ترس‌های خودم را در چشمان تو دیدم

۲ دی ۱۳۹۰ ۱۰ دیدگاه

سلام

من زیاد از اینکه فیلم یا سریالی و یا حتی کتابی رو (حتی اگه دوستش هم نداشته باشم) برای کسی تعریف کنم، خوشم نمیاد… یعنی هرچقدر هم که تلاش کنم نمیتونم واقعیت و زیبایی صحنه‌های اون رو برای کسی تشریح کنم. بخاطر همین یا چیزی تعریف نمیکنم و یا نصفه و نیمه  میگم و درست در پیچ اصلی ماجرا میگم: بقیش رو برید خودتون ببینید یا مطالعه کنید!!.

جمعه هفته پیش (۲۵ آذر ۹۰ مطابق با ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱)  قسمت ۱۰ سریال «سوژه – Person of Interest» رو داشتم تماشا میکردم. کلاً برخلاف انتظار، روند رو به رشدی رو تو این سریال ندیدم و بنظر میاد یا ایده‌دان «جاناتان نولان – Jonathan Nolan» ته کشیده و یا سورپرایزهای دیگری در راه است. روند داستان دیگه قابل پیش بینی شده، و بطور کلی بجز همون یکی دو قسمت اول، بقیه قسمتها متوسط رو به پایین بودند. در نتیجه علیرغم میل فراوانم به تماشای نقش‌آفرینی هر دو بازیگر اصلی سریال، زیاد اون رو جدی نمی‌گیرم. در مورد این سریال امیر نوشته مبسوطی در یک پزشک گذاشته که معرفی خوبی است.

ولی این قسمت دهم (که طبیعتاً با توجه به پاراگراف اول دوست ندارم داستانش رو تعریف کنم) یه غافلگیری خوب موسیقیایی در انتهای خودش داشت. چند دقیقه پایانی این قسمت با موزیکی همراه شده بود که بشکل فوق العاده‌ای با تم صحنه‌های پایانی (خیانت) همگام و همراستا بود. خیلی وقت بود که ندیده بودم کسی از یک ترانه به این خوبی برای فضاسازی نهایی استفاده کند. توی سکانس نفس‌گیر انتهایی، کلوزآپ صورت بیروح «جیم کاویزیل – Jim Caviziel» و نورپردازی خیره‌کننده، در کنار نماهای غریب از دوربین‌های محوطه پارکینگ، در یک کلام فوق‌العاده از کاردراومده. این یعنی که کارگردان کارش رو خیلی خوب بلده و اگه سریال تابحال نتونسته اقبال فراوانی در جذب مخاطب داشته باشه بخاطر فیلمنامه‌اش هست.

با بدبختی گشتم و خواننده و اسم ترانه را پیدا کردم، با کلی زحمت دیگه هم آلبوم این ترانه را در یکی از سایتهای تورنت پیدا کردم که بدلیل کم بودن Seeder، دانلودش با سرعت کمی انجام می‌شد. سرانجام پنج‌شنبه این هفته (۱ دی) دانلودش تموم شد. بی‌انصاف فایل زیپ شده‌اش رو هم گذاشته بود که مجبورم بشم کل اونو دانلود کنم و نشه تک آهنگ مورد نظر خودم رو دریافت کنم. خود ترانه تلفیق غریبی از ارکستر زهی و سازهای الکترونیک هست و صدای بیروح «یان استبری – Ian Astbury» هم مزید بر علت شده تا فضاسازی نسبتاً متفاوتی درون ترانه شکل بگیره. که البته تا گوش نکنید متوجه منظورم نمیشید.

این ترانه ساخته گروه انگلیسی «آنکلUNKLE» است که من قبل از این چیزی درباره‌اش نشنیده بودم ولی بنظر میاد خیلی خیلی تو حوزه موسیقی الکترونیک و «تریپ هاپTrip Hop» برای خودشون هوادار دارند. اسم ترانه‌ای که من دنبالش میگشتم «وقتی همه چیز از هم می‌پاشد – When Things Explode» هست و آخرین ترانه آلبوم «قصه‌های جنگ – War Stories» این گروه هست که در سال ۲۰۰۷ منتشر شده.

اطلاعات بیشتر رو خب میتونید توی اینترنت پیدا کنید، ریفرنس‌هایی که دادم خیلی بهتون کمک خواهد کرد. از لینک زیر هم می‌تونید این ترانه رو همراه با زیرنویسش دریافت کنید.

****

 توضیح ضروری: در صورتی که ترانه ها را به کمک نرم‌افزار جت آودیو نسخه ۶ به بالا، پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را هم مشاهده کنید.

