تغییر می‌دهد.
    نکته دیگر تغییر روحیات جسورانه، خلاقانه و گروهی ابتدایی فیلم گیل (بازیگر کره ای فیلم) پس از عاشق شدن بود در قیاس با تغییر روحیات پرخاشگرانه و انفرادی ابتدایی داریل پس از ارتباط احساسی با کارول
    جالب است که شخصیتهای سیاه (شین) و سفید (دیل) این داستان هر دو کشته شدند آن هم توسط انسانهای خاکستری. در قسمتهای بعدی زندگی انسانهای خاکستری خواهد بود بدون وسوسه های شیطانی و توصیه های انسانی …
    راستی فصل ۳ هم از پاییز شروع میشه به ۱۶ اپیزود. فکرکنم دیدن طرفداراش زیاد شدن هر سری تعداد قسمتا رو بیشتر می کنن. امیدورام انتظارات این طرفداران کم نشه. تازه فرانک دارابونت هم این مسائل براش پیش اومده.
    امیدوارم سری جدید هرچه زودتر شروع شه و بهتر ازین قسمتهای قبلش باشه

    • مسعود
      ۱۳ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۵:۱۴ | #18

      سلام مهدی جان
      نه بابا اینو همون روزی که سریال پخش شد نوشتم، به تاریخش دقت کن، من یکم درگیر مشکلات داخلی بودم
      از تفسیرت نسبت به کارل خیلی خوشم اومد، کارل نمادی از آینده گروه هست که در ادامه باید ببینیم خشونت و سبوعیت زمانه چه تغییری توی کارل بوجود میاد
      در مورد کاراکترهای دیگه هم همونطور که گفتم همشون یه سیر تحولی رو درون خودشون تجربه کردن و یکی از دلایل پویایی مجموعه همین مهم است
      من هم امیدوارم سری جدید بهتر از سری قبل باشه و هر دو با هیجان اپیزود به اپیزودش رو دنبال کنیم 🙂

