بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘داستان های کوتاه من’

سبدهای خرید

۱۵ مرداد ۱۳۸۹ ۳ دیدگاه
فریده با بی تفاوتی پویا رو گذاشت روی کف صیقلی فروشگاه، سبد خرید چرخدار رو از توی صف طولانی سبدها بیرون کشید، برقی تو چشمان پویا درخشید… زورکی به پویا لبخندی زد و دوباره بلندش کرد و گذاشتش توی سبد خرید… پویا که انگار تمام دنیا رو بهش داده باشند با صدای بلند شروع به خندیدن کرد… فریده نگاه سردی به پویا انداخت… با خودش گفت نگاه کن بچه ها با چه چیزهایی خوشحال میشن…

یکبار دیگه به صف بلند سبدها نگاه کرد… آهی کشید… اگه چند سال پیش بود همین الان یکضرب ده بیت شعر مینوشت راجع به سبدهایی که انتظارشون پایان نداره… سبدهایی که بی قرار درب اتوماتیک فروشگاه رو نگاه میکنند تا یکی بیاد از توی سبد جلویی درشون بیاره… خنده اش گرفت… چقدر میتونست ته مایه های طنز به شعرش بده…


تکونهایی که پویا به چرخ میداد اونو به حال خودش آورد… اه… ساکت بشین دیگه… دستش رو کرد تو کیفش… لیست رو که توی یه برگه صورتی نوشته بود بیرون آورد… نگاهی به تابلوهای راهنما انداخت و مسیر رو انتخاب کرد… پویا که تقریباً دیگه تو این دنیا نبود… سبد شده بود براش هواپیما… جلوی ردیف مواد بهداشتی رسیدند… فریده در کمال بی میلی دستشو دراز کرد و چند تا پودر برداشت و با حرکتی عصبی پرتشون کرد توی سبد… پویا بی توجه دستشو دراز کرد و شامپویی با سری شبیه اردک رو برداشت و اونو مثل فریده پرت کرد توی سبد…


یه پیرزن داشت با شوهر پیرش دعوا میکرد… اصلاً حوصله شنیدن حرفهای پرتنش اونا رو نداشت… از فکر اینکه یه روز مثل اونا بشه حالش بد شد… سر یه صابون داشتند داد و فریاد میکردند… گویا پیرمرد میگفت بوی صابون گوگردی رو دوست نداره ولی پیرزنه میگفت اصلاً فقط گوگردی… یه کم سرعت گرفت تا سریعتر دور بشه…

چرخ رو هل داد به سمت وسایل آشپزخانه و به فکر فرو رفت… یاد تمام اون روزهای پرانرژی دانشگاه افتاد… یادش هست که یه موقعی شراره بهش میگفت با اینهمه انرژی هیچوقت پیر نمیشه… تو یه سینی استیل، تصویر نه چندان شفاف خودش رو نگاه کرد… شاید بنظر خیلیها جذاب بود ولی اگه اونا سه سال پیش میدیدنش چی میگفتند؟

وقتی آبکش فلزی رو انداخت توی سبد با صدای داد پویا تازه متوجه شد که اون رو انداخته روی پاش… پویا ولی سریع حواسش رفت دنبال  شامپوی شبیه اردک… وقتی امیر اومد خواستگاریش در اوج زیبایی بود… تازه دفاع کرده بود و سرخوش از تمجید اطرافیان و استادها در فکر ادامه تحصیل بود… باورش نمیشد همه چی با چه سرعتی انجام شده… بعد از ۴ ماه اونا عقد کردند… وای… اون موقع در قله دنیا وایستاده بود… ولی الان چی؟ چنان تو بازی زندگی گیر کرده بود که حتی یه شعر از سعدی هم نمیتونست از حفظ بخونه… آخه ازدواجت هیچی… بچه دار شدنت چی بود؟

سرش رو چرخوند سمت قفسه کنسروها… نگاهی به لیست انداخت… اه… لعنتی… مایع دستشویی یادم رفت… قفسه نزدیک ده متر اونورتر بود… حوصله نداشت دوباره چرخ و پویا رو ببره اونور… فروشگاه هم خلوت بود… چرخ رو ول کرد و با گامهایی سریع به سمت قفسه مورد نظرش رفت… برگشت و دوباره نگاهی انداخت… میتونست دسته سبد خرید و گهگاهی سر پویا رو ببینه… کمی سرعتش رو بیشتر کرد…