دانلود ترانه «When Things Explode» از گروه UNKLE

****

انتخاب این ترانه برای سکانس نهایی واقعاً هوشمندانه بوده… امیدوارم حالا که زمان پخش قسمت بعدی سریال هنوز مشخص نیست، شاهد پختگی و البته هیجان بیشتری در قسمت‌های بعدی سریال باشیم.

پینوشت: حقیقتاً بهترین سریال این ۳ ماه گذشته همون «مرده متحرکThe walking Dead» بوده که اتفاقاً این یکی هم سکانس نهایی آخرین قسمت پخش شده‌اش، بیننده رو بدجوری میخکوب میکنه.

–***–

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

–**–

 ۲ دی ۱۳۹۰
مسعود زمانی

از نمایش لذت ببر

۲ دی ۱۳۹۰ ۱۰ دیدگاه

سلام

یکی از بدترین سالها رو از نظر فیلم داریم پشت سر میزاریم، انبوه فیلم‌های کامیک‌بوکی (با همه جذابیت‌هاشون) و تقلیدها و بازسازی‌های مسخره از روی فیلم‌های خوب قدیمی باعث شده که به جرات بگم که حتی یک فیلم خوب هم از عید به اینور ندیدم… و حتی دریغ از حتی یک انمیشین خوب… ناسلامتی پارسال تا این موقع «قوی سیاهBlack Swan»، «مبارزThe Fighter»، «اینسپشنInception» و سه چهارتا انیمیشن خوب رو دیده بودیم… رسیدن و نزدیک شدن به فصل جشنواره‌ها باعث شده که یه نموره یخ هالیوود باز بشه… تا ببینیم که چی میشه… فعلاً فوکوس کردم روی کاندیداهای گلدن گلوب… تا ببینیم چی پیش میاد.

*****

پوستر فیلم مبارز

فیلم‌هایی که به موضوع ورزش و ورزشکاران می‌پردازند هرکدام از یک منظر شروع به روایت داستان میکنند: یک فیلم یک ورزش رو موضوع اصلیش قرار میده و یک فیلم دیگه ماجرای قهرمان داستان رو روایت میکنه. بطور کلی هم تم داستانی به این شکل هست که یک آدم معمولی (یا در برخی موارد قهرمان سابق) طی یک فراز و نشیب مجدداً عناوینی کسب میکنه و یا افتخاری اخلاقی بدست میاره. تقریباً تمامی فیلمهایی ورزش که دیدم قهرمان و محوریت داستان‌شون حول یک بازیکن (تیم) یا مربی بوده… یعنی قهرمان داستان همیشه یا روی نیمکت و کنار تیم بوده و یا داخل میدان مشغول نبرد… از طرفی بدلیل اینکه ماهیت ورزش و لذت تماشای اون براساس هیجان هست، معمولاً اکثریت این فیلمها هم خوب یا بد در دام دراماتیزه کردن صحنه‌های ورزشی داخل میدان می‌افتند و از پرداخت شخصیت‌ها و کاراکترها غافل میمانند.

این مسائل همه و همه در کنار هم باعث شده که غالب فیلم‌های ورزشی، وجوه سینمایی متوسط و ضعیفی داشته باشند. هرچند که فیلم‌های درخشانی مثل «تیکه میلیون دلاریMillion Dollar Baby»، «گاو خشمگینRaging Bull»، «سیندرلامن – Cinderella Man»، «راکیRocky» و یا «مبارز» هم در این میان بودند که تکونی به این ژانر دادند. ویژگی تمامی فیلم‌های خوب این ژانر این بوده که همه اونها حول ورزش‌های انفرادی مثل بوکس و دیگر رشته‌های رزمی بوده‌اند . ولی من تابحال فیلم قدرتمندی رو ندیدم که بخواد داستان یک تیم رو روایت کنه، یعنی خب بهرشکل کارسختی بوده و خودش مهارت بالایی رو می‌طلبه که تو یک زمان نهایتاً ۲ ساعته بخوای داستان یک تیم رو روایت کنی…

پوستر فیلم مانی بال

این دو پاراگراف بالا رو نوشتم که بگم حتماً حتماً، حتی اگه از بیس‌بال هیچی سردرنمیارید، و یا حتی از بیس‌بال بدتون میاد، فیلم «مانی‌بالMoneyball» رو ببینید. اینبار با فیلمی مواجه هستید که نه بازیکنان ستاره‌اش هستند و نه مربی، و نه حتی خود ورزش… شخصیت اصلی یک مدیر ورزشی است. «براد پیتBrad Pitt» در این فیلم نقش «بیلی بین – Billy Beane» که یک بازیکن سابق و مدیر فعلی باشگاه «آوک‌لند آتلتیکز – Oakland Athletics» هست را مثل همیشه و به زیبایی بازی کرده. بازی براد پیت لایق جایزه هست… یعنی فوق‌العاده هست این مرد… هرکسی که میخواد بفهمه حذف دوربین یعنی چی باید بازی برادپیت رو ببینه… توی ۱۵ سال اخیر هیچ صحنه‌ای ازش ندیدم که مقهور وجود دوربین توی فیلم باشه… بقدری راحت بازی میکنه که بیننده در همون سه دقیقه اول یادش میره که هرچی میبینه از دریچه دوربین هست و کاملا غرق بازیش میشه… برق چشمان و فن بیانش بی‌نظیره… در کنار اونها هوش و استعداد ذاتی‌اش باعث شده که یکی از بهترین بازیگرهای امروز سینما باشه، هرچند که ظاهر و تیپ فوق العاده‌اش برخی اوقات مانع از توجه به بازی درخشانش شده…

بگذریم…

فیلم که براساس ماجراهای واقعی و کتاب پرفروش «مایکل لوییس – Micheal Lewis» با همین نام ساخته شده، روایتگر داستان فردی است که به اشتباه قربانی قضاوت دیگران و تصمیم خودش در انتخاب بیس‌بال بعنوان ورزش شده، و وقتی متوجه این اشتباه شده که دیر شده… و در پایان تقلاهای ناامیدانه‌اش برای بازیگری، دنیای مدیریت ورزشی رو بعنوان حرفه‌اش انتخاب میکنه… از طرفی تیم آوکلند از لحاظ بودجه چیزی حدود یک هشتم رقبای اصلیش نقدینگی در اختیار داره و همیشه در پایان بازیهای انتخابی، اکثریت بازیکنانش رو از دست میده… بیلی با تمام وجود تلاش میکنه که منابع مالی بیشتری برای تیم فراهم کنه ولی موفق نمیشه موافقت هیات مدیره رو جلب کنه، از طرف دیگر استعدادیاب‌ها و کسانی که به دنبال پرکردن جاهای خالی تیم هستند عمدتاً افرادی با سنین بالا هستند که دیدگاه سنتی خودشون رو نسبت به ورزش و بازیکنان دارند و به نظرات بیلی وقعی نمی‌گزارند. تیم از سال ۹۲ همیشه در بازی حذفی پیش فصل که برای ورود به رقابت‌های اصلی لیگ حرفه‌ای بهش نیاز داره، باخته است. در سال ۲۰۰۱ در کنار این باخت، سه ستاره اصلی تیم هم اون رو برای پیوستن به بزرگترین رقیبشون «نیویورک یانکیز – NewYork Yankees» ترک کردند.

در تلاطم این اتفاقات، بیلی خیلی تصادفی با «پیتر برند – Peter Brand» آشنا میشه که یک دانش‌آموخته اقتصاد از دانشگاه «ییل – Yale» است. پیتر با توجه به تخصص خودش نظرات خاصی پیرامون امتیازات و ارزش واقعی بازیکنان براساس آمار و ریاضیات و مدل‌های محاسباتی پیچیده داره که کاملاً در نقطه مقابل تفکرات سنتی بیس‌بال قرار داره. نقش پیتر رو «جونا هیل – Jonah Hill» بر عهده داره که الحق و الانصاف خوب و بسیار بالاتر از متوسط بازی کرده، هنوز وقتی یاد دیالوگهای فوق‌العاده بازمره‌اش در فیلم «اونو به گریک برسونGet Him To The Greek» می‌افتم خنده‌ام می‌گیره. چهره ساده‌ای داره و بخوبی از این سادگیش برای بازی بهره می‌بره. حدود دو هفته پیش هم گرچه برای بازیش توی فیلم «The Sitter» به برنامه «نمایش روزانهThe daily Show» اومد ولی بجای فیلم اصلی کلی خاطره مفرح از بودنش با براد پیت در فیلم «مانیبال» تعریف کرد. حقیقتاً لایق جایزه بهترین بازیگر مکمل مرد هستش. من بهش امیدوارم.

بیلی ریسک حرفه‌ای بزرگی میکنه و پیتر رو مشاور و دستیار خودش توی باشگاه قرار میده و خریداری بازیکنان جدید (که می‌بایست بسیار ارزان هم باشند) را با نظر اون انجام میده. بازیکنانی که هیچکس اون‌ها رو جدی نمی‌گیره و تیم‌ها نسبت به ارزش واقعیشون بی اطلاع هستند. طبیعی هست که مخالفت‌های زیادی چه از جانب استعدادیابها و چه از جانب مربی تیم با بازی عصبی و پر از تنش «فیلیپ سیمور هافمن – Philip Seymour Hoffman» با بیلی صورت می‌گیره، ولی در ادامه توالی حوادث ماجراهای دیگری رو رقم میزنه و … بقیه‌اش رو هم خب خودتون برید فیلم رو ببینید

فیلیپ سیمور هافمن در نمایی از فیلم مانی بال

فیلم خیلی آرام و بدون حواشی روایتگر تلاش‌های بیلی برای محقق کردن ناممکن‌ها است که در این میان و در نقاط حساس، تصمیماتی جنجال برانگیز هم می‌گیره که هرکدومشون میتونه پایان تراژیکی برای آینده شغلیش باشه. جدا از بازیهای خوب، وجه درخشان فیلم فیلمبرداری و البته فیلمنامه اون هست. توجه به ریزترین جزئیات و ارتباط بی نقص صحنه‌ها با یکدیگر لزوم وجود یک فیلنامه خوب رو به ما گوشزد میکنه که در کنار فیلمبرداری معرکه، تونسته ترکیب دلنشینی رو بوجود بیاره که زمان ۲ ساعت و ۱۳ دقیقه‌ای اون رو احساس نکنید، حتی اگر (همونجوری که در ابتدای متن گفتم) چیزی از بیس بال ندونید و بهش علاقه نداشته باشید.

نکته جالب دیگر خرافاتی بودن بیلی است که هیچوقت بازی‌های تیمش را چه از درون زمین و چه درون تلویزیون نگاه نمیکند. صحنه‌های ابتدایی فیلم و رابطه بیلی با رادیو جیبی‌اش خیلی خوب از کار درآمده… از دیگر خوبیهای این فیلم حذف ملودرام‌های عاشقانه هست که چون هیچ ربطی به داستان نداشته کارگردان «بنت میلر – Bennett Miller» با هوشمندی از آن‌ها عبور کرده و نگذاشته فیلم جدی و خوش ساختش اسیر ماجراهای فرعی عاشقانه بی دلیل شود. این‌هم خب جای تقدیر دارد، با این تفاسیر من برای خود فیلم هم شانس بالایی برای برنده شدن بعنوان بهترین فیلم قایل هستم… تا ببینیم که چه پیش آید. فعلاً فقط برای گلدن گلاب نامزد ۴ جایزه (بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین فیلمنامه  و بهترین فیلم) شد ه است.

براد پیت و بنت میلر در پشت صحنه فیلم مانی بال

بهنظر من یکی از نکات کلیدی فیلم، صحنه ای است که دختر بیل در مغازه گیتارفروشی، برای وی ترانه «نمایش – The Show» ساخته «لنکا – Lenka» را اجرا می‌کند. علیرغم ساده بنظر آمدن (و البته دخترانه بودن) بنظر من کل پیام و داستان فیلم در همین ترانه مخفی شده است. تکرار مجدد این ترانه (با کمی تغییرات) در انتهای فیلم، یکی از بهترین پایان بندی‌های امسال رو رقم زده… شما میتوانید این ترانه را به همراه زیرنویس از لینک زیر دریافت کنید.

توضیح ضروری: در صورتی که ترانه ها را به کمک نرم‌افزار جت آودیو نسخه ۶ به بالا، پخش کنید، میتوانید زیرنویس زمان بندی شده آن را هم مشاهده کنید.

***

لینک دانلود

***

مدیریت تیم‌های ورزشی در سطوح حرفه‌ای ویژگی‌هایی رو میطلبه که به هر دلیل کمتر فیلمی به اون پرداخته و بیرحمی‌های درون این شغل، باعث شده که حتی در اکثر فیلم‌ها نقش منفی داستان برعهده مدیریت تیم گذاشته بشه. ولی حقیقتاً مدیریت بزرگترین و کلیدی‌ترین و مهمترین بخش یک ورزش و تیم حرفه‌ای است. گرفتن تصمیم درست، در زمان و مکان درست، کاری است بس مشکل و تخصصی که فی نفسه بیرحمی‌های ظاهری هم درون خودش دارد…

نمونه بارز مدیریت غلط در حال حاضر تیم فوتبال پرسپولیس است که من مطمئنم که حتی اگر خود مورینیو هم سرمربی تیم بشه هیچ اتفاق بهتری داخل تیم رخ نمیده، زیرا هیات مدیره و مدیرعامل اون فاقد پارامترهای کلیدی مدیریت هستند. همین که یک مدیر در دو روز متوالی دو تصمیم کاملاً متناقض با یکدیگر بگیرد (برکناری و ابقاء سرپرست تیم در همان ماجرای کذایی!) بزرگترین دلیل بر ضعف بینش مدیریتی و احساسی عمل کردن او است.

 

پینوشت: بدلیل اینکه این متن رو طبق عادت یکضرب نوشتم و مطالعه و یا جستجوی قبلی برای اون نداشتم امکانش هست که در ارجاعات تاریخی اشتباه کرده باشم. همچنین مطمئناً فیلم‌های خوبی در ژانر ورزش بوده که یا من ندیده‌ام یا حضور ذهن لازم برای یادآوریشون نداشتم. بنابراین اگر چیزی از قلم افتاده پیشاپیش عذر میخوام.

-**-

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

-**-

ا دی ۱۳۹۰

مسعود زمانی

بازی شب یلدا

۳۰ آذر ۱۳۹۰ ۱۰ دیدگاه

سلام

پیش از هر کلامی؛

یلدا مبارک

 

انار، شب یلدا 

به لطف دوستان هرسال این موقع که میشه یک بازی وبلاگی به مناسبت شب یلدا برگزار می‌شود که امسال هم بلاگ‌نوشت در آخرین لحظات پیشنهاد داد که برای این شب وبلاگهامون رو عکس‌باران کنیم. من عکاس خوبی نیستم، ولی خب تصمیم گرفتم که دو سه تا عکس از اتاقم و وسایلم (و البته یه نموره هم از خودم D: ) بزارم، دیگه کمی و کاستی رو به بزرگی خودتون ببخشید.

عکس ۱ –  میز کار

 برای دیدن عکس در سایز بزرگتر روی آن کلیک کنید

عکس ۲ – کتابخانه + نصف خودم

توضیح این‌که چون شب و دیر وقت بود خیلی روبراه نیستم و چشمام خسته و وضعیتم داغونه، ولی خب دیدم اینجوری خودمونی‌تر و بی‌ریاتره… وبکم نگون بخت هم زورش بیشتر از این نرسید، دیگه کیفیت پایینه

پینوشت: حالا دم در بده، بفرمایید داخل یه چایی زعفرونی در خدمت باشیم

 کتابخانه و نصف من

عکس ۳ – پرینتر + تابلو زیبا

این تابلو رو دوست عزیز و همیشگی‌ام مصطفی کشیده و اسمش هم سفیر شب هست… یه ویژگی عجیب داره و اونم اینه که همیشه (حتی بعد از یکسال) وقتی بهش خیره میشی یک نکته جدید توش کشف میکنی… مرسی عمو مصطفی

سفیر شب

عکس ۴ لپتاپ + پرینت‌های آماده شده برای شاسی کردن

اکثریت ملت هیچکاک و شریعتی و دیوید گیلمور و نمیدونم همفری بوگارت و مارلون براندو و اینها رو میزنند به درو دیوار اتاقشون… ولی من هرچی با خودم کلنجار رفتم دیدم اینجور چیزا به دلم نمی‌چسبه، بنابراین خودم دست به کار شدم و پرینت‌های خوبی از تصاویر منتخب خودم جمع کردم تا اونها رو شاسی کنم و به درو دیوار بزنم.

پینوشت۱: دیوونه Wall-E هستم و شیفته Ratatouille

پینوشت ۲: برای من بزرگترین قهرمان فیکشن تا ابدالدهر خود آقامون “سالید اسنیک” هستند… روحش شاد

پرینتها

————————

حرف آخر

میگن که شب یلدا بزرگترین نبرد تاریکی و ظلمت با نور بوده که با اینکه نبرد به درازا میکشه و ظلمت عالمگیر میشه، ولی در آخرین لحظه و در اوج ناامیدی، نور هست که بر تاریکی غلبه میکنه… امیدوارم اگر هم روزگارتون ظلمانی هست، نور شادی و موفقیت و استقلال (*) بر اون حاکم بشه… (**)

هرجا که هستید بهترین‌ها رو براتون آرزو میکنم

(*) خواستم بگم پیروزی، ولی آخه پیروزی (پرسپولیس) هم شد تیم… با اون مدیرعاملتون… تیم فقط استقلال… که البته متاسفانه مدیر عامل ما هم چیز دندون‌گیری نیست…

(**) استقلالی و پرسپولیسی، هرجا هستی همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه.

«اگر از طریق فید (خوراک) من این نوشته را مطالعه می‌کنید، برای دسترسی مستقیم از این لینک استفاده کنید»

***