  10. علیرضا
    ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۳:۳۲ | #19

    استاد فرانک دارابونت ، سرور گرامی ، در کار درستی شما شکی نیست ، با همه آثارتون تجربه های خاص و پر از چالشی داشتیم ، با بیشتر کاراکتراتون احساس نزدیکی پیدا کردیم و از آنچه با قدرت و اشتیاق به ما نشان دادی لذت همراه با آگاهی بردیم هر چند ای…ن دانستن و فهمیدن رو همیشه با درد و اندوه به ما دادی ، همیشه زجر کشیدیم اما انگار این درد رو لازم داریم مثل اندی تو رستگاری شاوشنگ که آرامش بیرونش در تضاد عجیبی بود با بیقراری درونیش برای رهایی از دیوار های بلند زندان بود ، مثل جان کافی گرین مایل که درد و بیماری انسانها رو مسیح وار به درون خودش میریخت و در تنهایی سلولش میگریست . انگار که حتمن این فهمیدنه این بزرگ شدنه و بزرگ مونده بهای سنگینی داره ،درد مهلکی داره و حتمن کار هر کسی نیست ، حتمن باید زجر کشید تا فهمید . حتمن ریک کلانتر شریف ما باید برای حفظ خود و انسانهایی که بهش امید بستن عذاب بکشه ، رو شونه هاش مسئولیت انسانهایی نا امید و نگران رو حس کنه ، باید تو تنهایی خودش گریه کنه ، باید یه جایی جلوی محراب کلیسا زار بزنه که خدایا یه نشونه بهم بده که من دارم کار درست رو انجام میدم (هر چند اون نشونه با حس شوخ طبعی خدا تیر خوردن پسرش باشه ) بله استاد عزیز همه اینا رو قبول داریم و برای انسان موندن بهای سنگینی باید پرداخت ، عذاب الیمی رو باید تحمل کرد ، بیشتر زنده موندن برابر میشه با بیشتر سختی دیدن و بیشتر طعم تلخی رو چشیدن و گاهی اونایی که اول میمیرن انسانهای خوشبخت تری هستن انگار ، وقتی در دنیای پسا آخرالزمانی که شما داری ازش میگی بخوای بمونی چیز های آزاردهنده و ناخوشایندی می بینی ، خیانت رفیقت رو می بینی ، مرگ عزیزانت رو شاهد میشی ، اعمالی رو انجام میدی که هیچ وقت تصور انجامش رو حتی نداشتی ،تصمیماتی رو باید بگیری که انگار هیچکس نمیتونه بگیره ، بله همه اینها رو ریک ، پیامبر انسانیت ما در سرزمین تاریکی و در جهنمی که بر روی زمین ایجاد شده به جان میخره ، از روی تخت بیمارستان بلند میشه از بیهوشی و بی خبری در میاد و با رستاخیزی که بپا شده روبرو میشه ،مردگانی که زنده شدن اما نه شبیه آنچه مسیح و دیگر پیامبران از رستاخیز وعده داده بودن تصمیم میگیره برای انسان بودنش ، برای خانواده اش برای تبار آدمیت همه درد ها و زخم ها رو به جان بخره ، میاد و اول با زامبی های زشت و خطرناک میجنگه ، قدرت جسمانی و دقت پلیسیش رو بکار میگیره و امید وار به جلو میره اما این راه خیلی تاریکه ، خیلی صعب العبوره ، در این تاریکی زامبی ها تنها خطری نیستن که منتظر دریدن و دفرمه کردن هر نوع تصویر انسانی از جسمانی تا روحانی اند بلکه زامبی های درون انسان های بظاهر سالم انگار خطرناک ترن ، وقتی شین در پایان فصل دو رفیق باقی مانده از سالهای دورش ریک رو به مسلخ اون دشت روشن شده زیرنور مهتاب برای دریدن میبره تا هر آنچه او با لیاقت بدست آورده از چنگش بیرون بیاره بود که اینو با همه دردش فهمیدم که قصه زامبی های شما چه بعد ترسناک تمثیلی با خودش داره ، که چقدر این جهنم هم درونی و هم بیرونی است . همه این درد ،همه این زجر ، همه این فرسایش منهدم کننده ، این شاهد از بین رفتن هر آنچه بخاطر ش آدم ، انسان نام گرفت نه بخاطر دو روز ی بیشتر زنده ماندن و خوردن و لذت بردن بوده ، این برای برای زنده نگه داشتن کور سوی امیدی بوده که بتوان ازش راهی به رستگاری یافت راهی برای رهایی مثل خروج از آن دالان پر از کثافت زندان شاوشنگ ،قراره همه اینا رو ببینیم و شاهد باشیم و تحمل کنیم تا آینده ای بهتر رو شاهد باشیم شاید نه برای خودمان تنها که برای نسل بشریت و امید داریم و میدونیم که پاسخ نا امیدی چیست و شما استاد گرانقدر چگونه در پایان فیلم mist
    مجازات کردی انسان نا امید رو. اما هر چه پیش میرویم سیاه تر و بی امید تر میشویم ، سیاهی در پایان فصل دو سریال همه وجودمان رو دربر گرفته ، اون شمایل تاریکی که بر آندریا ظاهر شد (عکس بالا )به انسانها این نهیب رو میزند که به سپاه تاریکی بپیوندید انگار تنها بانگ باقی مانده در دنیا بانگی است که چنین میگوید :
    به نام مامون خطروش زنگی ۳ شیطان بزرگ که قدرتی به انسان میدهند که خداوند در آن ناتوان است.و به نام پسر شیطان طمطموش که ۳۶۶ قبیله جن را سر پرستی میکند و در بیایان کوه دریا آسمان ما را تنها نمیگذارند وبه نام خداوندی که جز ناراحتی ظلم ستم و جدایی عاشق از معشوق کاری در توان ندارد.
    به نام تمام عشق بازی هایی که شیاطین آن را رهبری می کنند به ما بپیوندید که جز سیاهی چیزی باقی نخواهد ماند . آیا چنین است ؟،آنچه که ریک میشود در پایان این سیزن نیز دیگرنشانی از معصومیت ندارد . نمیدونم برای معدود نجات یافتگان مزرعه هرشل چه سرنوشتی در نظر گرفته ای و برای انسان ها خدا چه در سر دارد اما هنوز سعی میکنیم امیدوار بمانیم که درمانی ، که مرهمی ، هنوز هست در تاریک ترین دقیقه شبانه روز که نزدیکترین لحظه است به سپیده دمان .