رسید… سریع مایع دستشویی رو برداشت و خواست با سرعت برگرده… یهویی بدون اینکه ببینه خورد به یکی و ولو شد روی زمین… ناسزاها و حرفهای نامفهومی که طرف مقابلش میزد بهش فهموند به همون پیرزن عصبانی برخورد کرده… در حالیکه هنوز گیج بود مایع رو از زمین برداشت و سعی کرد از اونجا دور بشه… پیرزنه که بشکل عجیبی با وجود برخورد، روی پا بود ناله نفرین میکرد مرتباً… فریده در حالیکه معذرت خواهی میکرد سعی کرد دور بشه… حرفهای پیرزن براش نامفهوم بود ولی یکیش بند دلش رو پاره کرد : “پام داغون شد ذلیل مرده… الهی
داغ عزیزات رو ببینی“…

دیگه هیچی نفهمید… در حالیکه تنه دیگه ای به پیرزن میزد ازش دور شد… و قفسه رو دور زد قبلش ایستاد… چرخ خرید رو نمیدید… با سرعت دوید… وای… خدا… رسید به قفسه… نه چرخ خرید بود و نه پویا… هراسیمه شروع به دویدن کرد… تا انتهای قفسه رفت ولی اونجا هم نبود…. اشک دوید تو چشماش… شروع به داد زدن کرد… پویا… پویا… همه فروشگاه سرشون رو به طرف صدا چرخوندند… صدایی که توش میشد یه عالمه اشک و ترس رو حس کرد…

مستاصل شده بود… کسی زد پشتش… با وحشت برگشت… یه خانم جاافتاده بود با صورتی آروم… “دخترم نترس… بچه ات اینجاست… آروم باش”… هیچی نفهمید… نه از توضیحات اون زن و نه از آدمهایی که دوروبرش جمع شده بودند… فقط وقتی پویا رو پشت زن، توی سبد دید انگار دنیا رو بهش داده بودند… به پهنای صورتش اشک میریخت و جوری پویا رو بغل کرد که بچه از شوک و فشار شروع به گریه کرد… فریده هیچی نمیفهیمد و فقط میبوسیدش…

در حالیکه پویا رو در آغوش گرفته بود و مرتب به خودش لعنت میفرستاد، دسته چرخ رو گرفت و به سمت صندوق رفت… حتی یادش رفت از اون خانوم تشکر کنه… ولی باید هرچه زودتر از اون جای نحس دور بشه… دم صندوق دختر صندوقدار که خیلی دوست داشت فوضولیش پنهون کنه وقتی اجناس رو حساب کرد، از پشت عینک نگاهی به پویا و فریده انداخت… “بیست و دو هزار تومن میشه”… فریده کیفش رو درآورد و خواست پول رو بده… وقتی پول رو درآورد، چشمش به عکس امیر که افتاد اشک دوید تو چشماش و پویا رو بیشتر به خودش فشار داد… ولی جلوی خودش رو گرفت…

وقتی بیرون فروشگاه رسید نشست رو لبه پله ها… دوباره کیفش رو درآورد… گریه کنان عکس امیر رو بوسید… و پویا که هنوز گیج اتفاقات بود با خودش فکر میکرد که اردکی که خریدند خیلی قشنگه و بیصبرانه منتظر رفتن به حموم با اون بود… فریده با صدایی گرفته زمزمه کرد: “امیر… خیلی دلم برات تنگ شده… چرا تنهام گذاشتی؟”… پویا تو خیابون یه اتوبوس دید که پشتش عکس یه اردک شبیه اردک خودش بود… از ته دل شروع به خنده کرد…

———–
مسعود – مرداد ۸۹

صد و هشتاد ثانیه

۲۵ تیر ۱۳۸۹ ۴ دیدگاه
مهدی با کمی تردید دسته کلید را بلند کرد و پنل روی جعبه رو باز کرد… کمی به ساعتش نگاه کرد… هنوز خیلی مونده بود… آفتاب هنوز تیز نشده بود ولی نمیدونست چرا اینقدر عرق کرده بود… کلاهش رو برداشت و با دستمال سر خیس از عرقش رو خشک کرد… بی اختیار پشت گوشهاش هم با همون دستمال خشک کرد… یاد مادرش افتاد که همیشه یادش مینداخت پشت گوشهاش همیشه کثیف میمونه… تو دلش فاتحه ای خوند…

کلاهش رو دوباره سرش گذاشت… یکم جلوتر رفت تا حضورش بیشتر تو خیابون حس بشه… کاشکی اونم حضورش رو بیشتر حس میکرد… ولی خب اون فقط یه شانس برای اینکار داشت و نمیخواست اونو از دست بده…

صدای ترمز اونو بخودش آورد… لکسوز مشکی که گویا قصد داشت چراغ رو با سرعت طی کنه با قرمز شدن اون، سریع روی ترمز زد و دقیقاً روی خط عابر متوقف شد… با آرامش به سمتش رفت و با اشاره دستش ازش خواست شیشه ماشین رو بده پایین… تو دلش گفت فقط یه تذکر محکم… شیشه که اومد پایین سر یه دختر با آرایش غلیظ اومد بیرون… تو رو خدا ببخشید یهویی متوجه چراغ شدم… و بعد با صدایی نازکتر ادامه داد: قول میدم تکرار نشه… مهدی دلش سوخت… دوستاش همیشه میگفتند حال این بچه تهرونیها رو باید گرفت ولی خب دلش نمی اومد… با صدایی محکم گفت: از این به بعد بیشتر احتیاط کنید… الانم آروم بیایید عقب چون روی خط عابر هستید…

همینجوری که ماشین داشت آروم آروم عقب می اومد از ماشین کناریش صدایی شنید که میگفت: بنده خدا لیسانس وظیفه هست… آهی کشید… این خدمت مزخرف کی قرار بود تموم بشه… خیلی احتیاط میکرد که کسی رو بدون دلیل جریمه نکنه…میدونست که با اینکار حرفهای زشتی نسبت بهش میزنن و اصلاً نمیخواست نسبت به مادر خدابیامرزش اهانتی صورت بگیره… مادر… مادر… تنها چیزی که آرومش میکرد یاد مادرش بود…

چراغ سبز شد و لکسوز مشکی ایندفعه با سرعت کمتر براه افتاد… یکبار دیگه ساعتش رو نگاه کرد… داشت وقتش میرسید… تایمر چراغ روی ۹۰ ثانیه بود… سریع به سمت پنل برگشت و کلید رو انداخت… دستش روی دکمه آماده بود… از کوچه پایینی ۲۰۶ آلبالویی رو دید که داره وارد خیابون میشه… تایمر روی ۵۰ اومد… ریسک نکرد و سریع دکمه رو زد… یهویی تایمر اومد روی ۴ و بعد زرد و سرانجام قرمز شد اونم با زمان ۱۸۰ ثانیه ای…

خیلی راننده ها نتونستند با این تغییر ناگهانی کنار بیان… و روی خط عابر و یا جلوتر متوقف شدند… یکی دو تاشون با تعجب با خیابون مقابل نگاه میکردند و متعجب از اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و هیچ آمبولانس یا ماشین خاصی رد نمیشه و از دلیل این چراغ قرمز ناگهانی سردرنمیاوردند…


۲۰۶ آلبالویی به آرومی تو سایه درخت متوقف شد،… سپیده سرشو از شیشه آورد بیرون، نگاهی با تایمر انداخت… ۱۷۰… ماشین رو خاموش کرد… هوا هنوز گرم نشده بود و شیشه ها رو پایین داده بود… نگاهی به صندلی کناریش انداخت و انبوهی از پرونده ها که سرشون از تو زونکن قدیمی بیرون زده بود… زیر لب گفت: مزخرف… و بعد موبایلش رو برداشت و سعی کرد خودشو با اون مشغول کنه ولی سریع بیخیال شد…

تو ایینه وسط نگاهی به خودش انداخت… آروم چند تا تار موی طلایی که از زیر روسریش بیرون زده بودند رو توی روسریش کرد… با خودش فکر کرد عجب خریتی کرده به بابا گفته میخواد تو شرکتش کار کنه… اونم با روحیه بابا که مو رو از ماست میکشه… هنوز دو ماه نشده بود که میرفت و اندازه تمام عمرش کار کرده بود…

دوست داشت با دوستاش برن خرید، ولی بزرگترین درس تمام زندگیش این بود که با بابا نمیشد شوخی کرد… یه آه بلند کشید و شروع کرد نگاه کردن به ماشینهای دیگه… زیر لب گفت آخه خدایا اینم شانس هست ما داریم… و با چشمهای خمار از کم خوابی دیشب دوباره خیابون رو مرور کرد…

مهدی از پشت درخت و در یک زاویه مناسب خیره مونده بود… یه نیرویی میخکوبش کرده و هیچ چیز دیگه ای نمیدید… هیچی.. فقط فقط زیبایی بی نهایت بود که داشت خودش رو تو ایینه نگاه میکرد و موهاشو رو درست میکرد… یاد سهراب افتاد … “روی زیبا دو برابر شده است…” نمیدونست اینکارش گناه داره یا نه ولی سیر نمیشد از دیدنش… حاضر بود زمان متوقف بشه… قدیمها کتاب شعر میخوند خنده اش میگرفت از این که مثلاً “دیدن روی یار” چه ها که نکرده با این شاعران نگون بخت… ولی الان با تمام سلولهاش اونها رو درک میکرد… اگه میگفتند همه چیزت رو بده و بهت اجازه میدیم تا هروقت که بخوای فقط نگاهش کنی بدون مکث قبول میکرد…

صدای بوق یکی دو تا راننده بخودش آورد… راننده ها از اینکه میدیدند خیابان مقابل خلوته و الکی پشت چراغ هستند کلافه شده بودند و هی بوق میزدند… مهدی نگاهی به بالا انداخت و تایمر رو دید که داره به عدد ۱۰ نزدیک میشه… آهی کشید و گفت اینم از ۱۸۰ ثانیه امروز…

سپیده ماشین رو روشن کرد و راه افتاد… اوایل خیلی تعجب میکرد که چرا همیشه این چراغ وقتی بهش میرسه قرمز میشه و حتی در دقایق مختلف هم این قضیه تکرار میشه… ولی دیگه بیخیال شده بود… زبونش مو درآورده بود از بس گفته بود خدایا اینم شانسه ما داریم ولی خب مثل اینکه خدا گوشش بدهکار نبود و این چراغ قرار نبود حتی یکبار هم وقت رسیدنش سبز باشه…

مهدی تا جایی که چشمش توان داشت ۲۰۶ آلبالویی رو نگاه کرد… ماشینها که رد میشدن از نگاه ها و از حرکات کلامها میتونست متوجه بشه زیاد خوشحال نیستند و شاید هم بهش فحش هم بدند… ولی میدونست مادرش میدونه چی تو دلش میگذره… و میبخشدش…

دوباره کلاهش رو برداشت و با دستمال عرق پیشونی و سرش و البته پشت گوشهاش رو پاک کرد… از همین الان برای فردا و ۱۸۰ ثانیه بعدی، لحظه شماری میکرد…


—-
مسعود – تیر ۱۳۸۹

…چشمهایش

۲۱ خرداد ۱۳۸۹ ۱۴ دیدگاه
“م” ترمز دستی رو کشید… نگاهی به به دوروبر انداخت… جای خلوت و با صفایی بود، به کنار خودش و اون موجود بی همتا نگاه کرد…  با پشت دست راستش گونه های قشنگش رو نوازش کرد… با لبخند رو به “..” گفت: بنظرم اینجا مناسب باشه،“..” بیصدا خندید… چشمهای سیاهش درخشش عجیبی داشت و خنده های نخودیش باعث میشد گونه های قشنگش برجسته تر بنظر بیاد… “م” هردفعه نگاهش میکرد همین فکر رو میکرد و به واقع هیچوقت از دیدنش سیر نمیشد…

درب ماشین رو باز کرد و پیاده شد… صندوق عقب رو باز کرد و زیرانداز و بقیه وسایل رو بیرون آورد، “..” که هنوز لبخند به چهره داشت با دستش به سمت درخت تبریزی کهنسالی نزدیک رودخانه اشاره کرد درست همون لحظه باد شدت گرفت و روسری آبیش از سرش جدا شد… موهای طلاییش که همرنگ خوشه های گندم پشت سرش بود، به رقص دراومدند… انگار که “..” هم جزئی از مزرعه بود و همصدا با طبیعت “م” رو صدا میزد… “م” با آرامش بقیه وسایل رو به سمت همون درخت برد… در عرض چند دقیقه همه چیز مهیا شد…

“م” دوباره به اطراف نگاه کرد… زمین تقریباً تا خط افق هیچ عوارضی نداشت و باد ملایمی، خوشه های طلایی گندم رو به رقص عجیبی واداشته بود… با جاده اصلی خیلی فاصله داشتند و حتی صدای ماشین ها هم شنیده نمیشد… در فواصل چند ده متری و در حاشیه مزرعه درختان تبریزی سایه گستر رودخانه کم آب ولی روانی بودند که پیوستگی صدایش هر دل شیدایی رو به وجد می آورد… صدای دلنشین آب تنها نوایی بود که اون سکوت بی نظیر رو میشکست… هر چند دقیقه یکبار هم باد تمام نیروش رو جمع میکرد تا صدایی از شاخه های خسته درختان تبریزی دربیاره که تلفیق اونها ارکستر غریبی شده بود پر از آرامش…


“م” به چشمهای مشکی “..” خیره شد، “..” که سرگرم مرتب کردن وسایل بود، بار نگاه “م” رو روی خودش احساس کرد… سرشو بالا آورد… نیازی به حرف زدن نبود… انگار تمام هستی از اون ها میخواست با هم باشند… هیچ مزاحمتی نبود… “..” بلند شد و کنار “م” نشست… دراز کشید و سرشو روی پاهای گذاشت… و چشمهاشو بست… “م” آروم شروع به نوازش موهای طلاییش کرد… آروم آروم… همونجوری که همیشه دوست داشت… وقتی دستش به پیشونیش خورد نتونست تحمل کنه… خم شد و روی پیشانیش را بوسید…

“..” چشمهاشو باز کرد، نگاهی به چشمهای حالا پر از اشک “م” انداخت… با دستاش دستهای “م” رو گرفت و بوسید… “م” هرچه توی چشمهاش رو نگاه میکرد بیشتر لذت میبرد… چشمهای سیاه “..” به اندازه تمام عالم عمق داشت… هرچقدر خیره میشدی نمیتونستی تهش رو ببینی… بارها با خودش فکر کرده بود نباید زیاد به چشمهاش خیره بشه… مطمئن بود اگه زیاد ادامه بده بالاخره یه روز دیوانه میشه… ولی یه حس غریبی درونش فریاد میکشید که “توی اون سیاهی خودتو گم کن… یجوری که تا ابد هم هیچکس پیدات نکنه… یجوری که تا ابد محکوم باشی به موندن  توی چشمهاش و چه شیرین تبعیدی است این سفر بی انتها”…

باد لای شاخه ها پیچید… صدای دل انگیز آب لحظه ای قطع نمیشد… “م” خم شد و چشمهای “..” رو بوسید… بدون مکث و پشت سرهم… طعم شوری توی دهانش احساس کرد… اشک های “..” دونه دونه از روی صورت سفیدش به پایین میریخت و روی صورتش که حالا بخاطر آفتاب کمی به سرخی هم میزد رودخونه های کوچیکی درست میکرد…

“م” لحظه ای مکث کرد و خیره نگاه کرد… توی هیچ تابلوی نقاشی و توی هیچ کتاب شعری چنین پاک و بی غل و غش، معصومیت به تصویر کشیده نشده بود و در کلمات جاری نشده بود… حاضر بود قسم بخوره که سنگدل ترین آدمها هم نمیتونستند این از کنار چنین تصویری بی تفاوت عبور کنند… شاید بجای “..” اگر کس دیگه ای بود سریع دوربین همیشه آماده اش رو درمی آورد و اون لحظه رو جاودانه میکرد ولی خیلی خیلی درباره “..” حسود بود… حتی حاضر نبود تماشای یه تار مویش رو با کسی قسمت کنه…

“م” بیشتر خم شد و در حالیکه لبهاش رو به لبهای “..” نزدیک میکرد زمزمه کرد: «دوستت دارم»… لبهای “..” بی اراده باز شدند و صدایی نامفهوم پاسخ داد: «م…م دو…ت.. داوم… زززم» … شاید هر فرد دیگه ای بود شوکه میشد و حداقل لحظه ای مکث میکرد تا این اصوات نامفهوم رو تجزیه و تحلیل کنه… ولی “م” بی محابا و با حرارت “..” رو بوسید…

“م” با خودش فکر کرد: وقتی چشمهای سیاهش میتونن تا ابد تو رو غرق خودشون کنند و گم بشی تو بی انتهای سیاهی چشمهاش، چه نیازی به حرف زدن هست… و خودشو تا ابد تبعید کرد به سرزمین بی انتهای چشمهایش…


—-
مسعود – خرداد ۱۳۸۹