    هذیان گویی های من پس از اتمام سیزن ۲ Walking Dead

    • مسعود
      ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۲:۴۳ | #20

      سلام
      عجب کامنت مبسوطی 🙂
      خیلی لذت بردم… اصلاً هم هذیان گویی نبود…
      همیشه برقرار باشی

  11. فاطمه
    ۲۸ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۳:۲۳ | #21

    سلام. ممنون خیلی توضیحات خوبی بود
    آخر پست شما گفتین که کتابشو خوندید! من خیلی دنبال ترجمه کتاب تو اینترنت گشتم ولی پیداش نکردم. میشه بگی زبان اصلیشو خوندی یا خریدی یا اینکه از نت دانلود کردی؟؟ من واقعا میخوام بخونمش 🙁

    • مسعود
      ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۸:۵۳ | #22

      سلام
      خوشحالم که خوشتون اومده… همونطور که عرض کردم سریال براساس کامیک بوک ساخته شده… که طبیعتاً هم زبان اصلی هستند… من کلش رو دانلود کردم ولی از طرق تورنت بوده
      لینک مگنت تورنتش رو براتون ایمیل میکنم… بازم اگه مشکلی بود بهم خبر بدید

  12. نوید
    ۳۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۰۲:۵۸ | #23

    با اینکه شخصا نوشته ها و تحلیل های شما رو دوست دارم و همیشه مشتری وبتون هستم .ولی به نظر من این یه تحلیل کاملا آبکی بود !!
    سریال پر از نقاط ضعفه . شخصیت پردازیش ضعیفه (تقریبا غیر از شین و ریک و لوری نمی تونه لایه های شخصیتی کاراکتر های دیگه رو نشون بوده)
    در مورد نقاط ضعف و سوتی هاش هم که بی شماره !!
    مثلا یه نمونه : وقتی که پسر ریک (اوایل فصل دو) میخواد از تو ماشین یه مرده یه تبر(یه کیسه مانند که تبر و چاقو و … اینا توش هست) برداره ، در رو باز می کنه بدون اینکه هیچ بویی استشمام کنه، انگار نه انگار که مرده چند ماهه توی ماشین بدون حرکت پوسیده ، حتی فاصله دماغش با مردهه ۱۰ سانت هم نمیشه .. ولی باز … !!

    در کل نسبت به سریال های دیگه ای که دیدم ضعیف تر بود ، در حالی که ایده کلی فوق العاده بوده .
    مثلا اگر این ایده رو دست تیم دکستر می دادن … شاید با یه سریالی خیره کننده مواجه می شدیم !!

    موفق باشید‌!!

    • مسعود
      ۳۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۹:۰۸ | #24

      سلام نوید جان
      بهرشکل هر محتوایی همیشه موافقان و مخالفان خودش رو داره… من کتمان نمیکنم که ضعفهایی وجود داره ولی بزام هنوز من سر حرفم هستم و بنظرم یکی از بهترین اتفاقهای تلویزیونی امسال بوده…
      البته اینم باید بگم که مطمئنم نبودن فرانک دارابونت به ساختار روایی لطمه خودش رو زده ولی بازم خیلی بالاتر از نُرم معمول سریالهای روز هستش

      در مورد اینکه مرده بو نمیده میتونم با اطمینان کامل بگم که اگه جنازه ای در هوای باز باشه نهایتاً تا یک ماه یا کمی بیشتر متعفن خواهد موند و فرآیند تجزیه و متلاشی شدن جسد در پس از اون دوره بوی تعفن نخواهد داشت

      راستی دکستر گفتی و کردی کبابم… واقعاً هنوز که هنوزه تو بعضی شاخصها نامبر وان کل ده سال گذشته هست… قشنگ با مغز و روحت بازی میکرد و خیلی هنجارهای بظاهر پذیرفته شده را به چالش میکشید…

      پیروز و سربلند باشید دوست من

  1. بدون بازتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: